تبليغاتX
پیازولوژی
امروز عصر وسط کارهام و دلگرفتگی ، درست وقتی انتظارش رو نداشتم یه نفر در زد. از چشمی نگاه کردم یکی انگار با انگشت جلوی چشمی رو گرفته بود. قفل در رو انداختم . صدام در نمی اومد که بگم " هو ایز دیس ؟ " دیشب خواب دیده بودم یه مرد لخت چاق با آلت جوش جوشی که اندازه یه بادکنک باد کرده بود پشت در خونه می خواست به زور بیاد تو . من 911 رو گرفته بودم و پلیس هی می گفت دلیلی نمی بینن که بیان مرد مزاحم رو ردش کنن بره. منم گریه می کردم می گفتم " توروخدا بیاین ! این آدم میخوره ! ".
حالا این آدم ناشناس پشت در هی تق تق می کرد و من از ترس زبونم بند اومده بود. دوباره که از چشمی نگاه کردم عکس خودم رو دیدم در حال مسواک زدن با او که دست آزادمو گرفته توی دستش و از تو آینه داره با مبایلش ازمون عکس می گیره. فک کردم الان در رو باز می کنم و بهش می گم " عاشقتم دیوونه ! " در رو باز کردم اومد تو. هیچی نگفتم. بغلش کردم .... بوی خوب می داد مثل همیشه. گفت " بوسم نکن سرما می خوری " بوس چیه . بوس نمی خوام . منو بکن زیر پوستت .


+ نوشته شده در دوشنبه 31 فروردین1388ساعت 9:12 توسط گوزن |

راهرویی که تخت خواب آدم توی آن جا گرفته است مارپیچ می شود و می رسد به حیاط بازی صبحگاهی . آنجا دو تا بادکنک به نردبانی آویزان است. نردبان می رسد به یک مشت درخت گیلاس که همیشه پربار است . بستنی گیلاس از بالای نردبان رو آسفالت خیابان می ریزد و مردم روی آن اسکیت می کنند. آدم امروز با صدای هو هوی جغد از خواب می پرد و آسانسوری را که اخبار صبح پخش می کند سوار می شود. تو آسانسور دوش می گیرد. پله های در ورودی را دو تا یکی پایین می آید و رو گل های یاس پیاده رو قدم می زند. برای رفتن به محل کار چند راه دارد. امروز که دیر از خواب بیدار شده مجبور است راه ماشین رو را انتخاب کند. جاده پر از کولی های آوازه خوان و رقاصان خوش اندام است.

دم در ورودی محل کار کفشهایش را در می آورد و یک کفش میکی ماوسی می پوشد. آقای رئیس با کلاه بوقی صبح بخیر می گوید و پاستیل تعارف می کند. جعبه های لگو و تاب و سرسره را رد می کند تا به جعبه ی اتاق کارش می رسد. آنجا تخت خوابش را که از روز قبل مرتب نکرده بود جمع و جور می کند و روی صندلی قرمز می نشیند. لک لک خندان امروز 5 بار به پنجره ی اتاقش نوک می زند. آدم برای نهار سوار لک لک می شود و رو بالکن نامرئی که به زورخانه راه دارد سوسیس می خورد.

در راه بازگشت به خانه سری به فروشگاه مواد غذایی می زند و آنجا با دوچرخه شیر و ماست و میوه و سبزی جات می خرد. مغازه ی سیار اسپیریت توی راه خانه جلویش را می گیرد و یک تی شرت سبز را به زور به او می فروشد. ماشین را که پر از خاک شده وارد یک کارواش-استخر می کند و ده دقیقه ای با لباس شنا می کند. دم در خروجی لباس و ماشینش را سشوار خشک می کند و 8 دقیقه ی بعد به خانه می رسد ...


ادامه در قسمت بعدی .

+ نوشته شده در شنبه 29 فروردین1388ساعت 6:52 توسط گوزن |

برای پادشاهی که تو خوابم کلاه بوقی به سر می گذارد بستنی ژله ای می گذارم تو یخچال . برای خودم آب یخ می اندازم . دو هفته به پایان خوابهای بوق بوقی مانده .



