چهارشنبه 18 بهمن 1385
توی قطار به سمت کرمان هستیم . من و تور کلوت ، به مقصد کویر لوت .کسی را هم فعلا نمی شناسم . اینجا توی کوپه غیر از من ، یک دختر دماغ عمل کرده هم هست که هی چند لحظه یکبار به من می گوید : " قیافه ات خیلی آشناست " و تا قصد می کنیم بحث کنیم صدای مبایل من در می آید . یکمی با مریم حرف می زنم ، بعد آنتن من قطع می شود و مریم هی دوباره زنگ می زند . روبرویم هم یک دختر مدل بالا نشسته است که دختر دماغ عمل کرده را می شناسد و هی از وسایلی که آورده اند با هم حرف می زنند که نمی فهمم چه جذابیت خاصی می تواند داشته باشد . نکته ی مهم اینکه فهمیدم دختر مدل بالا سشوار آورده است و این یکی حتما یک روزی لازمم می شود . یک دختر دیگر هم آن گوشه کنار پنجره لم داده حدس می زنم هم سن های خودم باشد . قیافه اش یک جور خیلی خاصی است که نمی فهمم . اسمش را می گذارم میستری . دو تا خانم دیگر هم هستند که زیاد مهم نیستند .
چند ساعتی گذشته است . با دخترمیستری یک تفریح مشترک پیدا کردم ! توی ایستگاه نماز با من پیاده شد و یکدفعه همینطور که توی حال خودم راه می رفتم و دنبال یک سوراخی بودم که وایسم و با خیال راحت دود هوا کنم ، جلویم سبز شد و گفت : می یای بریم یه جا یه سیگار بکشیم ؟ می خواستم بپرم همانجا ماچش کنم ! اما به جایش گفتم حتما .
پنجشنبه 19 بهمن 1385
رسیدیم کرمان. توی اتوبوس به سمت بازار هستیم . دیشب توی قطار حداکثر سعی مان این بود که خیلی چشممان توی چشم هم نیفتد . کوپه های بقلی همه جزو تور بودند و با هم دوست . آنقدر شلوغ پلوغ می کردند که از وضعیت خودم حرصم می گرفت . تا ساعت هشت و نیم شب طاقت آوردیم و همدیگر را تماشا کردیم . بعد اعلام کردیم : می خوابیم ! . تا صبح روی تخت بیداربودم وغلت می خوردم . بهتر از این نمی شود . کی می رسیم کلوت ؟
بازار را هم دیدیم . من و میستری نهار هم خوردیم با هم . کم کم ازش خوشم می آید . از روی گوشی مبایلش فهمیدم که خیلی شبیه خودم است و یک دفعه به هیجان آمدم ! از تنهایی ام هم خوشم می آید . بدجوری دست و پایم را ول می کند شلنگ تخته هایم را بندازم .
الان توی اتوبوس به سمت شهداد هستیم . توی گوشم صدای ابی می آید . صدام کردی صدام کردی نگو نه ! بدجوری می چسبد ! آخ موری جان کجایی . چقدر جایت خالی است . چقدر باید باشی . کی به کویر می رسیم ؟ نمی دانم طاقتم کی تمام می شود . می خواهم راه را ببینم ... تا بعد ...
گنبد جبلیه :
یک نفر را دلم می خواهم خفت کنم این وسط ببینم من را تایید می کند که یکی از این لیدرها شبیه تام کروز است یا نه ؟ این جاست که دلم یک دوست کله خر می خواهد ، یکمی با هم بخندیم ! میستری هم خوب است اما هنوز به کله خر بازی نرسیدیم . شاید هم نرسیم هیچ وقت . خانم نبی زاده می گوید : گنبد جبلیه را با شیر شتر ساخته اند . میستری می گوید : خرافات است ! . یک عالم ماسه ریخته اند آن وسط زیر گنبد توی سایه . خیلی خنک شده بود . دستم را کردم با فشار عمودی توی ماسه ها ، به یاد امیلی پولن . 20 درجه ای فکر می کنم از هوای بیرون خنکتر بود . دوست داشتم کله ام را هم بکنم تویش ....
