تبليغاتX
پیازولوژی

دلم می خواد مثل خرس قطبی بخوابم تا هفته ی دیگه . یه دلم می گه تا تهش برو ، یه دلم می گه بری قلم پاتو می شکنم . نون می گه "خاک تو سرت. "  ت می گه "چرا اینقدر از نون می ترسی؟ " می گم " نمی ترسم آخه بیخ گوشم داره زندگی می کنه . " می گه "بیلاخ ! "

هفته دیگه موری می یاد . می گه " قهرم ولی چیزی می خوای برات بیارم ؟ " می گم "حرفه . اینقدر حالا ناراحتی داره ؟ " می خوام بگیرم خفش کنم . جواب سنگ پرت کردنامو که نمی دی حداقل بگی نه خنگه این خبرا نیست . خب منم فکر می کنم هست . می گه "حرفه ؟ آدم به گوسفند یه مشت علف بده بعد بگه کوفت کن . خیلی فرق داره ."

می خوام بگم زنده زنده دیوونم می کنی بعد می خوای علف بدم بهت ، دست بکشم سر و روت ، بگم بخور نوش جونت ؟؟؟ اصلا کی علف دادم بخوری .  ولی نمی گم . می گم "پسر خوبی نیستی. " می گه " آره من خیلی پسر بدیم. "  صداش عوض می شه .می گه " مشکل اینه که تو فکر می کنی من کروکودیلم . " می گم " هستی . مظلوم نمایی می کنی . " می گه " نه ... گوسفندم . "  می گم " کی می یای  ؟ " می گه " نمی گم . حالا نوبت منه . قهرم ." می خوام بگم بسه دیگه بازی بسه . من جون بازی ندارم دیگه . حوصله کل کل ندارم .حرف جالب با حرف معمولی برام فرقی نداره . می خوام آرامش داشته باشم . از دو ماه پیش تا حالا فقط 4 روز استراحت کردم . اما می گم "بادوم زمینی برام بیار ." یه ماچ می فرسته منم ماچش می کنم و قطع می کنیم .



+ نوشته شده در دوشنبه 30 مهر1386ساعت 20:38 توسط گوزن |

ترمه .

اولین بار این کلمه را تو فیلم دره ی شاپرکها شنیدم و فهمیدم که یک نوع پارچه است . حالا خیلی گذشته اما نمی دانم چرا بعضی روزها یک دفعه تو ذهنم می گویم : ترمه ...



 
+ نوشته شده در دوشنبه 30 مهر1386ساعت 19:39 توسط گوزن |

هر وقت می یام بکنم بندازم بیرون یک دفعه  یه اتفاقی می افته . از یه جا یهو کله اشو در می یاره یه نازی می کنه . قضیه گوسفندیه واقعا ؟ یا من دارم سخت می گیرم ؟ یا چی ؟

لعنت به شیطون .
+ نوشته شده در دوشنبه 30 مهر1386ساعت 19:20 توسط گوزن |

به تنهایی ات دل ببند ، دلت نخواهد کسی دست بکشد روی موهایت ، فکر نکن کسی قرار است زنگ بزند حالت را بپرسد . بمیر تو کودکیت . باور کن که تمام شد .

--- ۱۲ شب است . توی آپارتمانم تنها نشستم روی زمین . نون رفته خانه شان . کسی اینجا نیست. درس دارم و درسم نمی آید .ظهر باد می پیچید توی موهای کوتاهم . من از خودم بی خود شده بودم و به تو فکر می کردم . نمی دانم بدم می آید ازت یا هنوز می پرستمت . کاش زودتر حالیم شود چه خبر است . بی تابم خیلی . سین میم دختر ایرانی هم دانشگاهی هی می خواهد دوست آمریکایی قد بلندش را بهم قالب کند . بلد است اسمش را به فارسی بنویسد . اسمش براد است . من اما دلم تو را می خواهد.

--- ۱۲ و بیست دقیقه ی شب است . من هنوز توی آپارتمانم تنها نشستم. دیدی قرار بود بیایی اینجا ؟ می خواستیم حال مویسس را بگیریم . شلوار نپوشیم و توی خانه روی همان تخت لعنتی بیفتیم روی هم و او در را یکهو باز کند و خجالت بکشد و بگوید : "Oh I'm sorry " و ما بخندیم و نفهمیم و دنیا دور سرمان بچرخد ..... دلم سوت می زند .

--- تبدیل به یک نمودار سینوسی شده ام . معلم دبیرستانم را می خواهم. آب نبات ترش می خواهم . تو را اینطوری که هستی نمی خواهم . از یاهو مسنجر بدم می آید . از ماهی هم . از " کوفت " و از هر چه دلبری است .

--- دیروز : پسر بیغی پیدا شده که ادعا دارد عاشقم است . مدام تلفن می کند و دلش می خواهد من زنش باشم . سعی کردم حالیش کنم که ما خیلی فرق داریم . گفت " فرق خاصی نداریم ها " گفتم تو چه می دانی . حالا هی عکس ماشینش را برایم ایمیل می کند . فکر می کنی یک روزی توی آن ماشین می نشینم ؟ شاید باید خودم را به پایان برسانم .

