<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>پیازولوژی</title>
<link>http://lilang.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 20 Sep 2009 06:39:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://lilang.blogfa.com/post-309.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;یکی. &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;تصمیم گرفتم یک جا شروع کنم به نوشتن که اینجا نباشد . بعد آنجا یک جایی باشد که من تمرین کنم بدون اینکه خودم را سانسور کنم خیال کنم همه ی دنیا می خوانندم ! بعد ببینم چقدر جرات دارم راست بگویم ! راستش این است که حوصله ام تو وبلاگم سر آمده . احساس تنهایی عجیبی می کنم . احساس می کنم یک چیزی درست نیست . اینکه من عوض شدم . من حالا خیلی خیلی عوض شدم. او اعتقاد دارد من یک جوری می نویسم . مثل خودم خوشحال نیستم ! خیال می کند این که حالا می بیند قبلا هم همین بوده ! خب باید برایش توضیح بدهم جانم اصلا اینطوری نیست ! خوشبختی با خودت آمد توی من . &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;دو تا.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;وبلاگ جدیدم خیلی بامزه است. توش دو تا پست دارم ! و دو تا کامنت ! یکیش تبلیغ یک وبلاگ دیگه است یکیش هم لینک دانلود خاطرات فیروز کریمی !!!  غریبه ها رو تحویل می گیرن که یک وقت غریبی نکنن تازه اومدن وبلاگ باز کردن ! بابا ما از وقتی چشم باز کردیم وبلاگ نوشتیم !!! تو اون وبلاگ اولم خیلی سعی می کردم شعر بگم . فکر می کردم آدم باید شعر بگه ! اول شعرامو مامان بزرگم می خوند . با عینک . من رو تشویق می کرد. منم تندی می گذاشتمشون رو وبلاگم . معلم ادبیات هم هر وقت 20 بهم می داد من انشامو می گذاشتم رو وبلاگ ! برای انتخاب اسم وبلاگم هم یک هفته کاغذ سیاه کردم ! خیلی کار دشواری بود ! بعدش دو سه سالی که بزرگتر شدم آرشیوم رو می خوندم خجالت می کشیدم ! گفتم می رم  یک وبلاگ جدید درست می کنم و از اول توش مثل آدم می نویسم ! تو وبلاگ جدید یکم جوگیر شده بودم چون خواننده هام زیاد شده بودن . اون وبلاگمو هنوز دوستش داشتم که بستمش . بستمش برای اینکه اولین عشق زندگیم دوست نداشت من تو وبلاگ بنویسم ! گفت کاغذ چشه ؟؟؟ منم گفتم چش نیست . شما امر کن ! جشن گرفته بود که من وبلاگمو بستم ! دقیقا نمی دونم مشکلش چی بود . &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;سه تا.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;این جا رو دیگه دوست ندارم . آرشیوش بهم تجاوز می کنه. این جا یه کتابی بود که تموم شد. من هنوز هستم اما می خوام یه کتاب دیگه بنویسم . &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Sep 2009 06:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lilang&amp;postid=309</comments>
<dc:creator>lilang</dc:creator>
<guid>http://lilang.blogfa.com/post-309.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://lilang.blogfa.com/post-308.aspx</link>
<description>یک سری احساس بی نهایت به من حایل شده . 
