تبليغاتX
پیازولوژی

Manu Delago Hang solo

بعضی چیزها را که می بینی ، درست از لحظه ای که می بینی به بعد از آن ، دیگر آن آدم قبلی نیستی . همیشه همینطور است درباره ی چیزهای جدید . اما بعضی وقتها این تغییر آنقدر محسوس است که اندام آدم به خارش می افتد . مثل قد کشیدن که پا درد دارد .

همین الان اتفاقی یک سولوی "هنگ"  را دیدم که قبلا ندیده بودم . یعنی اصلا این ساز را ندیده بودم . یک جوری خودم را هی سرزنش می کنم که چطور همچین چیزی را نمی شناختم و از سال 2001 که این ساز به دنیا معرفی شد تا به حال من با خودم چی فکر می کردم ؟

3 دقیقه ویدئو را تماشا کردم و گوشم عوض شد. شخصیتش تغییر کرد . شد یک گوشی که صدای "هنگ" شنیده است و حالا باید با ملایمت با او رفتار کرد . می خواهم بروم لباسهایم را بندازم تو ماشین لباسشویی ... قرار ندارم . 


+ نوشته شده در دوشنبه 28 بهمن1387ساعت 5:4 توسط گوزن |

پیچ بلوار ، به بزرگراه ، با نوار کاوه یغمایی که به تصادف نزدیکم می کرد ... تابستان بود و یک بسته ی 50 تومانی پول روی داشبورد . کبابی سر اشرفی اصفهانی نهار خوردیم . مینو تا تونست چرت و پرت گفت .  ماست موسیر خودم تموم شد ماست موسیر احسان رو هم خوردم. بعد یک آدامس نعنا خریدیم همه خوردیم که مزه ی پیاز برود .



+ نوشته شده در یکشنبه 20 بهمن1387ساعت 0:55 توسط گوزن |

چهار تا دونه عکس درست ما از اون دانشگاه خراب شدمون تو تهران نگرفتیم که من عادت داشته باشم به یادآوری در و دیوارها و میزها و .... یه دونه عکس از یه کلاس طرح که طبق معمول خالی بود فرینوش روی پروفایلش آپود کرده ، من همین الان دیدم و یه ربع میخکوب نگاش می کردم و نمی فهمیدم چه بلایی سر سیستم عصبی ام داره میاد. انگار بو می داد عکسش . کلی خاطره که یادم رفته بود فلش بک زد تو ذهنم .

اون روز ماه رمضون که لب پنجره ی یکی از کلاسهای طبقه ی موسیقی با زهرا نشسته بودیم یواشکی سیگار می کشیدیم... روزی که سر کلاس آقای فاطمی یه دفعه زهرا منو کشید بیرون که بهم بگه المیرا به هممون خیانت کرده و باید محاکمه اش کنیم ! روزهایی که دانشگاه رو برده بودن فرحزاد و ما کارمون شده بود تو حیاط رو نیمکتها بشینیم و زهرا رو پوشش بدیم که سیگارشو بکشه . اولین باری که نسیم رو دیدم که یهو بهم گفت من امروز خیلی خوشحالم ! اون روزهای اولی که تازه فهمیده بودم می شه سر کلاس نرفت. سلف سرویس دانشگاه که ازش سوسیس بندری می خریدیم . صبح هایی که از خونه ی نسیم اینها  می خواستیم بریم دانشگاه و نسیم از خواب پا نمی شد . همیشه دیرمون بود. تاکسی می گرفتیم برای میدون فاطمی و بعد از اونجا سر انقلاب .اول بود 50 تومان ،بعد شده بود 100 تومان، بعد 150 تومان ....

اون روزها تو خیابون می شد دست دوستتو بگیری بدون اینکه معذب باشی . من و نسیم دست همو می گرفتیم ... تو تاکسی که می نشستیم دستمو می گرفت . اون روزها بو می دادن . بوی خیابون ... بوی دود . بوی قهوه نمی داد سر چهاراهها ... خیلی کوچیک بودم . درست یادم نمی یاد انگار. انگار خیلی کوچیک بودم .. دغدغه هامون معمولا به یه آدم دیگه ختم می شد. یه دوست پسر مثلا . بقیه اش انگار رو دور بود دیگه . مامان غذا درست می کرد .. بابا لاغر نبود . اجاره خونه نمی بایست بدی . پول دانشگاهتو بابات می داد. بهو وسط روز زنگ می زدی به دوستت هر هر کر کر می کردی یه ساعت بدون اینکه از زندگی بیفتی. فقط تو توالت سر توالت فرنگی نبود که وقت داشته باشی 4 صفحه کتاب بخونی . یه مرضی هم همه داشتن . برا خوشتیپ شدن افسردگی می گرفتن و می زدن تو خط عرفان و اشیاء سیاه و گوشه گیری و از این حرفها.  ما هم داشتیم خودش خوب شد.

