تبليغاتX
پیازولوژی

نون جان هم از فرنگ آمد رفتیم فرودگاه استقبالش . با آن لباس های کولی وارش حق هم داشتند جلویش را گرفتند و همه ی بارهایش را باز کردند . مثل لیمو ترش توی بغلم فشارش دادم .

شب را تا صبح مثل جغد بیدار بودیم و ورور کردیم . یک بسته پاستیل هم خوردیم که مزه ی ب کمپلکس می داد . صبح هم بدون اینکه لباسهایمان را عوض کنیم یا دست و صورت بشوریم رفتیم از خانه بیرون تا نون به قرتی بازی هایش برسد .  از آرایشگاه زنانه خیلی بدم می آید یک مشت آدم می ریزند تویش آدم یک چیزهایی می بیند اعصابش به هم می ریزد ، هميشه سعي مي كنم در شرايط اضطراري به آرايشگاه مراجعه كنم ، آدم نبايد اينقدر گشاد باشد كه هر كاريش را در آرايشگاه بكند ، مثلا يك بار ديدم يك دختري آمده بود يك مويي زير ابرويش جا مانده بود مي خواست آرايشگاه را به هم بريزد ! مي خواستم بگويم عنتر !!‌ خودت مگر چلاقي ! يك موچين بيار خودم برايت مي گيريم زودتر حلقت را ببندي !

 اما به هر حال آدم كه دلش نخود شده باشد براي كسي ، تا پشت در توالت هم مي رود همراهش .

بعد تقريبا يادم نمي آيد چطور شد ، نيمه خواب بودم ، يك دفعه جاي دلم تمام شد. احساس عجيبي بود . مي خواستم برگردم خانه چند ساعتي نبينمش بعد دوباره فردا بشود بيايم دنبالش دوباره ببينمش كه در را باز مي كند هيجان زده شوم .  هر چه اصرار كرد نماندم ، مي ماندم فقط يكبار هيجان فرودگاه را تجربه مي كردم ، نمي توانستم درست حاليش كنم چقدر دلم برايش تنگ است و چقدر مي خواهم مقطع ببينمش . يك جوري خنديدم مثل آدم هايي كه مستاصل مي شوند ! نمي دانم چي فهميد ...

آمدم خانه ...  اينطوري انر‍ژي آدم بهتر تخليه مي شود .

+ نوشته شده در یکشنبه 27 اسفند1385ساعت 13:32 توسط گوزن |

بعضی وقتها دلم می خواد چند تا خیار قلمی خوشمزه ی پوست کنده و نمک زده یکی بذاره کنار دستم خیاراش هم درختی نباشه بعدش من یه کتاب آسون بگیرم دستم پخش بشم رو تختم کف پاهامو بزنم به دیوار خنک کنار تختم و خرچ خرچ خیارارو بجوم و با دستهای خیاری و نمکیم صفحه ها رو ورق بزنم . بعضی وقتها هم دلم می خواست کتاب ببرم با خودم توی وان حموم ولی هیچ راهی پیدا نمی کردم که کتابم لیچ آب نشه  . حالا به هر حال دیگه وان نداریم ...

امشب نون جانم از فرنگ می یاد . رو پاهام بند نمی شم . دلم برای موهای دسته جاروایش یه ذره شده . با اون وسواس های مسخره اش . یه شب شارت داشتیم بعدش ساعت ۴ صبح بود من مثل همیشه که جلو پامو نگاه نمی کنم صاف رفتم رو ماکتش . نصف شد !! موهاشو گرفته بود می کشید عین جودی آبوت .

