تبليغاتX
پیازولوژی

عین را دیدم . با زن اش " لام " . خیلی وضعیت پیچیده و در عین حال خنده داری بود. دستم را فشرد و پرسید که حالم خوب است یا نه . بعد نشستیم دور یک میز و چند نفری آبجو سفارش دادیم و در کمال معذب بودن قورت قورت خوردیم . زن جانش تمام مدت زیر چشمی من را ورانداز می کرد و به گمانم توی خیالش به این فکر می کرد که من خوشگل ترم یا خودش و اینکه مثلا من و عین آیا هنوز احساسی به هم داریم یا نه. فشار نگاه هایش به اندازه ی وجود داشتن انگشتش توی دماغم، عذاب آور بود . 

از ترس لام لال مونی گرفته بودم و هر چه سعی می کردم به گذشته فکر نکنم نمی شد . یادم آمد اولین بار که عین با من حرف زد مبهوت چشمهایش شده بودم و شب ها خوابش را می دیدم ! بعد یادم آمد که وقتی خداحافظی می کردیم گفت می کشمت و سر قبرت هر هر می خندم ! تهدید از این مسخره تر نمی شود . من چقدر ترسیده بودم ! این هم گفت که حالا که من با او نمی خوابم او با همه ی دخترهای دیگر دانشگاه می خوابد !

دیدم یواشکی نگاهم می کند . گفتم : " نیما حالش خوبه ؟ " خندید و گفت که مثل همیشه هیچ کاری نمی کند . بعد زنش بلند شد و نمی دانم کجا رفت . من هم از فرصت استفاده کردم و عضلاتم را توی صندلی شل کردم . تصورش را هم نمی توانستم بکنم یک روزی با عین و لام  پشت یک میز بنشینم و از شدت فشار روانی خل نشوم ! تنم خارش گرفته بود .

لام که برگشت فهمیدم که آرایشش را تجدید کرده است .  نمی دانم چرا بی خود و بی جهت حرصم گرفته بود . دلم می خواست جک تعریف کنم . همین کار را هم کردم و همه خندیدند ! عین با احتیاط می خندید و لام دیدم که دستش را از زیر میز گذاشت روی پای شوهرش .

هر چقدر فکر کردم دیدم احساس خاصی به عین ندارم غیر از اینکه به شدت دلم می خواست بهش دست بزنم ! مثل لمس کردن یک مجسمه ی سنگی . با کنجکاوی و لذت . به هر حال اینکار غیر ممکن بود و اگر حتی بیشتر از یک سلام و دست دادن اتفاقی می افتاد لام خودش را می کشت . بیچاره حق دارد حتی اگر دلش بخواهد من توی یک تصادف دلخراش با تریلی  کله ام را از دست بدهم . از این که این همه ناخواسته با وجود داشتنم ناراحتش می کنم متاسفم.

خدا خدا می کردم حال میم را نپرسد . باید می گفتم خوب عزیزم می دانی میم به فنا رفت و بعد موری آمد . بعد موری نرفت اما خیلی هم نیامد . حالا هم چیزی نپرس چون نمی دانم .

این زندگی عشقی من نمی دانم چرا این همه فرو می رود .

+ نوشته شده در شنبه 31 شهریور1386ساعت 23:53 توسط گوزن |

 

دیرتر خیلی مانده به تو ،

دیرتر از همه ی مانده ها به تو،

همه ی جاده ها ، همه ی ساعت های یک بعد از ظهر که هوا گرم است،

و شبها که خیال می کنم دیوانه شدن به همین راحتی هاست که همه ی آدمهای دیگر گمان می کنند،

و همه ی ثانیه های مانده به تو ،

انگار امشب گوشه ی اتاقم کسی به دنیا آمده است که از پنجره نگاه می کنم :

هنوز هم مانده به تو ....

