great minds think alike." he says.
I'm soon becoming an animal. one that follows its insticts without even caring about who he might hurt. one who gets pregnant in springs. gives birth to ten. eats them all and gets pregnant again...He could be so masculin and I could become pregnant by just watching him as he thinks...thinks in his solitude....
+
نوشته شده در پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 8:22 توسط گوزن
|
چیزهایی که برای سلامتیم خوبه جذبم نمی کنه ...
+
نوشته شده در شنبه 18 خرداد1387ساعت 22:40 توسط گوزن
|
مهاجرت عجیب ترین کاری است که تا به حال کرده ام ...
+
نوشته شده در شنبه 18 خرداد1387ساعت 19:48 توسط گوزن
|
خب یعنی نامرئی زندگی کنیم ؟ .... نه حالا نه . حالا که انگار همه چیز عادی شده نه .
+
نوشته شده در شنبه 11 خرداد1387ساعت 23:6 توسط گوزن
|
بالای سر مانیتورم به کاراکترهای داستان حماسی من می خند. بی پدر ! دلم می خواهد گازش بگیرم. این ها را از تو سایت " پیدا شده " پیدا کرده ام . باید یک روزی این یارو را از دندانهایش آویزان کنم بالای میز و هر از چندی برای استراحت تابش بدهم . می پرسد دوست دارم با او و زنش تو یک مسابقه شرکت کنم ؟ از بس هول می شوم یادم می رود بگویم بله . سوالش را تکرار می کند . می گویم " بله بله " .می خواهم بگویم می شود من شما را قورت بدهم ؟ نمی گویم ... می گوید " وقتش هست که کمی دیوانگی رو کنیم شاگرد ... "
+
نوشته شده در پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت 1:58 توسط گوزن
|