شنبه :
نیمه ی سردرگم و دستپاچه ای از خودم را می رسانم به کارگاه مدرسه . هیچ
مغازه ای آن دور و بر باز نیست که چوب بفروشد . "لی لا اتیتود" به قول
خودش آن همه راه از آن سر شهر توی طوفان برف تا این پایین رانندگی کرده به
خاطر هیچ و پوچ و من حسابی شرمنده می شوم که زودتر فکرش را نکرده ام. می
گوییم باشد برای دوشنبه و می رویم پی کارمان. او با ماشنیش و من با پا .
دوشنبه :
من با " لی لا اتیتود " می رویم از دنیای پلاستیک برای خودمان چند تا
پلاستیک خوشگل می خریم که دستگاه لیزر برایمان ببرد .از دیدن آن همه رنگ
هیجان زده می شوم و دور دستگاه لیزر به ورجه وورجه می افتم. " لی لا
اتیتود " خشمگین است و هی به مارتین فحش می دهد .مارتین ادعا دارد که من
از روز اولی که فکر می کرده است دختر سنگین و با وقاری هستم خیلی تغییر
کرده ام . نمی فهمم که این تعریف است یه که چی . می گویم : " من می رم
جیش کنم . " لی لا با لهجه ی فارسی خنده دارش می گوید : "جیش چی هست ؟" می
خندم . " جیش بابا ! شاش !! " می گوید : "شاش ؟" . باورم می شود که این
کلمه را به عمرش نشنیده است . ترجمه می کنم برایش : "!! Pee " می خندد
!! : " هان !! فکر کردم pee به فارسی می شود پی پی ! " می گویم" نخیر پی
پی را به بچه نی نی ها می گویند معنی اش هم یعنی " ان " . یکمی فکر می کند
و میپرسد:" پس poo به فارسی یعنی چی ؟ " می گویم : ان ! گه ! پی پی ! "
باز یکمی فکر می کند و بعد اخمهایش را می کشد توی هم :
" oh my god ! so my whole life I've been telling people that I have "pee pee " everytime I had "jish" !!
that's totally embarrasing"
و من یک موضوع پیدا می کنم که تا آخر روز در حالی که براده های چوب در معده ام تبدیل به خمیر می شوند به لی لا بخندم .
پنجشنبه : سبزی پلو گوشتی که
برای نهار برای خودم درست کرده ام را به مارتین تعارف می کنم با تعجب می
پرسد : " می خواهی مسمومم کنی ؟؟ " توی دلم می گویم مرده شور فرهنگ مزخرف
بی تعارفی تان را ببرند . ولی به جایش لبخند می زنم : " نه دارم سعی می
کنم هویتم را حفظ کنم . " فکر می کنم حرفم معنی خاصی برایش ندارد ، لای
لای کنان می رود سر کارش .
