شبهایی که رنگش طلایی باشد دیگر تکلیفش معلوم است. بارها گوشت را به دهانم چسباندی و من لال شدم . همه ی این بارها با خودم عهد کردم دفعه ی دیگر صبح که می شود اینجا بیدار نشوم ... ولی اتاقت دور است. اتاقت از همه ی فاصله ها چند کیلومتر دورتر است . موشک های کاغذیم توی راه پاره می شوند . نگفتم ، اینجا هوا بارانی است ...
ازحرفهای سودایی که بگذریم ، شمارش معکوس ات تصاویر روزمرگی هایی است که با تو نمی گذرد. تابلوهای لب جاده ای که ما را به کلبه ای در 61 کیلومتری شهر می رساند و با هم در قهوه خانه اش 60 تا گیلاس می خوریم . هسته هایش را تو جیبت قایم می کنم و گوشت را که به دهانم چسباندی می خندم . تو روزها را که می شماری، من دقیقه هایش را خط می زنم.