دو هفته ی پیش، یک روز بعدازظهر ،من در استودیو در حال کار :
ترانه با یک لبخند گشاد سمتم می آید و تبریک می گوید که برای کار تابستانی در آفیس آقای جک در پاریس از طرف دانشگاه کاندید شده ام ! چشمهای گردم از لبخندش جدا نمی شود . لحظه ای بعد بدون توجه به حضور استاد لیب از روی صندلی خودم را پرت می کنم پایین و وسط استودیو شلنگ تخته می اندازم ! مارتین می گوید " بقاوو مادموازل ! " فکر می کنم حالا تا آقای جک تصمیمش را درباره ی من بگیرد، من با خیالش ذوق می کنم!
دو شب بعد خواب می بینم :
آقای جک برای اولین بار با من روبرو می شوذ. درست عین عکس های اینترنتی اش است . با همان عینک و کله ای که برای ژست دوربین کج شده است . دستش را به سمتم دراز می کند و می گوید : "ببللللل بغ بغب غغغبغغ ب ... ؟ " می گویم : " پغدون ؟ " می گوید : " ببلللغغ غللیغغ ببب ؟ " و من از وحشت از خواب می پرم . فرنچ خواندنم تسریع می شود . شاید این رویا به واقعیت بپیوندد !
امروز صبح :
به زور خودم را از رختخواب می کشم بیرون ، ساعت 12 ظهر است ! در حالی که چشمم باز نمی شود یک نون تست با کره و عسل درست می کنم و می نشینم جلوی کامپیوتر . هزار تا کار عقب مانده دارم و یک عالم حوصله که ندارم . صفحه ی ایمیلم را باز می کنم و ایمیل دفتردار دانشگاه را با عنوان مربوط به کار تابستانی می بینم . برای باز کردنش تامل می کنم .فکر می کنم عیب ندارد اگر گفت که آقای جک تو را نمی خواهد. هنوز دلایل کافی برای یک تابستان خوشحال در آمریکای شمالی را دارم. متن نامه اش را در نگاه اول نمی توانم بخوانم . تنها کلمه ی "congratulations" کافی است که هول برم دارد ! خودم را با یک بستنی قیفی کنار رود سن در حال قدم زدن در یک روز آفتابی تابستان تصور می کنم و خوشحالتر می شوم .
من حالا خیلی خوشحالم !
خدایا از بابت این همه مزه که در دنیا آفریدی به تو ایمان می آورم .
نزدیک ظهر از خواب بیدار می شویم، کلی کار داریم ، فرم مالیات، فرم ویزا ، مشق های فردا ، یک عالم کار عقب مانده. اما انگار صبح ها کنار او بیدار شدن آدم را بی خیال می کند. دقیقا نمی دانم این کیفیت را چطور می شود که دارد . من وول می زنم رو رختخواب، او صبح بخیر می گوید.حرفهای پراکنده ای می زنیم .من از خاطرات بچگی می گویم ، از برادرم که با ضربات لنگ میمون عروسکی با من می جنگید و از جوجه های کودکی ام. جوجه رنگی ها . همان ها که سبز و صورتی فسفری بودند و هیچ وقت زنده نمی ماندند ! من یکی داشتم که خروس شد ، بعد که خانه مان را خواستیم عوض کنیم و دیگر حیاط نداشتیم بابا سرش را زد و مامان کردش تو خورش. یکی هم داشتم که پرتش کردیم هوا و بعد نتوانستیم بگیریمش . با سر افتاد روی سنگ حیاط . دو روز لنگ می زد و بعد روده هایش افتاد بیرون . پدربزرگ گفت اگر با انگشت فشار بدهیم برمی گردد سر جایش. نتوانستیم. یعنی جراتش را نداشتیم . برادرم با تفنگ بادی به دردش خاتمه داد و زیر درخت زردآلو خاکش کردیم. بقیه را که می مردند خاک نمی کردیم. می دادیم گربه می خورد. این یکی را اما چون کشته بودیم عذاب وجدان گرفتیم و فکر کردیم خوبتر می شود اگر آبرومندانه خاکش کنیم.
او داستان های کودکی ام را دوست دارد و من صبح ها کنار او بیدار شدن را .
* این اسم را برای او می گذارم چون من را یاد خاصیت اسیدی اش می اندازد و به خنده می افتم !