+ نوشته شده در چهارشنبه 28 شهریور1386ساعت 2:17 توسط گوزن |

صبح بیدار شدم و سبز پوشیدم .سبز پسته ای. سبزی که باورم می شود خوشحالم. همه ی راه را تا دانشگاه سرم پایین بود و به آستینم نگاه می کردم. کلی آدامس له شده روی زمین بود. 

از استودیو مان خیلی حرصم می گیرد . همه ی میزها را پخش و پلا کرده اند آن وسط و به پانل های بدریخت تکیه داده اند . من هم اصلا دوست ندارم وقتی روی صندلی پشت کامپیوترم می نشینم  و درس می خوانم یک مشت آدم هی از پشت سرم رد بشنود و من را از پشت سر تماشا کنند و من نبینمشان. برای همین همیشه چهار زانو می نشینم روی میز و پشتم را تکیه می دهم به پانل روبرو و لپ تاپم را می گذارم روی پاهایم .

جس میز کناری من را اشغال کرده و نمی دانم چرا این همه از این بابت احساس پیروزی میکند . سرش مثل کله ی گنجشک این ور و آن ور می جنبد.

من و جس توی یک پروژه ی گیج کننده هم گروهیم اما این فقط در حد دو تا اسم روی کاغذ روی دیوار باقی مانده چون در بیشتر مواقع من تا گردن توی لباسها و کاغذهایم فرو می روم و وز وز می کنم و او هم یک هد فون شونصد کیلویی روی گوشش است و سر می جنباند و در نهایت ما هیچ کاری نمی کنیم.

حالا بدو بدو از ته راهرو به سمتم می آید. حالتش خیلی مضحک است که وقتی می رسد نمی توانم نخندم.

Jesse : " What's so funny? "

Me : " Huh ? ...erm...nothing really. you run like a real dock man !! " 

Jesse & Me : " hahahahaaa "

Jesse : " I can't believe it ! you DO realize that we have to present our work to these guys over there. eh ?  Come ooooooooon... get your stuff.we're next."

و من می پرم از روی میز پایین و خرت و پرت هایم را می زنم زیر بغلم و همینطور که باز به آستینم نگاه می کنم به خودم تلقین می کنم که هیچ عیبی ندارد که هم گروهیم به فلانش نیست که من در جریان پروژه هستم یا نه . خودم شعورم می رسد و اصلا هم وقتی استاد با لهجه ی فرانسوی مسخره اش انگلیسی حرف می زند من گه گیجه نمی گیرم و یقه ام زیادی باز نیست و ا ... این کاغذ لعنتی کی چایی رویش ریخت که من نفهمیدم؟ همه رنگها با هم قاطی شده اند ... عیب ندارد یک خاکی به سرم می ریزم . خودش کلی کانسپچوال است. هممم ... تا حالا دقت نکرده بودم جس نیم رخ هوس انگیزی دارد. اه یادم رفت نقشه ی سایت را پرینت بگیرم.... ببینم چرا جورابم بالا پایین شده است . خدایا زانویم می خارد !

مبایلم توی جیبم وول وول می کند. شماره نا آشناست و فکر می کنم شاید از ایران باشد. به جس اشاره می کنم که الان بر می گردم و می پرم از استودیو بیرون. " الو ... "

