راهرویی که تخت خواب آدم توی آن جا گرفته است مارپیچ می شود و می رسد به حیاط بازی صبحگاهی . آنجا دو تا بادکنک به نردبانی آویزان است. نردبان می رسد به یک مشت درخت گیلاس که همیشه پربار است . بستنی گیلاس از بالای نردبان رو آسفالت خیابان می ریزد و مردم روی آن اسکیت می کنند. آدم امروز با صدای هو هوی جغد از خواب می پرد و آسانسوری را که اخبار صبح پخش می کند سوار می شود. تو آسانسور دوش می گیرد. پله های در ورودی را دو تا یکی پایین می آید و رو گل های یاس پیاده رو قدم می زند. برای رفتن به محل کار چند راه دارد. امروز که دیر از خواب بیدار شده مجبور است راه ماشین رو را انتخاب کند. جاده پر از کولی های آوازه خوان و رقاصان خوش اندام است.
دم در ورودی محل کار کفشهایش را در می آورد و یک کفش میکی ماوسی می پوشد. آقای رئیس با کلاه بوقی صبح بخیر می گوید و پاستیل تعارف می کند. جعبه های لگو و تاب و سرسره را رد می کند تا به جعبه ی اتاق کارش می رسد. آنجا تخت خوابش را که از روز قبل مرتب نکرده بود جمع و جور می کند و روی صندلی قرمز می نشیند. لک لک خندان امروز 5 بار به پنجره ی اتاقش نوک می زند. آدم برای نهار سوار لک لک می شود و رو بالکن نامرئی که به زورخانه راه دارد سوسیس می خورد.
در راه بازگشت به خانه سری به فروشگاه مواد غذایی می زند و آنجا با دوچرخه شیر و ماست و میوه و سبزی جات می خرد. مغازه ی سیار اسپیریت توی راه خانه جلویش را می گیرد و یک تی شرت سبز را به زور به او می فروشد. ماشین را که پر از خاک شده وارد یک کارواش-استخر می کند و ده دقیقه ای با لباس شنا می کند. دم در خروجی لباس و ماشینش را سشوار خشک می کند و 8 دقیقه ی بعد به خانه می رسد ...
ادامه در قسمت بعدی .