خیال نکنم بهتر است . خیالم نم دارد . نم برای ریه هایم خوب نیست حتی اگر خواب باشم و آرام نفس بکشم . برای همه ی ساعتهای بی برنامه ام برنامه ی خیال نکردن ریخته ام . ورزش های صبحگاهی که کمی پستانهای آدم را سفت می کند و میوه خوردن های اجباری . مرض بادکنک باد کردن و ولو کردنش روی زمین خانه . همه ی بادکنک های من ... آشپزی با گرد محبت باقی مانده از پاییز دوست داشتنی و حاضر شدن در همه ی کلاس های مهم و نامهم . گم نکردن های مداوم مبایل و انتظارهای بی معنی و کشنده . درس خواندن های نیمه شب و عشق ورزیدن . عشق ورزیدن به کاغذ و روان نویس و خاک و عکس و چوب . جر و بحث با تمام استاد های من برای شک به ناباوری ها ، قوت قالب روح گرسنه ی من . تنها فکر کردن ، خوردن ، حرف زدن ، راه رفتن . تنها به بالای بلندترین تپه های نارنجی رنگ نرفتن . روان پریشی کردن. و تنها، تنهایی را تاب نیاوردن های وقت خواب . این ها همه را جمع کنی می شود " من و زندگی ، این روزها ".
+
نوشته شده در جمعه 28 دی1386ساعت 4:20 توسط گوزن
|
مسخ دیوار می شوم . مسخ روان نویس های آبی که بر می دارم از روی میز و خط
می کشم روی پاهای لختم . تلو تلو خوردنم به نزدیکی مرگ راه دارد امشب. مست
درد می شوم . مست نور شمع های اتاقم و هر کار می کنم سیاهی های چشمم تمام
نمی شود . سیاهی های متافیزیکی . سیاهی هایی که به چشمهایم ربط ندارند .
روحم است که بالا می آورد از دیدن ....
خیال می کنم توی کما آزادتر خواهم بود . کیلومترها از خودم دورتر باشم .
+
نوشته شده در یکشنبه 23 دی1386ساعت 1:32 توسط گوزن
|
واقعیت عجیبی است که فیزیکدان ها می توانند آدمهای به شدت احساساتی ای باشند . حتی از جماعت ما " خلاقان " احساساتی تر . دو ساعت طول کشید تا همه ی جمله های استاد استاتیک را به خاطر بسپارم برای نوشتن گوشه ی کتاب "رویای مضحک " داستایوفسکی . از وقتی موری رفته است جرات نمی کنم کتابی را که برایم گذاشته بخوانم . مقدمه ی تاثیر گذار مترجم را یک شبی که از کمر درد در حال مرگ بودم خواندم و دلم نیامد حال بادمجانی ام مزه اش را خراب کند . حالا همش نگرانم حقایقی درباره ی موری برایم توی کتاب فاش شود که طاقت دانستنش را نداشته باشم .آدم ها اگر نگوییم کاملا ، اما تا حد زیادی آیینه ی چیزهایی هستند که با انتخاب خودشان می بینند و می خوانند ، کافی است کمی تیزبین باشیم تا خیلی چیزها برایمان روشن شود . تصویرهایی که خودمان از سر نادانی از آدمها می سازیم گاهی به خیالمان خیلی با واقعیت نزدیکند، اما درست لحظه ای که برعکس چیزی ثابت می شود ، می فهمیم که خیلی کوچکیم . روحمان کوچک است . باگ دارد . مدام به برنامه ریزی احتیاج دارد . گاهی باید با یک مگس کش تو روحمان بکوبیم و ببینیم چطور بارها روی پاهایمان تقسیم می شوند .
آقای استاد استاتیک توی چشمهایش برق " فهم " موج می زد . درک از واقعیت های ساده ی روزمره . اینها هم شعور آدم را سنگین می کند یک جور خاصی که با شعور مالیخولیایی هنرمندان فرق دارد . شعور مهربان دلچسبی است که آدم را مشوش نمی کند . خوب است دانستن اینکه اگر کسی هولمان بدهد چطور می توانیم بار اضافی "هول " را روی انداممان تقسیم کنیم و زمین نخوریم . خوب است بدانیم چیزها چطور روی هم سوار می شوند و گاهی به جای خیال پردازی به واقعیت ها عشق بورزیم .