سین است. صدایش شبیه مریضی و بیمارستان است. حرف می زند. با درد. با پر از احساسات سنگین که برای من هنوز زود است . توی چشمم اشک جمع می شود و برای اینکه کسی از تماشا کردنم تفریح نکند از پله ها می روم بالا. اینقدر بالا که تمام می شود و به پشت بام می رسم. می گویم نمی دانم چرا گریه می کنم. از اتفاقی که برایش افتاده ناراحت نیستم اما سختم است. نیم ساعتی حرف می زنیم. می گوید که درد داشته. حالا میم کنارش روی تخت دراز کشیده و نازش می کند.  می گوید : " حرف می زنی باهاش؟ همه می گن من و تو شبیه به هم حرف می زنیم. حرف بزن باهاش. " نمی دانم چه بگویم. بغضم را قورت می دهم و سلام می کنم. حرفهای بی خودی می زنم و باز سین گوشی را می گیرد. از موری حرف می زند و من رنگ روی دیوار را که تبله کرده می کنم. فقط هیچ حرفی ندارم. حرفهایش خیلی واقعی است. " زنگ زد چند بار جواب ندادم. آخرین بار یک علامت تعجب اس ام اس کرد. " یک سیمی توی مغزم داغ می کند و از روی زبانم می چسبد به گچ دیوار پشت رنگ و خار می کشد روی قلبم و می دانم که همیشه اشتباه کرده ام. موری عزیزم بازی می کند. اول بازی را خوب بلد است اما بعد دیگر نمی داند چکار کند. من بازی اش را دوست دارم. دارم ؟ نمی دانم . کم کم خیال می کنم تنفر گرفته ام. فوت می کنم توی گچ ...

می خندد "چی پوشیدی ؟ " آستینم را می گیرم بالا : " تی شرت سبز ... "

وقتی بر می گردم استاد فرانسوی بالای سر جس سخنرانی می کند و من از وسط جمعیت خودم را به زور وارد می کنم. جس نگاهم نمی کند. همه چیز همان است که بود اما من حالت تهوع دارم. دو تا سوال مسخره می کنم و جوابش را نمی فهمم. هر چه سعی می کنم بدتر می شود. شارژر لپ تاپم انگار کار نمی کند. می روم روی میز و پریز برق را دستکاری می کنم . برق می گیردم و پرت می شوم روی زمین. حوصله ی ترحم ندارم. دور و بری هایم وحشت زده نگاهم می کنند که بلند می شوم و روی میز می نشینم. پشتم را می کنم به دیوار و تایپ می کنم ... " تحمل کنم "

+ نوشته شده در شنبه 24 شهریور1386ساعت 1:7 توسط گوزن |

 

تحمل کنم.

+ نوشته شده در پنجشنبه 22 شهریور1386ساعت 23:48 توسط گوزن |

 

خودم را وجب می کنم ببینم زیر پتو جا می شوم یا نه . توی تو جا می شوم یا نه . یا اگر توی صدایت بروم چقدر از کجایم بیرون می ماند ؟؟ می دانم توی کمد که بروم آخر انگشتهایم بیرون می مانند و حالا از شدت نگرانی به هذیان افتاده ام .

نون سرما خورده و مویسس مدام بالای سرش ازش پرستاری می کند . من سرما نخوردم اما یک مرضی به جانم افتاده از دیشب . توی بالکن که هیچ ارتفاعی از زمین ندارد عقب جلو می شدم و عرق می کردم . یادم نمی آید از وقتی گفتی خیلی جدی به آن موضوع عذاب آور (که نمی خواهم بگویم ) فکر می کنی تا وقتی ماچ فرستادی و خداحافظی کردی چند تا سیگار کشیدم و پرت کردم توی باغچه . بعد آب خوردم و شب نشسته روی زمین خوابم برد . حالا فکر می کنم مریض شده باشم . این واقعیت دارد که آدم از ناراحتی مریض می شود .

دلم می خواهد همه ی قرص های بالای یخچال را بخورم . تکلیفم را با این تنهایی لعنتی نمی فهمم. خیابان ها را راه رفتنش خوب است . چایی دم کردن و لخت پلکیدن توی خانه و آواز خواندن . این ها هم خوب است  . اما مریض شدن دق داشتن و خفه ماندن و خونریزی کردن بد است. خیلی هم بد است . افتضاح است. آدم را فشار می دهد . پونز می کند تو گوش آدم .  

 حالا حلقم مزاحمم است .

