آهای آویزه ی آبی رنگ گوشم ...
حرفهایم را نمی گویم چون خوب می شنوی و این شنیدن ها همیشه شاید خوب نباشد . چون یک جای آدم را می چسبد مثل کنه ول نمی کند و هی هر روز صبح که بیدار می شوی دنبالت روی زمین کشیده می شود بوی گند می گیرد و اخم می کنی از بوی بدش... و خسته می شوی از سنگینی اش و دلت را می زند ...سرت را می خورد و یک روز هم تیپا می زنی زیرش پرت می شود گوشه ی آسفالت خیابان کنار جدول...
بعد من نمی دانم سردی ام از هوا شاید باشد که توی راهم به خانه ات یک دفعه می نشینم گوشه ی خیابان روی جدول و دستهایم را سخت به هم می مالم که گرم شود ... زل که می زنم زیر پایم تفاله های حرفهایم را می بینم...له می کنم و فکر نمی کنم توی این همه سرما که می باری از آسمان !
بعد می نشینیم پشت پنجره روی سرامیک سرد و دود سیگار را تف می کنیم توی شیشه و هی خوشمان می آید و هی هیچ نمی گوییم و از آن بالا زل می زنیم به گوشه ی خیابان کنار جدول کمی انطرف تر که پر از تفاله است ... تا دهانم را باز می کنم که نمی دانی چه می خواهم بگویم ، بلند می شوی یک سوسک کش می آوری که این کنه ها توی حرفهایم بمیرند و خیال می کنی نمی دانم که می فهمی ؟ دستت را که داغ داغ است همینطور حتی وقتی سخت نمالیدی به هم ، می کشی روی بازوهایم که سرد نیست و دهانم و حرفهایم را همینطور نیمه باز غلت می زنیم و بعد من لباس هایم را از روی سرامیک که حالا داغ داغ است بر می دارم و سوسک کشت را می گذارم توی انبار ...
و آنجا توی انبار نمی دانم دوست داری بدانم ؟ می دانم که یک پنجره دارد با یک توری و هیچ نمی شود کنارش ایستاد ... می دانم که حتی جدول خیابان را هم توی جعبه کارتون هایش داری و حتی آن تابلوی فلزی که از سر بن بست هم نامت کنده ای . و می دانم که یک جایی آن گوشه ها می شود گم شد .
تلفنت زنگ می زند و تلفن من هم ... صحنه ی حضور اجتماعی مان را نگاه کن کنار هم چقدر ساده است ... و این همه پیچیدگی را مگر مریضیم ؟؟؟ نه این نیست ... دوست نداریم که راحتمان بگذاریم .
نگاه کن گوشه ی خیابان را کنار جدول ها ... پر از همه چیز شده است ... و یک بار که می روی تنها آنجا ... سرت داغ می شود هرچقدر هم هوا سرد باشد ... پر از قصه می شوی ... یادت می رود ...
حالا ببین من این همه آویزان دارم از تو ،پر از هیچ حرفی .
مملو از خودم شده ام !
من احساس این رو دارم که هر جایی از بدن و فکرم را مثال بزنم می تواند جای یک چیزی باشد ... فلان دونی...بهمان دونی ... مثلا ساده ترینش کله ام : آشغال دونی ، بی خیال دونی ، خر دونی .یا کف دستم : صورت دونی و صورتم موقع شب : روزانه دونی .
و هی صورتمو می گیرم توی دستهام که خوابم ببره .
لعنتی چشمهات که رگش پاره شده ، شده خون دونی . می ندازی تقصیر من ... بابا می گم مال لنزته قربون چشمهای گه مرغی ات برم . هی اشاره می کنی به من و هی اشاره به چشم خونیت یعنی " تو کردی " حیف که بادوم هات ته کشیده مهندس و گرنه می نشستم رو " خودم و خودت دونی " و هی خرچ و خرچ بادوم می خوردم که یعنی " من نکردم مال لنزه " ولی نمی ذاری کلا ... کلا نمی ذاری . نه ؟
مهربونی دونی ام درد می کنه .
