بعضی وقتها شیرین می شود مثل پاستیل طعم هلو . بعضی وقتها مثل زهر مار... مثلا دیشب وقت خواب آنقدر تلخ شده بود که نمی دانم چه مرگم شد که گوشی مبایلم را گذاشتم توی دهانم ، داغ هم بود چون تازه از شارژ کشیده بودمش . بعد یاد آمد که یک مقاله ای خوانده ام درباره ی تلپاتی . گفتم تمرکز کن پیاز تو توانش را داری ! نگاهش کن که همین الان یک وری ولو شده جلوی تلویزیون و آن زیرانداز ایکیای سفید لعنتی هم مدام از زیرش لیز می خورد ! نگاه کن ببین این کنترل را گرفته دستش هی از این کانال می پرد به اون کانال و همان دختره با لباس قرمز برای ابی می رقصد مثل همیشه . عجیب نبود ؟؟
بعد نگاهش کن که بلند می شود می رود یک مشت بادام از روی میز بر می دارد . نگاه کن که نمی خورد ... نگاه کن که مبایلش زنگ می زند و جواب نمی دهد ... خب بر می گردم به تختم . اگر همه خواب نبودند بهتر نبود ؟ کاش کسی برایم قهوه درست کند ... نه اینکه بخواهم بخورم ... چون بویش خوابم می کند . و هی حالا خوابم نمی برد...
بعد بلند می شوم یک قرص کوفتازپام می خورم که مثل اسب از پا می اندازتم و خواب مشت می کوبد توی دماغم . خواب می بینم که نباید هیچ تصمیمی را معلق کرد روی تصمیم هیچ کسی . هنوز نمی دانم که درست است یا نه . و بعد خواب سارا را می بینم . با لباس سیاه ... با موهای سیاه و چشمهای سیاه ... چقدر عصبی شده ام . اگر توی خواب می دانستم که خواب هستم ، می رفتم می نشستم روی زانوهایش و می گفتم : راستش را بگو .... فقط راستش را بگو ... حتی اگر فکر می کنی شعورم نمی رسد . بعد احتمالا یک قطره اشک می ریخت یا شاید هم می زد توی گوشم . ولی نفهمیدم که خوابم و تمام بدنم شروع کرد به لرزیدن . حالا بلند می شوم می روم توی کمدم می نشینم و لباسهایم را در می آورم . دستم می خورد به یک چیزی...یک تکه گوشت ... لباسهایم را می زنم کنار و بدن برهنه ی خودم را می بینم توی کمد ... سرش را می گیرم می کشم و می گذارم روی تخت ... دستم را روی بدنش آنقدر می کشم که وحشت برم می دارد و بیدار می شوم . توی لباسها و پتوهایم که این همه دورم پیچیده شده قنداق شده ام و این چیز عجیبی است چون در واقع باید خواب می دیدم که کلی لباس تنم است ...
حالا که صبح است و حالم خوب است توی تاکسی همان چیز تلخ دیشب یک دفعه شیرین می شود ... فکر می کنم قهرمان یک داستان شده ام و یک روزی نتیجه ی همه ی این درد های لعنتی و این انتظارهای کشنده ، از توی آسمان لای ابرها.... یا نه .... لای یک دستمال کاغذی از لای پاهای یک لک لک سفید و شاید هم از توی یک بالن رنگارنگ ، می افتد روی سرم . همان موقع که توی خیابان راه می روم و مبایلم را از توی جیبم سفت چسبیده ام و بند کفشم باز شده است ... همان موقع خم می شوم که بند کفشم را ببندم و این نتیجه ای که هیچ تصوری ازش ندارم و اصلا نمی دانم چطور چیزی می تواند باشد ، می افتد جلوی کفشم . نمی دانم شاید هم این طوری که گفتم یکمی بی مزه باشد . چه می دانم من که املی پولان نیستم . مخصوصا وقتی این همه حوصله ندارم و این همه دهنم مزه ی سیر گرفته است .
حالا شیرین یا تلخش چه فرقی دارد ... من دوستش ندارم . کاش شمارش معکوس بود که ته داشت ... یا مثلا یک آدامس رولی بود که بستگی به خودت داشت که چقدر هر تکه اش را می جوی و تف می کنی تا تمام شود ...
منظورم این است که اگر دق مرگ می شوم فقط به خاطر این انتظار لعنتی است ... منظورم همین یک جمله است . چند روز ؟ چند هفته ؟ چند ماه ؟
خیلی حرصم می گیرد ... کاش یک جفت بال بادی داشتم که تا می شد توی کول پشتی ام و جلب توجه نمی کرد و هروقت لازم می شد بادش می کردم و می رفتم می دیدم چکار می کند این لعنتی تنهایی توی خودش ...
چقدر دلم برای سین جان تنگ شده است ... حالا حتما توی یک دیسکو مشغول قر دادن است . بعضی وقتها فکر می کنم عجب فرشته ای را از دست دادم ...
