تبليغاتX
پیازولوژی

شبهایی که رنگش طلایی باشد دیگر تکلیفش معلوم است. بارها گوشت را به دهانم چسباندی و من لال شدم . همه ی این بارها با خودم عهد کردم دفعه ی دیگر صبح که می شود اینجا بیدار نشوم ... ولی اتاقت دور است. اتاقت از همه ی فاصله ها چند کیلومتر دورتر است . موشک های کاغذیم توی راه پاره می شوند . نگفتم ، اینجا هوا بارانی است ...

ازحرفهای سودایی که بگذریم ، شمارش معکوس ات تصاویر روزمرگی هایی است که با تو نمی گذرد. تابلوهای لب جاده ای که ما را به کلبه ای در 61 کیلومتری شهر می رساند و با هم در قهوه خانه اش 60 تا گیلاس می خوریم . هسته هایش را تو جیبت قایم می کنم و گوشت را که به دهانم چسباندی می خندم . تو روزها را که  می شماری،  من دقیقه هایش را خط می زنم.    

+ نوشته شده در یکشنبه 17 خرداد1388ساعت 20:56 توسط گوزن |

لنگ شدم ! امروز با کمال خوشحالی صندل پوشیده بودم و صبح توی مترو در حال خوندن کتاب  داشتم به این فکر می کردم که روحیه ی ماجراجویی ام رو امروز سر شب که بر می گردم خونه سوار بر صندل توی بلوار آراگو ارضاء می کنم . یه آقایی دستش رو به هیچ جا نگرفته بود و وقتی مترو وایساد تعادلش بهم خورد و با همه ی هیکلش افتاد روی من ! منم افتادم رو یکی دیگه ، اونم افتاد رو صندلی و همه رو هم پرس شدیم. اینطوری شد که من پام کبود شد.


+ نوشته شده در سه شنبه 5 خرداد1388ساعت 0:1 توسط گوزن |