سر درد گرفته ام ... احساس غریبی دارم که توی نوشتن نمی گنجد . موری را بیشتر از همیشه دوست دارم حتی اگر حالش معمولی باشد همانطوری که همیشه ادعا دارد هست . چیزی که خیلی برایم جذابیت دارد فاصله ی عمیقی است که با او دارم . زمانی که او زندگی می کند زمانی است با فاصله ی مشخصی از من .
سه سال پیش استاد استاتیک در ایران یک بار گفت که همه ی زندگی را می شود با استاتیک ترجمه کرد . خیلی حرفهایش را قبول نکردم ، هنوز هم نمی کنم . اما چیزی که باعث شد این حرفهای قدیمی را یادم بیاورد بحث امروز این آقای استاد استاتیک آمریکایی بود که گفت اگر مفاهیم فیزیکی ای که می گوید به نظرمان منطقی و قابل لمس نمی آید حتما حق با ماست و او اشتباه می کند ، چون ما حتی بدون اینکه دقیقا بدانیم چرا چیزها مدام در حال فرو افتادن نیستند ، اما هر لحظه در حال تجربه کردنش هستیم ... این فوق العاده نیست ؟
گاهی دلم می خواهد یک معلم باشم ، اما از این ترس دارم که چشمهای بینوایی را قربانی گه گیجه هایم کنم و در آخر نتوانم حرف حسابی را به کرسی بنشانم . بچه ها خیلی معصوم می شوند وقتی برایشان حرف می زنی و با علاقه گوش می کنند . کله هایشان را جلوتر می آورند و می توانی تاثیر حرفهایت را توی چشمهایشان ببینی .بدون اینکه خودشان بدانند آدم را غرق در لذت می کنند .
+
نوشته شده در سه شنبه 18 دی1386ساعت 4:26 توسط گوزن
|
ماهی سیاه کوچولو که مویسس با خودش برد حالا مرده . خیلی ناراحتم . هرکار
کردم به خرجم نرفت . تو تنگش یک ماهی قرمز از خودراضی گذاشته اند . هی سعی
کردم عادی رفتار کنم. رفتم جلوی آینه دیدم دماغم قرمز شده . خیلی بد می شد
اگر گریه ام می گرفت . همه ی آدمهای جدی مسخره ام می کردند. به خاطر یک
ماهی ؟؟شال و کلاهم را پوشیدم رفتم بیرون
توی برفها ...
دنبال جاروبرقی می گشتم توی یک عالم ماشین لباسشویی و پیدا نمی کردم .
موری تلفن کرد . صدایم به زور از ته حلقم در می آمد . پرسید " چیته " خدا
لعنتت کند موری . یعنی تو نمی فهمی من چه ام شده ؟ اگر این همه نفهم بودی
که من این همه دچارت نمی شدم ... گفتم نمی دونم و اشک مثل تفنگ آبی از
چشمهایم پاشید روی زمین . بعد خداحافظی کردیم . می دانم تو آنقدر اخلاقت
بد است که اگر به این کارم ادامه بدهم ، از تلفن کردن به من خسته می شوی
. خب عیبی ندارد . آخرش همین است . باید به جای حرص خوردن بقیه ی بادام
هندی ها را از کشوی میزم در بیاورم و یک جا بخورم . کاش رودل کنم . کاش تو
راه بیمارستان با یک اتوبوس تصادف کنم و حافظه ام را از دست بدهم ...
همیشه اینطوری نیست . بعضی وقتها هم خیلی می خندم . دیروز با خواهر نون
کلی ورق بازی کردیم و از ته دل خندیدیم . یک فیلم خنده دار هم تماشا کردیم
که غیر از صحنه ای که پدر بزرگ می میرد خیلی خندیدیم. بعضی وقتها هم
توی حمام یک دفعه از خودم خوشم می آید و بعد
فکر می کنم همه چیز می گذرد ، تو می گذری ، من از تو می گذرم ، از سالهای
عمرم هم و شاید لازم نباشد حافظه ام را توی تصادف دهشتناکی از دست بدهم . شاید یک روزی دوباره حالم خوب باشد .
+
نوشته شده در جمعه 14 دی1386ساعت 23:39 توسط گوزن
|
کاش کسی دردم را ترجمه می کرد برایت ...