تو خجالت نمی کشی هر چی بو هست شخصی کردی ؟؟؟؟؟ مردم یه بو رو شخصی می کنن . من چه تقصیری کردم که هر ننه قمری از کنارم رد می شه بوی تو رو می ده ! بابا بسه این همه ادوکلن نخر .
سینه ت شده بو دونی ...
فکر می کنم احساس خوبی ندارم .
راه که نمی روم برای این است که نه این که پا ندارم . برای نبودنم توی خیابان است که دود می گیرد . که پر از ماشین می شود و صدای بوق . که از بالا که نگاه کنی ، هیچ چیزی آرام اتفاق نمی افتد . و این من و مغز شلوغم آرامش می خواهد که ببلعد ...
احساس زیر ذره بین بودن می دانی یک جوری دیوانه ام کرده است که می خواهم توی حیاط زندان آب بازی کنم ! حیاط زندان را خودم نقاشی کرده باشم ولی نساخته باشم . خودم بنشینم روی کف سیمانی اش و هر چه نگاه کنم سوسک نبینم.
تو نساز ... سختم است . سخت تر از حتی یاد گرفتن اینکه بخواهی و نکنی .
خواننده ها را می بینی این روزها چکارهای عجیبی می کنند ؟ یک ریتم را که همه دوست دارند ، چند جور شعر می گذارند رویش و می خوانند . عجیبتر آدم ها را می بینی ؟ همه ی این ها را گوش می دهند انگار که هر بار موسیقی جدیدی باشد .
ولی غزاله با آن صدای آسمانی اش هیچ شعری را از حفظ نبود و هی ها ها می خواند که خوابم می برد . گفتم چرا گفت کلام را نمی شنوم . توی صدایش آرام گرفتم . بعد این همه آدم ها به جانش غر می زنند .
گوشمان غلط است ... چقدر دلم می گیرد ...
همین است که راه نمی روم .
امروز صبح با این جمله تو کله ام بیدار شدم :
" قراره همه ی مثبت منفی هاشو ثبت کنم ببینم حرف حساب من چیه یا حرف حساب تو "
خواب دیدم توی استخر خانه ات من و یک عالم آدم دیگر شنا می کردیم و تو هم یک پیپ چوبی گذاشته بودی گوشه ی لبت و دور استخر راه می رفتی ... بعد من پسره صاحب "سام گرافیک" را دیدم با آن هیکل نحیف و لاغرش هی شیرجه می زد .
بهش سلام کردم .
حالا حالم از ناخودآگاهم به هم می خورد ... هرزه ....
یک شوخی کاملا ماهرانه از نوع بودن آسمان که مثلا هیچ چیزی نیست و مال هیچ کس هم نیست و همه هی به خودشان می گیرندش و هی دوستش دارند و هی آبی می شود و هی قرمز و هی مثل این روزها سفید ... همین !
می خواستم بگویم یک شوخی ماهرانه به این گندگی،آدم را مثل سگ می ترساند و مالیخولیا می آورد . مالیخولیای پارادوکس های زندگی ات را یکی یکی شمردن و فوتبال بازی کردن !
می چرخد می چرخد یک دفعه مثل مگس می نشیند روی نوک دماغ آدم و یا مثل پشه نصف شب روی گوش آدم که وز و وز ...که چطور بشود ؟؟؟؟؟؟؟ هیچ اتفاقی نمی افتد ... هیچ معجزه ای درکار نیست ... شانس داشته باشی کم خون نباشی و 24 ساعت سرت درد نکند که به گه خوردن بیافتی و اگر کسی کنار گوشت ملچ و ملچ ماکارونی خورد گریه ات نگیرد و بعد .... یک شوخی ماهرانه شبیه جنس آسمان هم توی زندگیت نباشد ... اگر باشد نمی دانم ...
انتظار بی خودی است آرامش ...
عاشق کاپشنم شده ام . خودم می دانم که خیلی گنده است و به درد اسکی رفتن می خورد ! می دانم که هیچ ربطی به مانتو و کفش و شلوارم که از من یک بانو پیاز واقعی و خوشتیپ می سازند ، ندارد . به خدا عقلم می رسد ...
