به تقدیر اعتقاد داشتن خیلی کار سختی است. آن هم برای من که اولین فالگیر زندگی ام تا کف دستم را دید از غیبگویی پشیمان شد. موری اعتقاد دارد به قیافه ی من نمی آید که به تقدیر اعتقاد داشته باشم و گرنه حالا می فهمیدم که چه معجزه ای از ایمیل من با محتوای خداحافظی حاصل شده ! نمی فهمم مگر قیافه ی آدمهایی که به تقدیر اعتقاد دارند چه شکلی هست ؟ مطمئنم ربطی به چشم قلمبه ی گه مرغی و کله ی کچل ندارد. به هر حال به عقیده ی او یک معجزه اتفاق افتاده و از این بابت من شایسته ی تشکر بودم . بعضی وقتها موری را اندازه ی یک عدس می بینم که وقتی حرف می زند صدایش ریز و رو دور تند است. به اصطلاح سوسک می شود. دلیل این تصویر فکر می کنم به این بر می گردد که همیشه عادت داشته ام اندازه ی یک ابر ببینمش . حالا که این همه عصبانی است دلم خنک می شود می خواهم بگویم "بخور که حقت است لعنتی...."
نمی دانم محتوای این معجزه دقیقا چی می تواند باشد اما فکر می کنم به این برمی گردد که از یک تصمیم اشتباه نجاتش داده ام! با اینکه از بیان آن تصمیم و به قول خودش "سورپریز" طفره می رود، اما من آنقدرها هم نادان نیستم که نفهمم یک "سورپریز" توی یک سفر به کوبا چه می تواند باشد. حالا باید خنده ام بگیرد یا گریه؟ به هر حال خوب است که آدم گاهی هم به اشتباهاتش اینطور پی ببرد.
نمی دانم... شاید اگر تصمیم گیری من برای عوض کردن شهر و دانشگاه توی آن روز کذایی تابستان روی پله برقی ایتون سنتر به همراه "نون شین" باعث شده باشد که حالا یک دفعه محتوای ظرف زندگی ام را از چیزهایی که همیشه بوده اند فیلتر کنم ، شاید من هم باید به تقدیر ایمان بیاورم ....
با "ان" هم به دعوا رسیدیم. رفتارش آنقدر توهین آمیز بود که به خودم جرات دادم و جواب بی احترامی هایش را رک و راست و به صدای بلند جلوی همه ی آدمها دادم. گفتم که حق ندارد با من اینطور حرف بزند یا وقتی از دستم عصبانی می شود بازویم را فشار بدهد، یا به من دست بزند. گفتم من کارم را بلدم و او مشکل اعتماد کردن دارد و زود از کوره در می رود و مشکلات بیرون از کارش را سر کارمندانش خالی می کند و من از دستش شکایت می کنم. وقتی گفتم استعفا می دهم تمام راهرو را مجبورم کرد همراهش قدم بزنم تا هی پشت هم " سوییت هارت" خطابم کند و عذر بخواهد. تو چشمهایش انگار نوشته بودند : "حرص می خورم از ریختت" اما با اینحال باز اصرار داشت که من و او رابطه ی خوبی تا به حال داشته ایم و او همیشه من را دوست داشته است. اگر می شد بیلاخی تو حلقش می کردم همان جا.
"او" مشغول امتحاناتش است و من مدتی است که ندیدمش. احساس می کنم که کم کم در روزمره ی من حضور پیدا می کند. انگار یواشکی لبه ی پتو را یک شبی که خواب بوده ام کنار زده باشد و خودش را به زور آن زیر جا داده باشد.حالیم نمی شود که با پتو یا او چکار باید بکنم ...
زنگ می زنم به موری بپرسم که کی می آید. می گوید" گرفتارم ... " مثل همیشه ! مگر گرفتاری های تو تمامی دارد. می گوید از این زندگی بدو بدو خسته شدم. بقیه ی حرفهایش را در حالی می شنوم که تصویرش می کنم تو وان حمام ، من شانه هایش را ماساژ می دهم و او چشمهایش را بسته است. می گویم "اصل حالت چطور است؟" خوب نیست چون از زندگی بدو بدو خسته شده است. از دود و ترافیک تهران هم. از آدمهای بی هدف ، یا یک همچو چیزی. به این فکر می کنم که شاید دفعه ی پیش جلوی در آپارتمان اجاره ای در خیابان "شپرد" وقتی برای خداحافظی دستهایم را دورش حلقه کردم و تو آینه قدی خودمان را تماشا کردم در حالی که خیسی چشمهایش را قایم نکرده بود، همان موقع وقتی فکر کردم این شاید آخرین بار باشد، شاید راستی راستی آخرین بار بود ! تلفن میان حرفش قطع می شود و من دوباره نمی گیرمش. حرفی ندارم. سکوت را که بی تلفن هم می شود شنید.
"او" زنگ می زند ببیند دندانم چطور است. یادم می آید دیشب حالم را پرسیده بود گفته بودم خوبم. گفته بود "نه ! بدون تعارفات روزمره حالت چطور است؟" و من دندانم درد می کرد، گفته بودم. می گویم :" بهتر شده اما هنوز درد می کند " یک لیست از کارهایی که برای درد دندانم بد است ردیف می کند که نباید انجام بدهم . بعد ساکت می شود که من بگویم " باشه " و من صدای نفسش را می شنوم. تصورش می کنم با کف دست عرق کرده و می خواهم دستش را زیر آب سرد با صابون بشورم . می گویم " باشه. "