تبليغاتX
پیازولوژی
خواب دیدم در تور بازدید از یک شکنجه ی دردناک شرکت کرده ام. البته به زور . چون هر کار کردم که بدون مزاحمت از آسانسور آپارتمان موری استفاده کنم نمی شد. تلفن را برداشتم شماره اش را گرفتم " کجایی چرا این عوضی ها نمی ذارن بیام بالا ؟" بعد یک نفر آمدبازویم را کشید برد یک ساختمان چند طبقه و گفت که باید به تور بپیوندم . یک مشت آدم به فاصله ی یک متر از هم توی مسیر اسپیرال شکلی به صلیب کشیده شده بودند . یک چیزی هم به پیشانی شان چسبیده بود که چک چک خون ازش می ریخت . ضعف کرده بودم . مراحل شکنجه را هم چند قدمی جلوتر از نزدیک دیدم که چون از تعریف کردنش دردم می گیرد لیست می کنم :

1. بیرون کشیدن نای از حلقوم
2. حلقه حلقه کردنش با چاقوی آشپزخانه
3. جوش دادن یک تکه ی آن به پوست پیشانی
4. بریدن شکل یک اسمایلی خندان با چاقو روی تکه نای جوش خورده به پیشانی

بال در آوردم و از آنجا فرار کردم . زیر یک طاق بزرگ سنگی توی بیابان بی انتهایی خودم را پارک کردم و زدم زیر گریه . یک نفر آمد گفت که خیلی درد کشیده است و من از خواب بیدار شدم .



 
+ نوشته شده در سه شنبه 30 بهمن1386ساعت 0:6 توسط گوزن |

یک روز صبح در غربت بیدار می شوم و برای خودم نوار علی مردان خان می گذارم . هیچ تعجبی ندارد که همسایه صدای عرعر می دهد و دهن من بوی کرفس گرفته است از دیشب . مارتین هر پنج دقیقه یکبار زنگ می زند که می خواهد بگوید : " فایل ها را سابمیت کردی ؟؟ " دلم می خواهد با نوک خودکار بزنم توی تخم چشمش. می گویم لعنتی آخر تو خواب نداری من دارم . تق گوشی را می گذارم و بلند می شوم نوار علی مردان خان می گذارم . با جوهر آقا و ننه چغندر همدردی می کنم . دلم می خواهد اینها را با هدفون بکنم تو گوش نون بگویم ببین !! خوب است حالا ؟؟؟ نون رفته خانه شان . باز من ماندم و خودم . مارتین باز هم تلفن می کند و به من یادآوری می کند که 50 دلاری که بابت خرده چوب بهش بدهکارم را می توانم برایش ایمیل کنم . می گوید دیروز هم آمدم بالای سرت داشتی تلفن حرف می زدی چشمهایت خمار شده بود گفتم لابد با دوست پسرت حرف می زنی و خب روز ولنتاین هم بود و ..... می پرم وسط حرفش می گویم این حرفها چه ربطی به پول دارد ؟ . علی مردان خان دهنش را به له له کج می کند و من هر هر می خندم. یک نفر می آید شیر حمام را درست کند . من بدو بدو یک شکلات می اندازم توی دهنم که بوی کرفس ندهد و ساکت می نشینم جلوی کامپیوتر . یک صفحه خالی باز می کنم و تویش یکمی فحش می دهم به موری که بعد از دو ماه دیروز تلفن کرد . پرسیدم زنگ زدی ولنتیاین را به من تبریک بگی ؟ و بعد یک مقداری جر و بحث کردیم و به روی هم نیاوردیم که عشق از تو چشم و دماغمان دارد بالا می آید و بدون اینکه به طور آشکار ابراز محبتی کنیم دو تا ماچ می فرستیم و خداحافظی می کنیم. باز من گه گیجه می گیرم . باز سوراخ دلم می گیرد . دلم می خواست توالت بودم و سیفون داشتم . دهنم بوی کرفس نمی داد . این همه برف نمی آمد توی این شهر لعنتی و توی مترو اینقدر آدم دیوانه هی نمی دیدم هر روز.
 