چرا هیچ خری نمی فهمد مرگ من چیست ! من به طرز حیرت آوری وقتی خودم را توی کاپشنم قایم می کنم احساس می کنم که توی تختم ، زیر لحاف پر قو هستم . دوست ندارم که حتی از پنجره ی تاکسی بیرون را تماشا کنم . بیشتر اوقات سرم را فرو می برم توی یقه ام و تحت هیچ شرایطی سردم نمی شود !
رنگش را می پرستم و بوی یقه اش که نمی فهمم از کدام جهنم دره ای حاصل شده شدیدا مستم می کند .وقار پف پفی ای که در اوریژینالیتی اش خوابیده است حسابی هوش از سرم می برد ! من هم هی این چیزهای مارک داری را که ازش آویزان است می گیرم جلوی چشمم و هی خوشم می آید !
بیشتر از آن ، موضوع خیلی مهم این است که هر انتری هم توی خیابان رد شود و به من تنه بزند ، کور خوانده است چون به هیچ وجه احساسش نمی کنم و از در امان بودن سینه هایم بسی خوشنودم .
شبها توی خانه تقریبا شبیه عقب مانده های ذهنی می شوم . با موهای پریشان حال و جورابهای پشمی که از سرما روی شلوار گشادم کشیده ام ، کاپشن عزیزم را می پوشم و نیم ساعتی خوش خوشک دور خانه می چرخم و هی به سالاد بی سس توی یخچال ناخنک می زنم.
مهمتر از همه اینکه ساعتهای قبل از خواب که مثل لولی ها از دلتنگی عقلم را از دست می دهم ، کله ام را فرو می برم توی کاپشنم و چند دقیقه ای مانند گاومیش عر می زنم . کاپشنم هم چون که ضد آب است ککش نمی گزد . بعد من هم آویزانش می کنم کنار در و هی خیال می کنم که چه روزهای سردی را در مملکت بیگانه باید تنهایی با هم سر کنیم و باز بیشتر بهش علاقه پیدا می کنم .
همه ی این ها دلایل محکمی بر اثبات علاقه ی من به کاپشنم است . بعضی وقتها فکر می کنم کاش تو هم کاپشنم بودی . خیی راحتتر با هم کنار می آمدیم .
خاله ام داشت می گفت که آدم سگ شود مادر نشود بهتر است چون بچه اش یک دفعه می رود یک جایی و هیچ توجه نمی کند که این خود لعنتی اش مال خودش فقط نیست مال تو هم هست ! و بعد گفت که بچه بزرگ کردن مثل لوبیا کاشتن است ! و علاقه ی آدم به بچه اش درست مثل علاقه ی یک بچه دبستانی به لوبیایش است ! من هم یکمی به لوبیای سحر آمیز فکر کردم یکمی هم به دبستانم که لوبیا می کاشتیم لای دستمال کاغذی توی لیوان و اینکه چقدر همیشه می گندید ! و بعد بوی گندش توی دماغم پیچید و فکر کردم مسلما بچه بزرگ کردن بویش به این گندی نیست ! اما خاله ام کماکان تاکید داشت که بچه بزرگ کردن مثل لوبیا کاشتن است .
بعد گفت که پسر بزرگترش که ۳۳ سالش است ، به طرز اغراق آمیزی دوست دارد که مادرش ازدواج کند و هی می گوید بیا برویم آلمان . آنجا پوستت را می کشیم . موهایت را یک رنگ جینگولی می کنیم خلاصه حسابی خوشگلت می کنیم و برایت یک فرانکی ( Frank ) چیزی دست و پا می کنیم ! خیلی بهمان خوش می گذرد !
بعد هم گفت که پسر کوچکترش که ۳۰ سالش است ، همیشه هروقت او می خواهد ریشه های مویش را که سفید شده اند رنگ کند ، کف سرش را می بوسد و هی می گوید : مادر باید شکل مادرها باشد ! موهایش سفید باشد پوستش هم چروک باشد و اگر هم شوهر نداشت فکر نکند که باید ازدواج کند !
