خواستنم در رطوبت تشدید می شود و من عقلم را از دست می دهم توی در هم پیچیدن های گرم و برف باریدن های بیرون پنجره .نوزاد می شوم ، بدون استخوان و تمام غضروف .
امشب من و برف خیابان با تو آب می شویم...
موری : لوبیا پلو می خوام ...
من : بیا بهت می دم.
موری : اااااا....می خوای گولم بزنی . می دونم. اینهمه اومدم کوفتم بهم ندادی.
من : کوفت که دادم دوست نداشتی !
موری : ای بابا ... یه خورده مهربونی کن زودتر بیام .
من : ای بابا ... دیگه چه خبر ؟
موری : خب نکن . هیچی .
من : بلد نیستم آخه . یادم بده .
موری : نمی تونم خطرناکه . یه بار دیدی فردا پا شدی اومدی .
من : نه بابا بلیت گیرم نمی یاد نگران نباش.
موری : پدر دل بسوزه که اگه بخواد با الاغم شده راه می افته میاد.
من : آخه اینجا الاغاشو هم باید از قبل رزرو کنی. 6 ماه طول می کشه . به خدا یه وضعی شده .
موری …:
من : حالا قهر نکن . بیا بهت لوبیا پلو می دم. آلبالوهام تموم شدن دیشب. یه فیلم خوبی دیدم امروز : امورس پروس. راستی یه فیلمی قراره بیاد تو سینما تبلیغشو دیدم فکر کنم خیلی خوب باشه . سولوئیست . کار داری ؟ برم ...
موری : نه دارم گوش می دم.
من : وا ! گوشات مگه سنگین شده اینهمه طول می دی.
موری : مگه چیزی پرسیدی ؟
من : اینهم حرفی ...
موری : هاها ...
من : کوفت !
موری : هاها !
من : بیا عکس کلبه هه رو نشونت بدم رفته بودیم. چه خوشگله .
موری : منم یه چیزی تو همین مایه ها ساختم کلاردشت .
من : این خوشگلتره . من می دونم .
موری : آره. می سازی برام ؟
من : من بلد نیستم.
موری : بلد شو !
من : حالا تا من یاد بگیرم کی مرده کی زنده .
موری : وااا ... تو زود یاد می گیری . باهوشی اگه بخوای !
من : من خیلی قانعم ! زیاد طمع چیزی رو نمی کنم .
موری : این که تمام چیزها نیست . تمام چیزها خیلی چیزهاست .
من : خب چون باهوشم دیگه . باید رو بعضی چیزها فقط تمرکز کرد. مثل لوبیا پلو .
موری : حیف دستم بسته است .
من : از چه کاری ؟ ساخت و ساز ؟ یا بلیت هواپیما ؟
موری : از اینکه نشونت بدم ...
من : چیو ؟ لوبیا پلو ساختن ؟
موری : نه .... رسم عاشقی .
من : یه بار نشونم دادی دیدم .
موری : نه ! یه ذره شو هم ندیدی .
من : همون یه ذره بس بود جون تو ! بیشتر که الان باید با مرده ی من حرف می زدی . از اون دنیا با شیپور !
موری : نمی دونم چی می گی ولی یه روزی شاید یه ذره شو گفتم . خیلی سخته ولی .
من : دیگه روزامون ته کشیدن مهندس .
موری : می گم. اگرم مردم می یام تو خوابت .
من : ای بابا سخت نگیر ...
موری : آره . لایف ایز تو شورت ! ولی سخته . ماجرا زیاد داره .
من : ماجراهای اعجاب انگیز ! اگه نه که اینهمه فیلمهای جالب نمی دیدیم !
موری : ولی تو همه آدمهاش تو هم آدم عجیب و دوست داشتنی ای هستی . و دیوونه ...
من : عجیب خودتی ! من پری دریایی ام !
موری: اگه دوباره ببینمت بازم باهات دوست می شم .
(من در فکرم : اااا یعنی قبلا یه بار باهام دوست بودی ؟؟ )
من : اگه فرار کنم چی ؟
موری : خب نمی بینمت ..
من :همیشه وقتی یه چیزی رو داریم قدرشو نمی دونیم . مثل من وقتی آلبالو خشکه هام هنوز تموم نشده بودن. دیشب خوشحال شدم یهو همشو خوردم !
موری : مثل تو که نیومدی فرودگاه.
من : نبردیم دیگه . ترسیدی فریبرز با زنش بگن این کیه !
