تبليغاتX
پیازولوژی

آرتیست ! این کلمه را کلی دوست دارم . پای کامپیوتر نشسته ام و خالد از کنارم رد می شود . نگاه می کند رو صفحه مونیتور و می گوید : آرتیست ! انگار یک چیزی دم این کلمه وصل کرده باشند که آدم را خوشحال می کند . مثل بستنی توت فرنگی . خنک و شیرین و بی دغدغه . این را از خودم در نمی آورم . روان شناس ها هم اعتقاد دارند خلاقیت آدم را خوشحال می کند . هر چیزی که از تو وجودت در بیاید بیرون و تو تویش پیدا باشی. مشغولیتهای ذهنت . دنیا که سخت یا آسان می شود . وقتی تنهایی غم داری یا وقتی ازش لذت می بری . آرتیست نمی تواند لخت نباشد . خالد نگاه می کند : تو یک متوحش واقعی هستی ! خوشحال می شوم که وجود دارم . من تو رنگ هایم پیدا می شوم . تو باریکی خطها و تو ریزه کاری های ناپیدا . این من هستم . این که پوشیده ام . این دستمال قرمز که به سرم بسته ام و همه چیزهایی که از سر و کولم آویزان است ، من است . نمی توانم حسی زیباتر از این داشته باشم . برق چشمهایم حقیقی است . این آدمها که سر میزم تامل می کنند را دوست دارم. دارم خودم را تو بوق و کرنا می کنم و برای روز آخر لحظه شماری می کنم. لذتی در بیان تصویر هست که به کلام نمی آید .


 
+ نوشته شده در سه شنبه 27 فروردین1387ساعت 18:33 توسط گوزن |

یک کتابی هست به نام " architectural graphic standards" که منبع استانداردهای انسانی برای طراحان داخلی و معماران است . یکی از اساتید دانشکده ی معماری اینجا به خواسته ی پابلیشر این کتاب یک فصل به آن اضافه کرده که شامل اندازه های انسانی در پوزیشن های سکس و ابعاد اعضای تناسلی مرد است .دلیلش هم این است که این آقا عقیده دارد که حتی آشپزخانه هم باید سکس فرندلی طراحی بشود . باید تمام وسایل خانه را طوری طراحی کرد که مناسب عشق بازی باشد و خلاصه اینکه خانه ی خود را عشق باران کنیم ... دیروز به بازگشایی نمایشگاه "domestic skenes" از همین آقا رفتیم و فهمیدیم که نه شاخ دارد نه دم . به جایش یک زن و یک دختر هفت ساله دارد که عاشقانه دوستش دارند. ما هم آخرش هرکارمان هم که بکنند هیچ وقت نمی توانیم جلوی آن همه ملت با کت و شلوار بایستیم و به دودول طلایی که با خط کش سانت زده ایم افتخار کنیم و درباره اش نطق کنیم. انگار دل نداریم. انگار دلمان را قایم کرده ایم توی کمد که کسی نبیند مبادا آبرومان برود و فکر کنند بی تربیتیم و تو تنبانمان جا نمی گیریم . حرف زشت هم یادمان باشد نزنیم که مبادا وبلگمان فیلتر شود . عیبی ندارد این روزها خیلی ها حوصله ی روزمرگی خواندن ندارند و من حوصله ی غر غر شنیدن هایشان را که " اینقدر شخصی می نویسی که آدم را یاد کوفت و زهرمار می اندازی . آدم از تکنولوژی برای این حرفها استفاده نمی کنه. برو برای عمه و خاله ات تعریف کن. برو برا دوستات بشین بگو "
غافل از اینکه عمه ی من پارسال مرده و خاله ام سرطان دارد و نمی تواند به مزخرفات من گوش کند و دوستانم فرسنگها از من دورند و تو آدم از خود راضی که فکر می کنی از هر چیزی بهترین استفاده را می کنی ، هیچ فکر کرده ای که آدم از وقت طلایی اش برای خواندن مزخرفات این و آن توی چهار دیواری اختیاریشان استفاده نمیکند. مخصوصا وقتی برایش دعوت نامه نفرستانده اند . مثل این که بروی در یک مغازه ی سیگار فروشی و یقه ی سیگارفروش را بگیری بگویی تو خجالت نمی کشی که از تکنولوژی مغازه برای فروختن سیگار استفاده می کنی ؟؟ نمی دانم باید دلم به حالت بسوزد که تکنولوژی ای برتر از وبلاگ برای اطلاع رسانی و هر کوفت و زهرماری که فکر می کنی جایش اینجاست ندیده ای ؟ یا دیده ای اما فقط دوست داری یادم بدهی از تکنولوژی بسیار پیشرفته ی وبلاگ برای چه امر فطیری باید استفاده کنم ؟ حالم به هم می خورد. از اینجا. از این تنهایی لعنتی . از یک سری آدم که این همه راحت به خودشان اجازه می دهند به زندگی آدم طعنه بزنند بدون اینکه اصلا بدانند کی هستی .
 
