تبليغاتX
پیازولوژی

 

خواب دیدم دو تا هستم . یکی هستم که سر تا پا برهنه است و تمیز . یکی هستم که لباس پوشیدم و کثافت از سر و رویم می بارد . زندگی اما توی وجود یکیمان است در حالی که آن یکی توی فریزر می ماند تا گندیده نشود . 

موری از ایران می رسد . می پرم جلوی در که بغلش کنم یادم می آید که لباسهایم کثیف است . توی آشپزخانه از توی فریزر آن یکی خودم را در می آورم که می دود دم در موری را بغل کند . بعد با لباس های کثیفم می نشینم توی فریزر سر جایش .

آنجا توی خودم و کنار یخدان ها از شدت حسادت وحشتناکترین گریه ی زندگی ام را می کنم .

+ نوشته شده در چهارشنبه 30 خرداد1386ساعت 22:53 توسط گوزن |

این بیماری در من رشد می کند . سختم می شود دوست دارم بخوابم روی زمین ... روی موکت که این همه نمی دانم قبلا چه کسی چکار کرده رویش . رنگ موهایش را حتی نمی دانم . یا اینکه هیچ وقت آیا لخت خوابیده روی زمین ؟ و من آیا هیچ وقت لخت می شوم روی این زمین ؟ یا کسی هم کنارم باشد ؟

او حتما برای خودش ملافه پهن می کند و من خنکی اش را دوست دارم .

شاید حالا خوابم بگیرد ...

 یا چطور می شود که این همه خودم را نبازم . یادم نرود که باید بیدار شوم ... این را هم شاید یادم برود کم کم ...

می گوید نمی دانم ... نمی دانم کی این اتفاق افتاد و من پلک می زنم که نمی بیند . حتی نمی شنود . بعد بلند می شوم یک چایی دم می کنم که با این آب گند قاطی می شود حالم را به هم می زند .... لکه لکه روغن ... تف می کنم از لبه ی پنجره روی چوبی های خانه ...

کی شب می شود که ندانم صبح فردا هوا سرد است یا گرم ...؟

من از این گیجی بیمارم .

من از این گیجی عقم می گیرد .

من این همه خواب را با هم نمی توانم ببینم و خیال کنم که هیچ اتفاقی دارد نمی افتد .

من کابوس تضاد های ساعتی مان را راحت نمی بینم ... خوابم نمی برد ... حتی آن پیغام نه خیلی کوتاه فایده ندارد .... مبایلم شارژ می قاپد نه از پریز برق .... از رگ های من .

سین عزیزم ... پوست انداختنم برایت جذابیت دارد ... نه ؟

دوست داری پوست بندازم توی رودخانه ؟؟؟؟؟ صحنه ی معرکه ای می شود ...

سیگار برگت را یادت باشد بیاوری ... لخت می شویم ...دود می کنیم ...

نصفه شب ها بی خواب می شویم ... می ترسیم از تنهایی مان .

شب بخیر عزیزم . من می روم صبحانه ....

+ نوشته شده در شنبه 26 خرداد1386ساعت 20:55 توسط گوزن |

 

عصبانی ام .

دلم می خواد غبار تف کنم توی ملاج آدمها . اونقدر که از ترس بالا بیارن ...

سعی می کنم حواسمو بدم به فرنچ کیس اونور میز ....

روز خوبی برای شروع کردن نیست امروز .

+ نوشته شده در پنجشنبه 24 خرداد1386ساعت 0:0 توسط گوزن |

ساعت هفت و نیم دیشب وقتی که همه ی لباسهایم روی زمین پخش بود جورج زمین بالای سرم را حفاری می کرد . دندانهایم به خارش افتاده بودند و هر چقدر سعی می کردم کلافه نباشم نمی شد .