موری : مثل تو که شبها نازم نکردی ... نبردیم دیسکو ...
من : دیگه ناز نمی خوای تو که . خودت کلی ناز داری . دیسکو مال عاشقهاس بابا ...
موری : من آدم خیلی عاشقیم . هنوز اینو نمی دونی. می بینی ؟
من : آره اما معلوم نیست عاشق چی هستی ! و گرنه که می بردمت دیسکو باهات می رقصیدم .
موری : عاشق عشق ، زندگی ، خلقت ...
من : اینها رو که منم دارم .یه چیزی بگو مال خودت فقط باشه .
موری : خب تو هم عاشقی .
من : آره اما با هرکسی که عاشقه نمی رم دیسکو
موری : گفتم . تو آدم عجیبی هستی .
من : آره . وقتی فقط عاشق این چیزها باشم خیلی آدم عجیبی ام ! بعضی وقتها فکر می کنی یه چیزهایی نمی شه اما یهو می بینی شد . بعد دیگه باید قبول کنی که اشتباه کردی.
موری : آره بشر اشتباه می کنه از اول خلقت همینطوری بوده . ولی احساس کمتر اشتباه می کنه .
من : بعضی اشتباها رو دیگه تا بخوای بفهمی دیر شده .
موری : من برم تا لوبیا پلو رو نسوزوندم .
من : نه بابا اونو که الکی گفتم گول بخوری زود بیای ! لوبیا پلو رو بار نیست .
موری : منظورم این نبود . می بینی ... یه جمله ی ساده . بعضی وقتها حرفهامو چرا خوب نمی بینی ؟ من بهت حق می دم ... اگه هر کاری درباره ی من کردی حقم بوده . اگه بی توجهی کردی حقم بوده . اگه .... اینها خیلی جدی بود . من هیچ وقت مثل یه آدم باهات حرف نزدم . اصلا حرف نزدم .
من ( اشک ...) : نه
موری : اینو جدی می گم. بهت کاملا حق می دم . از ته ته دلم ازت راضی ام و متاسفم ...
( سکوت طولانی ... )
موری : کوشی ؟
من : اینجا
موری : یه روز می گم ... برم ...
سکوت .
موری : بعضی وقتها دلم می خواد لال باشم . اصلا حرف نزنم . با هیچکی . دوست دارم فقط ببینم . چند روز پیش نشسته بودم لبه ی یه جوب فقط نگاه می کردم . آدمها رو . جریان زندگی . با هم حرف می زدن . پیرمرده از مشکلات نوه اش می گفت . دختره برا دوستش تعریف می کرد که پسره بهش شماره داده بود ... لب خونی می کنم . کفش نگاه می کنم .
سکوت .
موری : کوشی ؟
من : گوش می دم .
موری : می دونی چیه ؟ تو از من تجربه ات خیلی بیشتره درباره ی عشق . من یه عمره دارم قلمبش می کنم و آخرش منفجر می شه . بدون استفاده . تو از بچگیت ، از نوع کودکانه اش شروع کردی . من همشو تصویر کردم . همشو حفظم . گوش می کردم وقتی می گفتی . از شادی هات . از هجرانت . بهت هم حسودیم می شد . هم نگرانت می شدم . ولی هیچ وقت نگفتم من آخر داستانتو خوندم . هیچ وقت مایوست نکردم . تو با عشق اصلی زندگیت بزرگ شدی. باهاش شکوفا شدی . من یه روز هم تجربه شو نداشتم . اصلا کسی رو رختخواب من شب رو به صبح نرسوند . 10 -12 سال امکانشو داشتم. ولی تو تجربه اش کردی . تو از من خیلی جلویی. تجربه کردی . تجربه ! می گم یه روز برات ... حیف دستم بسته است .
من : تو همش می ترسیدی . من از اینکه بیفتم ته چاه نمی ترسم چون می دونم از توش در میام. تو حتی توشو نگاه هم نمی کنی.
موری : آره . من می ترسیدم . هنوزم می ترسم . می دونی... تحملم کمه . همیشه بازی برد برد کردم تو زندگیم . برای همین ترسو شدم . اگه تو زندگی همش رو برد نبودم از تصویر شکست عشقی اینهمه نمی ترسیدم . دلم می خواست تو اینم موفق باشم . خیلی از موقعیت ها رو از دست دادم. با تو خیلی خوب بدم . رفتارم با بقیه خیلی بد بود .