این دختره ی کنه نمی فهمه وقتی من مبایلمو جواب نمی دم حتما یا بد جایی هستم یا نمی خوام جواب بدم یا هر کوفت دیگه ای ؟؟؟؟ مثلا کپه ی مرگمو گذاشتم شاید . ۶ تا میسد کال انداخت رو مبایلم حوصله شو نداشتم اونم پشت هم نان استاپ. می خواستم مبایلمو قورت بدم از عصبانیت . گوشی رو برداشتم همچین خودمو زدم به خواب که به قول خودش شرمنده شد . گفت :  " خاک تو سرم !! " گفتم آره !! گفت ببخشید بیدارت کردم . گفتم حالا دیگه کردی ! گفت چرا زود خوابیدی . گفتم سردرد بودم . گفت ببخشید حالا بخواب. گفتم دیگه خوابم نمی بره آخه با این سردرد .

 

+ نوشته شده در جمعه 25 اسفند1385ساعت 13:20 توسط گوزن |

یه تئوری هست که می گه ممکنه هیچ دو تا آدمی رنگها رو مثل هم نبینن . یعنی مثلا ممکنه اون رنگی که من بهش می گم زرد اگه یکی دیگه با چشمهای من ببینه بهش بگه سبز ! بعدش یه بیکاری هم پشتش می گه سلیقه ی رنگی هم از همینجا در میاد . حالا من بیکارتر از همه شون می گم یه بار هم که شده آدم باید بره تو یه دستشویی که ۶ تا لامپ فلورسنت به سقفشه وایسه پوستشو تو آیینه نگاه کنه که بفهمه واقعیت پوستش اصلا اونی نیست که فکر می کنه و تازه اینم نیست که می بینه . ببینه با یه عالم لک و پیس و کوفت و زهرمار چه چیز بی خودیه . حالش از خودش به هم بخوره یه کم فکر کنه به این که همه ی دنیا همینه ... همش توهمه ! اگه به خاطر این لامپهای زرد نبود هیچ کدوممون این شکلی نبودیم زیر یه سقف . اگه به خاطر آبی آسمون نبود اصلا این رنگی نبودیم !  اون حمومی که من عاشق رنگ فیروزه ایشم اگه بره زیر نور لامپ زرد حالمو به هم می زنه و این من صد و خوردی سانتی اگه برم زیر خاک هیچ نوری نیست که بهم بخوره بخواد منعکس بشه تو چشم کسی باعث بشه منو ببینه که دارم می پوسم ....

فکر کنم هنوز درمان نشدم ... چهلمش همین روزهاست ...

+ نوشته شده در پنجشنبه 24 اسفند1385ساعت 21:4 توسط گوزن |

یهو یه طوریم شد هیجان زده شدم . احساس کردم تو یه محیط اروتیکم . مهندس داشت باهام پای تلفن احوال پرسی می کرد همون طوری که بعضی وقتها متواضع ميشه یه چیزهایی می گه مثل اینکه ما که قابلی نیستیم و این حرفها . منم داشتم تو حرارت محیط اروتیک خیالیم آتیش می گرفتم . یهو گفتم : " بابا شما که به پشه هم دست بزنی بارور می شه می ره یکم اونورتر تخم می ذاره "

در ضمن اينكه فكر مي كردم چه حرف بي خود مسخره اي زدم ، یادم افتاد که الان سر کاره و احتمالا دور و برش پره از کارگر و عمله بنا و کوفت و زهرمار و ... تازه خودشم داره زرتش در میاد از خستگی . خودمو گذاشتم جای اون ،‌ یهو پییییییییییس .... عین یه بادکنک سوراخ شده بادم خالی شد .

تف به این قبل عید لعنتی .

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

ديشب خواب ديدم تو توالت گير كردم و خودمو از تو آيينه تماشا مي كنم كه يه پارچه ي سفيد توي حلقم گير كرده و هر چي مي كشم بيرون تموم نمي شه . لاي دندونام و لاي لثه هام گير مي كرد و وقتي به زور از بين دوندونام مي كشيدمش خوني مي شد . دردم مي اومد يكم شبيه درد نخ دندون وقتي گير مي كنه يهو . داشتم خفه مي شدم . تموم نمي شد هر چي مي كشيدم . بعد يهو همينطوري بيدار شدم .

