تبليغاتX
پیازولوژی
به این فکر می کنم که این انصاف نبوده است که مدت مدیدی را در توهم دوست داشتن با اندیشه های دردناکی گذرانده باشم . آدم گاهی خیلی مسخره می شود. می گویم " وای نون ! نمی دانی چقدر خوشحالم ! " این ها را دو سال پیش می گویم و الف از این ور اتاق برایم موشک کاغذی پرتاب می کند . گوشی تلفن را می چسبانم به چانه ام " نکن گوساله ". جذابیت کاذبی در آدمهایی که فحش نثار عزیزانشان می کنند وجود دارد که "او" را از آن ور خط می خنداند.دو سال می گذرد ... من بی سوادتر از قبل می شوم و هنوز نمی توانم اسم کارگردان مورد علاقه ی ایتالیایی ام را حفظ کنم . شمع های خانه اش برایم بی اهمیت می شوند . دیگر رغبتی به روشن کردنشان ندارم . می گویم " به درک ! چرا شمع هایت را فریز نمی کنی اصلا ؟ " حالم از وان حمام گناهکارش به هم می خورد . حالم از بالشی که سالها عوض نکرده هم به هم می خورد . یادم را به تک تک همخوابه هایش می اندازد...زیر دوش حمام : تصمیم می گیرم با کف خودم را از او ضدعفونی کنم . پایین تنه ام زخم می شود . از حمام که در می آیم نیم تنه هایی سوال پیچم می کنند . می خواهم از سر راهم کنار بروند چون خیال دارم روی پارکت چک چک کنم و کمی دورتر آنجا که یک آینه ی دیواری هست حوله را از دورم به کف زمین بیاندازم و با خودم آشنا شوم. او سوال برایش پیش آمده بود که چه اتفاقی ممکن است بیفتد و ما دیگر باهم نباشیم ؟ من دست کرده بودم زیر تی شرت گشادم و نافم را خارانده بودم . " نمی دانم ! " نمی دانستم ! باور کن نون آدم گاهی خیلی مسخره می شود .اگر می شد و عیبی نداشت خودم را از برج بلندی پرت می کردم پایین . نه برای مردن . برای پریدن . حس می کنم نیازی برای جهش در من بیداد می کند . ذات این نیاز وحشی است . دوستش دارم . رنگ موهایم همین شد که طلایی شد. هود می گوید خوشگل شده ام . من برایش دست تکان می دهم و بستنی چوبی لیس می زنم شاید نظرش عوض شود .او که آمد من فکر می کردم که کیفیتی در ناشناخته ها وجود دارد که ارزش فدا شدن را دارد . هود می گوید این ناشناخته ها آدم را عاشق می کند . حالا فکر می کنم این ناشناخته ها آدم را فنا می کند و برای همین است که من حالا 45 ساله ام .28 کیلومتر پیاده راه رفتم نون. 8 ساعت تمام طول کشید. دو تا شیرینی فروشی خانگی و یک کافه ی درب و داغان پیدا کردم که دوستشان داشتم . نقشه همراهم نداشتم . هیچ کدامشان را حالا نمی توانم پیدا کنم . اینجا مثل لابیرنت پیچ در پیچ است. هوا کم کم گرم می شود . چایی های من یکی یکی سرد ... من روی پارکت چک چک می کنم هر روز و به همه ی بستنی هایی که قرار است یکی بعد از دیگری بخرم فکر می کنم و او هیچ کجای فکرهای من را درد نمی آورد.

