تبليغاتX
پیازولوژی

پاك عقلم را از دست داده ام . يك طور خاصي كه خيلي نگران كننده به نظر مي رسد . امروز صبح وقتي ايوض چايي را گذاشت كنار دستم بي جهت ماليخوليايي شدم و سرش داد كشيدم . بعد به طرز باورنكردني اي با چاقوي پنير خوري افتادم به جان كيبوردم و همه ي كليدهايش را يكي يكي از جا در آوردم چون روي اسپيس و اسكيپ گير مي كرد ، دو ساعت تمام تك تك كليدها را با دستمال كاغذي نمدار برق انداختم و بعد گذاشتم سر جايش . درتمام اين مدت هم حواسم به در اتاق بود كه اگر آقاي رئيس وارد شد به شدت عادي رفتار كنم كه معني اش اين باشد : " خيلي هم كار مهمي دارم مي كنم و اصلا هم وقت شركتو نگرفتم "  

اين روزها هر كسي را كه پيدا مي شود و يكمي دلش به حالم مي سوزد و مي گويد " شايد افسردگي گرفتي"  را به شدت سرزنش مي كنم و حالتم مثل آدمهايي مي شود كه مرغ همسايه را غاز مي بينند . " من حالم خوبه ولي از حال هاي اينها مي خوام  " كيفم را مي اندازم كولم و اگر رويم مي شد دهن كجي هم مي كردم .

به وفور دلم براي موري تنگ مي شود و به شدت هميشه خوابم مي آيد .

غين هم با نصفه شب خوابيدن ها و دير سر كار آمدن هايش اعصابم را غليظ مي كند. مي توانم حالش را با يك اردنگي جا بياورم . اما چون جاي خالي نون را يكمي پر مي كند، از اين بابت اردنگي را بي خيال مي شوم .

دوست دارم بدانم آيا افسردگي گرفته ام يا اينها همه اش تراوشات يك ذهن شكه شده است كه نمي خواهد بپذيرد همه ي هر چه شيريني زندگي دارد را بايد همين روزها بگذارد و برود بيست هزار فرسنگ  زير دريا ‍ ژول ورن بخواند ؟

نمي تواند . مثل سگ سختش است و زورش نمي رسد .

+ نوشته شده در چهارشنبه 29 فروردین1386ساعت 23:12 توسط گوزن |

یک دفعه مثل بیمارهای روانی به شدت غیر قابل پیش بینی که خشم توی ابروهایشان نمایان می شود کیفم را برداشتم انداختم روي دوشم و تقريبا از ته معده ام گفتم كه " خيلي عصباني ام از دستت. حتي يه ساعت هم درس نخوندي. مي رم هر وقت خوندي مي يام "   پویا هم لبخند روی لب های گشادش خشک شد . تا دم در بدرقه ام كرد و جيكش در نيامد . وقتي در را بست  جيغ جيغ خواهرش تا توي تك تك رگهاي مغزم ويز ويز ميكرد " مي گم بخون اين لا مصبو بيشعووووووووووووور . ببين رفت !!!! خجالت داره " .... آسانسور آمد و سوارش شدم . به زور جلوي اشكهاي احمقانه ام را گرفتم ...

من هنوز هم باورم نمي شود كه چه اتفاقي در شرف افتادن است ! دلم مي خواهد الكي سر اين و آن خالي كنم . به يك اينترنت كم سرعت وصل شوم و از اينكه صفحه ها را بالا نمي آورد غر غر كنم و هي آن وسط پايم را از زير ميز بكوبم به يك چيز سفتي . يا مثلا هويجي طويل پوست بكنم و درست مثل يك خرگوش عصباني جلوي تلويزيون تند تند گازهاي ريز ريز بزنم و شايد آن وسط يك مقداريش را تف كنم روي كاناپه ... يك فيلم مسخره ي كم دردسر ببينم و هر جايش كه دوست داشتم فين فين كنم . سرما بخورم و چند روزي بيافتم توي تختم .