اسمت را نمی توانم بیاورم . سختم است . می گذاری هر فشاری که صلاح می بینی بهم بیاید ؟ چقدر می فهمی ساعتهای 5 تا 8 شب برای من چه شکلی است ؟ 5 که می شود فکر می کنم شاید رسیده باشی خانه . 8 فکر می کنم خوابی . بالای تختت چرخ می زنم . چراغ توالت را روشن می کنم که خیلی بدت می آید . تو : - " خاموش کن همسایه ها می بیننت " . من توی فکرم : - " ببینن . مگه جنایت کردی ؟ " و خاموش می کنم . و بعد که از 8 می گذرد یک قرص سردرد می خورم .

من خرس می شوم .

+ نوشته شده در یکشنبه 29 مهر1386ساعت 6:38 توسط گوزن |

با یک نفر که تبلیغ اینترنتی برای اجاره ی اتاق های خانه اش کرده بود تلفنی قرار گذاشتم . به همین سادگی .

رسیدم در خانه ، در باز بود به یک راهروی تنگ و تاریک و اگر امکان وجود خرس توی خانه ها بود ، قطعا خیال می کردم ته راهرو خرس می بینم . مات و مبهوت داشتم فکر می کردم دمم را بگذارم روی کولم و فرار کنم یا بروم تو و اتاق را ببینم ، که خرس آمد دستم را فشرد و کشیدم تو .

حالا چطور ممکن است اسم گربه ی صاحبخانه هم اسم من باشد و او هم مدام صدایش کند و بعد خودش هم مرد گنده ی ریشوی ترسناکی باشد که قهوه ی عربی می نوشد و بو می دهد و از سر و روی خانه اش کثافت می بارد و اتاقی که می خواهد به من اجاره بدهد آنقدر تنگ باشد که نتوانیم با رعایت فاصله ی مناسبی از هم دور و برش را نگاه کنیم و مجبورم هم کند که همه ی توالت های خانه را یکی یکی ببینم ، یعنی سرم را بکنم تو و خوب نگاه کنم که مبادا آب از جایی چکه کند و ...

همه ی اینها باشد و من خیال نکنم که قرار است بلایی سرم بیاید .

پیش خودم فکر کردم عیبی ندارد خونسرد باش ، خانه ی لعنتی ته نداشت هر چه بالا می رفتیم تمام نمی شد ، گفتم آرامش خودت را حفظ کن ، نگو از خانه خوشت نیامده است ، اگر وقتی جلوی در می ایستد و هدایتت می کند توی اتاق را ببینی یک دفعه دستش را گذاشت روی دهانت و گفت "Shhhhh" و  دست کثیف و گنده اش را از زیر لباس به بدنت مالید ، سر و صدا نکن چون فایده ندارد . هیکلش شش تای توست .

یک اتاق بود کنار اتاقی که مثلا قرار بود مال من باشد . جلوی درش تابلوی خروج داشت و درش قرمز بود و صدای نفس از تویش می آمد . یاد فیلم هفت افتادم آن قسمتی که قاتل ، مردی را که مرتکب گناه هوس شده بود مجبور کرده بود یک چیز آهنی تیغ تیغی به پایین تنه اش ببندد و تکه تکه شدن پایین تنه ی فاحشه را در حال هوس بازی خودش تماشا کند .

فکر کردم دردش از آن چیز آهنی که بیشتر نیست . حالا هر چقدر می خواهد گنده باشد . شاید حتی به کارش علاقه نشان بدهم که لااقل جانم را نگیرد . چون اینجا که شهر هرت نیست دختر مردم را بگیری هر کاری می خواهی سرش بدهی و بعد هم پرتش کنی توی کوچه . می رود پلیس را خبر می کند پدرت را در می آورند. پس اگر خواستی کاری سر کسی بدهی بهتر است مطمئن باشی که زنده نمی ماند .

زیرزمین خانه اش را نشان داد و گفت بیا برویم قهوه ی عربی بخوریم . می خواستم بنشینم روی زمین زار بزنم ، صدای قلبم را به وضوح توی گوشم می شنیدم و برای بار چندم توی زندگی ام از زن بودن خودم بیزار شدم ...

گفتم کلاس دارم . دیرم شده . گربه اش پرید رویم .

می خواستم بگویم جان مادرت زجرم نده . هر کاری می خواهی بکنی بکن و بعد بگذار بروم . اما ترسیدم بدتر شود این مردها موجودات کثافتی می شوند وقتی پای لذت و هوس در میان باشد . زجر بکشی ، داد بزنی ، التماس کنی و اشک بریزی مثل این می ماند که استریپ تیز کرده باشی .

گفت خوب با ماشین می برمت و هی نزدیکتر شد .

با در خروجی دو قدم بیشتر فاصله نداشتم . اگر یک قدم بر می داشت و دستش را دراز می کرد حتما می توانست خفتم کند . گفتم نه و با سرعت غیر قابل باوری که نمی دانم از کجا آمد ، پریدم بیرون و دور شدم .

 هر چه خاطره ی گند توی بچگی داشتم یادم آمد . از ۴ سالگی و ۵ سالگی و ۱۲ سالگی و ۱۸ سالگی و ۱۹ سالگی و ۲۰ سالگی .... و حالا ... و ۵ سال پیش و ...

تمام راه برگشت را بیزار بودم و متنفر . از عاشق بودنم . از لمس . از خشنوت . از برهنگی . از زن . از خودم و این همه که برایم همه چیز سخت است . این همه که درد می کشم . این همه چیزهایی که هیچ وقت نمی گویم ... و این همه بی انصافی .

 ما زن ها به موقعش خوب نفهم می شویم ...

