تبليغاتX
پیازولوژی

گوشش ضعیف است احمق. گوشش ضعیف است که داد می زند .

کر می کند . چکار کنم ؟ این سیم های تلویزیون و تلفن و اینترنت را از این وسط جمع کنیم بریزیم توی کارتنی چیزی که از روی کاناپه بیدار شود ببیند سیم نداریم ، داد نزند .

صدایتان را بالا نبرید خواهش می کنم .

انگار هیچ کدام سالها آرامم نمی کنند ،  اینجا خودم را از لای یک عالم پارچه می کشم بیرون .

می گویم : " بگذارید فیلمم را ببینم ... نمی خواهم جایی را جمع کنم "

خیال می کنند آدم دو ماهه چه بلایی سرش می تواند بیاید که اینطور نگاه می کنند.

خوابم گرفته است ...

 

+ نوشته شده در یکشنبه 31 تیر1386ساعت 2:53 توسط گوزن |

  • یک سیاه

ابهام ِ وقتی دیگر نیست و شروع که نمی شود .

ساعت ۱۲ بار زنگ می زند . حالا اینجا شب است . برای زندگی کردن وقت دیگری نیست و هیچ وقت دوباره شروع نمی شود .

من با هیچ کلاغی بازی نکرده ام . این انصاف نیست .

 

  • دو سیاه

صدای فریادهای آدمها روی چرخ و فلک زنگ می زند توی گوشم و چشم های آهنی ام ثابت مانده اند آنجا که هیچ چیز تکان نمی خورد . نمی توانم ذهنم را متمرکز کنم . اینجا کسی فریادش را منعکس می کند توی چشمهای من و سیاه پرواز می کند .

هیچ دارویی نمی خواهم برای چشمهایم .

هیچ کس نمی تواند آرامشم را از من بگیرد . من همه ی کلاغ های دنیا را شمرده ام و همه ی دورغ های دنیا را شنیده ام .

هیچ دارویی نمی خواهم برای گوشهایم .

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 28 تیر1386ساعت 22:1 توسط گوزن |

 

" دنیای من شبیه هیچ کدام از حباب های دیگر نیست ،

سیال نیست ... تنها نیست ... 

اما باز خیال می کنم یک روز پر از هوا در آسمان محو خواهم شد . "

 

دفتر ۸۳

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 27 تیر1386ساعت 19:8 توسط گوزن |

آن شبی که گذشت ، من ذره ذره خودم را توی خودم دفن می کردم ، خیالم را مچاله می کردم . انگشتم از چشمهایم را مالیدن درد گرفته بود که نون آمد هوا به خوردم بدهد ، دیرتر بمیرم . توی چمن ها ساعت دو نصفه شب " هات چاکلت حالم را بهم می زند " و من به حلقم رحم نمی کنم .

فردا روی صفحه ی مبایلم چند تا ماهی می بینم . این کار فقط از موری بر می آید . خوشحالیم را با دستگاه باد توی کارگاه چوب سر براده ها خالی می کنم . همه جا چوبی می شود . فکر می کنم " اهمیتی ندارد . موری در شهر است " . دور حیاط می چرخم . لباس هایم را از روی زمین جمع می کنم و هی خودم را توی آینه تماشا می کنم که شکل گربه ی همسایه شدم ، کله ام هر جای نرمی گیر می کند . اما توی اتاقم بوی مرده می آید . پیف پیف کنان یک کیسه گوشت چرخ کرده که یادم رفته بود توی فریزر بگذارم ، پیدا می کنم و می اندازم بیرون . از تهوع سبزم می آید !

حالا هوا خوب است . هوا خیلی خوب است . قلبم توی حلقم تاپ تاپ می کند . از مترو پیاده می شوم . از ماشین پیاده می شود و من می پرم آویزانش .

بهانه می آورم . هی کله ام می خارد . هی دستم را می کنم توی گوشش و او هی رانندگی می کند . تا نیاگارا راه خیلی زیادی نیست فقط باید حواسمان را جمع کنیم تاریک نشود و این همه توی ماشین را سرد نکنیم .

