تبليغاتX
پیازولوژی

صدای آکاردئون ، تو قطارهای مترو، عصرهای پاریسی را طعم دلتنگی و شوق کشف می دهد. من با هر قدم ،خیابانی پر از ناشناخته های تازه ی ابری می شوم . انگار یک نفر دستش را تو جیبم جا گذاشته باشد ، امنیت را باید حدس بزنم و با این حال که می خواهم رود سن را سزاوار باشم ،دوری ات را تو روزمرگی های هر روزم صبر کنم ...

زندگی شاعرم می خواهد که بکند طبیب ...

+ نوشته شده در دوشنبه 28 اردیبهشت1388ساعت 0:57 توسط گوزن |

فردا روز کذایی است که من از شر دو تا پروژه همزمان خلاص می شوم . دیشب سه ساعتی خوابیدم و صبح از دل درد بیدار شدم . درد پریود فکر می کنم مشابه درد چاقو در شکم باشد. سه ساعتی به خودم پیچیدم، با نا امیدی تلفن داروخانه ی سر خیابان را گرفتم و خواهش کردم یک قرص مسکن برای من بیاورند چون خودم توان حرکت کردن نداشتم ، گفت که نمی تواند اینکار را بکند و من به چرخش در تخت ادامه دادم تا درد خوابید و من هم همراهش ... ساعت سه بعد از ظهر بود .

خواب دیدم خانه ام یک اتاق 2  3 متری است در یک آپارتمان است . در ورودی اش که به راهرو باز می شود یک پنجره ی قدی است که با تکه های پرده ای توری پوشانده ام . احساس نا امنی شدیدی رو دلم سنگینی می کند. همه ی اطرافم غریبه اند. کسی را ندارم . تنها دوستم یک کبوتر است که رو زمین خانه که اندازه ی تختم فقط جا دارد به اندازه ی کافی ریده است . روی ماده ی سبز و سفید خشک شده راه می روم و برایش دانه می ریزم . با وجودی که خانه ام کوچک است اما راهروی آپارتمان پهنایش 7 -8 متری می شود و من یک همسایه ی ایرانی را آن ته شناسایی می کنم که به دلیل نامشخصی با پسر هندی مهندس سازه که در پروژه ی امسال با من کار می کند، ایمیل رد و بدل می کند و به دلیل نامشخص تری من توانایی خواندن ایمیلهایشان را روی دیوار های گچی اتاقم دارم ... حس نا امنی و ترس از تنهایی مثل دست آهنی دور گردنم فشار می آورد. کبوترم گاهی برای خوشگذارنی به راهرو می رود و من از پشت شیشه ی قدی تماشایش می کنم.

بیرون توی راهرو یک اتفاق سریع می افتد و من قبل از اینکه بفهمم دقیقا چه بلایی سر کبوتر آمده پسر همسایه ی ایرانی را می بینم که به طرف تلفن عمومی ته راهرو می دود که از دید من خارج است . توی دستش یک تشت آب جوش است. صدای نگران و نفس بریده اش را از دور می شنوم که داد می کشد : " ناین ، وان ؟؟؟ ناین ، وان ؟؟ "

نمی توانم ارتباطی بین تشت آب و گم شدن کبوترم پیدا کنم. حس تنهایی حتی از قبل هم بیشتر می شود. دماغم را به شیشه ی خانه ام می چسبانم و سعی می کنم ته راهرو را ببینم. اشک توی چشمم موج می زند . روی دیوار گچی یک ایمیل از پسر ایرانی به مهندس سازه می رسد . با نا امیدی از رو لکه های خشک شده ی گه کبوترم عبور می کنم و خودم را به دیوار گچی می رسانم . مکالمه ی اینترنتی شان را می خوانم :

پسر ایرانی : " اومیر ! من کمک می خوام . نمی تونم کبوتر را نجات بدم ! "

پسر هندی : " کبوتر دختر لال همسایه ؟ "

پسر ایرانی : " خواستم بشورمش . گفتم برو توی تشت آب بشین. نمی دونستم تشت آب جوشه... "

پسر هندی : " خودت را ناراحت نکن . اون کبوتر فقط بلد بود تو اتاق دختر بیچاره بشاشه ... "

حس گند تنهایی مشت می زند تو دهانم. فکم را جمع می کند و گالنی اشک به چشمانم می رساند ...


+ نوشته شده در سه شنبه 8 اردیبهشت1388ساعت 2:37 توسط گوزن |

رعد و برقی شده است و من برای اولین بار به این نتیجه می رسم که رعد و برق را دوست دارم. بوی هوایش  را که نم دارد و صدای عصبانیتش را که شبیه حال من است . من پشت میزم توی استودیو نشسته ام و کار می کنم. بوی چسب چوب می آید و بوی چایی ... از صبح دو تا مدل گچی سر هم کرده ام و یک عالم چیز کشیده ام. دستم را بریده ام و از بابت نبودن او تو روزمرگی ام ناله کرده ام . ظرفیت من برای دور بودنش کمی بیشتر از صفر است.

برای ترانه چایی می ریزم. از خاطراتش تعریف می کند. -: " تو خونه تنها بودم پام پیچ خورد، بعد با دوچرخه رفتم بیمارستان چون تاکسی گیر نمی اومد. " ابروهایم گره می خورند -:" دوستات چی ؟ " یک شکلات می چپاند تو دهانش . -" دوست؟ دوستی که صبح یکشنبه از خوابش بزنه و بیاد منو تیمار کنه نه ... نداشتم " . حس گند تنهایی 60 ماهه اش را در لوس آنجلس با یک شکلات قورت می دهم. نه وضع من بهتر از این است ... -:" بعد یه روز راننده ی خط اتوبوسی که هر روز باهاش سر کار می رفتم جلو پام زانو زد و ازم خواستگاری کرد ". تصورش می کنم که از شدت تنهایی به سرش زده باشد و با مرد سیاه پوست راننده ی اتوبوس ازدواج کرده باشد و حالا یک قلوی دو رگه تو شکمش حمل کند و ویار شکلات گرفته باشد. سخت خنده ام می گیرد. یک شکلات دیگر می چپاند تو دهانش و دور می شود .

جای خالی اش تو تنم تب می کند. جای خالی اش ... اه . مرده شور واقعیت فیزیکی ای به نام "جا" را ببرند که به راحتی یک سفر خالی می شود ! به لی لا می گویم ... می گوید چشم بهم بزنم 4 ماه می گذرد ، قبل از اینکه پاریس را حسابی مزه کنم 4 ماه می گذرد. مسئله ی من گذشت زمان نیست اصلا . من مچاله شدن های صبح بخیرم را تو شکمش می خواهم !

+ نوشته شده در یکشنبه 6 اردیبهشت1388ساعت 6:58 توسط گوزن |

خالی بودن جا یعنی اینکه صبح از خواب بیدار شوی و دلت بخواهد در و دیوار را به هم بدوزی . 



+ نوشته شده در شنبه 5 اردیبهشت1388ساعت 19:8 توسط گوزن |