 

+ نوشته شده در دوشنبه 21 اسفند1385ساعت 20:15 توسط گوزن |

وان حموممون رو کندن به جاش زیر دوشی گذاشتن . وقتی فهمیدم تقریبا داشت گریه ام می گرفت . من در بدترین شرایط روحی می رفتم وان رو پر می کردم می خوابیدم توش . حالا وان نداریم .

یه دلبستگی عجیبیه نمی تونم دربارش حرف بزنم خیلی هم عصبانیم .

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 20 اسفند1385ساعت 17:33 توسط گوزن |

من يه شاگرد دارم كه خيلي خاصه ! يعني بعضي وقتها فكر مي كنم يا خيلي خنگه يا نابغه است! يه سالي بود ازش خبري نبود . نه خودش نه خواهرش . يعني اول به خواهرش درس مي دادم . اينقدر منو دوست داشت ! يادمه اون سال اولي كه پيشش مي رفتم روز تولدم برام يه اسب عروسكي خريد آورد دم خونه ! خيلي هم بچه ي زرنگي بود هميشه باهام راه مي اومد . الان هم كه يه پا استاده واسه خودش . اما اين داداشش كه مي خواست شروع كنه خيلي رو اعصابم راه مي رفت . بس كه پرت بود ! انگار اصلا اون تيكه مغز كه مربوط به زبان مي شه رو نداشت . اون يه سال پيش كه دوم راهنمايي بود يادمه هر دفعه يه چشمه هايي مي اومد كه من تا مي رسيدم خونه همه مي پرسيدن خب امروز چه شاهكاري كرد ؟‌  منم مي رفتم رو منبر يه ربعي همشونو مي خندوندم !  يه چيزهاي عجيبي رو نمي فهميد و يه توجيهات عجيب غريب فلسفی براي خودش مي كرد كه من با اين همه دك و پوزم توش مي موندم ! مثلا امكان نداشت بپذيره كه جمله رو كامل بگه . هميشه مي گفت معنيش كه همونه ! انگار زبون رمزي داري يادش مي دي ! بساطي داشتيم ! پريروزها يه دفعه خواهرش زنگ زد بهم گفت " مي شه براي پويا كلاس بذارين ؟ "‌  گفتم چشم !

امروز صبح رفتم مي بينم قدش شده دو متر و نيم ! كله اش هم همون قدري مونده بود . اين پسرها نمي فهمم چرا اينطوري رشد مي كنن ! محض رضاي خدا يه كلمه هم يادش نبود . من فكر كردم حالا كلي پيشرفت كرده تو اين يه ساله ! تا درو باز كرد شروع كردم باهاش انگليسي حرف زدن يهو ديدم همينطور هاج و واج داره نگام مي كنه فهميدم كارم ساخته است . خلاصه نشستم يه دوره كوچولو باهاش كردم درسهاي كتاب قبليشو تا اينكه رسيدم به كلمات سوالي . اين وسط يه جمله مثال زدم كه مي خواستم بهش بگم چطوري با who جمله سوالي مي شه، زماني كه فاعلو بخواي ببري زير سوال يا مفعولو . بدبختي نه كلمه هاي زيادي رو يادش بود نه زمان ها . وقتي هم مي خواي يه مثال ساده بزني معمولا چيز خاصي از آب در نمي ياد.  منم حوصله فكر كردن به معني جمله نداشتم تندي يه چيزي پروندم گفتم مثلا توي جمله ي  " She talks to him everyday "  اول بگو بهم ببينم فاعل كيه مفعول كدومه ؟ ديدم داره چپ چپ نگام مي كنه . گفتم چته ننه ! گفت: "  وا !!‌ خب هر دوشون فاعلن "  فهميدم باز بايد بحث سقراطي باهاش راه بندازم .گفتم  :‌ " چطور ؟‌؟؟؟ "  گفت خب وقتي She با him حرف مي زنه اونم هر روز ، پس لابد He هم باهاش حرف مي زنه ديگه !!!