فکر می کنم  " موری دستت را از توی یقه ی من بکش بیرون ، حالم را خراب نکن هنوز یک ساعتی توی راهیم . چرا نمی گویی موهایت کو ؟ " 

چه می دانی دو ماه یعنی چه . چه می دانی دو ماه آدم را زنده زنده خل می کند . سرم را نگذارم روی پایت . این جا آدمها هر فکری می کنند . پلیس می افتد دنبالمان . بعد شاید مجبورمان کند نگه داریم و بیاید ببیند شلوار پوشیده ای و من هم که توی جاده کودک تر از این حرفها  می شوم ، آن هم با یک جفت چشم قهوه ای ! پلیس حتما خنده اش می گیرد ! من چشمهایم را برایش چپ می کنم و نخودی می خندم . 

نگاه کن موری ! جفت چشمهایم خل شده اند . باید زنده زنده رنده شان کرد جلوی پای سگ ها که کارت اعتباری ات را نبینند ، که ماتشان ببرد و همه چیز شبیه بچه دزدی بشود . هول هم حتی نمی شوی . من سرم را می گذارم روی کانتر . آقای هتلدار مرد خوبی است . صورتم را که می کنم توی سینه ات و بو می کشم ، آقای هتلدار لبخند می زند . خوشش می آید که دوستت دارم . می فهمی یا حواست به دورغت است ؟  هیچ اشکی توی چشمم جمع نمی شود ، فکر می کنم " این جا که هستیم خیلی خوب است . راست یا دروغش چه اهمیتی دارد " بعد مثل یک سیخ کباب به نیشم می کشی . دستت را که می گذاری لای دندانهایم که گاز بگیرم ، داد نزنم ، دلم می خواهد خوردش کنم و بعد بگویم : " چطور شد ؟ انگشتهایت کو ؟ خوردمشان ؟ معذرت می خواهم ، نفهمیدم . "

تنهایی ات وسیع تر از همه ی آن چیزی است که خیال می کردم . و تنهایی تو " شبیخون حجم مرا پیش بینی نمی کرد " . خودت توی خودت گیر کرده ای ! و من حالا حتی جرات ندارم بدانم که بعد چه اتفاقی می افتد . برای امشب مغزم را خاموش می کنم که قمار کنیم ، شاید یکمی مست شویم و دیروقت بخوابیم.

نگاه کن چرخ و فلک ! نگاه کن چراغ ! نگاه کن اگر همه ی این ژتون های 100 دلاری کازینو را تقدیمم کنند نمی خواستم نباشی . دروغ عزیزم ! خل شده ام و زنده زنده راه می روم کنارت و قطره قطره آب نیاگارا صورتم را خیس می کند . برویم زیر باران بمیریم ؟ زنده زنده بمیریم . دروغ شویم با هم  و با دروغمان رو راست باشیم .


حالا آقای کارگردان !

دروغ گفتن درباره ی چیزهای به قول تو "بی اهمیت" سختتر است . ناب تر است . کار هر کسی نیست . کار یکنفر آدم خو گرفته به " راست نگفتن " است و آدم را شبیه این می کند که یا چند گانگی دارد و یا از خودش می ترسد . قایم می شوی لای حرف نزدن ها و من لای جرز دیوار و بعد یک دفعه زلزله می آید من از لای جرز دیوار می افتم توی دفتر نقاشی تو ... بدون کلام . بدون شرح ! حالا رفته ای . بویت نوک دماغم گیر کرده است ، لازم باشد با اره ترتیبش را می دهم ...

+ نوشته شده در یکشنبه 24 تیر1386ساعت 20:40 توسط گوزن |

موری ،

تحملم نمی رسد موری . هیچ کاری بلد نیستم که آرامم کند .

"شان" کابوس هایم را تعبیر می کند  . اما من باز هم باورم نمی شود که واقعیت داشته باشد .  

دیشب توی دستشویی زل زدم به خودم ، وقتی فهمیدم که نمی توانم فیلم تماشا کنم بدون اینکه تصویر شوی توی ذهنم روی کاناپه در حالی که آدامس می جوی و حواست به هیچ چیز دیگری نیست ، و من مثل توله سگ کله ام را می کنم توی هر جایی که تو باشی ....