</description>
<pubDate>Sat, 19 Sep 2009 02:40:41 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lilang&amp;postid=308</comments>
<dc:creator>lilang</dc:creator>
<guid>http://lilang.blogfa.com/post-308.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://lilang.blogfa.com/post-307.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;خاک می گیریم ... با هم خاک لوور ها ، در چوبی کمد و دستگیره ی در را می گیریم . من دست خاکی ام توی آب گل می شود . آب گل آلود جایی برای اشک شوری که خیال می کند از بابت جای تنگ خانه جاریست ندارد . پس  توی گلو گیر می کند . دستهایت را اینطوری باز می کنی از هم که یعنی بیا بپر این تو . می گویم از دیروز دوش نگرفته ام . &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;خیلی وقت است که نمی نویسم . حالا می گویم چرا . دو سه ماهی است که یک نفر مرده . چند روز اول که از خواب بیدار می شدم ، مرگش را حس می کردم اما نمی دانستم کی و چطور مرده . من مرحله ی انکار را نگذراندم اما. یک شب خواب دیدم دو نفر من را تو ماشین گروگان گرفتند. یکیشان علی آقای رهبر بود. مثل موش به خودم می لرزیدم و فکر کنم 3 4 بار بهش سلام و عرص ادب کردم . دستم را با دستکش گرفته بود ،مبادا لمس نامحرم برایش گناهی رد کند. صبح بیدار شدم و از شدت خشم به خودم فحش دادم ، آدم اینقدر بزدل ؟ باید همان جا انتقام مرده ی نامعلومم را می گرفتم . گریه کردم . دماغم قرمز شد و دیر رسیدم سر کار. &quot;نا اومی&quot; چند روز بعد من را رو توالت فرنگی در حالی که چرت می زدم دستگیر کرد. یک بار وقتی بغضم را به زور نگه داشته بودم  صندلی اش را بهم نزدیک کرد و پرسید که حالم خوب است ؟ این سوال گاهی وقتها حال آدم را بد می کند . بغضم را ول دادم و گفتم نه . روزهای آخر کار یک باری همه ی این اتفاق ها را به هم وصل کرد و نتیجه گرفت که من آهن خونم پایین است . احتمالا برای یک نفر فرانسوی خستگی هیچ دلیل دیگری نمی تواند داشته باشد. گفتم باید اسفناج بخرم . &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;بعد از آن یک شبی خوابی دیدم که آرامم کرد و وجدانم را در برابر ناخود آگاهم راحت کرد. من در استادیوم آزادی مشغول تماشای فوتبال بودم که محمود از چند ردیف پایین تر شروع به گفتن اراجیف کرد . از جایم بلند شدم . تا صندلی اش راه رفتم . خم شدم. صورتم را تا حد امکان به صورتش نزدیک کردم و با تمام وجود فریاد کشیدم : &quot; خفه شو . &quot;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;می دانی الکساندر کیت خوردن هیچ وقت برای من این همه همراه با خالی کردن دل نبوده است . می دانی وقتی وجدان من در خواب یک بار می ترسد و یک بار شجاعت به خرج می دهد ، شاید حالش خوب نیست. شاید حالش هنوز خوب نشده است. می گویی در خواب می لرزم ، بدنم تکان های غیر طبیعی می خورد . تو را دوست ندارم . به عقب هولت می دهم و یک بار ناخن هایم را در دستت فرو کردم . خب ... ناخودآگاه من احتمالا آدم خوش اخلاقی نیست وگرنه تکلیفش را با احساسش می داند. غین جیم هم می گوید گاهی وقتها از لحظه قطع می شوم. احتمالا روحم از یک مفصلی شل شده است . خوبم کن . &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: left;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Thu, 27 Aug 2009 04:09:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lilang&amp;postid=307</comments>
<dc:creator>lilang</dc:creator>
<guid>http://lilang.blogfa.com/post-307.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://lilang.blogfa.com/post-306.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;link rel=&quot;File-List&quot; href=&quot;file:///C:\DOCUME~1\Leyla\LOCALS~1\Temp\msohtmlclip1\01\clip_filelist.xml&quot; /&gt;&lt;link rel=&quot;themeData&quot; href=&quot;file:///C:\DOCUME~1\Leyla\LOCALS~1\Temp\msohtmlclip1\01\clip_themedata.thmx&quot; /&gt;&lt;link rel=&quot;colorSchemeMapping&quot; href=&quot;file:///C:\DOCUME~1\Leyla\LOCALS~1\Temp\msohtmlclip1\01\clip_colorschememapping.xml&quot; /&gt; شبهایی که رنگش طلایی
باشد دیگر تکلیفش معلوم است. بارها گوشت را به دهانم چسباندی و من لال شدم . همه ی
این بارها با خودم عهد کردم دفعه ی دیگر صبح که می شود اینجا بیدار نشوم ... ولی
اتاقت دور است. اتاقت از همه ی فاصله ها چند کیلومتر دورتر است . موشک های کاغذیم
توی راه پاره می شوند . نگفتم ، اینجا هوا بارانی است ... &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;ازحرفهای سودایی که بگذریم
، شمارش معکوس ات تصاویر روزمرگی هایی است که با تو نمی گذرد. تابلوهای لب جاده ای
که ما را به کلبه ای در 61 کیلومتری شهر می رساند و با هم در قهوه خانه اش 60 تا
گیلاس می خوریم . هسته هایش را تو جیبت قایم می کنم و گوشت را که به دهانم چسباندی
می خندم .

تو روزها را که  می شماری،  من دقیقه هایش را خط می زنم.  