+ نوشته شده در پنجشنبه 27 فروردین1388ساعت 1:45 توسط گوزن |

-:"این ها چیه ؟ "

-: " چمدون ... "

به سقف نگاه می کنم ، به تارهای عنکبوتی که روی دیوار اتاقم نبسته اند. به شکمم که از زیر لباس افتاده بیرون . هنوز فردا نشده، یک ماه بعد می شود . من تو فرودگاه او را سفت بغل می کنم و گریه نمی کنم. دماغم را می مالم رو دماغش و می خندیم ! یک جور حساسی شده ام  مثل گچ نازک . مال دلتنگی است .

-: " چرا دو تا چمدون می بری ؟ "

-:" چند تا ببرم ؟ "

وب کم را از روی مانیتورم بر می دارم و می گذارم روی میز. از تو مانیتورم زن را تماشا می کنم که تو اتاقم دور می زند.

-:" یکی کافی نیست ؟ "

در کمدم را باز می کند  -:" حواست به من نیست ؟ داری درس می خونی ؟ " 

-:" یکی می برم . دو تا ببرم . باشه . باشه ... "

دیشب می خوابم . فردا بیدار می شوم . چرا فنر تختم در رفته؟ او می گوید اگر رو تختم بپر بپر می کردم هم همینطور می شد ، اما من می دانم دلیلش من و او هستیم . حضور زیادی مان روی تخت من .

اگر زن پشت سر همه ی همسایه ها و همه ی سین ها و فین ها و میم ها و همه ی حروف الفبا تا فردا صبح حرف بزند مشکلات ناشی از مهاجرت مان حل نمی شود . غیر از اینکه یک روز صبح تو تختمان سوسک می شویم ،هیچ فایده ای ندارد . روی مبل جلو و عقب می روم . زن ادای مرد را در می آورد که وقتی به جای گوش سپردن ، بازی می کند ! یک قلپ از این چایی بخور می ترسم سر دردت بچسبد به سقف . دست می کشم روی سرش. زن از گوشه ی پنجره ته سیگاری پیدا می کند و از من فندک می خواهد. من تشک جدید را که اندازه ی هردومان می شود می اندازم روی تخت . مرد از صبح 4 بار تلفن کرده : " پول نرسید ... " من گاهی با گلویم چشمک می زنم ...

زن وقتی گوش نمی دهد صدایش بلندتر است . من چایی ام را تمام می کنم و تو مبل جلو عقب می روم . می پرسد - : " نه ؟؟ " نمی دانم سوال چیست . زل می زنم تو چشمهایش و می گویم : " نه ... "  من گاهی تصمیم می گیرم گوش ندهم . اگر اینکار را زیاد بکنی عادت می شود . عادت کردن به این چیزها خوب نیست. زن هیچ راه حلی را ممکن نمی داند. من راه حل هایم ته می کشند. می روم روی سقف می نشینم .دود سیگار زن تو معده اش گیر کرده، شکل خرگوش شده . من با خودم عهد می بندم که اگر افتادم زمین خودم را به مردن بزنم. شاید اگر زن ناراحت مردن من باشد قدر زندگی را بیشتر بداند.

-: " یه فیلم بزارم ببینی ؟ "

-:"چه فیلمی ؟ انگلیسیه ؟ "

-:" The Diving Bell and The Butterfly . .... زبانش فرانسه است . "

-: " نه ... نمی تونم زیر نویس بخونم ... " 

جلو عقب می روم . راه حل هایم ته کشیده اند .

+ نوشته شده در سه شنبه 25 فروردین1388ساعت 3:29 توسط گوزن |

مرده ای . حالیت نیست . خیال می کنی هنوز در تاریکی "تا انتهای عشق می رقصانیم"   ؟


نه .

+ نوشته شده در چهارشنبه 19 فروردین1388ساعت 7:28 توسط گوزن |

ساعت دیر است و من بی هدف بیدارم ... مرکز دردم جایی بین قفسه ی سینه و نوک بینی واقع شده است و نمی گذارد بخوابم . سوز ... سووووز ... این زمستان تمامی ندارد . دیشب خواب دیدم لخت پرواز می کنم  . هوا برفی بود و من عرق می کردم . ناخودآگاهم هم برعکس شده ...می بینی ؟ تو بدنم یک جایی انگار سوراخ شده باشد، گه گاه آشغال از کله ام می ریزد بیرون . فکر می کردم با وجود این همه شراب که تو زندگی بالا آورده ام ، آشغال های دلم کم شده باشد .


