بانوی دروغ از در پشتی وارد می شود ! من
زیر دامنش قایم می شوم . توی این خانه که دروغ گفتن از طبقه ی 47 تا زمین ترس دارد
، نمی دانم کدام وحش درونی ای من را وادار به خیال پردازی های قبل خواب می کند . پتو
را رو صورتم فشار می دهم . یک شب 20 ژوئن ، من به یکی از تخیلاتم رسیدم . بوی سیگار و الکل هیچ شبی آن همه مطبوع نبوده است . دستی داغ رو لختی کمرم که از لباس بیرون زده بود شنا می کرد . آنجا توی
کوچه پشتی وحشیانه به دیوار میخ شده بودم و به این فکر می کردم که کاش دامن پوشیده
بودم و هرزگی ام کامل می شد . از رویاهایم وحشت دارم . از این همه خیال پردازی
که به واقعیت تبدیل می شود جانم در امان نمی ماند . من مانده ام و حقایقی که از زیر دامن آب نفتی پاهایم
را نقاشی می کنند و بانوی دروغ که با او چند برابر می شوم ....
تنهایی وقت احساساتی شدنم از شنیدن یک سولوی پیانو مثل بادکنک تو صورتم منفجر می شود . با این حال هنوز آدمهایی را می شناسم که چهره شان عجیب دوست داشتنی و آرام می شود وقت مستی و من در کنارشان خندیدنم به آسانی اتفاق می اقتد.