آیا آقای " ب" از نژاد عنکبوت است ؟ نمی فهمم . چطور ممکن است که این همه وقت من در نادانی کامل نسبت به چیزهایی در کمد پشتی اش به سر می بردم ؟ این احساسی که حالا دارم سالی چند بار به سراغم می آید . یک نفر آدم پیدا می شود که سوادش خارق العاده است و من او را برای چند وقتی سرمشق قرار می دهم . سعی می کنم ادایش را درست در بیاورم . توی کابینت هایش را نگاه کنم و ببینم دستش را رو فرمان ماشین چطور می گذارد . سعی می کنم دستم به پایین تنه اش نخورد اما چیزهای کوچکتری که احتمال دارد از دستم در برود را نمی توانم تضمین کنم .دقیقا به همین روش دانش او به من منتقل می شود. آقای "ب" از توی کمدش 4 تا نقاشی بیرون می آورد و سالاد الویه را با پفک می خورد. چشمش ضعیف شده ولی عینک نمی زند و برای تولد من فقط یک کتاب می آورد . من آقای نویسنده کتاب را از نزدیک دیده ام و چون آقای " ب" او را ندیده است ،خیال می کنم باید بگویم : " چطور نمی شناسی اش ؟ من با او به پیاده روی های طولانی می رفتم ." این یک دروغ محض است . آقای نویسنده آنقدر خسته است که همه جا با آژانس می رود. از این بابت اگر کسی ادعا کند ماشین او را می شناسد من خوب می توانم مچش را بگیرم . این روزها با آقای "ب" رفت و آمد می کنم تا شاید وقتی برگشتم ، بتوانم آدمها را گیج کنم . حالا هی هلو به خوردم می دهد ...
دوستان عزیزم هوا خیلی گرم است و من روزانه به مقدار زیادی عرق می ریزم که دقیقا نمی دانم چقدر پوست بدنم را بدمزه می کند . راننده های تاکسی به حدی تند رانندگی می کنند که از دیدن ترافیک خوشحال شوم ؛ تا امروز روزی یکبار حداقل اشهد خوانده ام و این کارها از انسان بی دینی مثل من بعید است . به آقای مجرد در خارجه خیلی فکر می کنم . یک فالگیر مو فرفری متقاعدم کرد که او هم به من فکر می کند. هر چند فقط فکر کردن به این جور مسائل چیزی از پیش نمی برد . فهمیده ام که باید سیاه و تیره و کثیف به نظر بیایم تا کسی به جرم تشخیص داده شدن در کلونی سوسک ها من را به پاسگاههای ارشاد نبرد ، چون خشکسالی است و این همه روضه تو گوش من خواندن دهان بندگان خدا را خشک می کند و آب به اندازه ی رفع این جور تشنگی ها نیست . نتیجه ی همه ی این نافرمانی های من این است که روزانه دو ساعت برق نداریم و مادرم مدام گرمش است. برای رفتن به پمپ بنزین مچ می اندازیم و بازنده موظف است ماشین را به نزدیکترین پمپ بنزین ممکن برساند و شکایتی از شلوغی و معطلی نکند. می خواهم همین روزها به قانون مچ اندازی مان اعتراض کنم چون همیشه همان کسی بازنده می شود که هیچ وقت برنده نمی شود و این اصلا منطقی به نظر نمی رسد. خدای من ! هوا آنقدر گرم است که شبها بیدار می مانم تا ظهرها را تجربه نکنم .
احساس می کنم دوستانم شاخ در آورده اند و من دم ....
+
نوشته شده در شنبه 12 مرداد1387ساعت 17:17 توسط گوزن
|