یادم افتاد به دستشویی خانه ات  ، آب می زدم به صورت گر گرفته ام ، خودم را توی آینه تماشا می کردم و موهایم را خیس می کردم با دست .

حالم بالا آمد . قیچی پشت آینه بود . برداشتم موهایم را چیدم .

 از ته . ..

حالا شبیه خاطراتم نیستم ...

+ نوشته شده در شنبه 16 تیر1386ساعت 18:37 توسط گوزن |

من یک پیشگو هستم . ۲ سال پیش در تاریخ ۲۱ اردیبهشت ، در حالی که هیچ تصویری از روزهایی مثل حالا را نداشتم پیش گویی کردم که همه ی تکیه گاههای سیالم را از دست خواهم داد و چهار بُعد روحم درگیر کسی خواهد بود که همراهم نمی آید ، چون نمی داند ، و اگر می داند هم نمی خواهد و یا شاید نمی تواند . فرقی نمی کند چون در هر حال نمی آید .

ساعت چهار و نیم صبح هم که باشد هر چه هم یادم بیاید با نون که " یادمان هست بچه که بودیم کرم توی قوطی جمع می کردیم و نوزاد قورباغه پرورش می دادیم و بعد همه را توی خاک و خل خالی می کردیم  ؟ " ...باز هم فایده ندارد ...

حتی نون هم که بگوید جعبه ی اسرارش را پشت بخاری مادر بزرگش قایم می کرده و توی جعبه دسته ی در ، سوزن قفلی ، پشم قالی ماشینی ، بند ساعت بابا ، کارت تبریک پاره ، برگ ، جوراب نوزاد ، عکس آدامس و .... داشته باز هم برای من عجیب نیست و همه ی حال و هوایش را می شناسم حتی بو می کنم . و یادم می آید در ۶ سالگی آرم ماشین رنویی را کندم و کاشتم بدون هیچ هدفی ... و از علف سوپ درست می کردم توی حیاط و نمی خوردم !

همه اینها مثل داروی توهم زا آدم را گیج می کند چند ساعتی ....

بیدار که می شوم باز توی همان ایستگاه اتوبوس لعنتی با مرد عقب مانده یی که فک پایین ندارد و آدم را یاد حشرات می اندازد شاخ به شاخ می شوم . کنارم می نشیند ، پاستا می خورد کله ی صبح و حالم را بهم می زند . و آن یارو با آن پاهای درب و داغانش که انگار هر روز صبح می گذارد توی آب جوش غل بزنند  و همیشه هم شلوار کوتاه می پوشد ، جلوی چشمم رژه می رود . زن بدکاره ی سرخ پوش با آن طفل معصوم اش که سرخ پوش تر است و توی کالسکه وول می خورد و ترحمم را قلقلک می دهد ، در دو قدمی من می ایستد . بوی الکل می دهد .دختر بچه ی ۱۲ ساله با آن سیگار دود کردنش که حالم را از هر چه سیگار است به هم می زند که می خواهم فرو باشم توی زمین و همان جا تا ابد کرم بازی کودکانه کنم ...

و پیشگویی ام را بخوانم :

" سیال ها خاموش اند

هیچ تکیه گاهی وجود ندارد

پا به پای من بیا عشق چهار بعدی من ...

قدم قدم ...

نمی تونم بگم چرا ...  "

+ نوشته شده در پنجشنبه 14 تیر1386ساعت 19:55 توسط گوزن |

آنقدر دلم برای این آقای مهندس موری تنگ شده است که می توانم خودم را با بند کفش "شان" از لامپ اتاقم حلق آویز کنم .

مدتی که بگذرد تبدیل به یک دود می شوم . یک دود خاکستری سبک و آویزان روی این همه هوا توی این همه شهر . بعد بیماری می گیرم . می شوم یک نفر "خود سه بعدی بین مزمن" که هر چه و هر کس را می تواند تصویر کند . این نوع بیماری داشتن را روی موری تمرین کرده ام .

