تبليغاتX
پیازولوژی
خواب می بینم که می خواهم بفهمم وقتی گربه را از بالای میز روی زمین پرت کردم چقدر ترساندمش، برای همین سوار یک هلیکوپتر می شوم و خودم را از بالای اولین ابری که زیر پایم ظاهر می شود پرت می کنم پایین. خیلی می ترسم ! قلبم تالاپ تالاپ می کند و سرعتم بیشتر از آنی است که ناخودآگاهم فرصت کند تصویر واضحی از نزدیک شدن زمین به من بسازد .
چیز قابل دیدنی نمی بینم. فقط  احساس می کنم. احساس سرعت داشتن. احساس تند به ته نزدیک شدن. اینکه از سر دلسوزی و عذاب وجدان برای گربه چقدر گریه کردم بماند. فکر کردم حقش نبود اینهمه بترسد. یادم باشد اگر زنده ماندم ، هر چقدر مو تو دماغم کرد چند ساعتی تو بغلم آرامش کنم. به موری می گویم : " وقتی می خواستم آرامم کنی و نمی کردی یادت هست ؟ " تعجب می کند.  باید بگویم : "تعجب نکن ! آن چشمهای گه مرغی قلمبه را گرد نکن که من از راه به این دوری چیزی نمی بینم . یادم داده ای تا ندیده ام باور نکنم . برای همین گوشهایم سنگین است . گربه نیستم و تو هم خواب پرت شدن از بالای ابر ندیده ای که بفهمی زمین خوردن چقدر درد دارد . عیبی ندارد ! زندگی گاهی به طرز باورنکردنی آسان می شود . فقط کافی است صبح که دوش می گیرم و لباس عوض می کنم  تو آینه از خودم خوشم بیاید . تو محو می شوی . من رنگین کمان می بینم رو دیوار مدرسه ! " . نمی گویم .

--------------------------------------------------------------

روی میزم تو استودیو یک مشت چایی لیپتون گذاشته ام با یک ماگ قهوه ای . همین برای حس تعلق برای من کافی ست . دو تا کوسن با یک قاشق که هفته ای یک بار تو توالت می شورم . یک عالم کاغذ که با سوزن به دیوار وصل کرده ام و یک مشت ماژیک رنگی توی ظرف بستنی.

----------------------------------------------------------------------------------------------

به گربه ی همسایه که پشمالو است و پشمش تو دماغم رفته حساسیت داده ام . مجید آقا دماغش از دورغ گویی دراز شده تا اینجا و من از فین آویزانش می فهمم که سرما خورده . علی آقا عادت کرده هر روز بیشتر شکل عدس بشود و خانم غین هی الکی به من محبت می کند چون خیال می کند خاطر دوست پسر عدسی اش را می خواهم . مریم از ایران بوس و ماچ می فرستد که از پشت تلفن خوب نمی شنوم . موری هم که فقط فکر لوبیا پلویش است که قرار است وقتی آمد برایش بپزم .

فکر کنم حالا خیلی مانده تا چهل سالگی ....
 
+ نوشته شده در دوشنبه 29 مهر1387ساعت 5:35 توسط گوزن |

اگر شناخته ها معمولی باشند و شباهت ها غیرمعمولی ، پس چیزی که نمی شناسم و شبیه هیچ چیزی هم نیست نه معمولی است نه غیر معمولی . پس تو به من بگو این چیز لعنتی چیست ؟ 

 
+ نوشته شده در یکشنبه 28 مهر1387ساعت 1:38 توسط گوزن |

....
......

......

....

.................
....

........

.......

 بریم ؟

اوهوم ...