بعد من همینطور هاج و واج خاله ام را نگاه کردم . بهت و حیرت امانم نمی داد . هی پسرخاله هایم را شکل لوبیا دیدم و هی فکر کردم چطور می شود یک لوبیا چیتی و یک لوبیا چشم بلبلی را بدون اینکه به قرمه سبزی گند زده شود ، بزرگ کرد ... یا شاید هم پخت .
یک دفعه نمی دانم چطورم شد . یادم افتاد به سختی های زندگی خاله ام و تنهایی هایش . به سال های بعد از طلاقش و به همه ی مادر بودنش . به مادرم و این همه که در عذاب است و من کنارش نیستم . بغضم گرفت که می خواستم خودم را پخش کنم توی بغلش و مثل اسب گریه کنم .
این اواخر به شکل مسخره ای همه ی طنزهای زندگی ام عمیقا تبدیل به تراژدی پیچیده ای می شوند که کل بودنم را زیر سوال می برند . مثل شبیه فرض کردن " بچه بزرک کردن " به " لوبیا کاشتن " است . به همین مسخره گی .
حالم گاهی به شدت گرفته می شود !! مثل همین حالا ...
هیچ شرمی ندارم از اعتراف به اینکه یک جمله " هر غلطی می خوای بکن جیگر " اعصابم را به شدت به هم ریخته است ! یک جوری که می توانم همین الان بروم و بخوابم .
می دانم که هیچ غلطی نخواهم کرد ! چون فرقی نمی کند ... !! یعنی می خواهم بگویم مثلا چه فرقی می کند که من چکار کنم ! من مالک چیزی نیستم . باعث می شود یادم بیاید که چقدر از خودم و واقعیتم کنار آدمهای زندگیم وحشت دارم .
دیشب شست پای غین به درستی با تمام محتویاتش رفت توی چشم من درست همان موقع که سرم را گذاشتم روی پایش و برایم آواز می خواند ... بعد چشمم را گرفتم و از درد به خودم پیچیدم ! بی شرف آنقدر خندید که نفسش بالا نمی آمد ! یک جمله را هم عین ور وره جادو تکرار می کرد :
: " شست پام رفت تو چشت !!! "
و می خندید !
حالا نمی دانم چرا همان حال را دارم . آدم بعضی وقتها خودش خودش را مسخره می کند و بقیه را می خنداند . این خیلی بد نیست اما اگر دوربین را می بردی می گذاشتی روی طبقه ی اول و از من موقع لیز خوردن روی برفها فیلم می گرفتی می فهمیدی چه می گویم . پاهایم به طرز مضحکی به هوا پرتاب شد و به طرز فجیعی با ماتحتم به زمین خوردم ! بعد چون هیچ کسی نبود که به زمین خوردن من بخندد من هم نخندیدم و درد همه ی وجودم را گرفت و مثل فیلم های سینمایی با خودم توی خودم نق زدم و دو سه بار گفتم : " آخ " ( و مطمئنم اگر نمی گفتم دردم بیشتر نمی شد ) ! بعد چشمم را بردم گذاشتم پشت لنز دوربین طبقه ی اول ... خودم را دیدم که نق نق می کنم و کسی به هیچ چیزی نمی خندد ... خنده ام گرفت و دو ساعت تمام خندیدم ...
حالا چهار روز گذشته است و من هنوز دردش را حس می کنم .
ولی من هیچ غلطی نخواهم کرد چون فرقی برایم نمی کند ! شبیه همان هامون شده ام که می گفت : " در اوج تمنا نمی خواهد .... " و باورم نمی شود که این همه نمی خواهم که بخواهم .
اعتراف می کنم که از اعتراف کردن خیلی بدم می آید چون هیچ وقت قدرت توضیح دادنش را ندارم و حسابی همه اموراتم را خر در خر می کنم .