یک جای کار گیر می کند . من و لی لا می رویم ببینیم شاید بخت با ما یار
باشد و هنوز در اتاق لیزر را نبسته باشند که اینطور نیست . می روم از یک
نفر آدم بی تفاوت که آن دور و بر می پلکد می پرسم که چطور می شود بتوانیم
از این اتاق استفاده کنیم . یک نگاهی می اندازد به یقه ی من و بعد یکمی
پایینتر . یکمی فکر می کند و می گوید:" من کلید دارم . در را برایت باز می
کنم اما اگر کسی بفهمد حسابی توی دردسر می افتم." لی لا هیجان زده می شود
و به فارسی به من می گوید : "اَخ جُن ! " مثل گاو سرمان را می اندازیم
پایین و می رویم توی اتاق ممنوعه . ده دقیقه ی بعد سر و کله ی مسئول اتاق
پیدا می شود . خیلی عصبانی است و تند تند می پرسد که چه کسی راهمان داده و
چرا برای وقت او ارزش قایل نیستیم . لی لا می گوید که در باز بوده است و
اینکه ما 5 ساله نیستیم و بهتر است لحن حرف زدنش را عوض کند . من که حالیم
نمی شود لحنش چه طوری است . به نظرم همه ی کسانی که انگلیسی حرف می زنند
یک لحن دارند و لحنشان شبیه آدمهای توی فیلم است . چیز خاصی به نظرم توهین
آمیز نمی آید اما از آنجا که لی لا خیلی برافروخته است و یارو هم دستش می
لرزد فکر می کنم لابد چیزی این وسط اتفاق می افتد و به نوبه ی خودم یکمی
اخم می کنم. یکی دو بار هم سعی می کنم آرامشان کنم اما یارو به من تذکر می
دهد که وسط حرفش می پرم و لی لا اصرار دارد که من و او در یک مقام و شرایط
مساوی هستیم . حوصله ام از این دعوای ماشینی بی مزه سر می آید و فکر می
کنم باید یک دعوای ایرانی یکباری نشانشان بدهم که دفعه ی دیگر اگر کسی
جواب سوالشان را با لبخند نداد بی خودی جوگیر نشوند و برای هم شاخ و شانه
نکشند وگرنه همه ی شهر را باید یکی یکی دعوا کنند ! لی لا و پسر نیم ساعتی
بحث می کنند و من پای کامپیوتر برای خودم لی لای لای می کنم .
جمعه : ماکت در حال آماده شدن
است . تمام محاسبات را من با شعور نصفه نیمه ی ریاضی ام انجام داده ام که
طبیعتا خیلی خطا دارد . لی لا هر جا که این خطاها را پیروزمندانه کشف می
کند به جان من غر می زند و من هی هیچ چیزی نمی گویم چون حوصله ندارم نصف
حرفهایم را نفهمد . می خواهم ببینم اگر خودش این کار را کرده بود حالا
یعنی هیچ خطایی در کار نبود ؟ مارتین مبایلش را خاموش کرده و هیچ پیدایش
نیست . همین کافی است که لی لا بیشتر با من کج خلقی کند . شاش بند می شوم.
ساعت 12 شب ترانه با ماشین می آید دنبالم برویم مهمانی عید نوروز. نمی
فهمم این چه جور عید نوروزی است که هنوز یک هفته بهش مانده است . به هرحال
. خودم را خوشگل می کنم و می رویم مهمانی. نوک انگشتهایم رنگ چسبیده است و
این برای دختر ایرانی ساکن خارج توی همچو مهمانی ای خیلی افت دارد ! دلم
می خواهد انگشتم را بکنم توی چشم هر کسی که چپ چپ نگاهم می کند و بگویم خب
که چی ؟ کار و زندگی آدم را رنگی می کند . اما به جایش تا دو شب با ترانه
به فاصله ی یک دماغ از هم می رقصیم و هی به هیچ کسی توجه نمی کنیم .
مهمانی تمام می شود و پلیس می آید همه را مثل یک گله گوسفند از سالن می
اندازد بیرون ! من توی ماشین خوابم می برد .
شنبه : ساعت 12 از خواب بیدار می شوم . بالشم تفی است .
یک شنبه : خواب می بینم از توی
حلق "الهاندرو" پسر اسپانیایی جذاب مدرسه مان یک آدم گونی پیچ لزج قهوه ای
رنگ با سرفه می افتد بیرون . الهاندرو چشمهایش سفید می شود و از حال می
رود . آدمک گونی پیچ تو خالی را بقل می کنم و سعی می کنم برش گردانم توی
حلق الهاندرو که نمیرد . حالم از لزاجت بهم می خورد و حس می کنم مرتکب قتل
شده ام . می گویم لعنتی تقصیر خودت است که به من نگفتی چه جانوری هستی و
توی شکمت چی داری. بدون اینکه بدانم چطور اما سعی می کنم از مرگ نجاتش
بدهم . گونی توی فشار دستم هی خورد می شود و الهاندرو روی پاهایم جان می
کند . گوشه ی چشمش اشک جمع شده و من را هم به گریه می اندازد .
