اینجا می نشینم روی زمین و برای دستهایم که از این درازتر نمی شوند مرثیه
ای می خوانم . امشب شب شور است با یک عالم آبجو و من برای خودم یک شات
ودکا با کرنبری سفارش می دهم . بچه های دانشگاه آبجو به دست بلند بلند می
خندند و دور کریستوس را گرفته اند . از دور برایم دست تکان می دهد ...
با آن
موهای فرفری وقتی جدی می شود به زحمت جلوی خنده ام را می توانم بگیرم
.روز آخر آنجا نشسته بود قاطی داورها و خودکار می جوید . تمام مدت
که من آن بالا سخنرانی می کردم یک کلمه هم حرف نزد . بعد ازش پرسیدم که هیچ نظری درباره ی کارم نداشته است ؟ گفت تمام ترم حرفهایش را
شنیده ام . حالا حوصله دارم همان خزعبلات را دوباره برایم تکرار کند ؟حالا تماشایش می کنم که تو مستی برایم
شکلک در می آورد.
من روی صندلی جلو عقب می شوم و با صدای آرام آواز می
خوانم . صدایم می کند :
" Heyyyy ! crazy little creature "
ادای حرف زدنش را در می آورم.دست می کشد روی سرم
و می گوید که هنوز نمره ها را رد نکرده است ! برای من فرقی نمی کند. فعلا خوشحالم !
یک سیگار بهش تعارف می کنم و او هم یادش می رود . یک دفعه آرام می گیرد .می گوید" تو ایرانی هستی ؟" . سر تکان می دهم . : "دوست داری برای من کار
کنی ؟" نیشم باز می شود و فندک را می گیرم زیر دستش . یک تکه از سر سیگار
را با ناخنهایش می کند : "از اندازه ی از پیش تعیین شده هیچ خوشم
نمی آید ... اه ... "
هی دیرتر می شود . هی مست تر می شوند همه و من مثل علی ورجک این طرف آنطرف می پرم . شب شور است انگار با یک عالم آبجو و مستی . قاه قاه خنده و نجواهای کریستوس توی گوشم . می گوید هر کاری از دستم بر می آید. حتی اینکه صاحب بار را مجبور کنم برایم سیب زمینی سرخ کرده سرو کند . می پرم جلو : " آقا شما اینجا سیب زمینی سرخ کرده سرو نمی کنید ؟ " می گوید نه و می رود !! نه انگار هر کاری هم از دستم بر نمی آید. کار خاصی از دستم بر نمی آید توی این شلوغی . می نشینم روی صندلی و تماشا می کنم . کریستوس را که هیزی می کند . بچه ها که بی تربیت شده اند و بقیه آدمها که بی تفاوتند .
آستینم را می گیرم جلوی دماغم . بوی موز می دهد .
+
نوشته شده در سه شنبه 27 آذر1386ساعت 23:13 توسط گوزن
|
خواب می بینم. باز خوابهای عجیب می بینم . خواب می بینم که روی یک تخت دو نفره من و موری خوابیده ایم . می گویم بلند شو آماده شو الان است که فک و فامیل هان هم خانه ام از راه برسند و اگر تو اینجا باشی دردسر درست می شود. بلند می شود لباس بپوشد .نگاهش می کنم که یک نفر دیگر می شود . نمی دانم چه کسی اما موری نیست هر که هست . دکمه های لباسش را که می بندد در خانه را باز می کنند و می آیند تو. دو سه تا بچه می پرند توی اتاق. موری می رود زیر روتختی قایم می شود . بچه ها با کنجکاوی دست می کشند روی روتختی . می گویند که گفته ام این یک ماکت است و نباید بهش دست بزنند. یادم نمی آید کی گفتم . . خاله ی کوچکم می آید توی اتاق بچه ها را جمع کند . موری تکان می خورد . من رو تختی را بیشتر می کشم رویش . باز تکان می خورد و سرش را بیرون می آورد . صورتش سیاه شده .حالا خودش است . خود خود موری . زل می زند توی چشمم . ماتم می برد. خاله دهانش باز می ماند . اشک توی چشمم جمع می شود . موری دستم را فشار می دهد و نفسش بالا نمی آید . گریه کنان سرش را بغل می کنم "جان...... "سیاه و سیاهتر می شود . اشک می ریزم . داد می زنم . " جانم . عزیزم . چی شد . بمیرم ... بلند شو . گور بابای همه . بلند شو . چشماتو باز کن ... " اینقدر داد می زنم که صدایم محو می شود و موری توی بغلم می میرد ...
