تبليغاتX
پیازولوژی -

نه من هیچ جای الکترونیکی دیگری نمی نویسم . هر چه هست قلم و کاغذ است و اینجا .

یک اتفاق هست که ثبت نکرده ام و می ترسم یادم برود کلا. بر پایه ی تئوری شخصی خانوم "کیت" در کمبریج ، که اتفاقا من هم با آن موافقم، زندگی سریع باعث می شود آدم خیلی چیزها یادش برود چون وقت نمی کند هضمشان کند. برای من هضم کردن تلاش برای نوشتن شان است. آن هم نه روی کاغذ، آنجا یک جوری متفاوت است. برای خودت است، زیاد اهمیت نمی دهی ..مثل تنها که زندگی می کنی و ظرف ها را نمی شوری.

به هر حال :


یک ماه اخیر یه خیالم آمدم با حلقه ی هورمونی او را خوشحال کنم . فایده نکرد. اخلاقم مثل سگ شد و هی به جای بوس گازش گرفتم. فکر کنم بد دهان هم شده بودم .تنم می خارید و اعصاب نداشتم . او مثل همیشه خونسردی خودش را حفظ می کرد تا بالاخره یک روز از صبح سینه ام تیر کشید و شب با توهم "سکته ی قلبی" به تنگی نفس افتادم و حلقه ی لعنتی را به اعماق توالت فرنگی فرستادم و خودم را راهی اورژانس کردم. اورژانس ها اینجا هم کلاه سرشان نمی رود. تا روح از بدنت چند میلی فاصله نگیرد کاری برایت انجام نمی دهند. 5 ساعت تمام روی صندلی اتاق انتظار مچاله بودم و از دیدن تعدادی فک و دندان شکسته و خون و چاقو و بوی الکل دهان جماعت دوست داشتنی "هوم لس"  خس خس ام تشدید شد. خب آدم است دیگر خون می بیند هول می کند. به هر حال نزدیک صبح با یک ماتحت مسطح شده تصمیم گرفتم که حالم خوب است و خودم را مرخص کردم . او از راه دور تا صبح از نگرانی بیدار مانده بود و من خجالت می کشیدم که نمردم .

به هر حال این اتفاق تاثیر خاصی روی من گذاشت . فهمیدم که هیچ کدام از نیازهای غریزی انسان امروزی به شکل طبیعی خودش ارضاء نمی شود، اگر بشود دنیا خراب می شود چون نان ندارد بکند تو شکم عواقبش. حتی وقتی سعی می کنی به نهایت طبیعی بودن برسانی اش، همین اتفاق می افتد که تعریف کردم و حتی از قبل هم افتضاح تر است و اه من نمی فهمم این مردها چرا هیچ بلایی سرشان نمی آید .  یا اصلا این چه علمی است که هر چه هورمون است تو بدن زن می کند ! نمی شود یک قرصی باشد که اسپرم بکشد ؟ بدهیم آقامان بخورد ؟ 





+ نوشته شده در پنجشنبه 15 اسفند1387ساعت 6:24 توسط گوزن |