کاش دلت هیچ وقت خاک نگیرد نارنین .

+ نوشته شده در پنجشنبه 13 فروردین1388ساعت 11:13 توسط گوزن |

مادرم ...

پشت میز آشپزخانه از کودکی می گوید . دستهایش پیر شده اند و مژه هایش ریخته اند.

پدرم ...

هر وقت آشپزی می کند ذوق می کند ! در قابلمه را باز می کند تا من هم ببینم . همان چیزی را پخته که همیشه می پزد .

سین دانشور ...

کنار من سر کلاس ناخن می جود .

برادرم ...

18 ساله است . من 10 ساله ام. یک دوست زشت دارم که به خانه مان می آید تا با هم بازی کنیم. دوستم مذهبی است و بعد از چند بار دیگر اجازه ندارد خانه مان بیاید چون پدرش می فهمد که من یک برادر 18 ساله دارم. می گوید برادر بزرگتر داری . من درک نمی کنم .عصبی می شوم و از برادرم بدم می آید. حالا درک می کنم و بغضم می گیرد.

برادرم ...

عروسی می کند . من برایش آرزوی خوشبختی می کنم . پدر اعتقاد دارد این ازدواج به جدایی می رسد . پدر نابغه است و من کودن .

خواهرم ...

یک سالش است . از یک جایی می افتد پایین و قش می کند. صورتش سیاه می شود و من گریه می کنم.

من ...

دفتر خاطرات مادرم را پیدا می کنم . روزهای شهرک غرب است. من 9 سالم است .خواهرم قش کرده و او احساس تنهایی می کند. سختش است که 4 تا بچه دارد. پدرم صبح تا شب کار می کند و او همیشه تنهاست. ناراحت است اما خوب می نویسد .

مادرم ...

سال تحویل 1388 پشت میز آشپزخانه حرف می زند. حرفهایش را نمی فهمم. معنی خاصی ندارند. خوب حرف نمی زند . زمان ذهنش را خراب کرده است. قهرنامه هایش را به من اما هنوز خوب می نویسد . دو سالی می شود قهر نکرده ایم ...

خانواده ام ...

تو ماشین پاترول سیاه می چپیم و می زنیم به جاده ی شمال . من توی راه هری پاتر می خوانم. بابا خوشحال است و مامان خیار پوست می کند. تعریف می کنم که برادر دوستم از کوه پرت شده پایین و مرده . بابا خیلی ناراحت می شود و مامان خاطراه تعریف می کند. خیلی وقت است که بابا از حرفهایم ناراحت یا خوشحال نمی شود. من دیگر داستان تعریف نمی کنم . برادرم را دوست دارم. خواهرم خل و چل است. مادرم را دلم می خواهد یک سال بغل کنم تا خالی شود و پدرم را بدهم یک جا تعمیر کنند مثل روز اولش بشود .



+ نوشته شده در سه شنبه 4 فروردین1388ساعت 8:15 توسط گوزن |

ذهن بیمار من و یک شب نه خیلی سرد تخمی. یک عالم کاغذ روی میز ، روی زمین ، روی تخت ... نمی فهمم چرا گاهی به آرامشم جفتک می اندازم . "ف" می گوید خیلی حساسم ! می گویم نبوده ام لعنتی ! ترسو شده ام. دلم یک عالم مشت می زند به دیوار. کاش اصلا هیچ اتفاق خوبی برای من نمی افتاد. من جنبه اش را ندارم. از همه چیز می ترسم. از خاطرات او می ترسم. دارم به انسانی تبدیل می شوم که نمی خواهد داشته باشد چون می ترسد که از دست بدهد. گاهی وقتها می زند به سرم که بزنم زیر همه چیز و خودم را از این همه وحشت نجات بدهم. فکر می کنم خیلی سخت می گذرد .اما در عوض سخت تر از ترک شدن نیست. مسخره است که به ترک شدن فکر می کنم . حالا یک وقتهایی فکر می کنم نکند حق با او بود و آدمی که روحش خیلی حساس باشد بهتر است تنها بماند ...



+ نوشته شده در سه شنبه 4 فروردین1388ساعت 8:3 توسط گوزن |