 
+ نوشته شده در یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 4:46 توسط گوزن |

آقای برتراند راسل عزیز ، فرمایشات شما را در زمینه ی خوب و بد و وجود خدا خواندم . نظر به اینکه اینقدر اصرار دارید هیچ کدام از مباحث اخلاقی دلیل بر وجود خدا نیست ، هرچند که تا حد زیادی با شما موافقم و کم مانده کتابتان را به جای شام قورت بدهم و رویش دو تا عارق بزنم ، با اینحال مدتی است که یک سوال ذهن من را چنان درگیر کرده که شبها خواب اهریمن می بینم. شما با فرض اینکه خدا خوب است و عادل است ،وجودش را هوشمندانه نقض می کنید. فکر می کنید آیا نمی شود خدا وجود داشته باشد اما آنطور هم که می گویند خوب و کامل نباشد ؟
 
+ نوشته شده در شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت 21:59 توسط گوزن |

شبیه این که تیغ ماهی تو گلویت گیر کرده باشد . شبیه دم دم های خداحافظی کردن ولی نه بعد آن . شبیه پله های خانه ی معشوق را بالا رفتن . شبیه تو مطب دندانپزشکی منتظر ماندن. مثل همه ی حال های من وقتی ایران رفتنم دو ماه عقب می افتد . چمدان های بسته ام را باز نمی کنم . انگار خیال می کنم معجزه ای اتفاق می افتد یا من از این اتفاق بیدار می شوم . خواب می بینم رانندگی یادم رفته است. مامان از ایران زنگ می زند تا از من به خاطر گذشتی که کرده ام تشکر کند . گذشت ؟؟ شاید خودم خیال می کردم گذشت می کنم بدون اینکه بدانم این چیزهایی که حالا اتفاق می افتد قرار است چیزی را به من ثابت کند. اینکه می توانم تیغ ماهی را با یک سرفه بالا بیاورم ، موقع خداحافظی لبخند بزنم ،  تو مطب دکتر یا راه پله ی خانه ی معشوق برای خودم آواز بخوانم و به این فکر کنم که از یک زمان نا مشخصی ، با یک اتفاق نا معلوم شیمیایی درون من ، دیگر کسی نیست که بتواند با نبودنش دیوانه ام کند و من رها هستم ...
 
+ نوشته شده در دوشنبه 16 اردیبهشت1387ساعت 20:34 توسط گوزن |

سر تیرکمانم را کج می کنم تو سنگی های کوه کلوخی . این صخره ی لعنتی لیاقت نشانه گرفتن ندارد . هر چقدر نگاهش می کنم مثل گاوهای راه جاده ی شمال از وسط خیابان تکان نمی خورد.. سرم به خدا از این همه تیر بازی درد گرفت . حالا هم یک مهبل عفونی دارم سوغاتی می برم. چقدر خنده دار هستم !

نون چند روزی تو ایران می ماند و حسابی هم را بغل می کنیم. از حالا لیست همه اتفاقاتی که می خواهم برایش تعریف کنم را دارم . دلم هول می زند. خواب دیدم یک راکن اهلی کرده ایم و نگهبان گذاشته ایم جلوی در خانه مان. یک روزی یک دفعه از کوره در رفت و گرفت گربه ی همسایه را خورد. بعد از آن هر کسی را که می آمد دیدن من دم در با چنگالهایش لت و پار می کرد. من پشت پنجره نشسته بودم و داشتم از ترس بیهوش می شدم . همه ی آدمهای دوست داشتنی ام به همین راحتی می مردند . تلفن را برداشتم و 911 را گرفتم . اما حتی بوق هم نمی زد .
آدم وقتی از اینجور خوابها بیدار می شود الکی روزش به هم می ریزد . دو تا داد سر این یکی زدم . یکی غر به جان آن یکی . یکمی اخم و تخم کردم ، قیافه گرفتم ، کتابم را برداشتم و مچاله شدم تو مبل و هی هویج گاز زدم.
کتابم را خیلی دوست دارم : " بادبادک باز" . با احساسات و شعورم ور می رود . من و درکم از معرفت را مدام به خودم یادآوری می کند . اینطوری:






:-"Would I ever lie to you Amir agha?" Hassan asked.
Suddenly I decided to toy with him a little.
-:" I don't know. would you?"
-:" I'd sooner eat dirt."
-:"Really ? You'd do that?"
He threw me a puzzled look.-: " Do what ? "
-:"Eat dirt if I told you to?"
-:"If you asked , I would " ....." But I wonder" He added " Would you ever ask me to do such a thing , Amir Agha ? "
And just like that , he had thrown at me his own little test. If I was going to toy with him and challenge his loyalty , then he'd toy with me. test my integrity.
-:"Don't be stupid,Hassan. You know I wouldn't"
-:" I know " He said.
And thats the thing about people who mean everything they say. They think everyone else does too. 
 