رسیدیم شهداد . می رویم یک مدرسه ی شبانه روزی . من و میستری و دوست جدیدمان " جهانگرد " که دختر کله خری است ، می رویم یک اتاق وسایلمان را پخش می کنیم . هر اتاق پنج تا تخت دو طبقه دارد . آشناها هم کم کم پیدا می شوند ، مثلا همکار مامان سین جان هم اتاقی ماست . از این بابت اصلا خوشحال نیستم . یک خانم آلمانی به اسم گودغون هم هست که موقع خندیدن خیلی مسخره می شود . کج کج راه می رود و مجموعا خیلی دوست داشتنی است . می گوید 30 سال ایران بوده ولی با این حال فارسی را به لحجه ی افتضاحی صحبت می کند . دوستش دارم .
شب توی خوابگاه خانم نبی زاده گفت : لات و لوت یعنی لخت و پراکنده . لات راههای بین لوت هاست و لوت هم همان عارضه های کلوخی است که بهش می گویند کلوت . گفت که گرمای تابستان توی سایه آنجا به 65 درجه می رسد و تعریف کرد که چطور چند نفر آنجا از گرما به هلاکت رسیده اند. شاید باید بترسم .
با میستری و جهانگرد رفتیم توی علف ها پشت دروازه ی فوتبال نشستیم و خیلی زیاد حرف زدیم . فهمیدیم جهانگرد یک پا کوهنورد و سنگ نورد و اسکی نورد است و از این بابت شبیه هیچ دختری که تا به حال دیده ام نیست . آسمان هم پر از ستاره بود . درست همانطوری که باید . آقای مهندس هم یک دفعه نمی دانم چرا رفت توی لک و جواب تلفنم را نداد . من هم خیلی راحت حالم گرفته شد . اما سعی می کنم توجه نکنم . تا دیروقت بیدار بودیم و بعد با کوفتگی خوابیدیم . نصفه شب میستری بیدار شد و از یک خانومی که تمام مدت نشسته روی تختش خوابیده بود، پرسید که شما عضو گروه روزنه هستید ؟ نفهمیدم یعنی چی ! به هر حال بیدار شدم و از جهانگرد که کنارم بود پرسیدم : " چی می گه ؟ " و دوباره خوابیدم .
جمعه 20 بهمن 1385
دعا می کنم سرما نخورم . دیشب از بین گونه ای طوفان شن رد شدیم که ته حیاط یک دوش بگیریم . توی آن هوا مگس هم پرواز نمی کرد ولی ما رفتیم حمام . الان توی اتوبوس از کارگاه ذوب فلز 3000 سال پیش از میلاد مسیح ، به سمت قلعه ی شفیع آباد هستیم . اینجا یک عارضه ی طبیعی عجیب و غریبی از پنجره می بینم که خیلی شبیه این می ماند که خودت را خیلی ریز کنی و خیال کنی از توی هواپیما به صخره های سنگی فرسایش پیدا کرده ی دره های آریزونا نگاه می کنی . دقیقا همین احساس را دارم . مخصوصا وقتی حالا که آهنگ ceremony را گوش می دهم درست شبیه یک توهم جدی است . خیال می کنم ارتفاع این دره ها خیلی متر است و احتمالا آخر آهنگ باید خودم را پرت کنم پایین . ولی درواقع فکر نمی کنم حتی به دو متر هم برسد . این مردمان اتوبوس گاهی وقتها حالم را می گیرند . آدم توی بیابان nancy گوش می دهد و هل هله می کشد ؟؟؟؟
رفتیم توی نخل های شفیع آباد جاری شدیم . باورم نمی شود این همه چیز توی کویر هست . حالا هم می گویند هنوز توی دل کویر نیستیم ولی یک جایی هستیم شبیه به دل کویر...اسمش هم هست کوتوها به زبان محلی یعنی سوراخ ها ! کپه کپه با شاخه های خرما سرپناه درست کرده اند ... با میستری و جهانگرد کلی راه می رویم که به یک گوشه ای چیزی برسیم که از دست سر و صداهای بی مزه ی یک دسته خل و چل که نمی فهمم چرا برای خودشان مهمانی نگرفته اند به جای کویر آمدن ، فرارکنیم . خیلی که می رویم ، می فهمیم کویر گوشه ندارد . همان جا می نشینیم روی زمین چند دقیقه ای و بر می گردیم .