+
نوشته شده در یکشنبه 25 آذر1386ساعت 4:32 توسط گوزن
|
سلام دلت که گرفته است ، دلم برای دلت گرفته است .فکری برای دلم که درد می کند سرت را گرفته است ؟ ای کاش که نه . همه ی ناراحتی هایمان از همین فکرمان است که گرفته است ...دلم کنار دلت دور است .دورتر از خودم به من که گرفته است . و این همه کار که سرم به خاطرش درد گرفته است ولی دلم به خاطرش نگرفته است .
سلام دلت که گرفته است . دلم برای دلت گرفته است . فکری برای دلم که درد می کند سرت را گرفته است ؟ سلام دلت که گرفته است . دلم برای دلت گرفته است . فکری برای دلم که درد می کند سرت را گرفته است ؟ سلام دلت که گرفته است . دلم برای دلت گرفته است . فکری برای دلم که درد می کند سرت را گرفته است ؟ سلام دلت که گرفته است . دلم برای دلت گرفته است . فکری برای دلم که درد می کند سرت را گرفته است ؟ سلام دلت که گرفته است . دلم برای دلت گرفته است . فکری برای دلم که درد می کند سرت را گرفته است ؟ سلام دلت که گرفته است . دلم برای دلت گرفته است . فکری برای دلم که درد می کند سرت را گرفته است ؟ سلام دلت که گرفته است . دلم برای دلت گرفته است . فکری برای دلم که درد می کند سرت را گرفته است ؟ سلام دلت که .........
+
نوشته شده در پنجشنبه 22 آذر1386ساعت 0:8 توسط گوزن
|
بوی خوبی می آید . نمی فهمم از کجاست . پشت میز استودیو نشسته ام و شکلات می خورم . از آن شکلاتها که برای موری خریدم و نخورد . گفت دوست ندارم . من هم آوردم گذاشتم روی میزم اینجا . غیر از اینها روی میزم یک ماگ سرامیکی دارم که شکل خروس رویش دارد . یک آسیاب بادی چینی دارم که رنگش آبی است و یادم را به پاییز می اندازد و یک مدل پلکسی گلاس که خیلی دوستش دارم .چند روز پیش کریستوس آمد بالای میزم و زل زد به جعبه ی شکلات . گفتم would you like a chocolate ? گفت Yes I do ! . جعبه را گرفتم جلوی رویش یکی برداشت و با خوشحالی شروع کرد به خوردن . کارم را گذاشتم جلویش و سرفه ام گرفت. هر وقت بلد نیستم چیزیی بگویم سرفه می کنم . با خودنویس مورد علاقه اش گوشه ی کاغذ را خط خطی می کرد و هی ایراد می گرفت. گفت این ها چرا این شکلی اند ؟ خوب نیستند . نه خوب نیستند . گفتم چکارش کنم . گفت باز به محدوده ناشناخته ات رسیدی جا زدی ؟ گفتم نه جان خودم ! فقط وقت نمی کنم وارد شوم . دیر است . همش دو روز وقت داریم . گفت توی دو روز می شود همه ی این شکلاتهای تو را خورد و عاشق نصف آدمهای این استودیو شد و کلی چرند روی دیوار نوشت و اینجا را به یک گالری تبدیل کرد . شیشه ها را شکست و رفت زندان . آنجا یک چند تایی آدم تازه دید و یکهو متحول شد . بعد تو می گویی نمی توانی این لعنتی را یک شکل دیگر بکنی ؟ آب دهانم داشت جاری می شد . گفتم چشم . دو روز است با این خزعبلات کلنجار می روم . حالا یک ساعت مانده به اینکه ببینم نتیجه اش از توی این دستگاه لیزر کات چه شکلی بیرون می آید . اضطراب دارم و روی پایم بند نمی شوم .