 
+ نوشته شده در جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 23:24 توسط گوزن |

شعور من همین قدر می رسد . رابین هود اعتقاد دارد من خنگ نیستم و این خاصیت من را جزو دسته دخترهایی که خنگ نیستند وارد می کند . تا تایید شدن یک قدم بیشتر فاصله ندارم و آن این است که رفتارهای پیچیده نکنم . درست نمی فهمم تعریفش از پیچیدگی چیست . دست از نوشتن بردارم ؟
عفونت پایین تنه ام را حسابی گرفته . قیافه اش شده مثل بیماری . اما من انگار هنوز باورم نمی شود . مثل وقتی هندوانه تو گلویم گیر کرده بود . داشتم خفه می شدم اما مطمئن بودم که مرگ من به این مسخرگی اتفاق نمی افتد. یا وقتی قایمان چپ شد و من زیر آب خیالم جمع بود که کسی نجاتم می دهد. بعضی شرایط  را آدم به طرز حیرت آوری باور نمی کند...

 
+ نوشته شده در پنجشنبه 12 اردیبهشت1387ساعت 2:9 توسط گوزن |

من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر .
 
+ نوشته شده در چهارشنبه 11 اردیبهشت1387ساعت 20:26 توسط گوزن |

اوه نه ! نوشته بودم خوشحالم . اما خوشحالی ام بقیه داشت . حوصله ی آدم گاهی به روایت خوشی نمی آید !
هوا گرم شده است حسابی . بهار نشده تابستان شد. خوب اینهم یک جورش است دیگر .در مهمانی پایان ترم فهمیدیم استادهامان شاخ ندارند و مست که باشند از همه ی آدمهایی که می شناسیم معمولی تر می شوند . یکی دوتاشان هم که آنقدر مسخره اند که کسی تا نبیند باور نمی کند . حیف که دیگر کاری به هم نداریم و گرنه ترم بعد توی استودیو برای خودم با خوشحالی تخمه پوست می کندم و شیطانی می کردم چون هیچ کدامشان دیگر آنقدرها هم جدی به نظر نمی آیند . خوب نیست آدم هر جایی دست به مستی ببرد .
 
حالا رابین هود هی شلنگ تخته می اندازد و من به ذوق می آیم .قرار نیست که هر چه می گویم بفهمد . در گوشش وز وز درس که می کنم یک دفعه از جا می پرد : " سور ؟پاسور ؟ آس میلا ن ؟ چی چی آل ؟ " می گویم " سورئال !!" می پرسد یعنی چه . سرم را دوباره می کنم توی کتاب : "یعنی چیزهای سخت . حالا تو برو هواپیمایت را بساز تا بعدا برایت تعریف کنم . " بلند می شود دور خودش می چرخد و یک چیزی زیر لب قم قم می کند . خیلی هم بد نیست ... با دنیای واقعی یک قدم بیشتر فاصله ندارد . حس می کنم گونه ی دیگری متولد می شوم ...
 
+ نوشته شده در پنجشنبه 5 اردیبهشت1387ساعت 2:13 توسط گوزن |

آخر نفهمیدم بعضی از این رویاهای من چرا وقتی می خواهند به واقعیت تبدیل شوند اینقدر سنگینند که جلوی اتفاقشان را می گیرم ؟؟

 
+ نوشته شده در سه شنبه 3 اردیبهشت1387ساعت 8:36 توسط گوزن |