+
نوشته شده در جمعه 14 دی1386ساعت 8:22 توسط گوزن
|
زل می زد. ببین می گویم زل می زد توی چشمم می خواستم تخم چشمهای خودم را
در بیاورم از ترس . از تازگی بوی تن . از این همه بی خیال راه رفتن های
توی برف هم که چه بگویم ... تمامش همین بود . تو بگو کسی کت راه راه می
پوشد بدون اینکه منظوری داشته باشد ؟ منظورش می تواند این باشد که این
راههایی که می بینی همه شان به سوراخ مورچه راه دارد . من نمی دانستم
مورچه خوار خیلی گنده است. عمو میم می گفت اندازه ی هیکل من است اگر دراز
بکشد و خرطومش را هم ولو کند . عمو میم خودش اندازه ی خرس است .من
خرس ندیدم تا به حال . فرقی هم نمی کند هر چه هم باشد از گربه بزرگتر است
. تمام تصورات بچگی ام به هم ریخت . دیگر کارتون مورچه و مورچه خوار به
نظرم آنقدرها هم خنده دار نمی آید . عمو میم عاشق زنش بوده . آن وقتها که
زن ها خیلی خجالتی بودند .. عمو میم شعر می گوید . من شعرهایش را خیلی
دوست دارم .
بیتابم نون . کاش تو اینجا بودی . پاریس خیلی دور است . همه ی آدمها
خراشم می دهند . نمی توانم حالی کنم چرا . فیگورهای خوش لباس . رنگهای کم
. همه تیره لباس می پوشند . می خواهم کاپشن مسخره ی نارنجی ام را پرت کنم
توی رودخانه . همه ی بدتر ها خوشحالند . با هم می روند تعطیلات . دختره خم
شده یک جوری توی عکس که دو تا سینه هایش عین هندوانه از یقه ی لباسش
معلومند . بعد عکسش را با افتخار می گیرد می چسباند در و دیوار . و همه هم
دوستش دارند . یادت می آید می رفتیم استخر می خواستیم آفتاب بگیریم . بعد
من سینه بند مایو را از تنم باز می کردم آفتاب بگیرد سینه هایم . هیچ یقه
ای اما بعدش باز نکردم توی عکس . اشتباهم همین جاست . باید بزنم تو دهن
این و آن . راز خوشحال زندگی کردن این است که زندگی را به این و آن جهنم
کنی . این دختره بدجوری من را یاد تصویرش می اندازد زیر آفتاب و هی فکر می
کنم ... چرا من نه ؟ فرق کرده ام نون . خیلی . با آن وقتی که لذت داشت
برایم کسی را منتظر بگذارم ، خیلی فرق کرده ام .
کله ام را کرده ام توی یک مشت کتاب و هیچ چیز دیگری حالیم نمی شود . دلم
هم نمی خواهد حالیم بشود . قدرت فراموش کردنم را از دست داده ام . توی
زمان خیلی دوری از گذشته زندگی می کنم و صحنه های انتخاب شده ای از گذشته
ی نزدیک . بد هایش را پاک می کنم از کله ام که خوابم ببرد . بد ها را که
پاک می کنم اینطور می شود که یادم می رود فراموش باید کرد . با سین حرف
زدم . آنقدر رنجم داده بود یک زمانی. هیچ کس نفهمید چرا . حرفهایی که زده
بود همه باد هوا می شد . همه ی چیزهای دوست داشتنی ام را عوض کرد . آنقدر
که دیگر حرفی نزد که بدهکار چیزی نباشد. حالا به گمانم بخشیده ام . اما
دردش کم نمی شود .فراتر رفته است . فراتر از رویاهایم . فراتر از جاهایی
که تا به حال دیده بودم و دردهای جدید .
شب سال نو است نون ، دوست پاریسی من . برایم مثل شخصیت فیلمهای لهستانی
شده ای . با موهای فرفری قرمز . با دامن آبی نفتی . با یک کلاه نارنجی .
چقدر مرا می فهمی نون . چقدر دوستی ات قشنگ است . می روم برای خودم یک
دوربین عکاسی بخرم . از خیابانها برایت عکس می گیرم . از شب سال نو و من
با دستمال سر آبی نفتی . از من و تنهایی ...
+
نوشته شده در دوشنبه 10 دی1386ساعت 23:22 توسط گوزن
|
روزی روزگاری یه شیری بود که می برنش باغ وحش و می اندازنش تو قفس . شیره
اینقدر بی حال و بی حوصله می شه که آدمها دیگه دوس ندارن تماشاش کنن. بعد
باغ وحشی ها می شینن هی می گن چه کنیم چاره کنیم . یه الاغ پیری رو می برن
می اندازن تو قفس شیره که اون بگیرتش به دندون و یه هارت و هورتی کنه و یه
دلی از عزا در بیاره شاید حالش بیاد سر جاش . الاغه هم تا می ره تو قفس یه
جفتک می اندازه تو کله ی شیر . شیره هم درجا می میره .