+ نوشته شده در شنبه 27 بهمن1386ساعت 0:39 توسط گوزن |

" عصاره ی دنبالچه ی میمون هندی ، مهره ی پس گردن سگ آبی ، مغز الاغ شیش ساله ی مصری ، جیگر سیای سوسک ، کبد خارخاسک ، روده ی موریونه ی کرمو و زبون عقرب کاشون ، چشم مار بنگالی ، آب بینی شتر  حنیزه ، قلوه ی کرگدن حبشی ، زهره ی شغال جزیره ی وغ وغ ساهاب رو تهیه می کنی ، عصاره و کوبیده ی این مواد و با روغن زیتون و آب لیمو و شربت و آلبالو و گز قاطی می کنی ، هر شبانه روز سه لقمه هر نوبت اندازه یه کاسه ترشی می دی شوهرت بخوره "

( قصه ی علی مردان خان )



 






 
+ نوشته شده در جمعه 26 بهمن1386ساعت 9:31 توسط گوزن |

ای نون ، دوست پاریسی من با موهای فرفری ! این روح سودایی آخر من یکی را کله پا می کند . من فهمیده ام که این من نیستم که عملکردم را تعریف می کنم . من با یک مشت پرتقال و نارنگی به خودم ویتامین می رسانم و هروقت این ویتامین ها از حد استاندارد پایینتر می رود سرما می خورم و بعد توهم این را می گیرم که تب عشق دارم . موری می گوید تو سودای عشق داری . در آن لحظه دلم می خواهد بیلاخی نشانش بدهم و بگویم تو خیال می کنی فقط چون زورت به من می رسد دلیل می شود فهمیده باشی احساسات من چطور عمل می کنند ؟ تو زندگی را مثل کتابها و فیلم هایت تماشا می کنی و مثل نقدهایت حرف می زنی . خیلی وقت است که جملاتت قدرت تاثیر گذاریشان را روی من از دست داده اند و من اگر هنوز مثل سگ دوستت دارم لعنتی وقتش است که بفهمی به خاطر بازی با نمکی که راه می اندازی نیست .به خاطر خود قاتلت است که این همه اخلاق بد داری اما با این همه می شود عاشق فین فین هایت شد. این احساس را با خودم به گور می برم و تو را در حسرت داشتنش باقی می گذارم تا بفهمی که زندگی حتی از توی شرت هم کوتاه تر است و اینقدر این را به من یادآوری نکنی چون من حتی بی آنکه بدانم این را قبلتر از تو فهمیده بودم . تو خیال می کنی کداممان در زندگی دو روزه مان که معلوم نیست چند تا بهار دارد از وجودش بیشتر کنده است و به دنیای فانی با تف چسبانده است ؟ من توی زندگی احتیاط می کنم یا تو ؟ تو کجای زندگی خیلی شهامت داشته ای ؟ توی حرف زدن ؟ توی احساسات را ابراز کردن ؟ توی عشق ورزیدن با علم به روز نداشتن ؟ توی از دست دادن بکارت روح و جسم ؟ حالا هم خیال می کنی با یادآوری این که من شب آخر را کنارت با جوراب خوابیدم می توانی به دوست داشتن من ایراد بگیری و احساسات من را هرطوری که می خواهی جریحه دار کنی. خیال می کنی اینجا یک بوم نقاشی سفید گذاشته ام جلوی پنجره و شبها وقتی برمی گردم خانه می پرم با قلمو رویش خطی می کشم و رنگی می ریزم و خوشحالی می کنم ؟ تو سودای عشق اصلا می دانی یعنی چه ؟ تو هم خیلی اشتباه می کنی و هیچ کس نیست که حالیت کند . من تصویرم شاخک دارد حالا . روزهایی هست که به من و فقط به من اختصاص دارند و این روزها یک دفعه گه گیجه می گیرم . نمی فهمم باید کافکا بخوانم یا افسانه ی نارنیا را . عطر بزنم توی هوای خانه و نفس بکشم یا خودم را حلق آویز کنم . اینجا یک رابین هودی پیدا شده که هی سر راهم سبز می شود. دوست ندارم چشمهایم را باز کنم و یک دفعه دستش را توی یقه ام ببینم. برای همین دیروز گفتم که من "سودای عشق" دارم بهتر است دست از سرم بردارد . او هم مثل توله سگی فرمانم را برد ...
+ نوشته شده در چهارشنبه 24 بهمن1386ساعت 1:33 توسط گوزن |

