رعد و برقی شده است و من برای اولین بار به این نتیجه می رسم که رعد و برق را دوست دارم. بوی هوایش را که نم دارد و صدای عصبانیتش را که شبیه حال من است . من پشت میزم توی استودیو نشسته ام و کار می کنم. بوی چسب چوب می آید و بوی چایی ... از صبح دو تا مدل گچی سر هم کرده ام و یک عالم چیز کشیده ام. دستم را بریده ام و از بابت نبودن او تو روزمرگی ام ناله کرده ام . ظرفیت من برای دور بودنش کمی بیشتر از صفر است.
برای ترانه چایی می ریزم. از خاطراتش تعریف می کند. -: " تو خونه تنها بودم پام پیچ خورد، بعد با دوچرخه رفتم بیمارستان چون تاکسی گیر نمی اومد. " ابروهایم گره می خورند -:" دوستات چی ؟ " یک شکلات می چپاند تو دهانش . -" دوست؟ دوستی که صبح یکشنبه از خوابش بزنه و بیاد منو تیمار کنه نه ... نداشتم " . حس گند تنهایی 60 ماهه اش را در لوس آنجلس با یک شکلات قورت می دهم. نه وضع من بهتر از این است ... -:" بعد یه روز راننده ی خط اتوبوسی که هر روز باهاش سر کار می رفتم جلو پام زانو زد و ازم خواستگاری کرد ". تصورش می کنم که از شدت تنهایی به سرش زده باشد و با مرد سیاه پوست راننده ی اتوبوس ازدواج کرده باشد و حالا یک قلوی دو رگه تو شکمش حمل کند و ویار شکلات گرفته باشد. سخت خنده ام می گیرد. یک شکلات دیگر می چپاند تو دهانش و دور می شود .
جای خالی اش تو تنم تب می کند. جای خالی اش ... اه . مرده شور واقعیت فیزیکی ای به نام "جا" را ببرند که به راحتی یک سفر خالی می شود ! به لی لا می گویم ... می گوید چشم بهم بزنم 4 ماه می گذرد ، قبل از اینکه پاریس را حسابی مزه کنم 4 ماه می گذرد. مسئله ی من گذشت زمان نیست اصلا . من مچاله شدن های صبح بخیرم را تو شکمش می خواهم !