+
نوشته شده در سه شنبه 20 آذر1386ساعت 23:54 توسط گوزن
|
38 ساعت روی پا بودم . بعد رفتم موری را بینم قبل از رفتنش . سرم سر می خورد توی برفها . او هم هی می دوید جلوتر سردش بود . سخت می دیدم چه اتفاقی می افتد. رسیدیم خانه و تندی رفتیم تو . بعد نمی دانم چطور شد . کفشم را در آوردم، دراز کشیدم روی تخت ،موری توی انباری چمدان می بست . تار می شد توی چشمم . شلوار پایش نبود مثل همیشه . دنبال زخمش بودم که ببینم سیاهتر شده یا نه . دیگر چیزی یادم نمی آید تا دم صبح که بیدار شدم .از پشت بغلم کرده بود. خودم را کشیدم بیرون و جورابهایم را کندم . شلوار جین را هم کندم . همینطور کندم و بعد دوباره خزیدم توی بغلش . بیدار شد و رفت یک لیوان آب خورد به نظرم . شاید هم رفت دستشویی . نمی دانم . بعد دوباره خوابم برد تا صبح که بالای سرم آمد دو تا دستم را گرفت و هی تکان تکان داد . " پاشو ... پاشو .. پاشو ... دیر شد ... پاشو ... پاشو صبحونه خوشمزه ... پاشو " می خواستم فرو بروم توی تخت که مجبور نباشم تمام کنم آن خانه را و کفش بپوشم و از آسانسور پایین بیایم با چشمهای بهت زده ...
نشد . بلند شدم نیمرو خوردم . گلدان چوبی که درست کرده بودم برایش گذاشتم توی دستش و تمام شد ....
به همین راحتی ...
نیمرو تمام شد . آنجا تمام شد . زخم زدن ها تمام شد . غم تمام شد شیرینی هم تمام شد . یک بدن پر از خواستن هم تمام شد .
حالم خوش نیست . این روزها در انتظار یک معجزه هی مو سفید کرده ام . چقدر دلم گرفته است امروز . نمی دانم چه مرگم شده است . درد دارم حسابی . نه گرسنه ام می شود نه چیزی دلم می خواهد . از فرودگاه تلفن کرد گفت هر وقت خواستی غصه بخوری بادوم هندی بخور به جایش . گفتم یک عالم خوردم . بعد دوباره زنگ زد " بادوم هندی زیاد نخوری . رو دل می کنی ." و خندید . گفتم نرو . نمی خواهم بروی . گفت "تو که دیشب با جوراب خوابیدی ...... خوابت برد . دیدی ؟ "
+
نوشته شده در جمعه 16 آذر1386ساعت 7:41 توسط گوزن
|
حرف نزن یه وقت پیر نشی ... پیر نکنی ...
+
نوشته شده در شنبه 10 آذر1386ساعت 21:7 توسط گوزن
|
دلش تنگ شده است برای معشوقه اش . بستنی می خرد می آورد اینجا . من در را باز می کنم . موهایم از این ژولیده تر نمی شوند . می گویم بیا تو دم در خوب نیست . نون را می خواهد . نون می پرد دم در و دستش را می اندازد دور گردن او . من می فهمم که باید بیرون را تماشا کنم تا بقیه اش را نبینم . بقیه اش را که می شنوم اما . باد هو هو می کند و من خیال می کنم با من است . لعنتی ! مشتم را توی خودش جمع می کنم . چایی سبز ، عسل و آبلیمو حالا خوشحالم می کند گاهی . کمی . مثل ابر و باد های توی نقاشی وقتی رنگش خوب باشد .