رانندگی می کردم . دو ساله رانندگی نکردم . عاشق رانندگی کردن بودم . خودم ماشین داشتم هی نباید منت می کشیدم . اون تیکه ای از پارکینگ تا دم خونه که اون همه فکر می کردم ... به کلی چیز. اما چی مثلا ؟ نه اینکه بابام داره عوض می شه یا مامانم کجاست و خواهرم کو و داداشم کو ... به اینکه سارا چه کار کرد و من چکار کنم باهاش. سارا دیگه کدوم خری بود ؟؟ چقدر کوچیک بودم ... دلم برا کوچیکی تنگ شده. می خوام یه روز بیدار بشم یهو وسط میدون انقلاب ببینم می تونم از خیابون رد بشم ؟؟ ببینم یکی چهار چنگولی بهم حمله کنه می تونم بی تفاوت رد بشم ؟؟ یا تحمل دارم که برم تو مطب دکتر منشی سرشو نیاره بالا نگام کنه ؟ ندارم به خدا . لوس شدم . ننر . می خوام همه بهم احترام بذارن . وقتی اومدم ماشینمو فروختیم دادیم به یکی از این آقایون فامیل که هفته ای 7 بار تصادف می کنه و یه پاش از یه تصادف سالهاست که لنگ مونده  و زن و بچه ش 20 سال پیش تو تصادف مردن . اونوقت با کمال نامردی ماشین منو فروختیم بهش ! وای اون روز یادم اومد که تو حیاط خونه مریم اینها می شستیمش ... مریم هفت هشت تا انار کوچولو از اینها که تو جیب جا می شن از درخت حیاطشون کند گذاشت رو داشبورد من . دو تا از اون انار ها امروز روی میزم تو نشیمن خونه است . دو تاش ...

اون روزی که با نسیم رفتیم بیمارستان دی جواب تست حاملگی بگیریم . نسیم هی می گفت " خنگ !! مگه حاملگی به این آسونیه ؟؟ " منم هی می گفتم " وای نگو ... اضطراب دارم . دارم می میرم ! " مامان نسیم چقدر دوستم داشت راستی ...

دلم تنگ شده و دلم تنگ نشده . چیزی که می دونم اینه که یه چیزی رو از تو بدنم کندن انداختن کیسه زباله . جاش مونده و می خاره . اما عمرا بخوام ورش دارم بچسبونمش سر جاش . بو می ده، درست کار نمی کنه و  هزار جور عواقب داره . دوست ندارم سرطان بگیرم . ناسیونالیست هم هستم . یا حداقل خودم فکر می کنم که هستم . حالا گیرم نباشم  . ربطی داره ؟

+ نوشته شده در چهارشنبه 16 بهمن1387ساعت 20:59 توسط گوزن |

نمی فهمم بعضی روزها یک کلمه را چرا این همه می شنوم . یک کلمه هایی که اصلا آنقدر در روزمره رایج نیستند. ظهر در راه کلاس تو "استریت کار" دو تا زن حامله دیدم که هر دو حامله بودنشان را با صدای بلند " EXCUSE ME !!! I'm pregnant " اعلام کردند که بهانه باشد برای رفتارهای "غیر -استریت کار -دوستانه شان" و بعد من داشتم برای سین دانشور تعریف می کردم که غین حامله است و شکمش کلی آمده بالا لابد و کاش یک عکس می فرستاد می دیدم ریختش چه ریختی شده و اه ... لعنت به سیستم فرهنگ ارتباطات اینترنتی این دوستان بامعرفت من . حالیشان نیست آدم اینجا دلش غنج می رود یعنی چه . آن همه اشک تو فرودگاه را پس کی ریخت ؟؟ آن همه قربان سر و شکل من پس کی رفت وقتی تو خیابان انقلاب شلنگ تخته می انداختم که اشکهای غین سرازیر نشود؟ بعد می گویند ایرانی ها می روند خارج بی احساس می شوند ... کو ؟؟ روز روشن نشسته باشم رو پله ها به شکم غین فکر کنم و چشمم خیس شوذ، سیب زمینی که نیست ، احساسات است ....



