صدای آکاردئون ، تو قطارهای مترو، عصرهای پاریسی را طعم دلتنگی و شوق کشف می دهد. من با هر قدم ،خیابانی پر از ناشناخته های تازه ی ابری می شوم . انگار یک نفر دستش را تو جیبم جا گذاشته باشد ، امنیت را باید حدس بزنم و با این حال که می خواهم رود سن را سزاوار باشم ،دوری ات را تو روزمرگی های هر روزم صبر کنم ...
زندگی شاعرم می خواهد که بکند طبیب ...