+ نوشته شده در سه شنبه 16 مهر1387ساعت 23:37 توسط گوزن |

تو از من ، توی من ... می جوی . من می نشینم لبه ی صندلی و هورت هورت نوشابه می خورم . امروز اگر شعورم را به این موضوع نرسانم . شعورم به هیچ چیز دیگری نخواهد رسید. که تو من را می جوی . آن یکی بازی اش تمام می شود. من مانده ام که من تمامش کرده ام یا او . تکیه داده ام به ماشین و "با آرامش" دعوا می کنم. اعتقادش یک چیزی است که این نیست. مهم هم نیست. چقدر خوب است که دیگر مهم نباشد. بازی تمام که می شود انگار حوصله ام سر رفته باشد . بازی جدیدی درست می کنم . فکر می کنم کاش یک دوربین خیلی خوب داشتم . مثل آن یکی که کمال دارد . می دانم عکس هایم از مال او بهتر می شد. شاید ول کردم رفتم عکاسی خواندم . نه لازم هم به ول کردن نیست. این آدمها هستند که لازم است ولشان کنم. هی این و آن را ول می کنم. قاطی کردم کی باید چکار کنم. زیاد هم اهمیتی ندارد. آخر همه چیز به یک نقطه متمرکز می شود . دستم را می گذارم روی همان نقطه . می خارد. تو توی من چکار داری؟
 
شب خواب می بینم موری من را به خانه اش دعوت کرده است. می روم می بینم زن دارد ! می گویم " هه ! تو کی زن گرفتی ؟ " زیر لب قم قم می کند. زنش می نشیند روی صندلی و با من حرفهای معمولی می زند. : (درس چی می خوانم . کار کجا می کنم. کس و کارم چکار می کنند و  همه آیا خوب هستند یا نه ) از همین حرفها. نمی فهمم چرا چادرش را در نمی آورد. و اصلا چرا چادر سرش کرده است ؟ . فکر می کنم همه شان عین هم هستند. تو را انگشت می کنند . زن چادری می گیرند !  بیدار می شوم از خواب. موری همینجا خوابیده است و خر خر می کند . بی اختیار دست می اندازم دور گردنش. خرخرش بند می آید.  فکر می کنم چقدر  خوب است کم دوستش داشتن وگرنه حالا از غصه تا صبح بیدار می نشستم. کاش زودتر اینطور شده بود. یا هم که کاش نه. چندان اهمیتی ندارد.

بعضی ها نمی دانم چرا به آهنگهایی که دوست دارند خیانت می کنند. سوار ماشین میم که می شوم ، فکر می کند برای حفظ آبرو باید بگوید که این سی دی را یک نفر برایش از ایران زده و چقدر مزخرف است. نظر من را که می پرسد جواب نمی دهم. به این فکر می کنم که وقتی دوست داشته باشم حالیم شود حالیم می شود. من خیلی وقت است که حالی کردن یک چیزهایی به خودم را منع کرده ام. یارو لب هایش نرم است ! همه چیز به همین سادگی تحلیل می شود. چه اهمیتی دارد اگر کتاب می خواند یا فیلم می بیند یا هر کوفت و زهرمار دیگری. برای همه ی روزهای زندگی ام یک مخاطب بی جان پیدا می کنم که فیلمهای مورد علاقه ام را برایش تحلیل کنم یا روی سر و کولش نقاشی کنم. حالا اگر کف پایم مثل کون بچه نرم نباشد چه اهمیتی دارد ؟ در عوض وقتی آن همه شل اخلاقی می کنی حالت را نمی گیرم. این چیزها که می گویم معنی دارد یا نه ؟ یا دهانم را الکی دارم کف می دهم. جلوی همان جا که شراب مجانی سرو می کنند یک ظرف میوه می خریم و موری پوست هلو را می گیرد می مالد به سر و صورتش . می گوید ویتامین دارد ! هاج و واج نگاهش می کنم! خیلی سخت است بفهمم دلم چی می خواهد. کریستینا در بارسلونا فقط می دانست که چی نمی خواهد. من هم وضعیت مشابهی دارم . برای من اما خوان آنتونیو از آسمان سقوط نمی کند . فقط خوزه الهاندرو جلوی چشمم پر می زند !
 
+ نوشته شده در چهارشنبه 3 مهر1387ساعت 20:23 توسط گوزن |

آدم که یک تغییراتی می کند دلش می خواهد وبلاگش را ببندد . حالا دارم فکر می کنم ...
 
+ نوشته شده در سه شنبه 2 مهر1387ساعت 23:51 توسط گوزن |