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه 27 مهر1386ساعت 20:45 توسط گوزن |

 

باید قبل از رفتنم می رفتم لو می دادمت با آن رانندگی ات . تند می روی . لوت که می دادم خوبت می شد. می گفتم : بیاین ببینین. این آقا خودش مثل قرقی رانندگی می کند ، هی به این و آن گیر می دهد . رفتم تولد " هیلی " اتاق زیر شیروانی داشت با یک مشت تابلو از این ور و آن ور آویزان . ده تای ماهی قرمز. یک پسر خوشگل لهستانی روی من هیت کرده بود. بادوم هندی توی سیب زمینی کرده بود با سبزی سالاد نمی دانم چی درست کرده بود . سوسیس ها را کباب کردیم روی بالکن انداختم زمین . دستم سوراخ است .هنوز خانه پیدا نکردم . دیشب کلی جیش داشتم اما بادی پوشیده بودم سختم بود در بیاورم همینطوری افتادم روی تخت ، هی "سین دال" گفت پاشو جیش کن آبجو خوردی رو تختم می شاشی هی قم قم کردم بعد هم نفهمیدم چطور شد صبح شد هیچ چیز یادم نمی آید . اما سین نخوابیده بود رو تخت . فکر کنم ترسیده بود جیش کنم رویش . تنها روی تخت تا صبح یک بار هم بیدار نشدم.  از وقتی آمدم این شهر هیچ شبی اینقدر خوب نخوابیده بودم . دلم به حال خودم می سوزد . طفلکی .کلی کار دارم . حتی وقت ندارم ناراحتی کنم اما با اینکه این همه کار دارم باز هم ناراحتی می کنم . دلم می خواهد یک دفعه دلم بمیرد . دیوار حمام کپک زده می گویند خیلی خطرناک است. مامان امروز زنگ زد من همان موقع خیلی داغون بودم، دلم شکسته بود ، بغضم ترکید . خیلی کار بدی کردم . هی گفت چی شده ؟ خب حوصله ندارم . سین دال چایی را با ملچ ملوچ می خورد . من فقط می توانم یک مجسمه ی بی رنگ را کنارم تحمل کنم. تحمل صدای پا ندارم حتی. دیگر هیچ وقت میگو درست کنی نمی خورم . اصلا کاریت ندارم . کاش دلم تنگ نمی شد . دروغ گو . باید یک فیلم بسازم برایت اسمش را بگذارم اول بازی ! آخر بازی می دانی چطوری می شود ؟ مثل سگ پشیمان می شوی و دیگر اول بازی هایت روی من جواب نمی دهد ... اه . صدای ماشین ماشین آمبولانس می آید .. هر نیم ساعت یک آمبولانس اینجا بوق می زند . یادم رفته بود  ۵ سال پیش می خواستی گولم بزنی زورت نرسید . کلا دوست داری زور بزنی.  معتاد شدی به بعضی کارها . می فهممت .نه نمی فهمم. تنهایی آدم را بیچاره می کند . مرض های مختلف می گیری . دستت تو شلوارت گیر می کند . کریستوس را خیلی دوست دارم . کاش استادم نبود . بازوش را گذاشته بود روی میزم بعد که برداشت موهای ساعدش به چسب کاغذی هایم گیر کرد . اپیلاسیون شد . اول هیچ به روی خودش نیاورد نگاهم کرد یک دفعه گفت " OUCH !! " از خنده روده بر شده بودم . چسب را کند که من DNA اش را یک وقت پیدا نکنم . یکبار تو خیابان با یک زن زشت مو فرفری دیدمش . تو سایت شرکتش استانداردهای اندام تناسلی گذاشته مردکه ی Wierd !  خاک تو سرم کنند من همیشه عاشق آدمهای نو ظهور می شوم .

 ای بابا آقای کارگردان ، حالا حالم توی شیشه بالای تختت خوب است ؟؟ 

+ نوشته شده در دوشنبه 23 مهر1386ساعت 1:42 توسط گوزن |

برای نهایت ...

الان که اینجا هستم می دانم توی تصور خیلی از کسانی که دوستشان دارم به یک نقطه شبیه شده ام که خیلی دور است و شبیه من نیست. با بعضی هاشان که تلفنی حرف می زنم می پرسم کجایید الان . وقتی خانه باشند خوب است . می توانم بروم دور کله شان از بالا چرخ بزنم . از پنجره شان بیرون را تماشا کنم. از توی یخچال آب بخورم یا بنشینم روبروی شان روی زمین ، تنگ شوم و نگاهشان کنم که با من حرف می زنند . ولی وقتی می گویم خانه ام ، می گویند : "همم . خب...." رد پایم را گم می کنند توی عکسهای پراکنده ای که برایشان فرستاده ام . توی خانه بودنم شکل خاصی ندارد . رد پایم را که گم می کنند دلشان خیلی هم تنگ نمی شود . می گویم سرد شده ، توی خیابان هستم ، یا سر کلاس. اما این ها فقط واژه است . کمرنگ و دست نیافتنی.

خیلی اهل وطن وطن کردن نیستم. خاک خاک است . خاک کلوت که نیست مثلا شکلش عجیب باشد! انکار نمی کنم که بوی پشکل چقدر برایم دوست داشتنی است و دلم جنگل های شمال می خواهد و کویر های کرمان و لحجه ی بندری . اما به نظرم اینها ربطی به وطن ندارد. چیز قشنگ خوب است . خاطرات به یاد ماندنی دلتنگی می آورد. تکرار ، عادت می آورد. همین حالا چیزی نشده دلم برای پنجشنبه ها ی شهر قبلی تنگ شده است . برای اتاق قرمز دلگیرم که حداقل فقط برای خودم بود. برای "شان" با آن غذا نخوردن هایش ، و همه ی اینها فقط ۴ ماه از کل عمرم بوده اند . آدم هر چیزی را که بخواهد دلتنگ می شود . چیزی که دوست نداشته باشی هیچ وقت نمی خواهی. دلم برای بدبختی های توی خیابان های تهران تنگ نشده است . دلم دود و ماشین و فحش و بوق نمی خواهد . اگر هم بخواهد تداعی چیزی دارد . نمی دانم چه چیزی.