دلم مي خواهد همان جا روي كاناپه ي خانه ي مهندس پخش شوم تا يك روز صبح بلندم كند بياندازتم توي ماشينش و برويم فرودگاه . آنجا توي فرودگاه جلوي چشم همه ي آدمها همه ي صورتش را ماچ كنم و كله ام را بكنم زير لباسش و گوشم را بگذارم روي قلبش كه تالاپ تالاپ صدا مي كند و هوش از سرم مي برد . بعد دستهايش را بگيرم آنقدر فحشش بدهم و مشت بزنم كه تلافي همه ي اذيت هايش در بيايد ....بعد بليطم را نشان يك آدم غريبه ي بداخلاق بدهم و حتي برنگردم نگاه كنم پشت سرم چه اتفاقي مي افتد ...

 

+ نوشته شده در شنبه 25 فروردین1386ساعت 21:51 توسط گوزن |

خواب دیدم توی یک کلاس انگلیسی دارم بالای سر بچه ها پرواز می کنم و اصلا هم به درس گوش نمی دم . بعضی وقتها هم مثل مگس می چسبم به شیشه ...
+ نوشته شده در جمعه 24 فروردین1386ساعت 20:59 توسط گوزن |

این ممکن است که آدم یک دفعه تحمل یک دوست خیلی نزدیکش را نداشته باشد ؟ حتی برای چند ساعت ؟؟؟؟ آن هم فقط به خاطر اینکه نمی تواند بپذیرد دایم گوشی مبایلش را بچسباند به گوشش و  یک چیزهایی با دوست پسرش بگوید که بعد از چهار ساعت حرف ، بشود خلاصه اشان کرد توی چند خط،‌ و دق کرد از این همه صدای اس ام اس و صدای زنگ مبایل و وز وز قبل خواب زیر لحاف ؟؟؟

حتي وقتي يك چيزي را كه قبلا ديده اي مي گذاري برايش كه ببيند و خوشحالي كه حالا همراهي اش مي كني و خوشحالي كه حالا خوشحالش مي كني ولي .... باز هم اس ام اس جواب مي دهد و الكي مي گويد كه چقدر قشنگ است . .. مي توانم تلويزيون را روي سرش خراب كنم ...

 

+ نوشته شده در دوشنبه 20 فروردین1386ساعت 20:53 توسط گوزن |

خیلی حالم بد بود . داشتم بالا می آوردم . بعضی وقتها اینطوری می شم .یهو همه ی آدمهای دورم غیر قابل تحمل می شن برام احساس غریبی می کنم می خوام بزنم زیر یه سطل آشغالی چیزی بدوم برم تو کوچه عر عر کنم . تاحالا بلد نبودم چکار کنم خوب شم . فقط فرار می کردم . امروز وسط جمع دیدم نزدیکه که داغ کنم یهو زنگ زدم به امیر. امیر ۶ سالشه. عاشقشم. بهش گفتم : " نخود فرنگی می دونی چیه ؟ تا حالا دیدی ؟؟؟؟؟ من دلم برات شده اونقدری" گفت : " من اندازه نمک ... " فکر کردم هیچکی اینقدر تاحالا ابراز دلتنگی برام نکرده ! اندازه نمک !!  گفتم : " واقعا می گی ؟ " گفت : " آره ... اگه مامانم اجازه می داد با هواپیما می اومدم خونتون." اشک تو چشم جمع شد . بعد یهو خوب شدم .

حالم از این احساس های تکراری مزخرف کلیشه ای و آزاردهنده دیگه داره بهم می خوره . دلم می خواست مادر بودم .

 

 

+ نوشته شده در شنبه 18 فروردین1386ساعت 22:50 توسط گوزن |

یهو خل می شم . یهو دوست دارم بزنم حال همه رو بگیرم . هر چی هم بیشتر اخ تف می شنوم تشدید می شه . دکتر شین می گفت : عزیزم !! احساسات فیزیکیتو سرکوب نکن . من شاخ دارم ! من خود خود فرویدم ! من باباشم . بیا بغلت کنم تخلیه بشی . فقط کاپشنتو در بیار .

برو گمشو بابا ... همون گرفتی عین انار چلوندیم دیگه تا یه کیلومتری مطبت پیدام نشد . نفهمیدی عنتر ؟؟؟؟

+ نوشته شده در شنبه 18 فروردین1386ساعت 18:34 توسط گوزن |

فقط یک ذهن لخت می تواند چيزي را كه الان مي خواهم بگويم، بفهمد .

