اینجا شبیه به کلونی سوسکهاست . یک مشت مغز آدم توی هم می لولند . اینقدر که سرسام می گیرم. سرش را هم از هر جایی که بگیری وصل می شود یک جایی که قبلا بوده ای . من هم با این اخلاق های ناگهانی آخر نمی دانم چه مدت می توانم سر بلند زندگی کنم !
حالا امروز یکمی خوشحالم ! و دلیلش جدا مضحک است . یعنی ببین می خواهم بگویم من عادت ندارم با این چیزها این همه خوشحال شوم ! اما انگار اینجا یک چیزی مدام روی شعورم سنگینی می کند و من را که می شناسی طاقت نمی آورم . یک دفعه خودم را محکم تکان می دهم . درست مثل سگی که از رودخانه در می آید . جوری خودش را تکان می دهد که موهایش خشک شوند . من هم انگار آسودگی روح می گیرم . اما این یکی خوشحالی مربوط به یک حس شدید زنانه است : " نیاز به بی اعتنایی کردن !"
دیروز در حالی که حال یک نفر آدم مشکوک به " احساسات در مقابل من " را می گرفتم می خندیدم و به هیچ جایم هم نبود . نون می گوید حقش است . بی خود به خودش اجازه می دهد نگاهت کند . و من از این جمله خوش خوشانم می شود . خیال می کنم ماتحت آسمان پاره شده و من وسط یک مشت پنبه و تور افتاده ام روی دشت شقایق ... ! و معلوم نیست این آقای مهندس اسب سفید دارد یا من کوررنگی دارم . به هر حال از این بابت خیلی احساس غرور می کنم . بی خود می کند نگاه می کند ! و من خوشحالم که حالش را با بی توجهی ظالمانه ای می گیرم .
آخ مهندس ! اینجا جایت از فرط خالی بودن سوراخ شده است ... همه چیز از تویم رد می شود می ریزد روی زمین . حتی سرخپوست با آن چشمهای هوس برانگیزش !
امروز انگار خیلی خوب نیستم . از فرط هیجان شهر جدید هر چه کافی قورت داده بودم بالا آوردم و باعث تفریح یک بچه ی چشم بادامی شدم .تمام راه را از شهر جدید تا خانه بلند بلند آواز خواندم هر چند که می دانستم صدایم خیلی خراب است و بعد وقتی دوستم از ایران زنگ زد جیغ کشیدم . راننده ی بیچاره ترسید و نزدیک بود با ماشین توی پمپ بنزین چپ کنیم. به جایش پیشنهاد کردم بقیه ی راه را من رانندگی کنم اما انگار خیلی به مذاقش خوش نیامد چون گفت که ترجیح می دهد برایش آواز بخوانم ! من هم لج کردم و شعر اتل متل را خواندم . بیچاره مجبور شد همه را برای نامزد کلمبیایی اش ترجمه کند . باید قیافه اش را می دیدی نمی فهمید باید بخندد یا همین که سر تکان می دهد کافی است .
دلم می سوزد که این همه هیجان را توی خودم مثل آشغال سر سطل فشار می دهم ته بلکه جا باز شود برای آشغال های بعدی . این ها کم آدم را خل نمی کند .
قلبم تند می زند . دلیلش قهوه ی سیاه است ... زندگی ام هول دارد . می بینی ؟
بعضی ها وقتی بیداری همه ی وجودت را قورت می دهند بدون اینکه خواسته باشی و وقتی می خوابی که نباشی روی گوشه ی یک کاغذ می نویسند : " خوب است که بیدار نیستی صدایت در نمی آید . "
حال خوبی ندارم . به این راحتی ها هم خوب نمی شوم . این وبلاگ لعنتی هم مایه ی عذابم شده است ، خیال می کنم هیچ حرفی غیر از شمردن ناراحتی هایم ندارم و به نظرم این احمقانه ترین کار است که اینهمه چیز تکراری را توی تنهایی اینجا بنویسم . حتی دفتر طراحی هایم هم نظم پیدا کرده است . شطرنجی مثل صفحه ی شطرنج . یکی سفید یکی سیاه . یکی خوب یکی بد . خوبش وقتی است که می خوابم و هیچ چیز حالیم نمی شود. حالا هم توی رختخوابم غلت می زنم و گوسفند می شمارم.