حالا رها می دانی  چند تا غر می خواهم برایت بزنم از وطن . از این غرهایی که آدم تو تاکسی ها می شنود . کلی این روزها باب است. خب شما مولوی و خیام و فردوسی و پشمک و آدامس و فالوده و بلیت اتوبوس و لواشک و دربند و عید نوروز و از این چیزها گفتید ، من فقط غرم می آید.

روزهای آخر رفتم دانشگاه پلی تکنیک یکی از عزیزترین معلم های دبیرستانم را ببینم و خداحافظی کنم . اگر مرد نبود و عیبی نداشت که محبت بیش از اندازه ام را با فشردن اش توی بغلم خالی کنم  ، حتما می خواستم که اینکار را بکنم . توی ذهنم تا به دم در برسم صد بار تمرین کردم .در میزنم ، وارد می شوم و سلام می کنم و سعی می کنم که نگویم دوستت دارم ای معلم ! فایده ای نداشت چون رسیدم دم در دانشگاه و یک نفر چادری نفهم نگذاشت که وارد شوم . گفت لباست مناسب نیست. گفتم کوتاه نیست ،تنگ نیست هیچ جایم بیرون نیست. چه عیبی دارم ! گفت جلب توجه می کند . مناسب دانشگاه نیست. برایش توضیح دادم برای چه کاری آمدم و خواهش کردم که بگذارد بروم تو. نگذاشت .خیلی مبارزه کردم که اشکم در نیاید . دلم می خواست می توانستم بگیرم مچاله اش کنم . همه ی هیکلش بوی عرق ترش می داد و من می دانم که مشکل حجاب نداشتم . گفتم دلت می یاد ؟ گفت برای من مسئولیت دارد . به خدا اگر همه ی مسئولان مملکتمان اندازه ی این حراستی ها مسئول بودند الان وضعمان این طوری نبود. اگر به جای اینکه این همه که دور هم جمع می شوند و استراتژی برای مبارزه با سر و ریخت مردم راه می انداختند ،نمی گویم گرسنگی و بدبختی و اقتصاد و کثافت های اینطوری را حل می کردند چون اینها شعور می خواهد . آن کسی که مغزش اندازه ی نخود کار می کند و خودش را مسخره ی کل دنیا می کند با جوابهای مزخرفش به مصاحبه ی خبرنگاران امریکایی ، شاید مثلا بتواند فکری به حال وضع تاکسی ها و اتوبوس ها بکند که یکی مثل من هر روز با ماشین راه نیافتد برود سر کار از صبح تا عصر فقط یک گوشه پارکش کند و کلی ترافیک کند و کوچه را تنگ کند و  هر روز یک ربع دیر برسد به کار چون جای پارک پیدا نمی کند و هزار بدبختی دیگر . آخر فکر هم که می کنند معلوم نیست از کجایشان ساطع می شود این فکرها . بزرگراه چمران بدبخت هیچ وقت ترافیک این چنینی به خودش ندیده بود تا زمانی که یکهو خوشحال و خندان یک لاین بی زبان را گرفتند اختصاصی کردند برای ماشینهای خاص و اتوبوس و غیره که چطور بشود ؟ حتی من به این خنگی هم می فهمم که نباید این کار را کرد. معلوم بود چه اتفاقی می افتد. دو متر دو متر یک نفر پلیس با برگ جریمه وایساده بود و ماشین ها هی خلاف می کردند ، اینها نگهشان می داشتند دو ساعت و نیم جر و بحث و زیر میزی و  و خدا می داند چقدر ماشین پشت این نگه داشتن ها معطل می شد . یادم می آید عصبی می شوم ! بعد هم خودشان مثل سگ پشیمان شدند و آن همه هزینه بی خودی کردند و آخر گفتند عیبی ندارد همه می توانید از این لاین هم بروید ! این هم یک جور سیاست است خوب. اوضاع از اینی که هست بدتر شود یک مدتی تا مردم به همان چیزی که دارند دل خوش کنند !

اینجا یک بار یک نفر پریده بود جلوی مترو خودکشی کند مثلا . من همان موقع رفته بودم سوار شوم یک دقیقه طول نکشید که همه جا را بستند که جسد را جمع کنند از آن وسط و مردم را هدایت کردند بیرون و چند تا اتوبوس اضطراری راه انداختند به جای مترو . مردم روی سطح زمین بودند تازه فهمیدم چقدر آدم داریم ! نیم ساعتی طول کشید و بعد همه چیز به حالت عادی برگشت . حالا اگر ایران بود اول دبستانها و اینها را تعطیل می کردند چون خیلی کار خوبی است ! و بعد یکمی ورجه ورجه می کردند و آخر هم نمی فهمیدند چکار کنند ! آخرین باری که یک بین التعطیلی راه انداختند از کار و زندگی افتادم . درست روز بعد از تعطیلی ها دفاع پایان نامه ام بود و کلی کارهایم لنگ ماند.