دلم می خواهد تخم چشمم را دو انگشتی در بیاورم .
دلم می خواهد دلم نخواهد خط مبایلم وصل شود .
دلم می خواهد حال "ز" را بدجوری بگیرم . یک جوری که حالیش شود در حضور من حق ندارد درباره ی غین چرند بگوید و بعد هم خیال کند که این پیاز که چیزی نمی فهمد ، کاری ندارد . فقط به خاطر این که همیشه نیشم را برایش باز کرده ام .
دلم می خواهد دستگاهی داشتم که یک روزه به این دختره سین زبان انگلیسی یاد می داد که دست از سر مودار من بر دارد و هی مدام وقتی حالم خوش نیست نخواهد که چیزهای خوشحالی را برایش ترجمه کنم .
دلم می خواهد یک دفعه دو هفته ی دیگر بشود و من مدارکم را کامل کرده باشم و این همه حرصش را نخورم و بروم دفتر مهندس " ب " بنشینم پشت کامپیوترم و خانم مهندس هم بیاید بگوید چون خیلی دختر خاصی هستم حقوقم را ساعتی ۵۰۰۰ تومان افزایش می دهد و ازم خواهش کند که طرح آخرم را که این همه خوشم ازش می آید بهش بفروشم و خودم همه کارهایش را بکنم و باز هم خواهش کند که اگر ماریا حرف زیادی زد با مشت بکوبم توی دماغش و هی چایی ببرم بریزم روی موهای کمرنگش شاید یکمی خوشرنگ شد و هی هرچه گفت " دانشگاه ما فلان بوده و بهمان بوده " و به آقای رئیس که یک قرن پیش همان دانشگاه بی مزه درس خوانده بوده ، گفت که " آقای کوفت را می شناسید ؟ آقای درد را می شناسید ؟ " به هیچ جایم نباشد ! و بعد همه ی طرحهایش را که شخصا فکر می کنم به درد تخم مرغ دانی می خورد بردارم بگذارم زیر صندلی ام که این همه ناراحت و کوتاه است که قدم بلند بشود . بعد زنگ بزنم به آقای شین بگویم آقای شین عزیز لطفا تشریف محترم و بااستعداد و بدرد بخورتان را بیاورید دفتر ما . ما هوای ماتحتتان را داریم . و هی هر چه گفت " چطور مگه ؟" ، نگویم که می خواهم ازش چقدر چیز یاد بگیرم و هی بگویم : " حالا ... ! " بعد یک بار هم گوش این خشایار را بگیرم آنقدر بپیچانم تا دیگر جرات نکند نصفه شب برای من اس ام اس نامربوط بزند ! و بگویم : " خیال کردی من همسنتم جوجه بز ؟؟؟؟؟؟ " بعد دو ماهی را حکم فرمایی کنم و هی خوشم باشد ...
این یکی را داد می زنم :
دلم می خواهد کسی با نبودنش دیوانه ام نکند
مثلا محکم بغلش نمی کنی چون نمی خوای بدونه که می خوای محکم بغلش کنی.... !!
حالا من وامانده ام !!
می خواهی خوابم واقعیت باشد توی کف دستم وقتی ریز شده بودی با یک کله ی گچی که کنده شده بود ؟ و آن همه آدم توی آن همه سالن به چه بزرگی . من زیر سقف پرواز می کردم و هیکل تو توی مشتم درست مثل یک عروسک باران ، فرار می کردم ... می خواستند چکارت کنند ؟ بعد عروسک را قایم کردم یک جایی. همان عروسک که تو بودی . اما کله ی گچی اش گم شده بود و من فهمیدم که دیگر هیچ وقت به هیبت واقعی ات بر نخواهی گشت !
حرفم نمی آید . حرفم مثل حرفش که یادش می رود هم نیست که گم شده باشد سر گلویم .