+ نوشته شده در شنبه 24 فروردین1387ساعت 22:21 توسط گوزن |

هی برای این و آن احساس تاسف می کنم و حالیم نمی شود این بیماری ها که تو بقیه آدمها به این راحتی کشف می کنم و تحلیل می کنم ، همه شان تو خود لعنتی ام پیدا می شود . برای همین است که تا نشانه هایشان را می بینم شاخک هایم به کار می افتند و پیداشان می کنم . آشنا می زنند . درکشان می کنم . حق می دهم و می بخشم . چون آدم خودش را هیچ وقت محکوم نمی کند . همیشه توجیهی برای خرابکاری هایت پیدا می شود .
نمی شود که من این همه بیمار باشم . باید بیشتر آدمها تا حدی نزدیک به هم بیمار باشند پس ... و این خیال جنون آمیز تبدیل به کابوس مسخره ای نشود که نتوانم تعبیرش کنم . دلم می خواهد ناگهان خودم را تو بدنم بالا بیاورم ...


 
+ نوشته شده در چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت 6:15 توسط گوزن |

"The great source of both the misery and disorders of human life, seems to arise from over-rating the difference between one permanent situation and another. Some of those situations may, no doubt, deserve to be preferred to others: but none of them can deserve to be pursued with that passionate ardour which drives us to violate the rules either of prudence or of justice; or to corrupt the future tranquillity of our minds, either by shame from the remembrance of our own folly, or by remorse from the horror of our own injustice."

-Adam Smith, The Theory of Moral Sentiments
+ نوشته شده در یکشنبه 18 فروردین1387ساعت 3:15 توسط گوزن |

یک لحن ، فقط یک لحن چقدر می تواند حال آدم را به هم بریزد ، روز آدم را خراب کند ، فکر آدم را مشغول کند به پیدا کردن دلیل و بغض بیاورد تو گلو ، اشک جمع کند توی چشم و هر چه می خوری کوفت کند . ساده است راز خراب نکردن یک روز از عمر دو روزه ی زندگی ! رازی که می دانم اما نمی توانم بازیش کنم : آنقدری که من به واکنش کسی در برابر حرفها و کارهایم فکر می کنم ، آنها وقت نشان دادن این واکنش به آن فکر نمی کنند .
 
+ نوشته شده در چهارشنبه 14 فروردین1387ساعت 6:50 توسط گوزن |


دودم سوارم می کند ای ماهی بدنام سر

بازم عروجم می دهد از لای این بوهای خر

تا آن ور شبهای تر ، من دودی و تو در به در

هر دم خیالت می کند توی اتاقت لخت و تر .

حالا چرا بق می کنی ؟ اینقدر گلایه می کنی ؟

بیراه گفتم من به تو که می روی تو جلد کر ؟؟

Phonetics

doodam savaaram mikonad ey maahie badnaam sar
baazam oroojam midahad az laaye in boohaye khar
taa aan vare shabhaaye tar , man doodio to be dar be dar
har dam khiaalat mikonad tooye otaaghat lokhto tar
hala chera bogh mikoni ? inghadr gelaaye mikoni ?
biraah goftam man be to ke miravi too jelde kar?


 
+ نوشته شده در سه شنبه 13 فروردین1387ساعت 6:22 توسط گوزن |

حس ششمم اتفاقی را تعریف می کند . نمی دانم باورش کنم یا نه . دستم تو دانه دانه رگه های خیالم حرکت می کند . همه چیز را لمس می کند. بلند می شوم دور خودم می چرخم . اشک توی چشمم را پرت می کنم روی در . اینجا آدم حالش که بد می شود خیلی بدجوری بد می شود . هر دقیقه که می گذرد تشدید می شود . فرقی ندارد هوا آفتابی باشد یا ابری . فرقی هم نمی کند چند شنبه باشد . جمعه ها که تعطیل نیست و یک شنبه ها هم هر کار می کنم به خرجم نمی رود که تعطیل باشد و مرده ها دور خانه راه بیفتند و اعمال زشت هفتگی ام را با انگشت به هم نشان بدهند . دلم از این چیزها نمی گیرد . فرقی برایم ندارد . یک عکس اخمو از خودم را که میم ازم گرفته بود چسبانده ام به میز. پشت میز کافه ی موزه هنرهای معاصر نشسته بودم و دلیل می آوردم که چرا نمی خواهم ببینمش دیگر . بغض کرده بود خوب یادم هست . دوربینش را از زیر میز در آورد و ازم عکس گرفت. موهایم توی عکس سیاه سیاه است . انگار یک بمب توی سرم خورده حالا . از موهای سفیدم بیزارم . با اینکه خوب می دانم به ارث برده ام اما هر بار جلوی آینه که به خودم نگاه می کنم، یادم می اندازد که زندگی سختم شده است . دلم عجیب شور می زند . انگار کسی مرده باشد و من بی خبرم .
 