روی سقف آخرین خطر نشانه ی تار خانه ی خال . خالهای صورتی و بنفش که روی هم رفته حالم را بهم می زند. من با چند تایی لیوان چایی نیمه پر و سرد و یک مشت کاغذ . "خاطره ی دلبرکان غمگین" تو هم که نباشد چه فرقی می کند . فکر می کنی زندگی ات غیر از این است ؟ به مزر نود سالگی که می رسی یادم می کنی و متاسفانه آنوقت من دیگر باکره نیستم . با داغ تیر آهن های یک بعدازظهر تابستانی عرق می کنم .بوی تنت را توی تنم دفن می کنم . نوزاد من. با من حرف بزن . حرف بزن اعتراف می کنم . چند تایی قلم موی نقاشی جا گذاشته ام ، یک عالم کارتن کتاب و یک عالم تو .نمی دانی چقدر بد شدم . هر روز راهم را یکمی دورتر می کنم که بیشتر به تو فکر کنم ...
 
+ نوشته شده در شنبه 20 بهمن1386ساعت 2:31 توسط گوزن |

امشب برای اولین بار در زندگی جدیدم مهمان دعوت کردم . شام خورش قیمه درست کردم که بعد فهمیدیم به جای لپه ، عدس دارد . برایمان قلیان چاق کردم ، چایی ریختم ، هر چه آهنگ قهوه خانه ای داشتم گذاشتم گوش کردیم و بعد که مهمان ها رفتند تا صبح زیر ملافه ها و بالش و پتو خودم را قایم کردم. گمانم هنوز سیر نشده بودم . همه ی بادام هندی ها را چند شب پیش یک جا خوردم تمام شد . چون کسی دست روی سرم نمی کشد دلیل نمی شود به گلویم بد کنم . صدای سرفه هایم را کاش می شد برایت پست کنم . خودم خودم را یاد تو می اندازم وقتی نیم سال را سرما می خوردی . روی دیوار اتاقم فیلم نشان می دهند . فیلم های نیمه صامت . شرط می بندم نمی دانی چه می گویم . این تکنولوژی برای اثبات پیغمبری ام به تو از معجزه کمتر نیست . خیلی دور شده ای عزیزم . یادم باشد اسمت را هی تکرار نکنم . فضای فراموشی براه نیست....
+ نوشته شده در دوشنبه 15 بهمن1386ساعت 22:18 توسط گوزن |

در وصالت چرا بیاموزم / در فراغت چرا بیاموزم

یا تو با درد من بیامیزی / یا من از تو دوا بیاموزم

می گریزی ز من که نادانم / یا بیامیز یا بیاموزم

چون خدا هست با تو شب و روز / بعد از این از خدا بیاموزم 

....................
 
+ نوشته شده در جمعه 12 بهمن1386ساعت 20:17 توسط گوزن |

همبازی بچگی ام را بعد خیلی سال دیدم. نه که بازی های بچگانه می کردیم ، سنگینی سن کار دستمان داد ، نتوانستیم خوب ابراز احساسات کنیم . دستش را محکم فشردم و تولدش را تبریک گفتم . گفت بزرگ شدی از بزرگی هم بزرگتر شدی ، حیف ندیدم آن وسط چه شکلی بودی . گفتم آن وسط ها خبری نبود ، یکمی شیطنت بود ، تپلی ، پوست روشنتر و موهای مشکی یک دست . گفت من توی زندگی ام وسط نداشتم . یک دفعه این شدم و همین هم ماندم . گفتم طبیعت مردانه است . گفت مردها طبیعی نیستند . گفتم عادت داریم . گفت سخت می گیرید . گفتم دست روی دلم نگذار همبازی . گفت دلت را توی هر بازی ای راه نده. گفتم بهانه می گیرد . گفت بهانه ی زندگی خودت باش ، زیباتر می شوی ...
 