 


&lt;/p&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;
 &lt;w:WordDocument&gt;
  &lt;w:View&gt;Normal&lt;/w:View&gt;
  &lt;w:Zoom&gt;0&lt;/w:Zoom&gt;
  &lt;w:TrackMoves/&gt;
  &lt;w:TrackFormatting/&gt;
  &lt;w:PunctuationKerning/&gt;
  &lt;w:ValidateAgainstSchemas/&gt;
  &lt;w:SaveIfXMLInvalid&gt;false&lt;/w:SaveIfXMLInvalid&gt;
  &lt;w:IgnoreMixedContent&gt;false&lt;/w:IgnoreMixedContent&gt;
  &lt;w:AlwaysShowPlaceholderText&gt;false&lt;/w:AlwaysShowPlaceholderText&gt;
  &lt;w:DoNotPromoteQF/&gt;
  &lt;w:LidThemeOther&gt;EN-US&lt;/w:LidThemeOther&gt;
  &lt;w:LidThemeAsian&gt;X-NONE&lt;/w:LidThemeAsian&gt;
  &lt;w:LidThemeComplexScript&gt;AR-SA&lt;/w:LidThemeComplexScript&gt;
  &lt;w:Compatibility&gt;
   &lt;w:BreakWrappedTables/&gt;
   &lt;w:SnapToGridInCell/&gt;
   &lt;w:WrapTextWithPunct/&gt;
   &lt;w:UseAsianBreakRules/&gt;
   &lt;w:DontGrowAutofit/&gt;
   &lt;w:SplitPgBreakAndParaMark/&gt;
   &lt;w:DontVertAlignCellWithSp/&gt;
   &lt;w:DontBreakConstrainedForcedTables/&gt;
   &lt;w:DontVertAlignInTxbx/&gt;
   &lt;w:Word11KerningPairs/&gt;
   &lt;w:CachedColBalance/&gt;
  &lt;/w:Compatibility&gt;
  &lt;w:BrowserLevel&gt;MicrosoftInternetExplorer4&lt;/w:BrowserLevel&gt;
  &lt;m:mathPr&gt;
   &lt;m:mathFont m:val=&quot;Cambria Math&quot;/&gt;
   &lt;m:brkBin m:val=&quot;before&quot;/&gt;
   &lt;m:brkBinSub m:val=&quot;--&gt;</description>
<pubDate>Sun, 07 Jun 2009 17:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lilang&amp;postid=306</comments>
<dc:creator>lilang</dc:creator>
<guid>http://lilang.blogfa.com/post-306.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://lilang.blogfa.com/post-305.aspx</link>
<description>
لنگ شدم ! امروز با کمال خوشحالی صندل پوشیده بودم و صبح توی مترو در حال خوندن &lt;a href=&quot;http://www2.warwick.ac.uk/fac/arts/trc/news/diving-bell-posterbig.jpg&quot;&gt;کتاب&lt;/a&gt;  داشتم به این فکر می کردم که روحیه ی ماجراجویی ام رو امروز سر شب که بر می گردم خونه سوار بر صندل توی بلوار آراگو ارضاء می کنم . یه آقایی دستش رو به هیچ جا نگرفته بود و وقتی مترو وایساد تعادلش بهم خورد و با همه ی هیکلش افتاد روی من ! منم افتادم رو یکی دیگه ، اونم افتاد رو صندلی و همه رو هم پرس شدیم. اینطوری شد که من پام کبود شد. &lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 25 May 2009 20:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lilang&amp;postid=305</comments>
<dc:creator>lilang</dc:creator>
<guid>http://lilang.blogfa.com/post-305.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://lilang.blogfa.com/post-304.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;صدای آکاردئون ، تو قطارهای مترو، عصرهای پاریسی را طعم دلتنگی و شوق کشف می دهد. من با هر قدم ،خیابانی پر از ناشناخته های تازه ی ابری می شوم . انگار یک نفر دستش را تو جیبم جا گذاشته باشد ، امنیت را باید حدس بزنم و با این حال که می خواهم رود سن را سزاوار باشم ،دوری ات را تو روزمرگی های هر روزم صبر کنم ...&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;زندگی شاعرم می خواهد که بکند طبیب ... &lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 17 May 2009 21:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lilang&amp;postid=304</comments>
<dc:creator>lilang</dc:creator>
<guid>http://lilang.blogfa.com/post-304.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خواب بعد ازظهر روز سه </title>
