تبليغاتX
پیازولوژی - خواب بعد ازظهر روز سه

فردا روز کذایی است که من از شر دو تا پروژه همزمان خلاص می شوم . دیشب سه ساعتی خوابیدم و صبح از دل درد بیدار شدم . درد پریود فکر می کنم مشابه درد چاقو در شکم باشد. سه ساعتی به خودم پیچیدم، با نا امیدی تلفن داروخانه ی سر خیابان را گرفتم و خواهش کردم یک قرص مسکن برای من بیاورند چون خودم توان حرکت کردن نداشتم ، گفت که نمی تواند اینکار را بکند و من به چرخش در تخت ادامه دادم تا درد خوابید و من هم همراهش ... ساعت سه بعد از ظهر بود .

خواب دیدم خانه ام یک اتاق 2  3 متری است در یک آپارتمان است . در ورودی اش که به راهرو باز می شود یک پنجره ی قدی است که با تکه های پرده ای توری پوشانده ام . احساس نا امنی شدیدی رو دلم سنگینی می کند. همه ی اطرافم غریبه اند. کسی را ندارم . تنها دوستم یک کبوتر است که رو زمین خانه که اندازه ی تختم فقط جا دارد به اندازه ی کافی ریده است . روی ماده ی سبز و سفید خشک شده راه می روم و برایش دانه می ریزم . با وجودی که خانه ام کوچک است اما راهروی آپارتمان پهنایش 7 -8 متری می شود و من یک همسایه ی ایرانی را آن ته شناسایی می کنم که به دلیل نامشخصی با پسر هندی مهندس سازه که در پروژه ی امسال با من کار می کند، ایمیل رد و بدل می کند و به دلیل نامشخص تری من توانایی خواندن ایمیلهایشان را روی دیوار های گچی اتاقم دارم ... حس نا امنی و ترس از تنهایی مثل دست آهنی دور گردنم فشار می آورد. کبوترم گاهی برای خوشگذارنی به راهرو می رود و من از پشت شیشه ی قدی تماشایش می کنم.

بیرون توی راهرو یک اتفاق سریع می افتد و من قبل از اینکه بفهمم دقیقا چه بلایی سر کبوتر آمده پسر همسایه ی ایرانی را می بینم که به طرف تلفن عمومی ته راهرو می دود که از دید من خارج است . توی دستش یک تشت آب جوش است. صدای نگران و نفس بریده اش را از دور می شنوم که داد می کشد : " ناین ، وان ؟؟؟ ناین ، وان ؟؟ "

نمی توانم ارتباطی بین تشت آب و گم شدن کبوترم پیدا کنم. حس تنهایی حتی از قبل هم بیشتر می شود. دماغم را به شیشه ی خانه ام می چسبانم و سعی می کنم ته راهرو را ببینم. اشک توی چشمم موج می زند . روی دیوار گچی یک ایمیل از پسر ایرانی به مهندس سازه می رسد . با نا امیدی از رو لکه های خشک شده ی گه کبوترم عبور می کنم و خودم را به دیوار گچی می رسانم . مکالمه ی اینترنتی شان را می خوانم :

پسر ایرانی : " اومیر ! من کمک می خوام . نمی تونم کبوتر را نجات بدم ! "

پسر هندی : " کبوتر دختر لال همسایه ؟ "

پسر ایرانی : " خواستم بشورمش . گفتم برو توی تشت آب بشین. نمی دونستم تشت آب جوشه... "

پسر هندی : " خودت را ناراحت نکن . اون کبوتر فقط بلد بود تو اتاق دختر بیچاره بشاشه ... "

حس گند تنهایی مشت می زند تو دهانم. فکم را جمع می کند و گالنی اشک به چشمانم می رساند ...


+ نوشته شده در سه شنبه 8 اردیبهشت1388ساعت 2:37 توسط گوزن |