اگر واقعا همه ی این ها کلیشه ای باشد مثل خیلی فیلم های ایرانی که همیشه حرصم می دهند و بابتش فک درد می گیرم ، حتی اگر همه ی این واقعیت که من دیوانه وار عاشق شده ام حوصله ی همه را سر ببرد و حتی اگر این همه ننویسم فقط برای اینکه حرف جدیدی ندارم . همه اش باز هم همان است که بود . من به شکل مسخره ای همینطور ادامه دارم و به طرز اغراق آمیزی احساس می کنم همه چیز موقتی است و خیلی زود تمام می شود . حتی زندگی توی من .
لباس ندارم . بدنم تلخ می شود جلوی آینه ، نقاشی "باغ سبزیجات و الاغ" میرو ، پشت صحنه ام می شود و من نه الاغ می شوم و نه باغ . زندگی یک کودک را توی رحمم تصور می کنم . خنده ام می گیرد . این قتل عمد است . حق من نیست . نهایت عشقم به یک مرد نیست . باید چند تا خالکوبی روی شکم و کمرم باشد ، موهایم را رنگ قرمز کنم و تلاش کنم ایدز بگیرم تا وقتی خودم را اینطور توی آیینه می بینم حالم بد نشود . خیال کنم لیاقتم همین است که هست و خوشم باشد .
آیینه چیز وحشتناکی است ، آدم را به مرز جنون می کشد و بعد ول می کند توی خانه ، توی تلویزیون دیدن . توی کاغذ ، توی مبل ، توی یخچال را باز کردن و توی نمردن .
- آقا ما بگیم ! آقا ما بگیم !
- بگو جانم .
- آقا گردو !!
- اییییییییش کپل ! بدم می یاد .
افتضاح می خوابم . خودم ، خودم را یاد نون می اندازم که نمی خوابید تا صبح بیچاره ام می کرد و باید سرش را می گرفتم توی بغلم و باز هم نمی خوابید . نمی دانم چطور شد که خوب شد .
به سختی حرف می زنم برایش . می گوید : " تمرکز کن . بهتر می شه "
یادم به موهایش می افتد و کلاس های انرژی درمانی . آن همه مو که دورش می ریخت با چشمهای بسته ترسناک می شد .
" باشه سعی می کنم . "
حالا دارم تمرکز می کنم . نیم ساعت است زل زده ام به نافم . بعد از یک ربع اسکیزوفرنی می گیرم . یک دست می بینم روی نافم . ته ندارد . فقط یک کف دست است و من یک دفعه فهمیدم که ایمیل موری را از حفظم . بعد از ۶۰ بار خواندن باید خیلی احمق باشم که حفظ نباشم . خیال می کنم از بار ۵ ام حفظ شدم . بعد بهانه بود . کلمات روی هوا جیلینگ جیلینگ می کنند مثل یک مشت گنجشک وقتی تصادف کرده باشی با یک کامیون و سرت خورد شده باشد . " از حسادتت ممنونم ..... "
می ریزم از کله ام بیرون و باز تمرکز می کنم .
کف پایم خارش می گیرد و گرمم می شود . لباسم را می دهم بالا ... تنم یکمی خیس است . کف پایم را می مالم به آن یکی پایم . یک دفعه عصبی می شوم . درست عین فیلم هوانورد . داد می زنم " تلویزیون و خاموش کنین " و گوشم می خارد و گلویم تلخ می شود . همین طور عصبی می مانم تا موری کنارم وول می خورد . ماساژ می خواهد . دستم را می کوبم به بالش . کسی کنارم نیست .
می ریزم بیرون . تمرکز می کنم . خوب یادم بیاید .
خوب یادم می آید . سرما خورده بودم . پتو دورم پیچیده بود و هی می خواست به زور شیر حلقم کند .
می ریزم بیرون ... تمرکز می کنم . صدای پای جینا اردک پینوکیو را توی گوشم در می آورد .
تمرکزمی کنم . با آن لحن خواستنی می گوید : " نمی شه . "
تمرکز می کنم . یک پاستیل می چپاند توی حلقم . تمرکز می کنم . ملچ ملوچ می کند . به زور کنارم روی کاناپه چین می خورد . جعبه ی اسکیتلز ها را می گیرد جلوی دماغش بو می کشد . پازل اش را ناز می کند و با اغراق پلک می زند " خیلی خوشگله ... "
تمرکز می کنم .
یک چیزی می فهمم . آرزوهایم زیاد و بزرگ هستند و من تقریبا به هیچ کدامشان نمی رسم . این مزه ی خرزهره می دهد . به زور .