+ نوشته شده در یکشنبه 11 فروردین1387ساعت 2:58 توسط گوزن |

موری دم طلایی . دلم برایت تنگ شده است ! مرده شور اخلاق مزخرفت را ببرند وگرنه امروز 30 بار بهت تلفن می کردم و می گفتم که دلم برایت تنگ است . تو جنبه ی شنیدن این حرفها را نداری. به هر حال این موضوع قدیمی شده است و من هم حوصله ی تکرارش را ندارم .

دیروز کریستوس و استیون دوتایی آمدند بالای سر پروژه مان و نیم ساعتی درباره اش حرف زدند . بعد من در یک لحظه که رویم به سمت پانل روی دیوار بود، برخورد دست کریستوس را از پشت روی باسنم احساس کردم ! برگشتم دیدم دستش را یک جوری مثل آدم های معلول گذاشته رو لبه ی صندلی ! فکر کردم خب مرتیکه لندهور این دستت را بکش عقب ! و ناخودآگاه خیره شدم به دستش که بلند کرد موهایش را زد عقب و یک چیزی گفت که نشنیدم و بعد رو کرد به من : " right? "  گفتم " رایت ."  موقع رفتن دستش را گذاشت روی شانه ام و گفت که از پروژه مان خوشش می آید . خواستم بگم :  "وات ابات مای اس ؟ یو لایک دت تو ؟ "اما خب همیشه  هر حرفی را که آدم دلش می خواهد نمی گوید .

توی اتفاقات روزمره ی تکرار شونده یکی شان هست که خیلی ناراحتم می کند . آن تکه راهی که از اتوبوس پیاده می شوم و تا مترو راه می روم . یک چیزی توی راهش هست که ناراحتم می کند . عکسم می افتد تو شیشه ی مغازه ها و خودم را تو بک گراند همیشگی می بینم . بعد نمی دانم یک جور خاکستری دلگیری می شود همه چیز . همه ی اینها کمتر از سی ثانیه اتفاق می افتد و من توی این فاصله آنقدر دلم موری را می خواهد که حد ندارد . هی فکر می کنم الان کجاست و چکار می کند و فکر می کنم شب بر می گردم خانه و برایش ایمیل می زنم و می گویم که دوستت دارم مثل خر و برایم مهم نیست که چقدر احمقانه است توی خودخواه را دوست داشتن . نبودنت چیزی را عوض نمی کند فقط من را از همه ی آدمها دور و دور و دورتر می کند . مثل نقطه می شوم و دوستهای جدید پیدا می کنم که با حضور تو توی رفتارهای ناشیانه ام مشکلی نداشته باشند و مدام سوال پیچم نکنند که تکلیفت را با زندگی ام معلوم کردم یا نه .  بعد که سوار مترو می شوم و یادم می آید چقدر با خیلی چیزها عذابم داده از همه ی اینها پشیمان می شوم . دو تا فحشش می دهم و فکر می کنم که حالش را می گیرم یک روزی . اینطوری است که من این همه خل می شوم گیاه گوشتخوار من !

برادرم امروز رفت. احساس تنهایی می کنم و این همه سکوت توی خانه را نمی توانم به راحتی تحمل کنم . تلویزیون که تو خانه نباشد ، حضور تنهای آدم مثل پتک می خورد تو صورتش . حالا می فهمم چه ارتباطی با کنترل تلویزیونت داشتی و چرا این همه برایت مهم بود تلویزیونت چقدری باشد و کجا بگذاری اش . تلویزیون تماشا کردنت یک جوری مبهوتم می کرد که نمی توانم راحت توضیح بدهم ...

این روزها نوشتن را دوست ندارم .


 
+ نوشته شده در شنبه 10 فروردین1387ساعت 7:35 توسط گوزن |