مادرم ...
پشت میز آشپزخانه از کودکی می گوید . دستهایش پیر شده اند و مژه هایش ریخته اند.
پدرم ...
هر وقت آشپزی می کند ذوق می کند ! در قابلمه را باز می کند تا من هم ببینم . همان چیزی را پخته که همیشه می پزد .
سین دانشور ...
کنار من سر کلاس ناخن می جود .
برادرم ...
18 ساله است . من 10 ساله ام. یک دوست زشت دارم که به خانه مان می آید تا با هم بازی کنیم. دوستم مذهبی است و بعد از چند بار دیگر اجازه ندارد خانه مان بیاید چون پدرش می فهمد که من یک برادر 18 ساله دارم. می گوید برادر بزرگتر داری . من درک نمی کنم .عصبی می شوم و از برادرم بدم می آید. حالا درک می کنم و بغضم می گیرد.
برادرم ...
عروسی می کند . من برایش
آرزوی خوشبختی می کنم . پدر اعتقاد دارد این ازدواج به جدایی می رسد . پدر
نابغه است و من کودن .
خواهرم ...
یک سالش است . از یک جایی می افتد پایین و قش می کند. صورتش سیاه می شود و من گریه می کنم.
من ...
دفتر خاطرات مادرم را پیدا می کنم . روزهای شهرک غرب است. من 9 سالم است .خواهرم قش کرده و او احساس تنهایی می کند. سختش است که 4 تا بچه دارد. پدرم
صبح تا شب کار می کند و او همیشه تنهاست. ناراحت است اما خوب می نویسد .
مادرم ...
سال تحویل 1388 پشت میز آشپزخانه حرف می زند.
حرفهایش را نمی فهمم. معنی خاصی ندارند. خوب حرف نمی زند . زمان ذهنش را خراب کرده است. قهرنامه هایش
را به من اما هنوز خوب می نویسد . دو سالی می شود قهر نکرده ایم ...
خانواده ام ...
تو ماشین پاترول سیاه می چپیم و می زنیم به جاده ی شمال . من توی راه هری پاتر می خوانم. بابا خوشحال است و مامان خیار پوست می کند. تعریف می کنم که برادر دوستم از کوه پرت شده پایین و مرده . بابا خیلی ناراحت می شود و مامان خاطراه تعریف می کند. خیلی وقت است که بابا از حرفهایم ناراحت یا خوشحال نمی شود. من دیگر داستان تعریف نمی کنم . برادرم را دوست دارم. خواهرم خل و چل است. مادرم را دلم می خواهد یک سال بغل کنم تا خالی شود و پدرم را بدهم یک جا تعمیر کنند مثل روز اولش بشود .