"خبر واقعی از سالها پیش وقتی عمو میم تو زندون بود"
+
نوشته شده در دوشنبه 10 دی1386ساعت 1:15 توسط گوزن
|
می خواهم وانمود کنم که بهبودی مغزی در من کم کم حاصل می شود . در نتیجه شب تا صبح خواب مربع می بینم . مربع هایی که توی هم می روند و بعد از هم جدا می شوند . خواب آکواریوم خانه همسایه مان و خواب چاقویی که رفت تو دست مامان و کف آشپزخانه را خونی کرد .
+
نوشته شده در یکشنبه 9 دی1386ساعت 5:54 توسط گوزن
|
+
نوشته شده در یکشنبه 9 دی1386ساعت 5:45 توسط گوزن
|
وقتی عاشق نیستم بلدم شیطنت کنم ، بلدم
بلبل زبانی
کنم . بلدم فرار کنم. بلدم منتظر بگذارم . بلدم بی
تفاوتی کنم . بلدم از دیوار راست بروم بالا و بنشینم روی لامپ و زبان
درازی کنم . بلدم هی بخندم . بلدم کودکی
کنم . بلدم به همه چیز ایراد بگیرم ، از همه چیز شکایت کنم . وقتی این
اخلاق را دارم جذابیتم بیشتر می شود و بعضی آدمها اسیرم می شوند .
اما
وقتی عاشق می شوم بلبل که هیچ ، صدای خروس هم به زور در می آورم . فرار
نمی کنم و مثل دم دنبالش راه می افتم . نه به انتظار میگذارم و نه تحمل
انتظار کشیدن را دارم .کمتر شکایت می کنم . به دسته ی صندلی خانه اش هم
حسادت می کنم . مظلوم می شوم و سر جایم می نشینم ، سگ وفاداری می شوم .
این چیزها جذابیت را از آدم می گیرد . اما کاریش نمی شود کرد . طبیعتم
همین است . مثل خیلی آدمهای دیگر. آدمهای معمولی و غیر معمولی . آدمهایی
که تنها می مانند و آدمهایی که هفت هشت ده تا توله پس می اندازند . آدمهای
با شعور که کلی کتاب می خوانند و فیلم می بینند و آدمهایی که سواد ندارند
. آدمهایی مثل من ...
برای داشتن یک زندگی که دوست دارم دو راه
دارم . راه اولم تقریبا محال است و راه دوم را نمی دانم چیست .اما برای
داشتن یک زندگی معمولی که خیلی هم عیبی ندارد ، یک راه بیشتر ندارم .
موری...
کاش
بیایی با هم زندگی کنیم..... دوتایی صبحها بلند بشویم و صبحانه بخوریم .
برویم سر
کار . برویم مهمانی خانه آدم بزرگها و مودبانه رفتار کنیم . برایت شام درست کنم و در حالی که اینکار را می کنم به جانت
قر بزنم که چرا اینهمه خودت را خسته می کنی. برویم باهم گوجه بخریم . تو
هی به دست پخت من ایراد بگیری و بگویی سوپ نمی خواهی. پنیر دوست نداری
چون پنیر آدم را خنگ می
کند . لباسهایت را برایت اتو کنم و برایت از کارهایی که در روز کرده ام
تعریف کنم . شبها را گاهی با مهربانی و گاهی با بی تفاوتی کنار هم
بخوابیم . یک نی نی برایت بیاورم با لپ های گل گلی که هی بیخ گوشمان ونگ
ونگ کند . شبها خوابمان را سخت کند و من را از کار کردن بیندازد . زندگی
معمولی ای می شود به گمانم . شاید مدتی خوب باشد بعد شاید گاهی دعوا کنیم
سر مسائل تقریبا مهم . شاید حوصله ات از چیزهای معمولی به سر بیاید . شاید
هوس کنی بهم خیانت کنی و با یکی از دوستهای من روی هم بریزی. شاید من
افسردگی بگیرم و چاق شوم و زشت ، و تو دیگر هیچ از من خوشت نیاید . شاید
خیلی اتفاقهای بدی بیافتد . شاید زندگیمان از هم بپاشد . شاید از هم طلاق
بگیریم و بچه ی طفل معصوممان را کلی ناراحت کنیم. تازه می شویم مثل همه ی
آدمهای دیگر. همه ی آدمهای معمولی و غیر معمولی . آدمهای با شعور و آدمهای
بی شعور . شاید شبیه همه بشویم . همه ی آدمهایی مثل ما . چه چیز این غریب
است ؟
+
نوشته شده در جمعه 7 دی1386ساعت 6:11 توسط گوزن
|
باید کلاه پشمی سبز را برای خودم می خریدم. باید حالا سرم می گذاشتم و به چیزی غیر از کتابم فکر نمی کردم . اگر اینجا خانه ام بود پرده هایش را عوض می کردم . دیوارها را رنگ می کردم . هر جا زورم می رسید گلیم می انداختم و یک شمع می گذاشتم توی حمام به یاد " موری دیوونه " . یک کاسه چوبی سنگین درست می کردم و هی تویش ماست با مشکک می خوردم . مشکک یک سبزی کوهی است که توی کوههای بردسیر می روید و من مست بویش می شوم .