اعتراف می کنم مثل یک گربه ی بی مزه خیلی از اوقات دلم می خواهد پیش کسی که دوستش دارم خودم را لوس کنم و هی نق نق کنم و او هم الکی نازم را بکشد و اعتراف می کنم که اگر این کار را نتوانم بکنم خیلی خیلی احساس کمبود عاطفی می کنم و این اصلا چیز خوبی نیست و حالم ازش بهم می خورد و نمی فهمم ریشه اش از کجاست.
اعتراف می کنم اگر هرچقدر یک آدمی را دوست داشته باشم ولی به من اجازه ی " خودم بودن " را ندهد بعد از مدتی مثل یک گورخر وحشی چنان جفتک می اندازم که خودش از در خانه پرتم کند بیرون .
اعتراف می کنم که کودکی خیلی بیخودی را گذراندم و همه ی ناراحتی های روحی ام دلیلش فقط چند تا اتفاق ساده ولی گند است که می توانم یکی یکی اسم ببرم ولی هیچ از این کار خوشم نمی آید.
اعتراف می کنم که هیچ شبی نیست که با یادآوری صحنه های دعوایم با خانم سین و نتایج شش ماه بعدش و همه و همه اعصاب خوردی هایم و همه ی آن همه که نتوانستم خودم را ثابت کنم ، صبح نشود . و تقریبا هیچ شبی نیست که یک ذره چیزی برایم حل شود و راحتتر بخوابم و هیچ روزی نیست که اسمش را بشنوم و تشنج اعصاب نگیرم و هیچ روزی نیست که آرزو نکنم کاش این اتفاق نمی افتاد و یا کاش می شد یک تکه از مغزم را شستشو می دادم !
تا لنگ شب یک ، دو ، سه که می شمارم باز هم صبح نمی شود . خیال می کنم باید دکتری را ببینم که اول از همه خیالش را بدهد به تهوع بی جای من و بعد خوابم کند اگر مرد است !
من خودم خوب می فهمم که گناهم چه اندازه بزرگ است ولی تو اگر نمی دانی مجازاتم چه اندازه بزرگ است ، بد نیست شاید با دکتر مجربی مشورت کنی ... البته نه همان دکتر من ! چون مطمئنم زورش به خواباندن من نمی رسد و حسابی پته هایمان را می ریزد روی آب و اینطور نمی شود آدم شد !
حالا عزیز دلبندم کاش یکی از این بارهایی که کم اتفاق می افتد و دلم می خواهد مثل یک یوزپلنگ ماده پخش شوم رویت و از گردنت تغذیه کنم ، من را می دیدی . خشم دیوانه ام می کند ! و عاجز می شوم که چرا خدا مرا یک یوزپلنگ نیافرید ... یا شاید یک جادوگر ... فرقی نمی کند .
اگر این یک جنین درون من واقعیت پیدا کند چقدر به همه ی زندگی ام می خندم .و خل می شوم ! آنوقت با هم جورابهای قرمز من را سرم می کنیم و روی یک پلی جایی آنقدر فشار می دهیم تا بمیرد و تلپ ... بیافتد روی کفشهایت . و من خوشحالت می کنم ، با چند تا آبنبات ترش .
دکترم می گوید ترکت نکنم . چون هنوز مثل علی ورجک هربار که دلم برایت تنگ می شود از پرده های اتاقم خودم را آویزان می کنم و این رفتار در شأن من نیست !
می گوید من دختر خوبی هستم و آینده ام آنقدر درخشان است که باید عینک آفتابی ام را همیشه همراهم ببرم و مدام توی گوشم می خواند که حرص نخورم چون قرمه سبزی شکیلی سراغم می آید اگر همه ی تو را از روی در و دیوار اتاقم با شیشه شور پاک کنم ... روزنامه هایم برای خشک کردنت کم می آید .
گوش کن ! من را یک روز با خودت ببر به دفتر روزنامه . چند کیلویی کاغذ می خواهم . یک روز هم برویم سر ساختمان لعنتی ات اگر دور نیست . می خواهم مقداری بتون آرمه بکنم توی حلقم .
شب یلدا کاش می خورد توی سرم دیشب و وقتی سرم می شکست روی تخت بیمارستان داد می زدم:
" نمی خواهم کسی را ببینم "