آمریکایی ها روزی دو بار دوش می گیرند. دلیل و منشا اش نداشتن آفتابه در توالت هایشان است و اگر روزی دو بار دوش نگیرند بوی شاش می گیرند ، اما بالاخره وقتی هم دوش می گیرند که فقط ماتحتشان را نمی شورند خوب کله شان هم بو نمی گیرد . خیال می کنیم خیلی تمیزیم و پیف پیفمان برای هندی هاست . برادرم تعریف می کند که یکبار یک نفر هندی با ان لحجه ی غلیظش می گوید : you dont take shower ? و بعد او می خواهد خودش را حلق آویز کند و من می فهمم که ما هم بو می دهیم ! بوی قرمه سبزی و پیاز و هزار جور ادویه دیگر. فقط حالیمان نمی شود.

حالا هم که نماینده ی کشورمان مظهر نظافت است توی همه ی دنیا. به هر کی هم می گویی به خدا من تقصیری ندارم می گوید مگر رای ندادید ؟ من نمی فهمم چرا مردم ایران رای نمی دهند . سیاست بایکوت کردن به نظرم وقتی جواب می دهد که اجتماع کوچک باشد و یک دست . نه توی کشور به این گندگی که همه جور زندگی تویش هست . آدم دارد از دهات ناکجا آباد می آید سواد ندارد حرف بزند کاندید ریئس جمهوری می شود دلش هم خوش است که دموکراسی داریم . دموکراسی اسمش این است ؟ این زرنگی است ! چند درصد جمعیت ایران می فهمند سواد داشتن با نداشتن چه فرقی دارد ؟ تا وقتی شکمشان سیر باشد همه چیز خوب است . بعد هم که خوب نیست همه چیز تقصیر رئیس جمهور است ! پس وقتی هر کسی شد کاندید بشود حتی یک شرط ساده ی سواد هم نداشته باشد خوب این می شود دموکراسی آقا جان ! چرا نمی فهمید ؟ بعد هم خوب یک سری انسان خیلی باسواد ،بی سواد هایش را الک می کنند که حالا بماند چرا از همان اول نمی کنند که بعد بیایند فیلمش را بسازند و جک مهمانی ها شود . کارمان شده خودمان به خودمان خندیدن ! اینقدر که خودمان را مسخره می کنیم نمی دانیم که بزرگترین کمدین های دنیا چه چیزهایی را مسخره می کردند .

صندلی سبز را دیدی ؟ ابراهیم نبوی نوشته و کارگردانش هم کمال تبریزی است . هر دوتاشان را کلی دوست دارم. کلی خنده دار است اما من گردترین اشک های سینمایی ام را آخرین صحنه ی این فیلم ریختم.

ما ایرانی ها برای غم احترام قایلیم . همه ی غمنامه های عالم را فیلم کرده ایم و از حفظیم . اما خیلی هم نمی فهمیم غممان از چه چیزهایی نباید بگیرد. تو کشورمان هم که  " خود افسرده بینی مزمن"  مد می شود. خود کشی و چشمهای درب و داغان و لباس های هپلی بدقواره و درس نخواندن و اعصاب نداشتن و تف به دنیا و آسمان فرستادن کلی مد است ! توی آن دانشگاه درب و داغان ما که یک بار هم سقف کتابخانه اش از نم توالتهای بالا فرو ریخت ، خیلی ها روی مد بودند. بعد من هم راستش سال اول یکمی جو گرفته بودتم . یک وبلاگ هم داشتم آبروریزی . کم مانده بود اشک اسکن کنم تویش بگذارم. آدرسش را نمی دهم آبرویم می رود ! نه " گوزن سفالی " نبود !

هان اینجا یک چیز دیگر دارد که خیلی هم زیاد است . شل و پل و لوچ و عقب مانده و دیوانه ی درست و حسابی . یک روز از صبح تا بعداز ظهر باور کن ۴ تا آدم لوچ دیدم . خیلی عجیب است خب. توی این مترو هم که یک روز در میان گیر دیوانه ای چیزی می افتم که داد و هوار می کشد یا با خودش حرف می زند یا به در و دیوار لگد می زند.ایران کجا آدم این همه دیوانه و شل و پل تو خیابان می بیند ؟ فکر کنم دلیلش این است که اینقدر اذیتشان می کنند توی خیابان که بیچاره ها جرات نمی کنند بیرون بیایند. ریشه اش از بچگی است . تو کوچه جمع می شوند گربه کتک می زنند. حیوان بدبخت ! اینجا حتی گنجشکها پرواز نمی کنند وقتی نزدیکشان می شوی. بعد حرصمان هم می گیرد میخواهیم بزنیم تو ملاجش ببینیم بازهم عین بز می نشیند تماشامان می کند !؟

ولی می دانی یک چیز مصنوعی توی همه رفتارهای آدمها اینجا هست . یکمی که می گذرد دیگر وقتی هیجان زده می شوی نمی گیری دوستت را وسط خیابان بچلانی. فوری فکر می کنند لزبین یا گی هستی .خب برای ما ها که تازه می آییم معذل است . هی آشنا می بینیم و یخمان می گیرد از رفتار سردشان. سین دانشور چند روز پیش توی مترو سرش را گذاشت روی شانه ی من خوابش می آمد، من خیلی معذب بودم و انگار دلم می خواست سرش را عین پشه از روی دوشم بپرانم.