امروز عصر از ترمینال تلفن کرد و گفت که خسته است . دیدمش با ته ریش و آدامس و ساعت مچی بند چرمی ... پیراهن مردانه ی راه راه و پاکت سیگار توی جیب ... یک دست به مبایل و دست دیگرش روی نیمکت ... دیدمش که یک لحظه چشمهایش را بست و من را دید ... ولو شده بودم روی تخت و از بیچارگی توی خودم غلت می زدم . دید که دستم را روی هوا معلق نگه داشته بودم ... دید که با موهایم بازی می کنم . بعد یک نفر از دور آمد و گفت که باید برود . دیدم که پشتش را کرد که یک ماچ برایم بفرستد و دیدم که بعد مبایلش توی جیبش بد قلقی می کرد با آن همه هوای داغی که اتوبوس ها توی ترمینال با کثافت تولید می کنند . دیدمش که دستش کنار بدنش آویزان است ... صورتم را کردم لا انگشتهای دستش و بو کشیدم ... بعد اشکم را مالیدم به کف دستش ... خط بازویش را دنبال کردم ، رسیدم به سر شانه ها ، آنجا یکمی ماندم و لحاف را کشیدم روی سرم و مبایل را پرت کردم روی زمین .رفتم توی یقه اش .. روی سینه اش و سرم را گذاشتم همان جا بمیرد ...

و لامپ می دانی عزیزم طاقت وزن من را ندارد و من طاقت این همه تصویر مجازی را نه ...

سخت تنگ شده ام ... دودم می آید ...

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 10 تیر1386ساعت 5:21 توسط گوزن |

ذهن را متراکم می کنیم . بیشتر از آنچه با سر دردهای مکرر خوب شود ، بعد گوشمان تمیز که باشد و لی لی کنیم ، قطره قطره ماست می شود می ریزد روی موکت . و یک عده آدم پشت به ما و رو به هر چیزی غیر از ما ، برایمان دست می زنند . هورا می کشند و حتی یک لحظه هم به ذهنشان نمی رسد توی کله ات که خالی شود از ذهن ، چقدر سنگین می شوی . راه رفتن یادت می رود و فرو می روی توی زمین ، سرت می ماند رو و جانم ! این همه سختی زمین ، استخوان های فکت را تنبل می کند .

ذهنم را متراکم می کنم ، برای حرف نزدن . که آن آدمها آن روی کره ی زمین ، راحت بخوابند . اما باز هم صدایم کج کج در می آید . قورتش می دهم با تمام نیرو ، نکند یک وقت خیسی هایش از لا به لای منفذ های پوستم، بریزد روی مادرم ، بدنش را یخ ببندد توی خاطرات بچگی ام و بابا نان را بکوبد به دیوار و من کنار رودخانه تنها بنشینم و تن بدهم به این همه مورچه روی پاهای لختم ... که می دهم .

الف زنگ می زند کاری از دستش بر نمی آید و من همینطور می گویم که این همه چیز را چطور برایت بگویم الف ببین آمدم کنار رودخانه باز ... هر چه علف دستم می آید می کنم از روی زمین که نشسته ام و وقتی تمام می شود ، احمقانه ترین تصویر دنیا را می سازم . حرفهایی هست که مثل خوره روح آدم را در انزوا می خورد اما لای جرز دیوار می گذارد الف . تکه تکه های روحمان لای جرز دیوار آدمهایی که آزارمان داده اند و حتی روزها و دقایقی که دیوار ندارند ، پیدا می شود .. لای همه ی به درد نخور ها . هیچ وقت ترمیم نمی شویم . می دانی ؟ ... می دانی یک روز همه ی اینها را برایت با صدای بلند می خوانم .