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 19 شهریور1386ساعت 3:52 توسط گوزن |

ماهی سیاه کوچولو خودش را به مرگ زد ! دست پاچه تر از همیشه جلوی اشکم را گرفتم و آبش را عوض کردم . زیر شکمش زرد شده بود و من دل درد شده بودم . مویسس که نازش کرد یک دفعه حالش خوب شد ! دلم را هم می زند نیم وجب ماهی با این اطوارش . چشمهای ور قلمبیده اش اما آنقدر دوست داشتنی است که آدم نمی تواند محبتش نکند . حالش که خراب می شود زیر شکمش مثل آفتاب پرست رنگ عوض می کند ! و از این جا می فهمم که باید نازش کرد.

نمی گذارد فیلم ببینم وورجک . مدام خودش را به مریضی می زند و مجبور می شوم چند دقیقه ای تمام توجه ام را به او بدهم . برایش سر و صدا کنم و با باله هایش بازی کنم .

زیر شکم من هم همین روزها بنفش می شود . کمبود لمس و محبت تا مغز استخوانم نفوذ کرده است که می توانم هر چه سفال دم دستم می بینم پرت کنم توی شیشه .

مویسس دیروز آمد ماهی سیاه را برد و من خر احساس لعنتی حالا دلم برای لوس بازی هایش تنگ است .

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 15 شهریور1386ساعت 21:38 توسط گوزن |

 

خیلی سخته آوارگی به خدا .... همه چیم چپیده تو هم . لنگ جوراب کنار درباز کن کنار کرم ضد آفتاب کنار کمربند کنار جلد سی دی کنار برس و همه ی اینها توی یه کاپشن چپیده وسط کتابها . همه هم تو یه چمدون سر باز . منم با موهای ژولیده .

ماهی سیاه تپلی هم تو یه ظرف نسوز ! بدبخت معلول هم هست . با اون دم کج خنده دارش کج کج شنا می کنه . چشاش هم قلمبه زده بیرون به حدی مضحکه که نمی شه آدم جدیش بگیره ! وسط اون همه ظرف کثیف و بی جا . با کلی خورده نون رو زمین ...

یاد غین می افتم . چقدر نفهم بودم . شعورم به شعورش نمی رسید . و الکی شبا بی بالش غرم می اومد .

 رو دیوارش نوشته بود :  " بکش دشواری منزل به یاد عهد آسانی "

 

+ نوشته شده در سه شنبه 13 شهریور1386ساعت 17:40 توسط گوزن |

یادم می آید یک شب نیمه های شب از سقوط ناگهانی ام از بالای یک دره از خواب پریدم و هر چقدر تلاش کردم حضور فیزیکی خودم را توی تختم و از آن واضح تر توی اتاقم درک کنم نمی شد . چشم هایم روی تابلوی نقاشی که روی دیوار آویزان بود خشک شده بود و از وحشت نفسم را حبس کرده بودم. گاهی وقتها این بلا سرم می آید اما آن دفعه خوب یادم مانده است . بعد که همه چیز به حالت طبیعی برگشت بلند شدم و رفتم از توی یخچال یک قوطی شیر برداشتم . نشستم کف آشپزخانه و قورت قورت همه اش را تا ته خوردم . بعد برگشتم سر جایم توی اتاق. روزهای خیلی سختی داشتم و طبق معمول هر شبم قبل خواب نیم ساعتی با بالشم کلنجار رفتم به مشکلاتم با سین فکر کردم و بعد از مقدار خیلی زیادی غصه خوردن خوابیدم .

فردا صبح آن شب ها که می شد خیلی فکر می کردم که زندگی به انتهای چاه لجنی اش رسیده است و من جان سالم از این ماجرا به در نخواهم برد. خدا موری را لعنت کند .

حالا به قول سین جان  " خدایش در بهشت کناد " گویان گاهی وقتها توی مغازه های چوبی فروشی و کار دستی های ریز ریز با همه ی آرامشی که می توانم داشته باشم قدم می زنم و تصور می کنم این خانه ی جدیدم توی شهر جدید با آن دو تا موش خرما و نون که قرار است همخانه ام باشند چه قدر می تواند شبیه رویاهای نوجوانی ام باشد ! و از یادآوری نوجوانی بی تابم می خندم .