این فروشنده ها و اینها که به آدم سرویس می دهند هم عین آدم آهنی لبخند می زنند دلت می خواهد پر داشتی می کردی توی دماغشان حداقل یکهو عطسه کنند ! ایران حداقل اگر کسی هم لبخند می زد می دانستی راست است ! چون اصولا هیچ کسی اعصاب ندارد و خودش را موظف نمی داند به چیزی. حتی کارش ! اما اینجا آدم بس که از همه لبخند می بیند در توهم اینکه همه دوستش دارند اخلاقش گه می شود.

بس است خسته ام شد ! این غر زدن کلا به جایی نمی رسد. هیچ چیزی توی دنیا بی عیب نیست . هیچ فرهنگی هم کامل نیست. من اگر آدمهای دوست داشتنی زندگی ام کنارم بودند ، ایران بودن یا آنگولا یا بوسنی هرزگوین یا آمریکا هیچ فرقی برایم نمی کرد.

می دانی ... ما خیلی به خودمان گیر می دهیم رها . به قول کولی: " خوب شد که خونه ی من به جای زیر شیروونی طبقه ی ششم یه ساختمون قدیمی تو کارتیه لَتَن، تو یه برج مدرن کنار رودخونه ی سنه..وگرنه من حتماً، در کمال خوش خیالی، همینگوی می شدم...! "

 

+ نوشته شده در جمعه 20 مهر1386ساعت 23:27 توسط گوزن |

شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی ...هر لحظه به دام دگری پا بستی

گفتا شیخا هر آنچه گویی هستم... آیا تو آنچه می نمایی هستی؟

خیام
+ نوشته شده در پنجشنبه 19 مهر1386ساعت 21:14 توسط گوزن |

 

بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید .. در این عشق چو مردید همه روح پذیرید ...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 19 مهر1386ساعت 19:35 توسط گوزن |

 

خدایا خوابی به من عطا کن . خمیر دندان از آسمان نازل فرما ، نداریم چون . شامی ده . وقت اضافی به من عطا کن . چایی ده . غور غور دلم رها نما . نیرو ده که روز و شب فرمانت به جا آورم و اگر ناراحت نمی شوی اول تختم را جا به جا کنم .

خدایا ... اشکم می گیرد از این همه دلتنگی بی جواب . مغزم ده تا درس و مشق خوانم و این همه بی تابی نکنم. خدایا چطور دلت می آید این همه دور باشم ؟ 

خداوندا ... شعوری عطا فرما که اول در خدمت مردم به کار گیرم دوم در خدمت خود خاک بر سرم ، باشد که کمتر خودم را بازیچه نمایم. 

خدایا ... دلم برای برادرم شور می زند. قرص آرام بخشی به حلقم نما.

پشتم درد می کند ، کاشکی می توانستی ماساژی دهی. قربان قد و بالای رعنایت شوم من . راستش را بخواهی در عجبم واقعا چطور چیزی ممکن است باشد این قد و بالایت ... و کلا خودت .

خداوندا توی دلم فوتی نما بلکه ماساژ از موری خواستن یادم برود و شاید چیزهای دیگری هم ، آشغال پاشغال، با فوتت فنا بشد و قربان سر و شکلت خوبهایش را خودت جدا کن که بهتر می دانی.

خدایا بزن این موری را حالی بگیر که این همه دلم  می شکند . می دانم نمی گیری . بیشتر دوستش داری. چون به جانت غر نمی زند . تازه روزه هم می گیرد . کلی هم ادعا دارد که دوستت دارد. اما خدایا این چطور بنده ای است تو داری ، یادش ندادی آدم را غصه ندهد ؟ دروغ نگوید ؟ راست را پنهان نکند ؟ وقتی می داند نیازش داری فرار نکند ؟ و اگر آدم را نمی خواهد این همه جان نگیرد ؟ و اگر می خواهد گاهی یادآوری کند ؟ خدیا اگر می دانی خوبم است ، خودت از دلم بیرونش فرما چون همینطوری که نمی رود . اوووه باید ببینی هی هم گنده تر می شود. دلم نزدیک به پر شدن است .

خدایا ... خیلی زحمت شد . دستت درد نکند .

آمین ...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 18 مهر1386ساعت 3:27 توسط گوزن |

 

The Unknown Territory

لحظه هایی هستند که در زندگی حرفه ای عقب می نشینیم روی صندلی و هی فکر می کنیم که دیگر ایده ی نویی نداریم . طرح هایمان ته کشیده اند . مغزمان تعطیل شد. همین قدر بیشتر شعورمان نمی رسد . ۴ تا ایده بیشتر نمی توانیم خلق کنیم .اَه برویم چیپس بخوریم خرچ خرچ جلوی صندلی . همین است که هست ، دلشان هم بخواهد. کریستوس -- استاد جوان هلندی -- می گوید این لحظه ها قشنگ ترین و هیجان انگیزترین لحظه های زندگی حرفه ای شماست . چون می توانید وارد محدوده ی ناشناخته ی خودتان شوید . قبل از آن هر کاری که کرده اید تکراری است حتی اگر خیال کنید اینطور نیست. همه شان یک جایی از ذهن ناخودآگاه شما انبار شده بودند . از آن لحظه که فکر می کنید طرح جدیدی ندارید ،دست به هرکاری که بزنید در حال خلق کردن هستید . محدوده ی ناشناخته ی خودتان را وارد معرکه کرده اید و این زیباترین تجربه ی شماست. از برخورد با آن نترسید . عشق کنید !

