از دوست به یادگار دردی دارم ... کان درد به صد هزار درمان ندهم ...
نون وقتی دیرش است خیلی خنده دار می شود . دور خانه می چرخد و کارهای غیر ضروری می کند . مثلا لباسهایش را تا می کند یا شکلات به ظرف می کند یا سطل آشغال توالت را خالی می کند. می گویم خبرت دیرت شد ! زود باش ! کلی بار می اندازیم روی دوشمان و تا ایستگاه اتوبوس می دویم .دیر می رسیم . اتوبوس رفته است .حالا باید یک ساعت وقت تلف کنیم . می گوید "مویسس خوشش نمی آید من تنها به بار بروم . می گوید دخترهای خوب تنهایی به بار نمی روند . " من احساس خرفتی می کنم . خب بالاخره گشنه مان است و حالمان خیلی مسخره است و مستی هم چیز شاخ و دم داری نیست . نمی دانم آخر چطور می شود که سر از بار سنت لوییس در می آوریم . درباره ی من حرف می زنیم . می گوید : "خیلی برایم عجیب است . تو اسم این را چطور رابطه ای می گذاری ؟" من هرهر می خندم . می گوید "نمی فهمم چرا با مادرت حرف نمی زنی ." باز هم خنده ام می گیرد . می گویم "رابطه ؟؟ اسم این رابطه نیست . نوعش اصلا نوع رابطه نیست . این مالیخولیای مدرن است ." می گوید " نمی پرسی چون نمی پرسد ." گیلاسم را آنقدر خم می کنم که نوک دماغم الکلی می شود . می گویم "کاش این همه فکر من را نکنی . من حالم خیلی خوب است." و باز هر هر می خندم . می گوید "مستی بیچاره ! تند تند حرف می زنی و بی خودی هی گرمت است ! " من سیب زمینی سرخ کرده را می اندازم جلوی رویش : "ببین ! از این سیب زمینی مفلوک حتی بی تفاوت ترم . دست از سرم بردار ."
می رسانمش دم اتوبوس و تمام می شود .
باید برگردم خانه. ساعت 12 شب است و یک نفر آدم کور جلویم توی صف اتوبوس ایستاده . زنگ می زنم به موری . می گویم دوست داری شب بیایی پیش من ؟ می گوید خسته ام تازه رسیدم گشنه ام و حوصله ندارم .
مرد کور جای چشمش خالی است . تصور می کنم یک انفجار رخ داده باشد و بوووووم .... چشمهایم کف دستم زار می زنند و من نمی توانم از پنجره ی اتوبوس جایی را ببینم . یک ملافه پهن می کنم روی زمین و همه ی لباس هایم را می اندازم رویش . مسواک نمی زنم و پخش می شوم روی تخت . بسته شکلات ام ان ام را می گیرم دستم و تند تند می اندازم بالا . سیل می آید . باد از توی گوشم که رد می شود از توی آن یکی گوشم در می آید . سقف نارنجی نیست اما نارنجی می شود . دلم تویش خانه ی باربی دارد با جعفری . کف دستم مو در می آورد . دندانهایم دراز می شوند . فکر میکنم این یخچال لعنتی کاش حرف می زد . با تف هایم حباب درست می کنم می دهم هوا و هی دستم لای در اتوبوس گیر می کند . چشمهای مرد کور کف پاهایم چسبیده و من نوار شازده کوچولو را پیدا نمی کنم ... "من سردم است چرا همیشه من را ته دریا نگه می داری " یک همچین چیزی گفت فروغ و حالا من هی می گویم تا خواب ...
موری اینجاست اما من از همیشه تنهاترم .حرف نمی زنیم. راه می رویم. ماست و گوشت می خریم. آدامس می جویم. غذا درست می کنیم و کنار هم می خوابیم. اما حال هم را نمی پرسیم . می گویم "فردا زود بر می گردم برویم سینما ." و پیش خودم فکر می کنم می توانی نقد این یکی فیلم را اینطوری شروع کنی : با یک نفر که ادعا دارد عاشقم است می رویم سینما فیلم گانگستر آمریکایی . تمام مدت به جای فیلم دیدن انگشتهای من را با دستش فشار می داد و اشک چشمش را با آستینش پاک می کرد و من نفهمیدم که فیلم خوبی می بینم یا نه. می گوید : "بهت خبر می دم ." می پرسم "چی خبر میدی؟ " می گوید " فردا شاید مهمون باشم " و من قهر می کنم . حالم از خودم و همه تصویر های ذهنی ام بهم می خورد . به همین سادگی ! زندگی حتی از پریدن سار هم ساده تر است عزیز دل. وقتی سیب زمینی هایت را سرخ می کردی و من از پشت بغلت کرده بودم آنقدرها هم دوستت نداشتم . داشتم به این فکر می کردم که چه فرقی می کرد اگر به جای تو ستون سنگی مدرسه را بغل کرده بودم .
برادرم ساعتها حرف می زند و من مبهوت می مانم . چرا این همه چیز را این همه سال نگفته بودی ؟ من فکر می کردم تو خوشبختی . توی عکسهایت می دیدم که خوشبختی . می گوید بودم . حالا اما نیستم .
مدل لیزر کاتم را با احتیاط از پله های مدرسه پایین می آورم . نور می افتد لابه لای درختهای پلکسی گلاس اش. خوشگل است حالا که فکرش را می کنم . جس جلویم سبز می شود و به به چه چه می کند. فکر می کنم بدون عشق هم زندگی جهنم نمی شود . هنوز آدمهایی هستند که نمی دانند توی دلت چه خبر است و الکی لبخند می زنند .
امید با نامزدش می آید به ما سر می زند . نامزدش آلمانی است و خودش دیگر شبیه ایرانی ها نیست. برایش تعریف می کنم که شیرینی های شهرمان قند ندارند . باورش نمی شود .
شب می شود . تازگی ها بیشتر از قبل شب می شود. نمی دانم چطوری می شود که اینطوری است. من دل درد می شوم و توی دستشویی بالا می آورم. قبلا گاهی توهم جنین توی وجودم برایم وحشتی سرشار از عشق می آورد. حالا وقتی عق می زنم نمی دانم چه مرگم ممکن است باشد.
می دانی موری ، یک سار خیلی وقت است که پریده است . گفتم توی گوشم حرف بزن . گفتی چی می خوای بگم. یادت هست ؟ این چیزها بچه درست نمی کند .خواستم بگویی که بدانم فرق می کند. دیگر جسمم حس لامسه اش را از دست داده است. گوشم می شنود و روحم درد دارد.آدم که بخواهد بچه درست کند باید درون داشته باشد . باید درونش پر باشد . باید برایش فرق داشته باشد اگر کسی وقتی کنارش برهنه می خوابد دستش را کجا می گذارد . و باید یکمی بیشتر بخواهد . باید بلد باشد بخندد و باید دوست داشته باشد نوازش کند...
همسایه هایت اینجا هم راحتم نمی گذارند. تو خیال می کنی کسی نگاهمان می کند؟ من فکر می کنم اینها عادتهای زشت است .
من تصمیم گرفته ام به تنهایی ام خو کنم . اگر خیلی دلم گرفت با یک نفر که توی یاهو مسنجرم مرده چت می کنم و همه ی حرفهای سخت را بهش می زنم. صبحها خودم را توی آینه ماچ می کنم و شبها انقدر بازوهایم را نوازش می کنم تا خوابم ببرد و اگر دیدم خیلی سختم است ، گاهی ، فقط گاهی، ماسک می زنم و توی دیسکوهای پایین شهر بدون توهم عشق تن فروشی می کنم .