+ نوشته شده در سه شنبه 15 بهمن1387ساعت 6:50 توسط گوزن |

می گوید:

- آدمها زنگ می زنند از ایران دلداری ام بدهند خودشان می زنند زیر گریه هی می گویند " غصه نخوری ها فلانی جان ... " بعد من بهشان می گویم : " گریه نکنید تو رو خدا. خودتون رو ناراحت نکنید " 

من فکر می کنم خب چرا زنگ می زنند گریه می کنند ؟  و بعد یاد خودم می افتم که وقتی از ایران به برادرم تلفن کرده بودم که خبر ناگهانی فوت عمه ی دوست داشتنی مان را بدهم، زار زار گریه می کردم و هی می گفتم " غضه نخوری ها ... " ساکت بود و نمی فهمیدم که گریه می کند یا نه.

برای نهار عدس پلو می پزم . او آن طرف میز نشسته با لذت می خورد و من از این طرف میز به چهره ی آرام و دوست داشتنی اش خیره می شوم .

شب خداحافظی می کند تا برود خانه ی دوستش. من یک مشت مطلب چاپ شده از فوت پدرش را از اینترنت می خوانم. همه آدمهایی که می شناختندش دوستش داشتند. نمی دانم چه مرگم می شود یک دفعه دگرگون می شوم. زنگ می زنم حالش را بپرسم. فقط حالش را بپرسم . چند کلمه که حرف می زند می زنم زیر گریه ! 3 4 تا دستمال صرف آب بینی و اشک می کنم و یک جوری دست و پا شکسته حرف می زنم که اخر می فهمد که برای پدرش گریه می کنم. می گویم " خنده داره . همه از ایران زنگ می زنند دلداریت بدهند خودشان می زنند زیر گریه . این هم از من که به جای اینکه خوشحالت کنم می زنم زیر گریه ... " خنده ام می گیرد . می گوید : " گریه نکن ... " و من احساس کاسه ی داغتر از آش بودن را می کنم، که جدا احساس مسخره ای است .

نمی دانم روح او به این گندگی است یا که من این روزها کودک شده ام .

+ نوشته شده در یکشنبه 13 بهمن1387ساعت 7:46 توسط گوزن |

گندترین احساس دنیا را دارم . با 20 نفر آدم خوشحال رفته ام شام رستوران ایرانی مورد علاقه ام و کلی خوش گذشته است. خوش گذرانی که تمام می شود می فهمم که پاره ای از قلبم یک جایی از این به قول خودش  "سرزمین یخی " و غریب در سوگ پدرش درد می کشد ... و من نبوده ام . نبوده ام که سرش را بگذارم روی سینه ام و اگر اشکی هست پاک کنم .وقتی تو دردت را به تحریر می آوردی. من پشت میز  رستوران شکلک در می آوردم و می خندیدم.

من نمی فهمم چه دردی دارد از دست دادن عزیزترین کسانت . من نمی فهمم که فقط آن روز که اولین سالگردش می شود نیست که تو را نابود می کند. این روزها تو را له می کند . این روزها تو درد داری و من از همیشه احمقترم . خیال می کنم خیلی خوبم که با خودم قرار گذاشته ام شب سالگردش را کنارت باشم. چند روز مانده به سالگردش ... انگار که تولدش است و من قرار است سورپرایزت کنم . من درکم از مرگ بابا همین است ...

تو برایش نامه نوشته ای . رد دردی که سینه ات را فشرده تو جمله ها می بینم. فکر می کنم درکم از درد تو اندازه ی درک  مگس از سفینه ی فضایی است. عمیقترین درد شاید درد توست و من حالا نمی دانم چرا دلم برای پدرت این همه تنگ است . نه اینکه دیده باشم اش . نه اینکه بدانم . دلم برای تصویر تو کنار او که این همه برایم گفته ای . که هر بار می گویی بغضم را فرو می دهم . نمی دانم تو را دوست دارم که غمت بیچاره ام می کند یا او را که نمی شناسم ؟ من احساس نفهمترین آدم دنیا را دارم و اشک امانم نمی دهد .....