نیمچه طوفان شنی از دور در حال نزدیک شدن است . هر چه پارچه می بینیم دم دستمان می پیچیم به خودمان که همه سوراخ هایمان را بگیرد . بعد به حرف لیدرمان گوش می دهیم و میرویم سمت شن های روان ، آنجا با میستری پا برهنه می شویم . طوفان قطع می شود . من می روم پی حال خودم ، میستری هم همینطور. گاهی می خوریم به هم چند تا عکس می گیریم و دوباره گم می شویم . هر کسی یک گوشه افتاده با خودش حال می کند و خبری از جهانگرد هم نیست .
شب برمی گردیم خوابگاه . همه چیز یک جور عجیبی است . سریع اتفاق می افتد . یک دفعه همه ی آدمهای همراهم را چند درجه بیشتر از شب قبل دوست دارم و این اتفاقی است که خیلی نادر است . زمان می برد . انرژی می برد . توی حیاط یک گالن چایی گذاشته اند و آقای تام کروز داد می زند : چایی ... چایی ... ! باز به بدبختی آخر شب با میستری و جهانگرد می رویم دوش می گیریم . از جاهایی که فکرش را هم نمی کردم شن می ریزد بیرون ، گل می شود ته حمام !
یک آقایی هست با موی سپید . می گویند کوهنورد زاده شده . میستری خیلی دوستش دارد . توجه من را هم جلب می کند . آخر شب برایمان آواز می خواند . صدایش معرکه است . من یک شهاب هم می بینم.
شنبه 21 بهمن 1385
امروز عشق است .می رویم توی دل کلوت ها . آفتاب خیلی شدید است . اگر می توانستم لخت راه بروم حتما همین کار را می کردم . البته آن موقع باید نیم ساعتی می نشستم روی شن ها به خودم ضد آفتاب می مالیدم . به هرحال ... اینجا فوق العاده ترین جایی است که تا به حال دیده ام . یک تار ماسه هایش را به صد گالن آب نیاگارا نمی دهم . هر جا گیر می آورم می نشینم ، می میرم توی ته اش که معلوم نیست کجاست . بدی اش این است که نباید از گروه عقب بمانی . میستری هم توی حال خودش است ...یک جایی می نشینیم روی زمین . من شن بازی می کنم . می گویم : " می دانی اینجا قبلا دریا بوده ؟ " می گوید : " راست می گی ؟؟؟؟ وای !! یعنی مثلا قبلا از این جا کوسه رد می شده ؟ " و مثل بچه ها به هیجان می آید . پسر هم اتوبوسی می آید یک چیزی توی دستش : " این استخون شتره ها " و من از روی مفصلش می فهمم راست می گوید .
خیلی راه می رویم . بعضی جاها می ایستیم تا همه گروه جمع شوند . گاهی وقتها چشمهایم را تار می کنم و زل می زنم به ته اش ... کلاهم را نمی گذارم جلوی چشمم را می گیرد که فقط سایه ام را ببینم . یک جور عجیبی است همه چیز . گرمم می شود . دوست دارمش . آدمها خل شده اند .
دم غروب می رویم یک جایی کریستال ها و پلی گون های نمک را می بینیم . جهانگرد ترنج محسن نامجو را می خواند و بین پلی گون ها تلو تلو می خورد . من یک جا می نشینم و میستری را یکمی تماشا می کنم . دستم را می گذارم روی نمک ها ... مثل سنگ سفتند . همه سرشان پایین است شبیه اینکه انگشتری چیزی گم شده باشد روی زمین . کم کم سایه زیاد می شود . آقای روحانی داد می زند : " غروووووووب ... دیر می شه بپرین . " و می پریم .
با میستری و جهانگرد می رویم یک جایی شبیه به دره رو به یک عالم کلوت می ایستیم . خورشید در حال غروب است . آنقدر به هیجان آمده ایم که می توانیم از روی هم رد شویم . من و جهانگرد با هم می گوییم : " بچه ها بیاین .... " و من می گویم : " آرزو کنیم . " جهانگرد همزمان می گوید : " کشتی بگیریم ! " از تفاوت بین خودمان خنده مان می گیرد . غروب را با خنده تماشا می کنیم . بعد من و میستری می رویم روی یک کلوت می نشینیم زل می زنیم به ته . جهانگرد باز هم پیدایش نیست .