+
نوشته شده در دوشنبه 27 اسفند1386ساعت 0:8 توسط گوزن
|
بعد از چند رفتار غیر منتظره که اخیرا از خودم دیدم به این نتیجه رسیدم که محدوده ی شخصی آدم ها با سنشان رابطه ی مستقیم و با تعداد کسانی که با آنها زندگی می کنند رابطه ی عکس دارد . به گمانم یک زمانی یک نفر خیلی تلاش کرد این را حالی من کند . اما من نفهمیدم . حالا هم که شعورم می رسد غرورم نمی رسد . ...
+
نوشته شده در یکشنبه 19 اسفند1386ساعت 4:21 توسط گوزن
|
امروز تمام راه پیاده توی طوفان برف با آن همه سختی هایش خیلی حالم را خوب کرد . احساس آزادی کردم . از آن نوعیش که دوست دارم . که هیچ کسی جلویم را نگیرد و من همینطور بال بال بزنم تا سوراخ آسمان تمام شود ...
+
نوشته شده در یکشنبه 19 اسفند1386ساعت 4:12 توسط گوزن
|
خواب دیدم رفتم ایران . خیابونهای تهران سوراخ شده بودن و خاک بالا می آوردن . خونمون دیگه پارکینگ نداشت و من باید تو کوچه پارک می کردم . ماشینمو نفروخته بودیم اما اتاقمو وقتی نبودم رنگ کرده بودن . درشو که باز کردم خالی بود و رنگ سبز تیره ی مورد علاقه ام از زیر رنگ جدید یکمی پیدا بود . نشستم کف زمین و هق هق زدم زیر گریه . بعد از پنجره ی اتاقم بیرونو نگاه کردم که همینطوری خاک می زد از توی سوراخهای آسفالت بیرون و ترافیک شده بود و مردم رو سر و کول هم می پریدن . مامانم اومد در اتاقم گفت هان چیه ؟ می خواستی بیای ایران این چیزها رو ببینی ؟؟ گفتم مامان چرا اتاقمو رنگ کردین آخه ... وسایلم کو ....
+
نوشته شده در جمعه 17 اسفند1386ساعت 21:50 توسط گوزن
|
نون شین حالا دیگر هفته ای یکبار هم به خانه نمی آید و من هفته ای یکی دوبار توی طبقه ی یخچالش سرک می کشم و هر چه کپک زده پرت می کنم توی آشغالی و یکمی غر به جانش می زنم که چرا هی نمی آید این چیزها را بخورد . معمولا هویت ماده ی کپک زده را شناسایی می کنم. مثلا پرتقال یا فلفل دلمه یا لوبیا یا رب گوجه یا کمپوت . امروز یک ظرف پر از کپک پیدا کردم که هیچ چیزی دیگری تویش نبود . حالم به هم خورد و فکر کردم که برای نون شین داستان دختر چشم عسلی را باید تعریف کنم :
دختر چشم عسلی ای یک شب وقتی از درد پریود رنج می برد تلفن کرد به خانم همسایه و از او خواست که به خانه اش بیاید و گوشت چرخ کرده های روی میز را توی فریزر بگذارد . بعد با دو گیلاس شراب مست کرد و خودش را انداخت توی گوشت چرخ کن . خانم همسایه هیچ وقت به خانه ی دختر نیامد و مدتی بعد از بوی گندی که از خانه ی دختر می آمد همسایه ها در را شکستند و هر چه گشتند دختر را توی خانه پیدا نکردند . خانم همسایه وقتی وارد آشپزخانه شد و با صحنه ی گوشت کپک زده روی میز مواجه شد چادرش از کمرش افتاد و با دست راستش کوبید روی آن یکی دستش و گفت : " خاک عالم ! دیدی یادم رفت !! " ...و هیچ وقت هیچ کسی دختر چشم عسلی را پیدا نکرد .