دفترم را پیدا کردم ... چند ساعت طول کشید همه ی صفحه هایش را بخوانم .  شروعش این است :

" خیلی مدت است که فکر می کنم نوشتن را دوست دارم . امروز فهمیدم دستهایم و روان نویسم را دوست دارم . من دوست کاغذ شدم . کاغذم را بیشتر دوست دارم "      19 فروردین 1383

+ نوشته شده در چهارشنبه 6 تیر1386ساعت 20:56 توسط گوزن |

"شان " مرد خیلی غریبی است . توی خانه تنها کاری که می کند خوردن کوکا و تماشا کردن تلویزیون است . سرکلاس احمقانه ترین سوال ها را می کند و سیگارش که دیر می شود ، خانه را روی سرش خراب می کند. اغلب بدون توجه به وضع هوا چند دست لباس روی هم می پوشد و هر چند دقیقه یک بار کله اش را به طرز مضحکی می خاراند . هفته ای یک بار دوش می گیرد و از این بابت سر من منت می گذارد ! در حالی که برای من هیچ فرقی نمی کند . در عین حال که در رشته ی تخصصی اش حسابی دانشمند است ، هر جایی که فکرش را می شود کرد کار می کرده . نکته این که از این موضوع بی نهایت خوشحال است و من این را اصلا درک نمی کنم .

دوشنبه صبح وقتی سر کلاس تاریخ مدرن بعد از تماشا کردن فیلم سگ آندولوسی در حالی که استاد از شدت هیجان سر از پا نمی شناخت ، فحش را به جان سالوادور دالی و بونوئل کشید توجه ام را به شدت جلب کرد :

" They are just a couple of jerks who dont really care to mean anything "

قیافه ی استاد تاریخ هیجان انگیزترین اتفاق دوشنبه بود وقتی سعی می کرد با نهایت آرامش و احترام نسبت به بی احترامی " شان " به اساتید محترمی چون دالی و بونوئل اعتراض کند ، یک دستش را به کتش گرفته بود و مدام موهایش را با آن یکی دستش شانه می کرد .

کلاس که تمام شد توی حیاط همینطور که دود سیگارش را توی چشم من پف می کرد ، اعتراف کرد که صحنه ی اول فیلم بی نظیر بوده ، اما به هر حال آدم نباید در مقابل هر چیزی ضعف نشان بدهد . باید بگویم که قدر پشه ای حتی منظورش را نفهمیدم .

" What do you think ? isn`t it so ? "

" oh well... I don`t really know !! "

و بعد انگار که بهترین جواب را داده باشم ، پک خیلی محکمی به سیگارش زد و با حرکت سر حسابی تاییدم کرد . من هم غرق در افکارم شدم ...

دیروز عصر دو ساعتی روی بالکن نشستیم و به بدبختی های متعدد من خندیدیم . در حالی که آگاتا توی خانه علف سرخ می کرد و جورج منتظر مقداری گشنیز تازه دماغش را بالا گرفته بود ، مسئله ی اصلی "شان" این بود که موری کی می آید و مگر قرار نبود همین روزها پیدایش شود و آیا به خاطر همین است که من این همه قیافه ام درب و داغان است و مدام به هر بهانه ای سیگار می کشم و صبح ها چشم هایم پف کرده است ؟

نگاه می کنم به سیگار توی دستش که خاکستر بالا آورده ، دلم می گیرد . چشمهایم را می بندم . می خواهم بگویم " دس رو دلم نذار " . یکمی فکر می کنم جمله ی مناسبی به زبان انگلیسی پیدا کنم که ...اه...انگار دیگر دلم نمی خواهد چیزی بگویم . مثل بادکنک سوراخ می شوم . شانه می اندازم بالا :

" Since when did you start caring about me smoking a lot ? "

و بعد او مثل اینکه یک دفعه یادش می افتد آفتاب خیلی داغ است . زیر لب غر غری می کند و با یک دستش شلوارش را می کشد بالا و رانش را می خاراند .  آواز مسخره ای را زیر لب زمزمه می کند و از کنار میز دور می شود .

نمی فهمم یک دفعه چه ام می شود . فکر می کنم که اگر حالا داد بزنم " خسته ام از این تنهایی " هیچ کس زبانم را نمی فهمد  و همه فقط زیر غر غر می کنند و جونشان را می خارانند .

این واقعیت تلخی است که باید بپذیرم ...

+ نوشته شده در جمعه 1 تیر1386ساعت 20:46 توسط گوزن |