دوست دارم هي بگويم ! من نیز تارک دنیای تو نخواهم شد . برده بازی بس است !
همه ی فشارهای عصبی ام را بی خیال شده ام . فکر بهشان نمی کنم . هر چه می آید به مغزم می گویم : " کلاغ پر ... اینها پر ... "
خيلي زيادي فكر نمي كنم . يعني آنقدر كه چيزهاي عادي هم يادم مي رود . مثلا اينكه به ساعت نگاه كنم ... يا به دفترچه ي يادداشتم با آن ليست بلند بالاي خريد ، با يك عالم كار كه يكي يكي شماره گذاشتم كنارشان ۱. .... ۲. .... ۳ . .....
كاش يك چيزي ، يك كاري را يادم برود و بعد باورم شود كه واقعا فكر نمي كنم .... !
دیوانه ام اگر خواب تخمدان گوساله خواب از سرهای بیدار مبهوتم ببرد ؟ كه يك ليوان آب را گم كنم توي تاريكي ، بي جهت نخواهم كه بدانم ساعت چند است .
احساساتم کهربایی شده اند . خونی ... و شبیه یک کاج برعکس .
خيال مي كنم خار دارم .
و تیلیک تیلیک صدای نمی دانم چه را بین دیالوگ های خیلی ساده ی بیشتر آدمها شکار می کنم و نگاهم می آید .... که بعضي وقتها می اندازم به برجستگي استخوان هاي لگنم وقتي روي تخت دراز مي كشم و شلوار پايم نيست ... و زود خسته مي شوم ، يعني کمی قبل از دیر شدن شب ...
وقتي يك نفر را يكمي بيشتر از حد طبيعي دوست داريم چقدر خوب مي شود كه آنقدر زور بزنيم كه باز همان قدر حد طبيعي دوستش داشته باشيم . قدر طبيعي يعني آنقدر كه وقتي يك چيزي مي گويد و به مرز جنون آدم را ناراحت مي كند كه وقتي دراز مي كشي سينه ات تير مي كشد و وقتي مي خواهي بخوابي يك چيزهاي توي سرت مي ميرد ، آنوقت صبح كه بيدار مي شوي آرزو نكني كاش همين جا بود همين حالا مثل ليمو ترش فشارش مي دادي .
حالت به هم نخورد از صداي " مزه ي هلو دادن " اين همه آدمها . و هي فكر نكني كه موري صدايش بوي قهوه ي ترك مي دهد ... آنوقت دلت قور قور نكند .
جانت در نيايد و به گه خوردن نيافتي حتي وقتي خيال مي كني تقصيري نداري. تاكيد مي كنم : "خيال مي كني تقصيري نداري"
جانت در نيايد ...
اين همه جانت در نيايد ...