شب می شود و آسمان ثابت می کند که واقعا همانقدر که می گویند ستاره دارد . پخش می شویم روی زمین . هر چه منبع نوری است خاموش می کنیم و به دستور لیدرمان پنج دقیقه سکوت می کنیم . صدای نفس نفسم را می شنوم . یکمی می ترسم . بوی هیچ چیزی نمی آید و آسمان نفسم را می گیرد . پنج دقیقه که تمام می شود همه ی گروه مثل یک گله اسب روشن می شوند ! می رویم خوابگاه . توی حیاط یک گالن گل گاوزبان گذاشته اند . خیلی می چسبد انگار که واقعا به قلبمان فشار آمده است ...
یکشنبه 22 بهمن 1385
صبح می رویم سمت ماهان ، مقبره شاه نعمت اله ولی و باغ شاهزاده . برای وارد شدن به تمدن پیش زمینه ی نسبتا خوبی است . هنوز آمادگی اش را ندارم ... این همه چیز ریز ریز را نمی توانم هنوز با هم یک جا ببینم . کویر جزییاتش کم بود . چشمهایم استراحت کرده اند . یک جور خیلی خوبی خسته ام و کلی آدم هست که از دور نگاه می کنم و دوست دارم .
توی قطار به سمت تهران هستیم . هیچ شباهتی به آمدنمان ندارد . مدام توی یک کوپه ای مهمان می شویم و هی همه را دوست داریم . آقای کوهنورد برایمان آواز می خواند . میستری می نشیند روی پایم و جهانگرد لم داده به در کوپه . توی راهرو پسر چشم زاغ هیچ توجهی به تاهلش ندارد و مخ دختر دماغ عمل کرده را به کار گرفته . از این بابت دلم به حال خانم آقای چشم زاغ می سوزد . حالش حتما خیلی خراب است و اصلا شبیه حال من نیست ... برعکس آمدن حالا تا دیروقت بیدار هستیم و از حرف زدن سیر نمی شویم . کویر بدجوری ذهن همه را مشت و مال داده . با اینکه ساکت نیستیم خیلی سکوتیم ...
صبح فردا می شود و می رسیم تهران . به زور وسایلمان را می بریم بیرون . سعی می کنم با کسی زیاد خداحافظی نکنم . هنوز آمادگی شهر را ندارم ... اما پیدا می کنم . مثل همیشه ...
ادامه دارم ...
دیشب روی تخت سرم سوت کشید از این همه حرف زدن های میم ، چشمهایم هم می آمد هی ... نه دیشب نبود . نمی دانم . حواسم جا مانده توی آخر الزمان .نیم ساعتی می شود . میم گفت : " یک ربع حرف نزنیم " و پشتش را کرد همانقدر که لاغر است و دو تایش کنار من توی تخت جا می شود ، خوابید . گفتم گرسنه ام است . نشنید .آنقدر فرصت نداریم که یک شب اینطور حرفهایم توی گلویم جمع می شود و بعد که میم چیزی می گوید ، من ماتم می برد . لال می شوم .اخم می کنم .حرف نمی زنم . باد می کنم و می روم توی توالت خالی می کنم . مثل دیدن آخر الزمان می ماند . دقیقا همان طور . وحشی ... بکر ... و خون نمی آید جلوی چشمم . همان جا توی رگهایم سمی می شود که نصفه شب بلند می شوم راه می افتم دور خانه و هر کار می کنم آرام نمی گیرم . و گاز که بگیرم می میرد .
آقای مهندس هم این روزها جشنواره بازی می کند . حالش خوب نیست . زنگ که می زنم فیلم بالا می آورد از توی حلقش و هه چیز را نقد می کند . بگویم من فیلم سینمایی نیستم ؟ .... نمی گویم . خوبش نیست .