+ نوشته شده در شنبه 19 اسفند1385ساعت 18:46 توسط گوزن |

تو مدرسه دبیرستانم یادمه یه دختره بود اسمش بود " حماسه تیمورتاش " بعد من اینقدر حال می کردم ! هی به آدما پز می دادم یکی تو مدرسمون اسمش هست حماسه تیمورتاش. نمی دونم اصلا چرا فکر می کردم پز داره . چقدر خوشم می اومد . یکی هم بود اینقدر شبیه ماریا کری بود که آدم باورش نمی شد ! تازه اسمشم مریم بود . بهش می گفتیم مریم کری. تازه با اینم پز می دادم . خلاصه کلی اعتماد بنفس داشتم به خاطر چیزهای الکی . فکر می کردم عجب تحفه ایم . تازه یکم تپل هم بودم کلی هم ابرو داشتم عینکم هم خیلی زشت بود . کلا چیز بی خودی بودم . اما همينطور الكي خيال مي كردم ماليم !

بعد حالا رو ببین تو رو خدا . يه الف بچه با اون همه مشكلات بارز اخلاقي و كوفت و زهرماراي ديگه اينطوري حال منو مي گيره . منم نمي فهمم چرا هر چي پز مي دم قبل خواب براي خودم زير لحاف بهم هيچ چيزي تلقين نمي شه . بعد وقتي اسمش مي افته رو گوشي مبايلم بغضم مي گيره مي خوام بهش التماس كنم دست از سرم برداره بذاره آرامش داشته باشم ...

يارو سنگفروش جمعه بازار حتي امروز گير داده بود به من هي مي گفت نگاش نكنين اينهمه آرامش داره تو رفتارش . گول ظاهر آرومشو نخورين تو دلش آشوبه ... بيا يه سنگ عقيق بخر آدم شي.

مي خواستم بگم مي شه يه سنگ عقيق بزنين تو ملاجم بيافتم بميرم راحت شم ؟

آخ موري جون اين بغل لعنتيت بد سنگ عقيقيه ... بعضي وقتها دلم مي خواد گولت بزنم خودمو بزنم به خواب نتوني از زير من در بياي ، نري سر كار ...

اين دختره بي خود نيس اينهمه دلش پيشت گير كرده . دِ لامصب خب چون مي فهمم اينهمه زرتم در مياد ديگه .

خيلي انتر شدم . نه ؟   تحملم كنين ...

 

+ نوشته شده در جمعه 18 اسفند1385ساعت 22:11 توسط گوزن |

 

رفتم تو یه مغازه ای تو خیابون منوچهری می گم آقا یه زیرسیگاری خوشگل چی دارین . همچین با هیجان رفت یه مگس از جنس برنز گذاشت جلوم ! انگار رو پیشونی من نوشته " من حشره بازم " .

امروز آقای مهندس گفت با انگشتات بشمر : یک..دو...سه ... سه ماه دیگه بیشتر نمونده بعدش می ری مک میخ .  

دوست دارم حتی دیگه فکر نکنم به اینکه چی بنویسم . دوست دارم مزخرفترین مزخرفات دنیا رو بنویسم . دوست ندارم دنبال کلمه بگردم . همینی که می نویسم عالیه .

جهانگرد و گرفتن . الان اوینه . خاک تو سرش جوجه رفته جلو در دادگاه انقلاب اعتصاب استیک کرده ؟؟؟؟ خودمم نمی دونستم اینقدر بهش احساس دارم . از دیروز صبح غذا از گلوم پایین نمی ره.

خوب می شم ... یکم تحملم کنین .

