تبليغاتX
پیازولوژی - از صبح هایی که با بور بور خان* و جوجه رنگی آغاز می شود ...


نزدیک ظهر از خواب بیدار می شویم، کلی کار داریم ، فرم مالیات، فرم ویزا ، مشق های فردا ، یک عالم کار عقب مانده. اما انگار صبح ها کنار او بیدار شدن آدم را بی خیال می کند. دقیقا نمی دانم این کیفیت را چطور می شود که دارد . من وول می زنم رو رختخواب، او صبح بخیر می گوید.حرفهای پراکنده ای می زنیم .من از خاطرات بچگی می گویم ، از برادرم که با ضربات لنگ میمون عروسکی با من می جنگید و از جوجه های کودکی ام. جوجه رنگی ها . همان ها که سبز و صورتی فسفری بودند و هیچ وقت زنده نمی ماندند ! من یکی داشتم که خروس شد ، بعد که خانه مان را خواستیم عوض کنیم و دیگر حیاط نداشتیم بابا سرش را زد و مامان کردش تو خورش. یکی هم داشتم که پرتش کردیم هوا و بعد نتوانستیم بگیریمش . با سر افتاد روی سنگ حیاط . دو روز لنگ می زد و بعد روده هایش افتاد بیرون . پدربزرگ گفت اگر با انگشت فشار بدهیم برمی گردد سر جایش. نتوانستیم. یعنی جراتش را نداشتیم . برادرم با تفنگ بادی به دردش خاتمه داد و زیر درخت زردآلو خاکش کردیم. بقیه را که می مردند خاک نمی کردیم. می دادیم گربه می خورد. این یکی را اما چون کشته بودیم عذاب وجدان گرفتیم و فکر کردیم خوبتر می شود اگر آبرومندانه خاکش کنیم.


او داستان های کودکی ام را دوست دارد و من صبح ها کنار او بیدار شدن را .



* این اسم را برای او می گذارم چون من را یاد خاصیت اسیدی اش می اندازد و به خنده می افتم !

+ نوشته شده در سه شنبه 20 اسفند1387ساعت 7:1 توسط گوزن |