کفشهایم توی پای خواهرم عذابم می دهد ! زل می زنم به راه رفتنش و خاک ... خدایا خاک ... این همه خاک از کجا بلند می شود . کاش یک نایلون بپیچم دور پایش .... آنقدر هم که به نظر می آید حریص نیستم . همه ی این حرص ها را همه مان می خوریم و این من لعنتی اگر اعتراف نمی کرد این همه شرور شاید نبود . چقدر ساده گول می خورید از هم . من هم می خورم . این شکل : حلقم را باز می کنم انگار که می خواهد پاره شود و بعد یک دست با یک خروار آشغال و بوی تعفن توی مشتش ، واقعی واقعی تا بازو خودش را می کند توی حلقم و من همه ی کثافت ها را همراه پوست و استخوانش می بلعم و معده ام هضم می کند ... و جذب که می شود گه می زند .
حالم به هم نمی خورد . منتظر این جمله نباشید . حالم از هیچ چیزی به هم نمی خورد حالا که می گویم . فقط یک نقطه ی ریزی همه ی مهلتم را می گیرد تا صبح که نمی فهمم خوابهایم را از بین چند تا چیز یا چقدر چیز باید انتخاب کنم که تمام شود ؟ کاش تمام نشود .
میم تا صبح خوابید همان جا روی تخت و من هی چشمهایم را باز کردم هی گردنش را دیدم که چسبیده بود به من و سینه هایش را از لای یقه اش . شبیه شده بود به یک چیزی . نمی دانم ... دو تا دست روی هم افتاده . یک جور عجیبی . دیوانه که می شوم ، پر ازتداعی صحنه ها می شود خیالم و روانم را باید زنجیر کنم کسی نترسد . یک دستم را گذاشته بودم روی زمین ، لبهایش جلو آمده بود نیمه باز و آب دهانش که آویزان شده بود . خیره شدنم را هم حوصله ام سر می رود . هر چقدر سعی کردم ندیدمش که لخت زیر اندام معشوقش باشد . نمی شد . شبیه اش نبود .
آخرالزمان را باز بگویم . گیر کرده است . مل گیبسون نمی دانم آن همه آدم از کجا پیدا کرده بود آن همه وحشی . دردم می آمد . آخرالزمانم می شد . بعدش هم که یک چیزی می خوانم ، سرطان می گیرم . حالا می گویم چرا . به قول خودش " درگیر می شوید " ...
قصه ی خیلی ها این شده است . مثل آخرالزمان مل گیبسون . مثل حالا . مثل این . مثل تکنولوژی . با هر چه ابزار و برق و لیزر و کوفت و زهرمار یک نفر می نشیند چیزی از آب در نمی آورد . اگر هم بیاورد پیچیده می شود مثل خر ! سخت است ، فهمیدنش ، گفتنش . هیچ کسی چیزی نمی فهمد و همین جاست که محبوب می شود . من فکر می کنم به درد تف نمی خورد .
بعد یک نفر با یک تکه چوب توی جنگل ، از همین چوب ها که هر روز می گیریم دستمان و حرف می زنیم با آن ، هیچ سختمان نیست ، هیچ فکری نمی کنیم ، با همین چوب ها ، عمارتی بنا می کند که وحشم می گیرد ... بدون آب غرق می شوم ...عمیقم می شود ساده تر از حتی راه رفتن . شاهکار می کند . معجزه نیست .
این نبوغ است که یک چیزی بگوییم خودش خودش را میخ بکوبد یک جای آدم . سخت نباشد بی خود . کار من شاید نباشد ... می دانم .
همین می شود که نوشتنم گیر می کند وقتی این را می خوانم .
ها دوست دارم کنم توی صورتش بخار شود . کورم کنم که خلاص شوم ، نبینم که نمی دانم این ترمز لعنتی نمی گیرد ...
نمی میرم .
تمام نشد .
بعضی روزهایم کش پیدا می کنند ، بی آنکه بفهمم وصل می شوند به هم ، یک جورعجیبی که سر و تهش را گم می کنم ، و این همه سردرگم می شوم . نه اینکه روز خوبی باشد ، همینطور بی خودی دوستش دارم .
پدر استعفا داده است . حالا نشسته روبروی تلویزیون فیلم می بیند همراه مادرم . او هم دستش را حلقه کرده دور بازوی پدر و سرش را می کشد روی سینه اش . صحنه ی معرکه ایست وقتی دقیق می شوم . یک ظرف پر از خوراکی می گذارد روبرویش و یک دست پر از نوازش می گذارد روی سرش و حرف نمی زند .