از ساعت هفت و نیم دیشب تا امروز را خیلی سخت گذراندم . غذایی که برای شام درست کرده بودم چپاندم توی یخچال و خودم را سریعا رساندم اینجا ... پیش یک خانواده ی فامیل ... تمام راه یک ساعت را از خانه تا اینجا با ام پی تری پلیرم سر کردم ...

تحمل کن عزیز دل شکسته / تحمل کن به پای شمع خاموش / تحمل کن کنار گریه ی من / به یاد دلخوشی های فراموش / 

و تخیل کردم ...

 اس ام اس های کیت را جواب ندادم و مبایلم را مخصوصا روی میز جا گذاشتم .

ساعت ۱۱ شب که همه خواب رفتند من روی تخت غلت می زدم و از دلتنگی خوابم نمی برد . چند بار خواستم به موری زنگ بزنم اما وقتی تصورش کردم که حالا روی تختش خر و پف می کند و طبق معمول خیلی دیر خوابیده است هیچ جوری دلم نیامد ... یک ساعتی به اختلاف ساعتمان بد و بیراه گفتم و وقتی حسابی به فین فین افتادم به وویس میلم زنگ زدم و دو تا پیغام به شدت کوتاه موری را سی باری گوش دادم ... آنقدر که خوابم برد ...

با حالت خیلی جدی :- " ( صدای نفس ) الو سلام ... نبودی ...  ( از ته چاه ) ---> خدافظ  ...

خیلی خیلی مهربون :- " دیدی زنگ زدم نبودی "

بعد خواب دیدم یک نفر را اتفاقی کشته ام و جسدش را از ترس یک جایی سر به نیست کردم . یک سره با بابا سر این که خودم را معرفی کنم یا نه بحث می کردم ... عذاب وجدان تا صبح بیچاره ام کرد .

بیدار که شدم همه ی هیکلم عرق کرده بود ...

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 23 خرداد1386ساعت 5:51 توسط گوزن |

درد و بلات بخوره تو سر من مهندس !!

+ نوشته شده در چهارشنبه 23 خرداد1386ساعت 5:10 توسط گوزن |

تونی نامزد آگاتا می باشد !

تونی الان آمده آگاتا را ملاقات کند !

آنها با هم حالا توی اتاق آگاتا هستند !

اوه مای گاد یک صداهای مشکوکی از توی جرز دیوار می آید ! 

یعنی حالا آنها به چه کاری مشغول هستند ؟؟؟؟

بالش بازی ؟

.....

 

+ نوشته شده در دوشنبه 21 خرداد1386ساعت 6:58 توسط گوزن |

تنهایی بعضی وقتها مثل یک تاپاله ی گاو که از ارتفاع قابل توجهی به پایین پرتاب شده باشد به فرق سرم کوبیده می شود .  در چنین شرایطی تنها کاری که از دستم بر می آید این است که سی دی کارتون south park را تماشا کنم .

یا اگر دیر نشده باشد بروم توی سوراخم کنار رودخانه ... آخرین باری که آنجا بودم یک بچه ی بی مزه  کشفم کرد و بس که هیجان زده شد خیال کرد زن بدکاره می بیند ! من هم با همه ی زورم بهش زبان درازی کردم . ریقو ی کمرنگ نزدیک بود به گریه بیفتد ...

به هر حال ترجیح می دهم همان کارتون را تماشا کنم و بعضی وقتها خنده هایم را ... از توی آیینه ی جدیدم کنار دیوار که نیم رخم تویش می افتد . حیرت انگیز است !  

آآآآآه ..... کاش یک تور ماهیگیری خیلی بزرگ من را می برد یکمی بالاتر .... تاب می خوردم ...

+ نوشته شده در شنبه 19 خرداد1386ساعت 9:46 توسط گوزن |

یک سوپ گرم برای خودم درست کردم که خیلی می چسبد . آگاتا پای تلفن لهستانی حرف می زند و من همینطور که خیلی از حرف زدنش خوشم می آید دور گاز می لولم و به این فکر می کنم که چطور می شد اگر یک دفعه آقای مهندس تپی از آسمان می افتاد توی اتاقم و بعد همینطور که من سرم گرم هم زدن سوپ است می آمد از پشت توی گوشم ملچ ملوچ می کرد ... قول می دادم که سرش داد نکشم و هولش ندهم عقب .