گذشته از اینکه خودم را در خطر گنده ی دچار شدن به کریستوس با آن لهجه ی اعصاب خورد کن اش  می بینم ،در این لحظه در حال کلنجار رفتن با محدوده ی ناشناخته ام هستم و خدای من آیا کسی باور می کند که دیشب توی خواب راه حلی برای پروژه ام دیدم و با آگاهی به اینکه خواب هستم ، همه ی تلاشم را کردم که لحظه لحظه ی خوابم را به خاطر بسپارم که وقتی بیدار شدم با خوشحالی کارم را شروع کنم . اما تنها چیزی که الان یادم می آید یک دریای عجیب است که من و چند نفر دیگر با یک فرش گنده روی موج های کیلومتری اش موج سواری می کردیم . یک کشتی مسافربری چوبی هم دم ساحل پارک کرده بود و ما در نقطه ی اوجمان تویش را دید می زدیم . این تکه ی خوابم حتی کوچکترین ربطی به پروژه ی لعنتی مان ندارد و من نمی فهمم چطور چیز به این مهمی را یادم رفته است .

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه 14 مهر1386ساعت 20:4 توسط گوزن |

به وقت ما وقت خیلی دیر است . فرصت هیچ چیزی نمی شود . نه اینکه وقتی خانه ام دو ساعت به این فکر کنم که حالا آنجا چه شکلی است . سر شبها وقتی سختم بود یادت می آید سین ؟ از گفتنت تا رسیدنم همه را با هم جمع می زدی به اندازه ی حالا صبح ها سخت از تخت بلند شدنم طول نمی کشید. ببین یک چیزی هست نمی توانم بازش کنم . یکمی از حلقم پایین تر است. نزدیک همان جا ها که به قلب و رگ های مهم راه دارد. یک چیز خاصی است . سر و صدا می کند ، شبها نون توی گوشم هذیان می گوید به انگلیسی .  این می ماند توی همان جا که گفتم تا فردا دوباره وقتی شب می شود.

پنجره ها را پروژکتور انداخته بودند . سر کوچه ، ته کوچه ، من روی آسفالت زمین چهار زانو نشسته بودم، آدم ها که تصویر بودند پشت شیشه کوچک می شدند ، بزرگ می شدند .سرم گیج می رفت. یکیشان من بودم در کودکی ، یکیشان هیچ کسی  نبود . ساعت ۱۰ شب بود باید آن موقع خواب بوده باشی.

خیلی راه رفتم . ساعت سه هم شد . به وقت ما دیر شده بود به وقت شما هم دیر برای هنوز خواب بودنت . بوی آدم های خارجی می آمد توی هوا . نمی دانی چقدر داغ توی سرم خواب رفته بودی . دوستم را دیدم . پرسید چرا غیبم زده . گفتم شهرم را عوض کردم . گفت که چرا خبر نداده ام . حوصله ام سر رفت و فارسی جوابش را دادم . نفهمید . مست بود به گمانم . پریدم خودم را توی صف پاپ کورن جا کردم . یک مهر قرمز هم زدند روی دستم که تا آخر شب با تف حتی پاک نشد .

وای خدایا ...سین ... نمی دانی ... نمی دانی ... همه ی شهر را می توانستیم پیاده گردش کنیم و به هیچ جامان نباشد که خوابمان می آید . آن همه آدم را یک جا دیدن خودش کلی کانسپچوال است .

یک بار دیگر هم انگار یک نفر خودش را پرت کرده بود جلوی مترو و تکه تکه شده بود ، همه ی خط ها را بسته بودند بقایای مرده را جمع کنند . باید می دیدی چقدر آدم روی زمین بود . همه ی آن ها که روی زمین بودند با زیر زمینی ها مثل کرم بارون خورده از خاک بیرون آمده بودند ...

اما این یکی فرق داشت . ذهنم را کنده کاری می کرد. اما من نمی دانم چرا چیزی خوشحالم نمی کند زیاد .

ساعت سه و نیم از سبز های دوست داشتنی ام توی خانه ی ارواح برایت عکس گرفتم. ببین :  

یک، دو، سه، چهار، پنج

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 12 مهر1386ساعت 3:49 توسط گوزن |

 یکی برادرم که درددل می کند بغض می کنم ، یکی دختر عمه ام که غصه می خورد نفس تنگی می گیرم. یکی دلم برای برادرم تنگ می شود ، یکی یادم می رود کتابم را ببرم توی مترو بخوانم .

دو تا صبح می شود .

دو تا با یکی از همکلاسی هایم بیلیارد بازی می کنم با اروتیک ترین نور زندگی ام بالای میز . او بازی اش خوب نیست ، من برنده می شوم !

یکی مهمانی کله گنده های دانشگاه را داریم . تویش پیتزا می دهند با آبجو . هیچ کدام مجانی نیست ، یکی دخترهای ایرانی دیرشان می شود و من تکلیفم را نمی فهمم با نون و نامزد کلمبیایی اش . بروم خانه یا نروم ؟ دو تا فکر می کنم تنهاشان بگذارم امشب بهتر است .  آواره ی خیابان ها می شوم وقتی که هنوز خیلی دیر نشده است و کیفم روی دوشم است . باد می آید افتضاح ! و من دود هوا می کنم و فکر می کنم به تختمان که الان در چه وضعیتی است . فیگورهای برهنه درست مثل دو تا طناب کلفت گره می خورند توی هم و گاهی کسی داد می زند و گاهی کسی عرق می کند . من سردم است و باد می آید . توی کله ام تختم انگار که زنده پخش می شود . دود می کنم . سوت می زنم .