+ نوشته شده در چهارشنبه 16 اسفند1385ساعت 20:58 توسط گوزن |

دوست من ! مي خواي درنده ترين احساساتمو بريزم اينجا بيرون تا آدم هاي غريبه بخونن ؟ همه ي كسايي كه هيچ چيزي از من نمي دونن .

از دونستن اینکه بیست کیلو وزن کم کردی و به قول خودت هم هيكل من شدي به جای خوشحال شدن برات ،‌ به طرز مالیخولیایی ای احساساتم قلقلک می شه . دوست ندارم به هيچ كدوم از شباهتهاي تو با خودم فكر كنم و از به ياد آوردن اين جمله ي آقاي مهندس كه : " چقدر شبيهين " تشنج اعصاب می گیرم ! نمی خوام بهم ثابت كني چقدر برات ارزش دارم . نمي خوام براي اينكه صداقتتو نشون بدي ، اعتراف كني به اينكه چقدر معشوق منو مي خواي و فقط به خاطر منه كه عقب نشستی و برای نشون دادن نهایت صداقتت بهم بگی که خیلی طول کشید تا خودتو راضی به این کار کردی . نمي خوام بگي كه اگه من نبودم خودتو به آب و آتيش مي زدي تا بتوني بدستش بياري ، نمي خوام اسمشو بياري . نمي خوام براي اينكه بهم ثابت كني حرفهاي عاشقانه بهش نزدي بشنوم چه حرفهايي زدي . نمي خوام بگي تو اين مدتي كه نديدمت چه شكلي شدي . نمي خوام فكر كنم كه داري شبيه من مي شي . با اين حرفهات به جاي آروم شدن لگد مي زنم زير ميز كه تا همين الان هم دردش آروم نشده .

اون چيزي كه منو رنج مي ده حس تصاحب وحشیانه ي ناخودآگاهته كه با دروغهاي پخته ات براشون جلد مي سازي . دروغ هاي كوچيك و بي اهميتي كه براي من توله سگ احساساتي با اون سطح توقع احمقانه ام از تو ،‌ خيلي سنگينن . فكر نكن مهم نيستن .

اما دركت مي كنم . شرایطتو می فهمم . خیلی سخته ... عاشق شدي . عاشق من و عاشق معشوقم . هر دو تا رو هم با هم مي خواي ...

منم يه روزي دوستت داشتم دوست من ! اما حالا كاري از دستم بر نمي ياد . بهم خيانت كردي بهت لطف نمي كنم . مثل يه گراز وحشي سنگدلم و به طرز اغراق آميز و غير منطقي اي تحمل وجود تو رو توي زندگيم ندارم ... اسم اين كارم هر چي هست باشه . داستانم شبیه هر فیلم هندی و ایرانی که می خواد باشه ، باشه . رفتارم هر چقدر زنانه و بچگانه و نا جوانمردانه هست ، باشه . من صفت هاي وحشتناكي دارم كه فقط بعضي وقتها سر باز مي كنن . 

 

 نزديكم بشي گاز مي گيرم ...

 

+ نوشته شده در سه شنبه 15 اسفند1385ساعت 17:16 توسط گوزن |

" اگر خورشيد را در دست راستم بگذاريد و ماه را در دست چپم ، من از آقاي مهندس نمي گذرم . " 

 قال حضرت پياز ( ع )

+ نوشته شده در دوشنبه 14 اسفند1385ساعت 21:21 توسط گوزن |

توی سالن جشنواره ی انیمیشن واقع در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان دلم هیچ جای دیگری نمی خواست باشم . وقتی مستر داو با آن دماغ مسخره و کلاه دوست داشتنی اش بطری مشروب را روی کولش حمل می کرد ، من هم شکلات کیت کت را توی جیبم له می کردم . برای یک ساعت و نیم به هیج چیزی غیر از انیمیشن های جلوی چشمم فکر نکردم . نه پروژه ی لعنتی میم ( که هیچ وقت تمام نمی شود ) ، نه مزخرفات بچه گانه ی " ز " و نه کوبیده شدنم به شیشه ی غسالخانه درست یک هفته ی قبل ...