+ نوشته شده در دوشنبه 8 بهمن1386ساعت 8:6 توسط گوزن |

دالامارا یکی از درباریان قدیمی عهد بوق یک شبی ناغافل یکی از کتابهای دوست داشتنی من را از توی کتابخانه ام برداشت . نه با دست . از توی خواب با فکرش برداشت . با فکر کردن به فکرش ، صبح بلند می شوم و می بینم کتابم سر جایش نیست . این خانه دزد دارد ...
 
+ نوشته شده در شنبه 6 بهمن1386ساعت 23:24 توسط گوزن |

آقا معلم عزیزم که دلم برایت تنگ است ،

سلام .

یک روزی برایت تعریف می کنم روزی که آمدم با تو خداحافظی کنم چطور اجازه ندادند با بارانی کوتاهم وارد دانشگاه شوم . بعد برایت این را هم تعریف می کنم که یک شبی چند شب پیش ها فکر کردم تو بهترین معلم دنیایی چون آدم را عوض می کنی . از این عوض های الکی نه . عوض های عمیق و بدرد بخور . حالا وقتی کریستوس آن همه کار از دماغم بیرون می کشد حرص نمی خورم . یاد تو می افتم . وقتی به همه ی دایره ی های گنده گنده ی تصاویرم ایراد می گیرد دلم می خواهد گوشم را تو حلقش کنم که تا صبح دعوایم کند و بهم بفهماند چقدر چیز توی دنیا هست که سوادش را ندارم . پوزخند متفکرش را دوست دارم .

معلم جانم . یادت هست آمدم توی دفتر مدرسه نشستم وقتی امتحانم را خراب کرده بودم . سرم را خیلی انداختم پایین و تو گفتی "نکند یاس های خوشبو را یک وقتی به یأس های بی بو تبدیل کنی! " بعد من گلوله های اشکم را ریختم روی مانتوی زشت گشاد آبی نفتی و گفتم که .... راستش یادم نیست چه گفتم اما یادم هست که می خواستم بگویم من دوست ندارم ناراحتت کنم ..

عصرهای بعد از مدرسه که می ماندی و به حرفهای پراکنده ی من گوش می کردی ... خوب یادت هست می دانم . دستت را می زدی زیر چانه ات و می گفتی : خب ؟؟؟ . بعد من یک مشت چرت و پرت می گفتم و تو دوست داشتی . حالا می دانم چرا . تو دلت لبخند می زدی به دختر بچه ی گیج و ملنگی که معماری دوست دارد و خیلی هم نمی داند این دنیا که هی حرفش را می زنند یعنی چه .

من ریاضی ای را که درس می دادی خیلی دوست داشتم . مشق هایم را خوب می نوشتم اما اینها دلیل نمی شد که بروم مهندسی چیزی بشوم . تقصیر خودت بود . برایمان پای تخته الاغ می کشیدی و نمودارها را با الاغت حل می کردی. کسی پیدا می شود که یک کره الاغ ریاضیدان را ببیند و عاشق نشود ؟؟

دفتر ثبت احوالم راستی حالش خوب است ؟ نمی دانم خواندن آن همه خزعبلات و گنده گویی هایی که هفتگی برایت می نوشتم جذابیت داشت واقعا یا می خواستی من دلم خوش باشد و خوبتر درس بخوانم ؟ حالا که یادم می آید خجالت می کشم . گفته بودم "آقای معلم من سرم درد می کند و حالا باید تست عربی بزنم . اما آقای معلم حالا بنشین و ببین که برایت چقدر تست عربی می زنم تا این سردرد لعنتی خجالت بکشد و گورش را از کله ی من گم کند ".برایت عکس همه ی آجرهایی را که بعد از درس نخواندن ها و شیطانی ها باید به سرم می کوبیدم کشیده بودم و فکر می کنم تعدادشان به خیلی می رسید ...