امروز صبح کنار خانه ی سین دانشور توی ماشین منتظر بودم که بیاید و برویم پی روزمان که یک خانمی از ساختمانشان بیرون آمد و خیال کرد من راننده ی آژانس هستم . حرصم گرفته بود یک جوری که انگار فحش شنیده باشم . بعد سین آمد سوارش کردم و توی راه برایش تعریف کردم . او هم خندید . خیلی هم خندید و هی از اتفاق های مشابه تعریف کرد و باز هم خندید . خیلی که حرفش کش پیدا کرد ، من هم رفتم توی خیالات و خودم را دیدم که شاید چند روز درهفته را شبها چند ساعتی به رانندگی آژانس مشغولم و آدمها هی می نشینند صندلی عقب و با من حرف می زنند و من لبخند می زنم و هی شاید به مملکت فحش بدهند . فکر کردم که چقدر عجیب است ، چقدر فکر خواهم کرد ، چقدر بزرگ خواهم شد .
دو روز پیش توی سربالایی خانه مان یک خانم پیری را سوار کردم و تا یک جایی که مسیرم می خورد رساندم . توی راه هی نگاه می کرد به من که انگار یک تکه شیرینی خامه ای می بیند و هی برایم دعا می کرد که خوشبخت شوم ، درست مثل مادربزرگم . حالا فکر می کنم دعایش گرفته باشد ، هیچ نگذشته احساس عجیبی می کنم . همه چیز زندگی ام یک روزه اسطوره ای شده است انگار و نمی دانم چرا الکی خوشحالم و از سختی اش لذت می برم . همین الان چند ساعتی با برادر کوچکترم حرف زدم ، درباره ی زن ، درباره ی عشق و خیلی چیزهای دیگر. بعد دیدم توی چشمهایش که یک چیزهایی می فهمید و تعجب می کرد . چقدر دوستش داشتم آنطور که بیست سالش است و نمی داند . نمی توانم حسش را تصویر کنم ، اگر اصلا تصویری داشته باشد .
خانم پیر را می رساندم ، او هم توی راه از داستان های مشابه اینکه من سوارش کرده ام ، برایم تعریف می کرد . در تمام طول مدت حرف زدنش من فقط لبخند می زدم و چند باری تائیدش کردم . آن وسط یکی از خاطراتش خیلی جالب بود . آنطور که گفت چند ماه پیش ، سوار تاکسی یک راننده ی جوانی می شود و بعد از مدتی راننده از توی آیینه زل می زند به خانم و او را به شام دعوت می کند . بعد هم این خانم یک سری فحش بارش می کند و پیاده می شود . همینطور که به مملکت و همه ی آدمهای تویش بلا نسبت من ، فحش می داد ، رسیدیم به همانجایی که باید پیاده می شد و من اصلا نمی دانستم چه بگویم که ختمش کنم . فقط یک جور افتضاحی ترمز کردم که ترسید و حرفش بند آمد .بعد با عجله در را باز کرد و در حالی که پیاده می شد دعا کرد که پیر شوم . نمی دانم چرا این همه دلم به حالش سوخت . آن موقع داشتم می رفتم خانه ی آقای مهندس . یک ربع از قرارمان زودتررسیدم و ماشین را پارک کردم کوچه ی پشتی ! نمی دانم چرا . چراغ ها را خاموش کردم ، صندلی را دادم عقب و زل زدم به سقف که اس ام اس زد : " کوشی ؟ " جواب دادم " اینجا " و مثل برق رفتم جلوی در خانه اش پارک کردم و پریدم توی آسانسور. نمی دانم چه مرگم می شود این همه غرق می شوم . حتی وقتی جورابهایم را با فجیع ترین وضع ممکن از پایم کشید بیرون و پرت کرد که خورد به حباب برفی که برایش سوغاتی آورده بودم . جوراب هم حباب را انداخت روی سرامیک و شکستش . مایع تویش با آن پولک های ریز براق همینطور جاری شدند روی زمین و مجسمه ی فرشته ی خابالوی روی بالش هم همینطور بدون پولک ها و مایع دور و برش ، یک گوشه هوا می خورد . بعد نمی دانم چه ام شد که وحشت برم داشت . آقای مهندس هم بعد از یکمی ناراحت شدن یک ظرف میوه آورد گذاشت روی زمین و یک خیار برداشت با چنان مهارتی - درست مثل یک خط کش - پوستش را گرفت ، که تا به حال ندیده بودم . گفت : " تا حالا تو عمرت اینطوری خیار خورده بودی ؟؟؟ باید لذتشو ببری ...نگا کن ... " و با چاقو یک جور مخصوصی گوشه هایش را نازک برش داد و گذاشت توی بشقاب . بعد آرام آرام تکه های نامنظمی از خیار را یک طورمخصوص هوس برانگیزی قاچ کرد و خورد . سهم من هم را گه گاهی می گذاشت روی نافم ... چند دقیقه ای طول کشید تا خیار را خوردیم .