یکی دیر که می شود اعصابم به هم می ریزد ، یکی سین که دوست دارد همه ی سوال هایش را جواب بدهم.

یکی موری که زنگ می زند خیلی خوشحال می شوم ، یکی کره که توی یخچال باشد .

زیادی دویدم . حالا لنگ می زنم و یک عالم نق .

فردا شب سفید است. یکی این را دوست دارم ، یکی اگر تنها بروم ...

 

 

+ نوشته شده در شنبه 7 مهر1386ساعت 0:36 توسط گوزن |

آه بادهای پریشانی من لطفا بار دیگر شدت بگیرید .

موهایم هنوز تا بلند شدن خیلی راه دارند . سرم می خارد و دلم غور غور می کند. امروز زرد پوشیدم و در مدرسه یک موز تمام عیار شدم. با کمال تعجب می دیدم که عناثر ذکور اطرافم به موز عکس العمل جنسی نشان می دهند. جس لبخندهای مکرر می زد و سایمون دور استودیو ورجه وورجه می کرد و بی خودی هویج تعارف می کرد. گفتم جریان این هویج ها چیه . خندید و بعد دیگر ندیدمش.

تمام راه برگشت را با سین درباره ی آگاهی از مکان حرف می زدم. گفتم ببین من الان در مکان خیلی مزخرفی به سر می برم. همه ی هرچه احساس دارم تقصیر خودم است و بهای همه ی این احساسات بی معنی همین بدبختی است که پس می دهم . نمی توانم از کسی ایراد بگیرم ،چون مسئول احساسات هر کسی خودش و فقط خودش است. بنابراین اگر آن موری لعنتی تکلیفش را با من نمی داند ،من باید بپذیرم و غر نزنم و بهای خواستنم را بپردازم و موزی بپوشم و هویج گاز بزنم و اگر این وسط کسی خیلی اصرار داشت از فاصله ی خیلی مشخصی به من نزدیکتر بشود ،خب باز هم مسئولش خودم هستم و نمی شود به یک نفر آدم گفت زود باش تکلیفت را با من معلوم کن و گرنه با کس دیگری مهرجنبانی می کنم ! آن یک نفر اگر خیلی به کارهای تو حساس بود حالا مکان تو فرق می کرد.

بعد میله ی وسط مترو داشت کنده می شد با همه ی وزنی که من و هیکلم و حرفهایم و کیفم و آشفتگی ام رویش انداختیم ...

سر کلاس "فلسفه ی چیزها" گفتم که اگر خانه آتیش بگیرد و آدم یک مشت بچه ی کوچک داشته باشد که همه شان هم روی کاناپه ولو هستند و آن وقت قرار باشد یکیشان را بزند زیر بغلش چون به اندازه ی کافی دست و زور ندارد ،آن وقت خیلی وضعیت پیچیده ای می شود. همه اشان خیلی مهم هستند و صورت مسئله این است که وقت برای نجات یکی و فقط یکی هست . چنین انتخابی غیر ممکن است و مادر احتمالا مبهوت شرایط ،جلوی کاناپه جزغاله می شود و هیچ کسی نجات پیدا نمی کند .

خب زندگی دقیقا به همین بامزگی است .... اما من با این همه باد نمی دانم آخر چکار می توانم بکنم. سین از مترو پیاده می شود و برای خداحافظی دست می کشد روی سرم . کلیدم را از جیبم می کشم بیرون و سوت سوت زنان تکرار می شوم.

+ نوشته شده در سه شنبه 3 مهر1386ساعت 3:54 توسط گوزن |

 

مویسس دیگر چشم دیدن من را ندارد به گمانم . همه اش برای اینکه گفتم عیسی با خدا کشتی نگرفته و آدم با خدا قایم موشک بازی نمی کرده است . آنقدر عصبانی شده بود که ساعت دو و نیم شب کوله اش را انداخت روی دوشش و از بالکن خانه رفت بیرون . گفتم چرا این همه جدی می گیری ! گفت تو می دانی من کاتولیکم و چون دیدی من محمد را قبول ندارم خواستی به من بی احترامی کنی. یک قلپ رد بول خوردم و کله ام را کردم توی مونیتور. نون دوید دنبالش و یک ساعتی توی خیابان بودند . به این فکر می کردم که مشق هایم را برای فردا تمام نخواهم کرد و این رد بول لعنتی تا کی من را بیدار نگه می دارد. نون و مویسس بعد از یک ساعت برگشتند و رفتند توی آشپزخانه. قیافه ی مویسس شبیه آدمهایی شده بود که کسی شان مرده و من مبهوت این همه تعصبات اش تصمیم گرفتم که از صمیم قلب ازش عذرخواهی کنم. گفتم من قصد توهین نداشتم اما تو اگر این همه وسواس داری هیچ وقت با آدم غیر مذهبی ای مثل من بحث فلسفی و اعتقادی شروع نکن و بعد چند دقیقه ای این پا آن پا کردم و هی ران پایم را از روی پاچه ی شلوار خاراندم و هی او گفت که اگر خانواده ی من مذهب به من آموخته بودند من می توانستم آدم خوبی باشم و به حالم تاسف خورد .

بعد از آن بیست و چهار ساعت نخوابیدم یعنی جمعا سی و نه ساعت . فکر می کنم تاثیر ردبول بوده باشد.

+ نوشته شده در یکشنبه 1 مهر1386ساعت 18:51 توسط گوزن |