ببخشم .



+ نوشته شده در جمعه 11 بهمن1387ساعت 7:21 توسط گوزن |

نوشتن را وقتی به حد مرگ خوابم می آید دوست دارم. صبح بلند می شوم و یادم می رود . مثل هذیان شبانه ...

دیشب بعد از برگشتن از تماشای فیلم فراست/نیکسون به همراه شازده ، از نوشیدن مقادیر ناقابلی ویسکی حسابی متهوع شدم. از این حال بی خود خیلی متنفرم و همیشه سعی می کنم نهایت تلاشم را بکنم بلایش سرم نیاید. خب نمی شود دیگر . یک وقتهایی آدم خر است . حالیش نیست . یا اینکه رو مبل تو بغل آقا ولو شدی و رفیق شفیق اش را که بازی دنیای گو می کند تشویق می کنی و هی قلپ قلپ می خوری . خب یعنی می خواهم بگویم حواسم نبود شاید ...

پتو را دورم پیچیده بود و هی دست به سر و صورتم می کشید و لیوان آب نیم لیتری را به حلقم می کرد : " بخور عزیزم . بدنت به آب احتیاج داره الان ... " هر چه می گفتم آقا جان انقدر آب به حلقم نکن گوشش بدهکار نبود . وقتی یک چیزیت باشد که به حواست شک کنند ، هیج حرفیت را جدی نمی گیرند ،حتی اگر شکمت از شدت باد در حال ترکیدن باشد . هی باور نکرد تا دست گذاشت روی شکم و وحشت برش داشت .... " هان .... باد کرده ها ... "

تا صبح هر چی آب به خوردم داده بود  به همراه مواد الکلی از بالا و پایین تخلیه کردم. آدم تو اینجور مواقع خیلی ناگهانی و بی مقدمه حالش خوب می شود !  لذت این حال خوب مثل لذت آرامش بعد از قطع شدن درد پریود است . همانقدر ناگهانی و دلنشین . خودم را تو بغلش تا صبح مچاله کردم . 


فیلم فراست/نیکسون هم جدای از احوالات نامیزان ما خیلی فیلم خوبی از آب در آمد و این شازده آنقدر ذوق کرده بود که رو پله برقی سینما جو زده شد و تندی گفت که این بهترین فیلمی بود که امسال دیدم . و تا به پایین پله برقی برسیم هی به حرفش فکر کرد که ببیند جدا همینطور بوده یا نه . من توی چشمش خواندم که داشت شک می کرد . به هر حال اینها را گفتم که بگویم فیلم خوبی بود .


یکشنبه ی نیمه وقت ...





+ نوشته شده در دوشنبه 7 بهمن1387ساعت 9:45 توسط گوزن |

دی وی دی های انیمشین شو را که از طرف او رسیده بود از تو جعبه ی نامه کشیدم بیرون و  چند تایی تو راهروی اتاق نامه با عرض 25 سانت ورجه وورجه کردم. دوست داشتم نزدیکم بود و انگشت می کردم تو چال لپش و می گفتم خیلی مهربان است که اینهمه مهربان است. تلفن زدم و قرار گذاشتم بعدا ببینمش ...

مثل گربه رو تختش غلت می زنم و او دست می کشد روی سرم . صدای گربه های هم جنس باز خیابان چرچ را تو گوشم در می آورد و قاه قاه می خندیم  ! ساعت نزدیک 12 می شود . خداحافظی می کنم و می آیم خانه .  توی راه به افکارم نظم می دهم و می فهمم زندگی چیز یک در میانی است. پارسال این موقع از فرط تنهایی و دلتنگی و کمبود محبت می توانستم خودم را به قتل برسانم و حالا همه چیز برعکس است. می گویم یک در میان چون دقیقا منظورم همین است. آدم خوشی ها و سختی ها را یک در میان تجربه می کند . می رسم خانه . بو خورشت بادمجان می آید. مسواک می زنم . می خزم زیر پتو . زودتر از همیشه به خواب می روم ...

شب خواب یک مشت گربه ی مایع می بینم که می ریزیشان تو بشقاب و می گذاریشان توی آفتاب تا به دنیا بیایند ....



+ نوشته شده در پنجشنبه 3 بهمن1387ساعت 0:25 توسط گوزن |