قلی و بابا علی رو یه الاغ سوارن ، توی الاغ سواری دیگه لنگه ندارن .
عر عر عر .
یک خیابان جدید پیدا کردم که تویش راه می روم کلی بهم خوش می گذرد ، هی یک چیزهای جدیدی پیدا می کنم . مثلا "کتاب فروشی بز پیر" که کتاب های قدیمی و دست دوم دارد . یک جای تنگ و تاریک که می توانم ساعت ها کله ام را بکنم تویش بوی چوب بدهد و من مبهوت طبقه های چوبی بالا سرم باشم و یک کتابی از یک جایی بکشم بیرون، چهار زانو بنشینم روی زمین چوبی جلوی طبقه ها، راه آدم رو را ببندم و هی دست بکشم روی کتاب ، خاکش بلند شود و بوی کاغذ بدهد .
بعد این یارو کتاب فروش با آن موهای خنده دارش که عین دسته جارو است ، دست به کمر از کنارم رد شود و هی بخواهد که راهنمایی ام کند و من سر تکان بدهم که یعنی " نه ... خوبم ... "
" نه خوبم ... "
رد شوید . بگذاریدم چهار زانو بشینم روی زمین . دندان های سیمی کم دارم که وقتی لبخند می زنم آنقدر مسخره شوم ،حس همه تان قاطی شود با هم یک جوری که دیگر حالم را نپرسید .
نمی دانی چه حالی دارد نوشتن و خواندنت را عوض کنی . حرف زدن نیست که باد هوا باشد . یا خیال کنی شیشه ای است اما پلاستیکی از آب در بیاید . می نویسی درد دارد . می خوانی درد دارد .
یک بار دیگر کلی زور زدم خوب بنویسم . نقد بود . مایکل زل زد توی چشمم : " نمی خواهی که مثل بچه دبیرستانی ها بنویسی . اینجا باید ادبیاتت حرفه ای باشد . روی لحنت کار کن . "
برگه ام را گرفتم و تمام طول رودخانه را دور زدم و بلند بلند شعر خواندم . مستم می آمد .
حالا هنوز نوشتنم درد می کند .
خیلی احمقم اگر این همه حالم بد باشد هر روز ساعت پنج عصر؟ باید از آقای لورکا بپرسم .
شان یک عالم ریش گذاشته و مدام اصرار دارد من را سفت بغل کند که یعنی خیلی ناراحت است که دیگر با هم زندگی نمی کنیم و در ادامه حال موری را می پرسد . دلم می خواهد با همان قوطی کوکایش بزنم توی ملاجش . دست روی دلم می گذارد لعنتی !
کیت هم این روزها مدام بحث فلسفی راه می اندازد و هر بار من را تا مرز افسردگی هل می دهد و یک دفعه می زند به سرش که برود یک کافی بگیرد تا بعدا دوباره همدیگر را ببینیم . بعد من می مانم روی نیمکت تنهایی ام و هاج و واج رودخانه را تماشا می کنم و برگ بازی می کنم . یعنی برگ های زیر پایم را یکی یکی له می کنم تا خرت خرت صدا بدهند .
دیروز درباره ی سرعت زندگی نطقش گرفته بود و عجیب اصرار داشت که سرعت خودش کند است و من هم حوصله نداشتم که مخالفت کنم ، با اینکه کلی مدرک داشتم . مثلا اینکه همیشه همه ی پروژه هایش را دو سه شب قبل از تحویل آماده می کند و از این بابت من یکی را کلی متحیر می کند . گذاشتم همینطور ناله کند . گفت آدم که تند زندگی کند یعنی اینکه کارهای زیادی را وقت می کند انجام بدهد و این یعنی اینکه خیلی از آنها را فراموش می کند . تند زندگی کردن منتهی می شود به فراموشی و این برای کسی که می میرد بدترین چیز است . مکث نکرده باشی. یعنی اینکه یادت نیاید که چه کارهایی را انجام داده ای . یک دفعه چشمهایم را هم زدم و فهمیدم که کیت معمایم را حل کرد .
" همه ی ناراحتی هایم به خاطر سرعت بالای توست. قاتل ! "
حالا ده روزی می شود که هر شب یک قرص خواب آور می جوم و کله ام را با چکش فرو می کنم لای بالش و پتو و ملافه و سعی می کنم ذهنم را از فعالیت منع کنم تا مدام خیابان ها و کازینو ی نیاگارا را تصویر نکند ، کپه ی مرگش را بگذارد .
و سخت پگاه بیدار می شوم .