نگاتیو موری را هم قرار است گوشه ی کتابخانه ام جا بدهم .

نون مدام به همه جا دیر می رسد و الف از یک غربت دیگر از زنش می نالد . مادر حالش خوب نیست و بابا همینطور نون می آورد و آب می دهد و دلتنگی می کند .

گفتم به موری : آدم ناراحتی هایش که زیاد می شود از هر چیز کوچکی هم خوشحال می شود .

درست برعکس آنچه شاید واقعیت دارد . خیال می کنم مزخرف گفتم !

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه 10 شهریور1386ساعت 2:56 توسط گوزن |

خیلی ترسو شده ام . شبها ساعتهای زیادی را با تلقین اینکه هیچ هیولایی توی کمد اتاقم نیست سر می کنم و بعد که خوابم می برد خواب پرده ای توری می بینم .

این آقای " چ " خواست که با من صحبت کند. نشسته بودم روی کاناپه و هر چه کیف و کتاب داشتم پخش کردم کنارم که مطمئن باشم جایی برای نشستنش کنار من پیدا نمی شود . آمد یکمی این پا آن پا کرد و آخر نشست روبروی من .

داشتم به این فکر می کردم که اگر آقای مهندس حالا زنگ بزند خیلی خوب می شود چون آقای " چ " زودتر خودش را جمع می کند . و اینکه کاش یک آب نبات ترش داشتم که وقتی آقای " چ " درباره ی مسایل جدی حرف می زند بمکم و سرگرم باشم. دست کردم ته کیفم و کم مانده بود کله ام را کلا تویش فرو کنم که گفت " خب ... " من هم گردنم را کشیدم بیرون پاهایم را جمع کردم توی کاناپه و گفتم " خب . بفرمایید " 

یکمی درباره ی سوءتفاهم هایی که باعث ناراحتی ها شده بود گفت و در آخر گفت که دوستم دارد و می خواهد بداند آیا هیچ راهی هست که من آقای مهندس را بی خیال شوم ؟

خواستم سینه ام را با تشریفات صاف کنم و بعد بگویم که در حال حاضر ترجیح می دادم به جای اینکه در فرنگ در حال تحصیل باشم در خانه ی موری کاناپه باشم یا اگر نشد کنترل تلویزیون. اما به جایش گفتم " نه "

و بعد با هم خداحافظی کردیم ...

حالا حالم شبیه این است که یک حشره ی ریز توی رگهایم جریان پیدا کرده باشد . جدا صدای وز وز از دماغم می زند بیرون .

و امروز وقتی این آقای مهندس زنگ زد از فرط احساسات کم مانده بود خودم را پرت کنم روی منقل با مشتی ذغال داغ و جوجه ی زردمبو . بعد هول هولی خداحافظی کردیم و من گوشی مبایلم را که خواستم قورت بدهم این بچه ی کوچک صاحبخانه با چشمهای از حدقه در آمده پایین شلوارم را چسبید و یک چیزهایی بلغور کرد : " اده دی دو ... "

نشستم روی چمن ها نیم ساعتی فقط نگاهش کردم با آن دستهای کوچکش یک تکه هندوانه را محکم چسبیده بود و هی زبان می زد . هر چند دقیقه یک بار هم نوک هندوانه را می کرد توی دماغم که من هم بخورم و من نمی دانم چرا بغض می کردم .

بعضی وقتها دلم می خواهد این بچه ی مردم را بزنم زیر بغلم و فرار کنم ! بروم یک گوشه ای برای خودم تنها زندگی کنم . انگار همین که یک نفر شبها موقع خواب کنار گوشم نفس بکشد و امکان وجود هیولا را پایین بیاورد و هر از چند گاهی هندوانه توی دماغم کند و هر چه حرف می زنم نفهمد کافی است .

+ نوشته شده در دوشنبه 5 شهریور1386ساعت 6:5 توسط گوزن |