احساس مسخره ی پیر شدن را دارم ...
+
نوشته شده در پنجشنبه 6 دی1386ساعت 23:27 توسط گوزن
|
پارسال این موقع زنده بود . اگه می دونستم می میره شب یلدای پارسال بیشتر نگاش می کردم . حواسم پیش تخمه ها بود. پیش هندونه . پیش یلدامون . پیش خانوم کجا کجا ... کلی رقصید . عکساش هست . یه جایی دستمو گرفته بود من حواسم پرت قر خودم بود . بعد یه شب نصفه شب عموم با گریه زنگ زد گفت مرده . تشنج کرده بود . درجا مرده بود . به همین راحتی .
+
نوشته شده در چهارشنبه 5 دی1386ساعت 3:5 توسط گوزن
|
هر چقدر هم کودک بوده باشم تا به امروز ، دیگر برای خودم هم حتی نامفهومم . نامفهوم تر از آنکه بمیرم . نه به این زودی ها . یک روز سرد آفتابی پشت کاج های سبز . برف توی حلقم گیر کرده باشد و یک مشت بادام هندی توی جیبم ...
غصه هایم را هر چه می خورم تمام نمی شود ! اصلا تا به امروز محصولی به شگرفی این دیده بودی ؟؟ می گفتی نمی فروشند توی مغازه . ای لعنت به تو . می دهم همینجا زیر دامنم . از زیر دامنم آتش بیرون می آید درست مثل جادوگر زیباروی فلینی ...دیدمش دیشب چشمهایش آبی آبی بود. رنگی که می خواهی . من آبی ات می شوم ...
هر چقدر کودک بوده باشم برای تو تقصیر خودت است . من همیشه همین جا بوده ام . تو اما از این صندلی به آن صندلی خزیدی . به نون می گویم بخز . می خندد . تصویر کرم می کند توی سرش . خوش خیال باشد ! ماری است به گندگی لوله ی آب گرم توی یک آپارتمان 26 طبقه که طبقه ی 17 ام که می رسد نیش می زند ... دلم دردش را می کند عزیز دل. کاش خوابم نمی برد شب آخر .
موی سفید پیدا کردم روی سینه ام. از سینه ات افتاده بود که آخرین عشق بازی مان را خوب یادمان بماند . داغ شوم . غلط بزنم . لحاف بکشم روی سرم توی تنهایی خانه و دستم بکشم روی تنم و خیالم باشد که تویی و موی سفیدت چشمهایم را ببندد . نمی دانی کجا گذاشتمش ... توی یک ماهی . ماهی شیشه ای ... سمبل وجود تلخت .
می گویند شراب خوب است. شرابم کن . خوب باشم برایت ! شرابم ریز روی صورتت . شرابم نوش روی پوست تنم . شهوتی شده ام این روزهای سرد . خیال می کنم کسی ورد جادویی برایم خوانده است . کفش هایم را جفت می کنم دم در. خیس می کشم روی زمین . در و دیوار را نمی بینم . موسیقی آرامشم را می گیرد . و از تو خالی ام ....
+
نوشته شده در سه شنبه 4 دی1386ساعت 6:24 توسط گوزن
|
سلام تاریکخانه ، تنها خانه ی من ....
پرده هایت بوی نم ... و فیلم های توی کارتن تداعی تهران ، عشق ، بچگی ، دیوانگی و گریز . بکارت های پی در پی از دست دادن های شاد ...
+
نوشته شده در یکشنبه 2 دی1386ساعت 8:54 توسط گوزن
|