صدای آکاردئون ، تو قطارهای مترو، عصرهای پاریسی را طعم دلتنگی و شوق کشف می دهد. من با هر قدم ،خیابانی پر از ناشناخته های تازه ی ابری می شوم . انگار یک نفر دستش را تو جیبم جا گذاشته باشد ، امنیت را باید حدس بزنم و با این حال که می خواهم رود سن را سزاوار باشم ،دوری ات را تو روزمرگی های هر روزم صبر کنم ...
زندگی شاعرم می خواهد که بکند طبیب ...
فردا روز کذایی است که من از شر دو تا پروژه همزمان خلاص می شوم . دیشب سه ساعتی خوابیدم و صبح از دل درد بیدار شدم . درد پریود فکر می کنم مشابه درد چاقو در شکم باشد. سه ساعتی به خودم پیچیدم، با نا امیدی تلفن داروخانه ی سر خیابان را گرفتم و خواهش کردم یک قرص مسکن برای من بیاورند چون خودم توان حرکت کردن نداشتم ، گفت که نمی تواند اینکار را بکند و من به چرخش در تخت ادامه دادم تا درد خوابید و من هم همراهش ... ساعت سه بعد از ظهر بود .
خواب دیدم خانه ام یک اتاق 2 3 متری است در یک آپارتمان است . در ورودی اش که به راهرو باز می شود یک پنجره ی قدی است که با تکه های پرده ای توری پوشانده ام . احساس نا امنی شدیدی رو دلم سنگینی می کند. همه ی اطرافم غریبه اند. کسی را ندارم . تنها دوستم یک کبوتر است که رو زمین خانه که اندازه ی تختم فقط جا دارد به اندازه ی کافی ریده است . روی ماده ی سبز و سفید خشک شده راه می روم و برایش دانه می ریزم . با وجودی که خانه ام کوچک است اما راهروی آپارتمان پهنایش 7 -8 متری می شود و من یک همسایه ی ایرانی را آن ته شناسایی می کنم که به دلیل نامشخصی با پسر هندی مهندس سازه که در پروژه ی امسال با من کار می کند، ایمیل رد و بدل می کند و به دلیل نامشخص تری من توانایی خواندن ایمیلهایشان را روی دیوار های گچی اتاقم دارم ... حس نا امنی و ترس از تنهایی مثل دست آهنی دور گردنم فشار می آورد. کبوترم گاهی برای خوشگذارنی به راهرو می رود و من از پشت شیشه ی قدی تماشایش می کنم.
بیرون توی راهرو یک اتفاق سریع می افتد و من قبل از اینکه بفهمم دقیقا چه بلایی سر کبوتر آمده پسر همسایه ی ایرانی را می بینم که به طرف تلفن عمومی ته راهرو می دود که از دید من خارج است . توی دستش یک تشت آب جوش است. صدای نگران و نفس بریده اش را از دور می شنوم که داد می کشد : " ناین ، وان ؟؟؟ ناین ، وان ؟؟ "
نمی توانم ارتباطی بین تشت آب و گم شدن کبوترم پیدا کنم. حس تنهایی حتی از قبل هم بیشتر می شود. دماغم را به شیشه ی خانه ام می چسبانم و سعی می کنم ته راهرو را ببینم. اشک توی چشمم موج می زند . روی دیوار گچی یک ایمیل از پسر ایرانی به مهندس سازه می رسد . با نا امیدی از رو لکه های خشک شده ی گه کبوترم عبور می کنم و خودم را به دیوار گچی می رسانم . مکالمه ی اینترنتی شان را می خوانم :
پسر ایرانی : " اومیر ! من کمک می خوام . نمی تونم کبوتر را نجات بدم ! "
پسر هندی : " کبوتر دختر لال همسایه ؟ "
پسر ایرانی : " خواستم بشورمش . گفتم برو توی تشت آب بشین. نمی دونستم تشت آب جوشه... "
پسر هندی : " خودت را ناراحت نکن . اون کبوتر فقط بلد بود تو اتاق دختر بیچاره بشاشه ... "
حس گند تنهایی مشت می زند تو دهانم. فکم را جمع می کند و گالنی اشک به چشمانم می رساند ...
رعد و برقی شده است و من برای اولین بار به این نتیجه می رسم که رعد و برق را دوست دارم. بوی هوایش را که نم دارد و صدای عصبانیتش را که شبیه حال من است . من پشت میزم توی استودیو نشسته ام و کار می کنم. بوی چسب چوب می آید و بوی چایی ... از صبح دو تا مدل گچی سر هم کرده ام و یک عالم چیز کشیده ام. دستم را بریده ام و از بابت نبودن او تو روزمرگی ام ناله کرده ام . ظرفیت من برای دور بودنش کمی بیشتر از صفر است.
برای ترانه چایی می ریزم. از خاطراتش تعریف می کند. -: " تو خونه تنها بودم پام پیچ خورد، بعد با دوچرخه رفتم بیمارستان چون تاکسی گیر نمی اومد. " ابروهایم گره می خورند -:" دوستات چی ؟ " یک شکلات می چپاند تو دهانش . -" دوست؟ دوستی که صبح یکشنبه از خوابش بزنه و بیاد منو تیمار کنه نه ... نداشتم " . حس گند تنهایی 60 ماهه اش را در لوس آنجلس با یک شکلات قورت می دهم. نه وضع من بهتر از این است ... -:" بعد یه روز راننده ی خط اتوبوسی که هر روز باهاش سر کار می رفتم جلو پام زانو زد و ازم خواستگاری کرد ". تصورش می کنم که از شدت تنهایی به سرش زده باشد و با مرد سیاه پوست راننده ی اتوبوس ازدواج کرده باشد و حالا یک قلوی دو رگه تو شکمش حمل کند و ویار شکلات گرفته باشد. سخت خنده ام می گیرد. یک شکلات دیگر می چپاند تو دهانش و دور می شود .
جای خالی اش تو تنم تب می کند. جای خالی اش ... اه . مرده شور واقعیت فیزیکی ای به نام "جا" را ببرند که به راحتی یک سفر خالی می شود ! به لی لا می گویم ... می گوید چشم بهم بزنم 4 ماه می گذرد ، قبل از اینکه پاریس را حسابی مزه کنم 4 ماه می گذرد. مسئله ی من گذشت زمان نیست اصلا . من مچاله شدن های صبح بخیرم را تو شکمش می خواهم !
خالی بودن جا یعنی اینکه صبح از خواب بیدار شوی و دلت بخواهد در و دیوار را به هم بدوزی .