من : جالبه . چون من فکر می کنم هیچ کس هیچ وقت اینطوری که تو با من رفتار کردی باهام رفتار نکرده بود ! می بینی چقدر فرق داریم ؟
موری : من برم . می ترسم آلبالو پلو بسوزه .
من : فرق داریم.
موری : نه ...یعنی برم وگرنه ممکنه ادامه این مکالمه باعث بشه بهم لوبیا پلو ندی ....
درست همان موقع که فکر می کنی بالاخره آرامش سراغت آمد، فکر می کنی شاید هم خیلی نیامد. یعنی اگر یک نفر از فرط علاقه حافظه اش مسدود شود و فکرش از کار بیفتد چطور می شود ؟ شاید در کمتر از چند ثانیه بزند شکمت را با چاقو پاره کند و بعد خودش را حلق آویز کند!
ساعت 7:30 صبح :
ساعت دو بار زنگ می زند و من دو بار روی سرش می کوبم .
ساعت 8:10 صبح :
از خواب می پرم ، ساعتم را نگاه می کنم و هول برم می دارد. به زور خودم را به کمک طناب خیالی بالا می کشم و می نشانم لبه ی تخت. خمیازه می کشم . حوصله ندارم خب ! یک جانور روی شیشه ی پنجره راه می رود...
ساعت 9:10 صبح :
سالن 066 خالی نیست اما پر هم نشده. همه ی اساتیدی که قرار است درس های اختیاریشان را معرفی کنند بررسی می کنم . یکی آن وسط شبیه به آقای هویج در شهر آجیلی است . یک صندلی بر می دارم و خودم را وسط تنها دو پسر همجنس باز کلاس جا می دهم. نون طا بیخ گوشم نشسته غر غر می کند. مارتین پیدایش نیست . انگار یک چیز خنده داری کم باشد ...
ساعت 12:00 ظهر :
درسی به اسم "intricacy differentiation and emergence " که ظاهرش به باطنش نمی خورد. برای من که همیشه از غافله ی دیجیتال زندگی عقب می مانم خوب است. دقت می کنم می فهمم لقمه ی گنده تر از دهان برداشتن یعنی چه . یک مشت خوره Rhino, Maya ,Catia دور و برم نشسته اند فکر می کنم " همم...من اصلا نمی دانم مایا چه ریختی هست !!" آب دهانم را قورت می دهم . نمی فهمم چرا بعضی ها درسی را که از قبل بلدند به عنوان درس اختیاری می گیرند ؟ من فکر می کردم ایرانی ها تنبل اند . یا لابد من مرض دارم که خودم را تو گوز می پیچانم .
ساعت 1:30 بعدازظهر :
بعضی وقتها نمی فهمم چرا آدم یک تصویر غلط از خودش درست می کند ؟ مثلا 3 بار تو یک روز آب دماغت راه می افتد جلوی یک نفر یا مثلا هی به جای اینکه بگویی "کیک"می گویی "خنگ" . یا مثلا مثل من امروز موقع غذا خوردن هی غذا از دهانت می ریزد روی شلوارت و روی میز و دستمال کم می آید و همه جا کر و کثیف می شود و سالاد می پرد تو گلویت و آب می ریزد رو میز و سس رو دماغت می چسبد و ... حالا اگر مثل من خوش شانس باشی یک روز که اینقدر گند غذا می خوری با یک مشت دوست و رفیق خانگی رفته ای بیرون وگرنه که کارت زار است . یارو می پرد ...
ساعت 3:00 بعدازظهر :
آقای لیب جان کلاس را با سه عدد سرفه شروع می کند و بعد ریش انبوهش را می خاراند . من می فهمم که انتخاب خوبی کرده ام و تا آخر ساعت به حرفهایش با علاقه گوش می کنم . تو خیالم لپش را می کشم و 6 تا نقاشی برایش می کنم. می گوید " این نشد سیستم .... " و من حرفش را نمی گیرم .به زبان دوم درس خواندن این مزیت را دارد که هر وقت بخواهی می توانی بشنوی بی آنکه گوش کنی . حالا هم من گوش نمی دهم.