خیلی احمقم . دلم می خواهد همین کاسه ی سوپ را روی سر خودم خالی کنم . قدر چه چیزهای کوچکی را هی ندانستم ... هی ندانستم و هی حالا هیچ کاری از دستم بر نمی آید ...

موری عزیزتر از جانم  بقیه ی این پستم را به تو تقدیم می کنم . برای اینکه بهت ثابت کنم لحظه لحظه های آخرین دیدنمان را از حفظم ... نه فقط حرفهای خیلی جدی را !  همه اش را ! باور کن !

 روی تخت دراز کشیده بودی و سقف را نگاه می کردی . من طبق معمول خودم را به زور توی بغلت چپانده بودم و هی خوابم می آمد .

گفتم : - دلم تنگ می شه 

گفتی - : دل منم تنگ ...  ( ترسیدی جمله ات را کامل کنی هیچ وقت نروم ؟ )

یکمی بعد گفتی : دو تا قورباغه بودن ... افتادن تو پاتیل شیر ...

گفتم - : پاتیل شیر چیه ؟

- : دو تا قورباغه بودن ... خب ؟

 - : آره ... آره ... افتادن تو سنگ توالت فرنگی

-: سنگ توالت فرنگی رو از کجات در آوردی ؟

-: می دونم همین بود !

مثل همیشه وقتی می خواهی مسخره ام کنی چشمهایت را گرد کردی انگار خیلی چیز مهمی می گویم گفتی - : خب ؟؟؟

- : یکیشون اینقدر دست و پا می زنه آبش می شه ماست .

- : اه ! آب که ماست نمی شه .

- : می شه خودم می دونم !

- : می گم می افتن تو پاتیل شیر !

- : هان ... دست و پا می زنه می شه ماست ؟

- : کره

- : هاااا ن ....

بعد خوابم را برایت تعریف کردم ... یادت هست ؟

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 9 خرداد1386ساعت 6:27 توسط گوزن |

امروز بعد از چند روز  آت و آشغال خوردن به جای نهار و شام یک عدد پیتزای یخ کرده خوردم بعد خیال کردم بوقلمون با سس آلو می خورم .... و همینطور بی خودی خوشجال شدم ...

اینجا یک آگاتا داریم که از روزی که با نامزدش روی کاناپه غافلگیرشان کردم خیلی حسابی چشم دیدن من را ندارد . مخصوصا اینکه مدام غر می زنم که چرا آشپزخانه باید این همه کثیف باشد . لعنت به تو و موهای نارنجی ات ...

یک جورج داریم که فقط توی اتاق آگاتا بلد است جیش کند . هر جای دیگری که باشد شاش بند است و من هم همه ی تلاشم را می کنم که توی راهرو برخورد مستقیمی با هم نداشته باشیم چون خیلی امکان دارد یک لگد بزنم زیرش و نخودی بخندم . هان ! یادم رفت بگویم . جورج یک خرگوش است.

یک شان هم داریم که یادم نیست چه شکلی است . چون تمام مدت توی اتاق زیرزمینی خودش را حبس می کند و به گمانم کتاب می خواند ... به جای آب کوکا می خورد و به جای غذا هنوز واقعا نمی دانم چی می خورد .

اتاق من قرمز است ولی بیشتر دلم می خواست یک دیوار سفید هم داشتم که باهم تفریح می کردیم ... هی خط خطی می کردم و هی با شیشه شور می شستم ... بهتر از این است که تمام مدت بخواهی از پنجره به بیرون زل بزنی ...

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 3 خرداد1386ساعت 5:18 توسط گوزن |