نه من هیچ جای الکترونیکی دیگری نمی نویسم . هر چه هست قلم و کاغذ است و اینجا .
یک اتفاق هست که ثبت نکرده ام و می ترسم یادم برود کلا. بر پایه ی تئوری شخصی خانوم "کیت" در کمبریج ، که اتفاقا من هم با آن موافقم، زندگی سریع باعث می شود آدم خیلی چیزها یادش برود چون وقت نمی کند هضمشان کند. برای من هضم کردن تلاش برای نوشتن شان است. آن هم نه روی کاغذ، آنجا یک جوری متفاوت است. برای خودت است، زیاد اهمیت نمی دهی ..مثل تنها که زندگی می کنی و ظرف ها را نمی شوری.
به هر حال :
یک ماه اخیر یه خیالم آمدم با حلقه ی هورمونی او را خوشحال کنم . فایده نکرد. اخلاقم مثل سگ شد و هی به جای بوس گازش گرفتم. فکر کنم بد دهان هم شده بودم .تنم می خارید و اعصاب نداشتم . او مثل همیشه خونسردی خودش را حفظ می کرد تا بالاخره یک روز از صبح سینه ام تیر کشید و شب با توهم "سکته ی قلبی" به تنگی نفس افتادم و حلقه ی لعنتی را به اعماق توالت فرنگی فرستادم و خودم را راهی اورژانس کردم. اورژانس ها اینجا هم کلاه سرشان نمی رود. تا روح از بدنت چند میلی فاصله نگیرد کاری برایت انجام نمی دهند. 5 ساعت تمام روی صندلی اتاق انتظار مچاله بودم و از دیدن تعدادی فک و دندان شکسته و خون و چاقو و بوی الکل دهان جماعت دوست داشتنی "هوم لس" خس خس ام تشدید شد. خب آدم است دیگر خون می بیند هول می کند. به هر حال نزدیک صبح با یک ماتحت مسطح شده تصمیم گرفتم که حالم خوب است و خودم را مرخص کردم . او از راه دور تا صبح از نگرانی بیدار مانده بود و من خجالت می کشیدم که نمردم .
به هر حال این اتفاق تاثیر خاصی روی من گذاشت . فهمیدم که هیچ کدام از نیازهای غریزی انسان امروزی به شکل طبیعی خودش ارضاء نمی شود، اگر بشود دنیا خراب می شود چون نان ندارد بکند تو شکم عواقبش. حتی وقتی سعی می کنی به نهایت طبیعی بودن برسانی اش، همین اتفاق می افتد که تعریف کردم و حتی از قبل هم افتضاح تر است و اه من نمی فهمم این مردها چرا هیچ بلایی سرشان نمی آید . یا اصلا این چه علمی است که هر چه هورمون است تو بدن زن می کند ! نمی شود یک قرصی باشد که اسپرم بکشد ؟ بدهیم آقامان بخورد ؟
مخاطبم را گم کردم . مشکلم این شده . یادم رفته که اینجا من با من حرف می زنم. این تقصیر تو نیست . تقصیر این است که من بلد نیستم برای تو لخت شوم . دقت کردی به این ؟ نمی دانم چرا . شرم دارم. ببین اعتراف کنم یک چیزی را برایت . خواب که می بینم ، تو توی خوابم نمی میری . من می کشمت ! من دست می گذارم روی تنفست و نفست بند می آید . دلیلش را نمی توانم توضیح بدهم اما فکر می کنم از نبودنت وحشت دارم و اینها تمرین تنهایی ام است. از تعبیر خوابهایم نترس . شایعه شده که فروید مرد مجنونی بود .
این روزها بی قرارم . از فرط آرامش خودم را گم کرده ام. عادت کرده بودم به شک ،به تردید ،به ترس از نداشتن . به هر چه چیز بد است ! عادتم از کله ام نمی پرد و تو را عذاب می دهم. می ترسم از تردید من به تنگ بیایی ... برای تابستان نقشه کشیده ام که تمام خیابان های پاریس را برایت تصویر کنم که گم ام نکنی . جالب است که من در پاریس عوض می شوم. می دانم که هنوز چیزی قظعی نشده است و من خیالبافی می کنم. اما عیبی نداشته باشد . خب ؟ من خیالبافی را دوست دارم. تو بگو : من پاریسی را هم دوست خواهی داشت ؟