ذهن بیمار من و یک شب نه خیلی سرد تخمی. یک عالم کاغذ روی میز ، روی زمین ، روی تخت ... نمی فهمم چرا گاهی به آرامشم جفتک می اندازم . "ف" می گوید خیلی حساسم ! می گویم نبوده ام لعنتی ! ترسو شده ام. دلم یک عالم مشت می زند به دیوار. کاش اصلا هیچ اتفاق خوبی برای من نمی افتاد. من جنبه اش را ندارم. از همه چیز می ترسم. از خاطرات او می ترسم. دارم به انسانی تبدیل می شوم که نمی خواهد داشته باشد چون می ترسد که از دست بدهد. گاهی وقتها می زند به سرم که بزنم زیر همه چیز و خودم را از این همه وحشت نجات بدهم. فکر می کنم خیلی سخت می گذرد .اما در عوض سخت تر از ترک شدن نیست. مسخره است که به ترک شدن فکر می کنم . حالا یک وقتهایی فکر می کنم نکند حق با او بود و آدمی که روحش خیلی حساس باشد بهتر است تنها بماند ...