<link>http://lilang.blogfa.com/post-303.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;فردا روز کذایی است که من از شر دو تا پروژه همزمان خلاص می شوم . دیشب سه ساعتی خوابیدم و صبح از دل درد بیدار شدم . درد پریود فکر می کنم مشابه درد چاقو در شکم باشد. سه ساعتی به خودم پیچیدم، با نا امیدی تلفن داروخانه ی سر خیابان را گرفتم و خواهش کردم یک قرص مسکن برای من بیاورند چون خودم توان حرکت کردن نداشتم ، گفت که نمی تواند اینکار را بکند و من به چرخش در تخت ادامه دادم تا درد خوابید و من هم همراهش ... ساعت سه بعد از ظهر بود .&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;خواب دیدم خانه ام یک اتاق 2  3 متری است در یک آپارتمان است . در ورودی اش که به راهرو باز می شود یک پنجره ی قدی است که با تکه های پرده ای توری پوشانده ام . احساس نا امنی شدیدی رو دلم سنگینی می کند. همه ی اطرافم غریبه اند. کسی را ندارم . تنها دوستم یک کبوتر است که رو زمین خانه که اندازه ی تختم فقط جا دارد به اندازه ی کافی ریده است . روی ماده ی سبز و سفید خشک شده راه می روم و برایش دانه می ریزم . با وجودی که خانه ام کوچک است اما راهروی آپارتمان پهنایش 7 -8 متری می شود و من یک همسایه ی ایرانی را آن ته شناسایی می کنم که به دلیل نامشخصی با پسر هندی مهندس سازه که در پروژه ی امسال با من کار می کند، ایمیل رد و بدل می کند و به دلیل نامشخص تری من توانایی خواندن ایمیلهایشان را روی دیوار های گچی اتاقم دارم ... حس نا امنی و ترس از تنهایی مثل دست آهنی دور گردنم فشار می آورد. کبوترم گاهی برای خوشگذارنی به راهرو می رود و من از پشت شیشه ی قدی تماشایش می کنم. &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;بیرون توی راهرو یک اتفاق سریع می افتد و من قبل از اینکه بفهمم دقیقا چه بلایی سر کبوتر آمده پسر همسایه ی ایرانی را می بینم که به طرف تلفن عمومی ته راهرو می دود که از دید من خارج است . توی دستش یک تشت آب جوش است. صدای نگران و نفس بریده اش را از دور می شنوم که داد می کشد : &quot; ناین ، وان ؟؟؟ ناین ، وان ؟؟ &quot; &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;نمی توانم ارتباطی بین تشت آب و گم شدن کبوترم پیدا کنم. حس تنهایی حتی از قبل هم بیشتر می شود. دماغم را به شیشه ی خانه ام می چسبانم و سعی می کنم ته راهرو را ببینم. اشک توی چشمم موج می زند . روی دیوار گچی یک ایمیل از پسر ایرانی به مهندس سازه می رسد . با نا امیدی از رو لکه های خشک شده ی گه کبوترم عبور می کنم و خودم را به دیوار گچی می رسانم . مکالمه ی اینترنتی شان را می خوانم : &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;پسر ایرانی : &quot; اومیر ! من کمک می خوام . نمی تونم کبوتر را نجات بدم ! &quot;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;پسر هندی : &quot; کبوتر دختر لال همسایه ؟ &quot; &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;پسر ایرانی : &quot; خواستم بشورمش . گفتم برو توی تشت آب بشین. نمی دونستم تشت آب جوشه... &quot; &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;پسر هندی : &quot; خودت را ناراحت نکن . اون کبوتر فقط بلد بود تو اتاق دختر بیچاره بشاشه ... &quot; &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;حس گند تنهایی مشت می زند تو دهانم. فکم را جمع می کند و گالنی اشک به چشمانم می رساند ... &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Mon, 27 Apr 2009 23:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lilang&amp;postid=303</comments>
<dc:creator>lilang</dc:creator>
<guid>http://lilang.blogfa.com/post-303.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روز یک . </title>