می دانی معلم جان مهربانم که نمی دانم حالا کجایی ، می دانی .... این روزها هر روز یادت می کنم . برایت یک نامه هم نوشته ام که نمی دانم چرا جواب ندادی . گاهی فکر می کنم باز می آیم تو مدرسه و برای شاگردان کوچکت سخنرانی می کنم و اینبار خوب می دانم چی حالیشان کنم . به خودت هم می خواهم یک رازی را بگویم . هیچ کسی اندازه ی تو من را بزرگ نکرده است . برایت تعریف می کنم که چه کارهای احمقانه ای کردم توی این همه مدت . هر کاری کردی سر جایم بمانم و آن یکی رشته ی سخت را بخوانم حالیم نشد ، می دانی که . مغزم تاب داشت خودت که دیده بودی . دلم جمع و تفریق و الاغ بازی نمی خواست . می خواستم سر و کارم به یک مشت چیز عجیب و غریب بیافتد و شخصیت های محبوب کتابهایم را توی واقعیت ببینم . چند تایی هم دیدم . عاشق دو تایی شان هم شدم . بعد هی نمی دانم چطور شد که همه چیز با هم قاطی شد . حالا من یک جای عجیب و غریبی زندگی می کنم که آدمهایش شبیه حرفهای بزرگترها از آب در می آیند . استرس دارد . اما استرسش یک جور خاصی است که حالیت نمی شود، اما یک روز صبح بیدار می شوی و می بینی نفس ات بالا نمی آید . دکترهای بیمارستانش زخم چاقو می بینند روی دستت به چه گندگی اما دو ساعت روی صندلی نگهت می دارند و هر چه آه و ناله می کنی هی نگاهت نمی کنند . بعد شوخی کردن یادت می رود و مجبور می شوی مدام الکی به این و آن لبخند بزنی و هی حواست باشد پای کسی را تو اتوبوس له نکنی و اگر کردی یادت باشد که معذرت بخواهی و اگر کسی پایت را له کرد و معذرت خواهی کرد بهش بگویی که عیبی ندارد . باید تو خیابان ها تند راه بروی و گرنه از همه چیز جا می مانی ...

آخ معلم جانم . خیلی غریب است . من روزهایی هست که هوس می کنم زندگی ام بدون دردسر تمام بشود . نه اینکه فکر کنی دوستش ندارم . اما نمی فهمم چه معنی می دهد همه ی این کارهای تکراری را پشت هم انجام بدهی تا سنت بالا برود و دیگر حتی خوشگل هم نباشی و بازهم همه ی این کارهای تکراری را انجام بدهی. این موری نمی فهمم چطور تاب می آورد این همه سالهای تنهایی را . هان نگفته ام موری از کجا پیدایش شد . داستانش خیلی طولانی است . یک روزی برایت تعریف می کنم . اما به گمانم من زیادی تخیل کرده بودم . همه چیز خیلی واقعی قاطی پاتی شد و به پایان رسیدنش با هیچ چیز واقعی تفاوتی نداشت . به هر حال حالا من خیلی وقت است که نمی دانم موری چکار می کند اما شبهایی هست که سعی کنم آشپزی کردن تنهایی اش را تصور کنم و به گمانم دقیقا همینطوری اتفاق می افتد که خیال می کنم . آخر می دانی ، این موری خیلی کارها می کرد که من تماشا می کردم و می دانستم اگر من آنجا نبودم هم باز همین کارها را می کرد ... یک چیزی شبیه این که خیال کنی نامرئی هستی و اطرافت اتفاقاتی بدون تاثیر از حضور تو می افتد . یک همچو چیزهایی .

خب سرت را درد نمی آورم . برای نامه ی اولمان بس است . جمع بندی همه ی حرفهایم را به عهده ی خودت می گذارم .

دوست داشتم یکهو بهم تلفن می کردی و می گفتی که کار احمقانه ای نکردم معماری خواندم ...


 
+ نوشته شده در چهارشنبه 3 بهمن1386ساعت 4:12 توسط گوزن |