... خوب می دانم ذهن لخت یعنی چه. فقط گفتنش سختم است و این هیچ ربطی به توانايي ذهن من ندارد. من نه ذهنم باکره است و نه جسمم. از این بابت گاهی، فقط گاهی، به سختی رنج می برم.

مي خواهم اين را بگويم، درختهای وسط بزرگراه مدرس را بگويم، همان بالا ، که مثل چیزهایی هستند که باکره نیستند و آدم تا مي تواند توي عبورشان لخت مي شود . و اين يعني يك بعد از ظهر رهايي از بكارت ...

همين ...

 

+ نوشته شده در سه شنبه 14 فروردین1386ساعت 22:55 توسط گوزن |

موري مي گويد " فرقي نمي كند " و من اعصابم به هم مي ريزد. دلم مي خواهد كوله بارم را بياندازم روي دوشم و مبايلم را توي چاه توالت و بروم يك سوراخي خودم را حبس كنم كه ديگر هيچ وقت دوباره شب كه مي شود و سرم روي بالش است و تنم زير لحاف هواي صداي لعنتي اش را نكنم توي گوشم كه بخواهد ملچ و ملوچ كند و بگويد كه فرقي نمي كند. فرق مي كند ! براي من خراحساس كله پوك همه چيز فرق مي كند. لعنت به من وقتي زورم به بي اعتنايي نمي رسد . 

با نون و يك عده آدم فاميل مي رويم كاخ گلستان. نون جان پر از اطلاعات قاجاري است و به من خيلي خوش مي گذرد. توي محوطه ي كاخ از ديدن دو تا قو توي حوض به همان اندازه به هيجان مي آيم كه وقتي موري مهندس با خشونت يك پاستيل مي چپاند توي دهانم. هاج و واج در و ديوار و كف و همه جاي كاخ را نگاه مي كنم و هر چه سوال به مغزم خطور مي كنم مي پرسم و به هيچ جايم نيست كه به تاريخ بلد نبودنم مي خندند .

توي موزه ي عكسخانه هم به قدري ذوق زده مي شوم كه موجبات تفريح يك عده لات و لوت فراهم مي آيد اما من همچنان به هيچ جايم نيست و با نون به خيلي از عكس هايي كه ناصرالدين شاه با خوشحالي از خودش گرفته مي خنديم . آن ميان يك عكسي پيدا مي كنم كه شاه شهيد روي آن با خط خودش نوشته :  " گرفته ايم كه معلوم شود كسالت داريم .آرنج دست چپمان درد مي كرده است "   هر چقدر فكر مي كنم يادم نمي آيد براي معلوم كردن كسالت از خودم عكسي گرفته باشم. جلوترعكس عجيب الخلقه هاي دربار را مي بينيم كه ناصرالدين شاه توي يك رديف مرتب ازشان عكس انداخته و بعد با دست خط خودش اسم و سن و سالشان را بالاي عكس نوشته . از ميانشان " بودبود" خان 35 ساله را توي فيلم كمال الملك خوب يادم هست . عكس زنان حرمسرا هم خيلي عجيب است چون به نظرم هيچ كدامشان براي حالا خوشگل نيستند كه هيچ ، آدم را ياد كابوس هاي نيمه شب مي اندازند، به طرز عجيبي يادم به تئاتر " مجلس شبيه خواني ... " بيضايي مي افتد وقتي كه ماكان خواب مي ديد . به هر حال مليجك هم آن وسط معلوم نبود روي هوا چطور مستقر شده بود و داشت با دستش چكار مي كرد كه عكس توسط ناصرالدين شاه گرفته مي شود . عكس دلقك هاي دربار هم به اندازه ي زيادي توجه ام را جلب كرد و باعث شد كه از گروه حسابي جا بمانم.

يك چيزي هم ديدم كه مي دانم به اين زودي ها از دست پس لرزه هاي ذهني اش راحت نمي شوم . يك تابلوي نقاشي به اسم استنساخ ( نسخه برداي ) كه به طرز وحشتناكي روي يك رگ ماليخوليايي من كليد كرده بود و به مدت چند دقيقه مبهوتم نگه داشته بود و تا همين حالا هم فلاش بك هاي درنده اش دست از سرم بر نمي دارد . گمان مي كنم نقاشش خواب نمايي چيزي شده بود چون اين تابلويش هيچ شبيه بقيه ي تابلوهايش نبود .