<link>http://lilang.blogfa.com/post-302.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;رعد و برقی شده است و من برای اولین بار به این نتیجه می رسم که رعد و برق را دوست دارم. بوی هوایش  را که نم دارد و صدای عصبانیتش را که شبیه حال من است . من پشت میزم توی استودیو نشسته ام و کار می کنم. بوی چسب چوب می آید و بوی چایی ... از صبح دو تا مدل گچی سر هم کرده ام و یک عالم چیز کشیده ام. دستم را بریده ام و از بابت نبودن او تو روزمرگی ام ناله کرده ام . ظرفیت من برای دور بودنش کمی بیشتر از صفر است. &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;برای ترانه چایی می ریزم. از خاطراتش تعریف می کند. -: &quot; تو خونه تنها بودم پام پیچ خورد، بعد با دوچرخه رفتم بیمارستان چون تاکسی گیر نمی اومد. &quot; ابروهایم گره می خورند -:&quot; دوستات چی ؟ &quot; یک شکلات می چپاند تو دهانش . -&quot; دوست؟ دوستی که صبح یکشنبه از خوابش بزنه و بیاد منو تیمار کنه نه ... نداشتم &quot; . حس گند تنهایی 60 ماهه اش را در لوس آنجلس با یک شکلات قورت می دهم. نه وضع من بهتر از این است ... -:&quot; بعد یه روز راننده ی خط اتوبوسی که هر روز باهاش سر کار می رفتم جلو پام زانو زد و ازم خواستگاری کرد &quot;. تصورش می کنم که از شدت تنهایی به سرش زده باشد و با مرد سیاه پوست راننده ی اتوبوس ازدواج کرده باشد و حالا یک قلوی دو رگه تو شکمش حمل کند و ویار شکلات گرفته باشد. سخت خنده ام می گیرد. یک شکلات دیگر می چپاند تو دهانش و دور می شود .&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;جای خالی اش تو تنم تب می کند. جای خالی اش ... اه . مرده شور واقعیت فیزیکی ای به نام &quot;جا&quot; را ببرند که به راحتی یک سفر خالی می شود ! به لی لا می گویم ... می گوید چشم بهم بزنم 4 ماه می گذرد ، قبل از اینکه پاریس را حسابی مزه کنم 4 ماه می گذرد. مسئله ی من گذشت زمان نیست اصلا . من مچاله شدن های صبح بخیرم را تو شکمش می خواهم ! &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sun, 26 Apr 2009 03:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lilang&amp;postid=302</comments>
<dc:creator>lilang</dc:creator>
<guid>http://lilang.blogfa.com/post-302.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://lilang.blogfa.com/post-301.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;خالی بودن جا یعنی اینکه صبح از خواب بیدار شوی و دلت بخواهد در و دیوار را به هم بدوزی . &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 25 Apr 2009 15:37:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lilang&amp;postid=301</comments>
<dc:creator>lilang</dc:creator>
<guid>http://lilang.blogfa.com/post-301.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فراتر از دوستی </title>
<link>http://lilang.blogfa.com/post-300.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;امروز عصر وسط کارهام و دلگرفتگی ، درست وقتی انتظارش رو نداشتم یه نفر در زد. از چشمی نگاه کردم یکی انگار با انگشت جلوی چشمی رو گرفته بود. قفل در رو انداختم . صدام در نمی اومد که بگم &quot; هو ایز دیس ؟ &quot; دیشب خواب دیده بودم یه مرد لخت چاق با آلت جوش جوشی که اندازه یه بادکنک باد کرده بود پشت در خونه می خواست به زور بیاد تو . من 911 رو گرفته بودم و پلیس هی می گفت دلیلی نمی بینن که بیان مرد مزاحم رو ردش کنن بره. منم گریه می کردم می گفتم &quot; توروخدا بیاین ! این آدم میخوره ! &quot;. &lt;br /&gt;حالا این آدم ناشناس پشت در هی تق تق می کرد و من از ترس زبونم بند اومده بود. دوباره که از چشمی نگاه کردم عکس خودم رو دیدم در حال مسواک زدن با او که دست آزادمو گرفته توی دستش و از تو آینه داره با مبایلش ازمون عکس می گیره. فک کردم الان در رو باز می کنم و بهش می گم &quot; عاشقتم دیوونه ! &quot; در رو باز کردم اومد تو. هیچی نگفتم. بغلش کردم .... بوی خوب می داد مثل همیشه. گفت &quot; بوسم نکن سرما می خوری &quot; بوس چیه . بوس نمی خوام . منو بکن زیر پوستت . &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Mon, 20 Apr 2009 05:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lilang&amp;postid=300</comments>
<dc:creator>lilang</dc:creator>
<guid>http://lilang.blogfa.com/post-300.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