همه ی این اتفاق ها می افتد . من نمی فهمم آیا از من انتظاری هست که صاف بنشینم یک گوشه و بگویم ؟؟؟ چه کسی می تواند این همه ساده بگیرد و بگذرد ؟ می شود این همه نبودن را نفهمید ؟ و هی بلند شد یک صفحه از کتابی را خواند و دو ساعت را به دنبال مدادی که زیر یک سطر خط بکشد ، گذراند و بقیه ی کتاب را نخواند ، وقتی که مداد را پیدا نکرد ؟ می شود به خواب رفت وهی بیدار شد و خسته نبود ؟ می شود این همه خواب مرده ها را دید و خیال کرد که هیچ معنی ای نمی دهد ؟ و می شود روزی چهل بار یک تکه کاغذ را گذاشت روی میز و چند دقیقه ای نشست و بعد هیچ چیزی ننوشت و روز را جور دیگری گذراند ؟
هنوز من و این همه نادنسته هایم وقتی یک آدم می بینیم که می نشیند و حرف می زند و می گذرد و غریبه است ، به هیجان می آییم ...
آن شب کذایی که گذشت ، صبح بیدار شدم و تبدیل به حشره ی کافکا هم حتی نشدم . حالا هم هیچ کاری ازم بر نمی آید . حتی این همه فیلم می دهی ببینم ، مسخره است ! یک بلایی سرم می آید . همان موقع خیال می کنم همه را خودت ساخته ای و هی توی دلم قیل قیل می شود .
دیشب توی تاکسی حال نفله ای پیدا کرده بودم . راننده ی لعنتی تمام مدت مسیر خانه ی میم تا خانه ی ما را مثل شتر آدامس می جوید . باد می کرد و تقی می ترکاند . من هم نمی فهمم چه مرگم شده بود داشت اشکم در می آمد . هر چه فکر ناراحت کننده بود با سیخ مازوخیستی ام زیر و رو می کردم و غصه می خوردم . بعد دلم می خواست با ته کفش بزنم کله ی یارو له شود ...
سین دانشور یک بار موقعی که خیلی کار توی یک روز با هم انجام داده بودیم گفت : " دلم می خواد زود بریم خونه همه اتفاقهای امروز رو برای مامان تعریف کنم تخلیه بشم . " بعد من گفتم : " چه حس بامزه ای ! " خندید : " مگه تو چطوری روزتو تخلیه می کنی ؟ " گفتم : " معمولا هیچ طوری ... " و نگفتم که چقدر گاهی نیازش را حس می کنم ... حرف را عوض کردم .
دیشب توی تاکسی می خواستم به آقای مهندسم اس ام اس بزنم و بگویم که یک راننده ای اینجا دارد اعصابم را به هم می ریزد ، و بعد او از پشت میزش بلند شود ، شاید برود کنار پنجره ای چیزی بایستد و زنگ بزند به من و زل بزند به شب و من از همه ی روزم بگویم .
می دانم که این جور تخلیه کردن ها چقدر زنانه است . اما به هر حال من این کار را نکردم نه اینکه زنانگی کردنش را نخواهم . خیال کردم آنطوری که دوست دارم ، اتفاق نمی افتد . و صبر کردم .... و گوش کردم به صدای دهان راننده تا وقتی که پیاده شدم .
حالا هم شب است . خدا می داند چقدر دلم برای جنسیتم تنگ است .