بستنی چوبی برای هر سه مان هست . من روی صندلی چوبی . نون روی تخت و او کنار نون روی تخت بستنی می خوریم.
کاش بروم از این خانه ...
خوابیده اند . همین توی دو قدمی من . صداهایی می آید از زیر پتو . نون می خندد . او می گوید نخند جدی می گویم . نون می گوید گفتم نه ! شوخی ندارم . اینها را به انگلیسی می گویند . ذهن خلاقم می گوید دلش یک دل سیر به ارگاس م رساندن می خواهد . حتی بیشتر از به ارگاس م رسیدن .
یک ابر بالای سرم در می آید . تویش می نویسم: " چرا می گویی نه . دیوانه ای . من امروز یک فیلم خیلی بد دیدم . گوشم عادت دارد . ناراحت نباش . "
عجیب است ... وقتی زبان دیگری حرف می زنیم بی پروا می شویم . انگار آیینه
ای جلومان نباشد . انگار صدای حرفهایمان غریب است . حالا می دانم چرا وقتی با من می خوابی توی گوشت می گویم دوستت دارم به انگلیسی. گمان می کنم نمی گویم دوستت دارم . انگار نمی فهمی چه می گویم . انگار عیبی نداشته باشد . انگار غرورم را ناخنک نزده باشم .
من آن شب رستوران چینی مست بودم موری . امروز گفتی سرم بوی غذای چینی می داد. خجالت کشیدم .
لباسم را که در آوردم برای بوی غذای چینی بود و گرنه از تو دلگیر بودم ، به چیزی غیر از به ارگاس م رسیدن فکر می کردم ،
نفهمیدی ...
+
نوشته شده در پنجشنبه 8 آذر1386ساعت 11:9 توسط گوزن
|
مثل خوابهایم بی سر و ته و ناگهانی هستی. بی اینکه شروع شده باشی تمام می شوی. تمام هم نمی شوی. خوابم می کنی بیدار می شوم. بیدارم می کنی خوابم می گیرد . با واقعیت کرورها سال فاصله داری. آنچه هستی نیستی . بی معنی و عمیق می شوی . رنگی نیستی. آبی می شوی و خاکستری . سیاه و سفید . یا خاکستری خاکستری با یک عالم سایه . کابوس می شوی . رویا می شوی . بیدار می شوم از تو . خوابم می برد توی تو . لمست می کنم نیستی. می نوشمت و عطش دارم . جیش می کنم و خالی نمی شوم. می دوم و نمی رسم . غول می شوی دنبالم می افتی . روی ابر گردش می کنیم .بال دار می شویم. گم می شویم . آدم دیگری می شویم. چشم های قرمز در می آوریم . خواب می شوی . یک دروغ می گویی ، از آن بالا پرت می شوم پایین و خوابم عوض می شود ...
می فهمم که خوابم. درست مثل وقتی خوابم. برایم مهم نیست که لباس دارم یا نه . شلوارم سوراخ است یا نه. می دانم خوابم . هیچ کس خوابی را که می بینم نمی بیند . وحشی می شوم . طغیان می کنم .بال در می آورم و صحنه ی جرم را ترک می کنم چون وقتی می دانم خوابم هر کاری ازم بر می آید.
با تو ، هر کاری ازم بر می آید...
+
نوشته شده در دوشنبه 5 آذر1386ساعت 2:34 توسط گوزن
|
نقاهت یک
در بیست و چند متری چشمهایم خودم زندگی می کنم . تنم گیر می کند لای هوا و سخت دردم می آید ...
+
نوشته شده در شنبه 3 آذر1386ساعت 21:54 توسط گوزن
|