آدم های دور و برم وقتی کسی را از دست می دهند به طرز عجیبی زورشان زیاد می شود و فقط جایی که لازم باشد گریه می کنند و بقیه ی روز را به کارهایشان می رسند . این روی اعصابم می رود . نمی توانم عکس العمل هایم را تنظیم کنم ... تنها کاری که از من بر می آید تصویر نکردن غسالخانه است ... مادرم با یک تکه گوشت بهتر رفتار می کند تا آن دو تا مرده شورها با مرده ... کف توی گوشش مانده بود و جای دستگاه شک روی سینه هایش . با آب هم نمی شد کاریش کرد . همان جا مانده بود و برای همیشه هم همراه بقیه ی تنش رفت زیر خاک . و هیچ وقت دیگر صدای خندیدنش که مثل زنگ مبایلم دائم توی گوشم است ، در نمی آید و هیچ کاریش هم نمی شود کرد ، هر چقدر هم بگوییم که " باید پاهاشو می گرفتن بالا خون به مغزش برسه .... صرع داشته ؟ .... باید سرشو می گرفتن پایین ....لخته خون داشته تو جریان خونش ؟ باید قرص رقیق کننده می خورده . "  هیچ فایده ندارد ... نه ... این همه سوال نکنید ! هیچ کاری نمی شود کرد !

حالا حال هیچ کدام ما خوب نیست اما همه چیز به همان شکل قبلی بر می گردد . من حتی با " ی " به جشنواره ی انیمیشن هم می روم و با هم کلی به طبیعت گرد کوچک می خندیم و می دانم که خنده ام هیچ وقت این همه خالص نبوده است .

بعد دوباره برمی گردم پیش " میم " و خیلی عصبی می شوم . مثل فرفره دور خودش می چرخد و مثل میخ توی اعصاب من فرو می رود . هیچ کاری نیست که درست انجام داده باشد و من هم یک دفعه از این نقشی که در زندگی آدم ها دارم خسته می شوم .

آخر شب معده درد می شوم . می گویم : " رانیتیدین داری ؟ " تند و تند دور خودش می چرخد و سریع می گوید : " نه باور کن کیسه ی آب گرم خیلی فایده داره ما نداریم حوله گرم بذار . "   و باز می پرد از اتاق بیرون و من از درد معده مچاله می شوم توی خودم و می افتم روی تخت ...

این همه واقعیت هست که فهمیده ام  ، توی این دو هفته . حالا فکر می کنم باید ساعتهای زیادی بخوابم و مدت های مدیدی را به همه ی چیزهایی که فهمیده ام فکر کنم . نظر هیچ کسی را هم نپرسم و پایم را از پروژه ها ی مردم بکشم بیرون و بنشینم توی صندلی ام و ببینم چه می شود ...

شاید لخته خونی هم توی مغز من باشد .

اگر باشد هیچ خوشم نمی آید بعد از مرگم چند روزی را توی سرد خانه بمانم . بدنم کبود می شود و ممکن است عزیزانم پشت شیشه ی غسالخانه بترسند و ممکن است خوابشان مختل شود . خوشحالم که آقای مهندس را توی غسالخانه راه نمی دهند . هیچ خوشم نمی آید توی گوشم کف ببیند و خیال کند که اندازه ی یک گاو وزن دارم .

نمی دانم چرا ، ولی به طرز باورنکردنی ای وقتی مرده ات را پشت و رو می کنند خیال می کنی وزن گاو پیدا کرده است. آن هم گاوی که یک طرف بدنش را انداخته روی گردنت .  

درست همان موقع است که گریه ات بند می آید ...

+ نوشته شده در چهارشنبه 9 اسفند1385ساعت 18:39 توسط گوزن |