ساعت دیر است و من بی هدف بیدارم ... مرکز دردم جایی بین قفسه ی سینه و نوک بینی واقع شده است و نمی گذارد بخوابم . سوز ... سووووز ... این زمستان تمامی ندارد . دیشب خواب دیدم لخت پرواز می کنم . هوا برفی بود و من عرق می کردم . ناخودآگاهم هم برعکس شده ...می بینی ؟ تو بدنم یک جایی انگار سوراخ شده باشد، گه گاه آشغال از کله ام می ریزد بیرون . فکر می کردم با وجود این همه شراب که تو زندگی بالا آورده ام ، آشغال های دلم کم شده باشد .
کاش دلت هیچ وقت خاک نگیرد نارنین .