خب ! من و مارتین یک روز جمعه ی آفتابی توی استودیو روی پروژه بسیار
پیچیده مان کار می کنیم . من ترانه ی ایرانی می خوانم و او با نفهمی سر
تکان می دهد ! روی یکی از میزها یک بسته پاستیل مشکوک پیدا می شود که با
کنجکاوی و لذت هر کدام یک دانه می اندازیم تو حلقمان و می جویم. ثانیه ای
بعد مارتین به سرفه می افتد و من به اخ تف رو زمین استودیو . به لطف گوگل
فهمیدیم که
این پاستیل برای بچه ها نیست و فقط در صورتی باید خریداری شود که مزه ی تندش درک شده باشد .
خدایا از بابت این همه مزه که در دنیا آفریدی به تو ایمان می آورم .
+
نوشته شده در شنبه 24 اسفند1387ساعت 1:20 توسط گوزن
|