مثل همه ي آدم هاي ديگر در ساختمان هاي تاريخي ،‌ توي محوطه چرخي مي زنيم و از خودمان هي عكس مي گيريم و من تمام مدت سعي مي كنم ياد بگيرم كه فرقي نمي كند ! دور سر خودم مي چرخم ، كاخ هم مي چرخد . آن يكي شمس الاماره را ببين ! در حال مرمت است ! مي چرخم . پايم روي چند مورچه مي آيد ، له مي شوند . باز مي چرخم . با خودم حرف مي زنم : من توي هر شهري هم باشد براي تو فرقي نمي كند وقتي دوستم داشته باشي . سوار ماشينت مي شوي و 7 ساعت راه را رانندگي مي كني تا ببيني كه نزديكي يا دوريم هيچ فرقي نمي كند . روزهاي تنهايي توي اتاقم مي نشينم و از دلتنگي هايم عكس مي گيرم . 400 سال مي گذرد و آدمهايي به عكسم وقتي كه كسالت داشته ام نيم ساعتي مي خندند ... مي دانم ... يادم مي رود ... هيچ فرقي نمي كند .

+ نوشته شده در شنبه 11 فروردین1386ساعت 12:17 توسط گوزن |

خواب دیدم با یه دختر دو جنسی دوستم که شبها با هم روی یه تخت می خوابیم . وضعیت اسفناکی بود ، من خیلی سختم بود و اعصابم خورد می شد چون تمام مدت آلت تناسلی مردونه اش که اسمش رو هم گذاشته بود : " دانته " با رون من مماس می شد .... بعضی وقتها می گفت : دانته حالش خوب نیست ...

+ نوشته شده در چهارشنبه 8 فروردین1386ساعت 11:33 توسط گوزن |

بعضی وقتها توی یک مهمانی که آدم نشسته یک گوشه و به همه لبخند می زند و به هیچ حرفی گوش نمی کند ، یک جور حس خلاء ناگهانی مثل پاندول ساعت توی دل آدم تیک تاک می کند ... این طور که می شود دلم می خواهد پاهایم را جمع کنم توی صندلی و مبایلم را بگیرم کنار پایم اس ام اس بزنم به یک نفر که حسابی جوابم را بدهد ...

يك چيز احمقانه ي ديگر هم درباره ي خودم كشف كردم . گاهي وقتها بيشترين آرامش را وقتي مي گيرم كه خر يك نفر را بگيرم مجبورش كنم بنشيند و گوش كند كه من عجيب ترين خوابهايم را برايش تعريف مي كنم و به هيچ جايم هم نيست كه حوصله اش سر مي رود يا اصلا گوش نمي كند و الكي خب خب مي كند ...

+ نوشته شده در یکشنبه 5 فروردین1386ساعت 13:21 توسط گوزن |

يه چيزهايي مي خوام بگم با فرض محالي كه اينجا رو بخوني : 

 اون كله تو كه مي كني مثل توله سگ تو بغلم دل ضعفه مي گيرم .كاش منم مي بردي شمال . خب چيت مي شه .شامه ام خيلي حساس شده با حسادت من شوخي نكن ها . خيلي احساس خاصي بهم دست داد كه اون روز موقع ميكينگ لاو بهت گفتم دوستت دارم و تو نشنيدي و گوشتو چسبوندي به دهنم و من مجبور شدم دوباره بگم و بعدش احساس گندي بهم دادي وقتي گفتي آره ؟؟؟؟‌ ولي با همه اخلاق هاي سگيت دارم واقعا دچارت مي شم يه فكري به حالم كن .

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 2 فروردین1386ساعت 21:59 توسط گوزن |

خیلی احساسات مسخره ای بهم دست داده . روز عید موهامو دو طرف گوشم بافته بودم با یه پیرهن سرهمی کلاه دار خنده دار با جورابهای ساق بلند و ... فقط یه آب نبات کم داشتم . از این آب نبات سبزها که رنگ داره دندون های آدمو رنگی می کنه . بعد می رفتم جلو دختر پسردایی بابام که قدش تا کمر منم نیست ، می گفتم " به بابای من می گی کله پوک ؟؟؟؟ شورت منم صورتیه ... یه یه یه "

+ نوشته شده در پنجشنبه 2 فروردین1386ساعت 21:55 توسط گوزن |