ساعت 4:00 بعدازظهر :
انتخاب واحد کردن در اینجا از نوع مدرنیزه شده ی انتخاب واحد کردن در دانشگاه آزاد تهران است. یک خروار دانشجو هر کدام یک عدد لپ تاپ تو بغلشان هی از این طرف راهرو به آن طرف راهرو می دوند و هی برمی گردند و هی می زنند تو سرشان که چرا اینترنت نمی گیرد، چرا سایت کار نمی کند، چرا این درس پر است، و هی چرا چرا . من می شنوم : " حالا وای وای ...وای وای وای وای ... حالا وای وای ...وای وای وای وای ... " و نشسته و چشم بسته، در خیال با "او" به رقص در می آیم...
ساعت 4:10 بعدازظهر :
سین دانشور ظرف 10 دقیقه ی گذشته 5 بار به مبایلم زنگ زده که می خواهد بپرسد کلاس آقای لیب آسان بود یا سخت بود یا از چه درسی سخت تر ممکن است باشد. کلافه می شوم و بیشتر لج می کنم جواب ندهم.
ساعت 5:30 عصر :
در راه خانه تو ماشین ت میم به مارتین یاد می دهم بگوید : " نه بابا ... "
ساعت 6:00 عصر :
با "او" در حال خوش و بش در خدا مرگش بدهد یاهو مسنجر هستم که می گوید " من درباره ی یک چیزی به تو دروغ گفته ام ... " همان چند ثانیه تا زمانی که بفهمم این فقط یک شوخی است چنان فشاری به مغز و روحم وارد می شود که سردرد می گیرم و صدایم به لرزش می افتد. با خشونت ابراز عصبانیت می کنم که این چه جور شوخی است و من ظرفیتش را ندارم و حالم بد می شود و می خواهم که بروم دوش بگیرم تا حالم سر جایش بیاید. زنگ می زند که از دلم در بیاورد جواب نمی دهم . چطور می خواهم صدای لرزانم را توجیه کنم ؟ بگویم چه ؟ بگویم که آنقدر شک و دروغ و تردید و شکست تو زندگی ام داشته ام که حالا باورم نمی شود همه شان ته کشیده باشند و مدام منتظرم اتفاق فاجعه ای که قرار است بیفتد، بیفتد تا برای من ثابت شود که نمی توانم زندگی آرامی داشته باشم . آقای پدر همان موقع از راه می رسد و قرار می شود برویم برای خانه خرید کنیم .
ساعت 8:30 شب :
با آقای پدر از آسانسور طبقه مان با یک مشت کارتن و کیسه خرید خارج می شویم. به راهرویی که به آپارتمانمان راه دارد می پیچیم. "او" را می بینم مثل همیشه خوش لباس و متین ، با یک شراب روی زمین جلوی در خانه ام ایستاده . با چشمهای گردم نزدیکش می شوم. قرار نیست آقای پدر اینقدر بی مقدمه او را ببیند. قرار نبود. قرارم با خودم این نبود. زبانم دارد باز می شود که سلام کنم و دعوتش کنم به داخل و آقای پدر را برای چند دقیقه ای مبهوت بگذارم. چرا این همه سختم است با پدر حرف زدن ؟ همیشه فکر می کنم همه چیز را با مقدمه باید برایش بگویم. دو ماه از بودن او در زندگی ام می گذرد ... هنوز با پدر حرفی نزده ام. دهانم را باز می کنم صدایی خارج نمی شود. او خودش را می زند به گمراهی. شراب را از رو زمین بر می دارد. مبایل به دست به انگلیسی صریح یک چیزهایی بلغور می کند که می شنوم اما گوش نمی کنم و از کنار من می گذرد . آقای پدر اخم می کند و از پشت سر خوب بر اندازش می کند. زیر لب می گویم " اشتباه اومده بود ... " که خودم هم حتی نمی شنوم . می رویم داخل من برای او پیغام می زنم که بعد با هم حرف می زنیم . می گوید نگران شده بود که از دستش ناراحت شده باشم . فکر می کنم من عادت ندارم کسی این همه نگران باشد که ناراحت نشوم...
زندگی چیز واقعا عجیبی است . یک روز یک نفر پیدا می شود که شکنجه ات می کند و تو عاشقش می شوی. یک روز هم یکی هست که عاشقت است و نمی گذارد یک لحظه ناراحت باشی. وقتی تو هر کدام از این وقتی ها هستی، قدر داشته هایت را نمی دانی تا از دستش می دهی و آرامشت بهم می ریزد. اگر از اول آرامش را نشانه بگیری شاید دیگر برایت مهم نباشد که تو زندگی ات عاشق باشی یا معشوق...