+
نوشته شده در شنبه 11 اسفند1386ساعت 5:57 توسط گوزن
|
این روزها همه چیز به نظر خیلی عادی و معمولی می آید . ساعتها با یک نفر
حرف می زنم و سعی می کنم او را مجاب کنم که من زندگی معمولی را دوست
ندارم. اما چیزهای غیر معمولی ای هست که دوست دارم صاحبشان بشوم یعنی می
خواهم وجودشان را برای خودم معمولی کنم. لذت داشتن آن چیزها را به ننگ
معمولی بودن ترجیح می دهم و کاملا به این امر واقفم که حتی با بیان این
حرفها به خودم برچسب تناقض داشتن می زنم . من وجودی پر از تناقضاتم .
دوست دارم همه چیز جنجالی باشد اما اگر باشد طاقتم طاق می شود و تن به
روزمرگی می دهم . دلم همه چیز می خواهد . خوبی برایم یک تعریف نسبی است که
قرارم را می گیرد . همه ی اینها را با سردرگمی می گویم . بعد سعی می کنم
تحلیل کنم این موضوع را که آیا هیچ وقت زندگی من مثل زندگی خیلی از
آدمهایی که ناشیانه حسرتشان را می خورم می شود یا نه ، زندگی من می شود
مثل خیلی آدمهایی که احمقانه دون شان می دانستم . من حالا روبروی یک نفر
آدم به خیال خودم معمولی نشسته ام و او درباره ی تئوری طناب با من حرف می
زند . فکر می کنم هیچ چیزی معمولی نیست . به حیطه ی بیمار ذهنم وارد می
شود. از من تعریف اتفاقات معمولی را می پرسد . می خواهد بداند کی به خیال
خودم کسی معمولی است. می گویم این یک چیز خیلی نسبی است و بعد یک قورت
چایی می خورم و نمی دانم که واقعا چی باید بگویم. توی اتوبوس یک نفر دختر
ایتالیایی خیلی زیبا می بینم و فکر می کنم که او به هیچ وجه قیافه ی
معمولی ای ندارد و من با این همه ادعایم چقدر معمولی به نظر می آیم و اگر
همین چند تار موی سفید اغراق آمیز هم جلوی پیشانی ام نبود حالا حتی از این
هم معمولی تر به نظر می آمدم .
امروز کریستوس استاد یونانی مقابل همه
ی آدمهای کلاس یک چیزی گفت که ظاهرا به انگلیسی مرسوم نیست و خیلی ها هر
هر به او خندیدند و او بدون اینکه چیزی را توی خودش از دست بدهد بلند شد و
جمله اش را تکرار کرد و خودکار را برداشت و روی طراحی من یک جعبه کشید و
گفت که منظورش این است و باز حرفش را تکرار کرد .
....
به این اصرار دارم که زندگی چیزی غیر از تجربه های عجیب و غریب داشتن
نباید باشد و گرنه زنده بودن معنای خودش را از دست می دهد چون تکرار
اتفاقات تکراری است! اما جالب است که اعتراف کنم در عمق همین گونه تجربه
هاست که آرزو می کنم زندگی معمولی و عادی داشته باشم . آدمهایی هستند که
با بودنشان مدام این را به من ثابت می کنند که در زندگی با خودم صادق
نیستم .
+
نوشته شده در چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت 7:56 توسط گوزن
|
داستان دردناک آقای الف ، برادر من ، از جایی شروع شد که او زیادی محبت داشت توی وجودش . یعنی یکی دوباری که باید خشونت به خرج می داد ، این کار را نکرد . به جایش محل وقوع حادثه را ترک کرد و فردا که شد حافظه اش را از دست داد.
+
نوشته شده در یکشنبه 5 اسفند1386ساعت 22:16 توسط گوزن
|