یادش بخیر نون را که می بردم خانه مان از همین راه فرعی که اسمش را گذاشته بود "جاده ی لیان شانپو " و حالا برای خودش خیابانی شده است ، سر ماشین را کج می کردم می رفتیم کنار رودخانه یک دور می زدیم و دوباره می افتادیم توی خاکی پشت خانه مان که از کنار فاضلاب هم رد می شد . شیشه را می کشیدم پایین ، می خندید : " هوای مطبوعیست نازنین !! "
من حرفم با نیما یوشیج است که هر جا می روم توی ترافیک باشد یا نه ، باز هم می گوید : " با نظم هوش ربایی من آوازهای آدمیان را شنیده ام "
حالا جاده ی لیان شانپو را آسفالت کرده اند و لعنتی ترافیک هم دارد . همین چند روز پیش رد می شدم از آنجا ، سرد سردم بود و شیشه ها را کشیده بودم بالا . نیما یوشیج هم کنارم بود و می خواند : " هوای آن دارد تا که ببارد در این شب سیاه " .... چند تا پسر بچه کنار خیابان ایستاده بودند . سرم را برگرداندم دیدم یکیشان می خندد . همین که دستم را از روی فرمان برداشتم تا برایش تکان دهم ، یک گلوله ی برفی با چنان قدرتی پرتاب کرد توی شیشه که درست مثل گاوی که وسط جاده های فرعی شمال ترمز می کند و هر چه بوق می زنی دم اش را هم تکان نمی دهد ، دقیقا همان طور ترمز کردم . بعد پشت سرش پنج تا گلوله ی دیگر بچه های دیگر با همه ی توانشان کوباندند و خدا می داند چه صدای دهشتناکی داشت ! آنقدر حالم بد بود از همه چیز که همان جا خیال کردم الان ترمز دستی را می کشم و قفل فرمان را بر می دارم و وقتی پیاده شدم می کوبم روی استخوان های حرامزاده اش . برگشتم یک نگاهی بهش کردم که دلش را گرفته بود و می خندید . من اگر بودم توی این سرما اینطور می خندیدم حتما شاشم می گرفت ! نمی دانم چه ام شد . سردم شد . گرمم شد . بخار دهانم جلوی چشمهایم را گرفت و تار دیدم که هنوز می خندد . دلم نیامد شادی اش را خراب کنم ، رفتم .
حرفم به خدا نمی آید . نگاه نکن که این همه چیز می گویم شب که می شود وخوابم نمی برد . نگاه نکن که روزی چند بار شماره ات را می گیرم و هیچ حرفی نمی زنم . هر چه انرژی دارم را گاهی سخت می گیری توی مشتت ، مشتت را که باز می کنی تردستی چشمهایم چیزی نمی بیند ! و همینطور سردم می شود ... سردم می شود ...
از اصفهان برگشته ام . یک شب یک لحظه یک چیزی را فهمیدم که هیچ وقت برایت توضیح نخواهم داد . این همه که می خواستم باشی .نمی دانی یعنی چه ! می گویم -: " یه چیزی شده ... "
می گویی -: " چی شده ؟؟؟؟؟؟ "
-: " خودت می دونی . نمی گم ! "
-: " چی شده ؟؟؟؟؟؟ "
-:" اگه گفتی ... "
-: " دو نفر رو دیدی از روی پل خواجو داشتند می افتادند ؟ "
کاش خدا خفه ات کند . این حرفت یعنی خیلی خوب فهمیدی که چه مرگم است ! یادم می آید گفته بودم یک روانشناس معتبر اینطور گفته است که آدم ها وقتی در موقعیت خطر با هم قرار می گیرند هورمون های عشق شان ترشح می شود و اگر قصد دارید نظر دختری را جلب کنید با او به شهربازی بروید ! یا یک نفر را اجیر کنید که با چاقو جلویتان را بگیرد . آنوقت آن دختر اگر عاشقتان نشود حداقل هورمون هایش ترشح می شود !
بعد من خوشحال می شوم که فهمیده ای ، اما " صدای آدمی این نیست . با نظم هوش ربایی من آوازهای آدمیان را شنیده ام . " تواصلا صدایت در نمی آید !
و صدایت دیروز هم در نیامد که خواستی یادت نیاید که حرف بزنیم ، حتی با این همه که گفتم " اگر مهم باشد یادت می آید " . یادت نیامد و من حالا باید سعی کنم خیلی چیزها را یادم برود . این شکلش نیست . این شکلش خیلی غلط است .اما لعنتی ! من هم نمی توانم مثل تو باشم و خیلی چیزها را یادم نیاورم ! مثلا یادم نیاورم که توی گاهی لحظاتم چقدر می توانم دوستت داشته باشم .
می دانی چیست ؟ شکل دوست داشتنم هیچ شکل دیگری نمی شود اینطور که می شود . اما تمام می شود . و بعد یکروز یک لایه پوست بدبوی پیاز می اندازم روی قالیچه ات کنار شومینه و کفش هایم را می پوشم و می روم . حرف هیچ نفهمی را هم قبول نمی کنم که می گوید دوست داشتن عمیق تمام نمی شود . باور کن می شود ... به سرعت یک فکر کردن ....
ساعت 9 صبح پنجشنبه ، من و "ز" با اتوبوس از تهران به سمت اصفهان حرکت می کنیم . خیلی دلم می خواهد هیچ حرفی نزنیم تا وقتی برسیم و من جورابهای قرمز پشمی را از پایم در بیاورم ، شاید حرفم گرفت . دو تا خانم مسن ، صندلی جلوی ما ، آهنگ ماچ ماچ این پسره ی ریزنقش " افشین" را گذاشته اند . خدا خفه شان کند ! مثلا اینجا یک مکان عمومی است . ما هم یک فیلم بی خود را توی راه تماشا می کنیم که درباره ی یک آدم آهنی بی مزه است . گرسنه ام است و بعضی وقتها دلم می خواهد "ز" را از پنجره پرت کنم بیرون .
ساعت سه بعد از ظهر می رسیم اصفهان . از ماتحت و زانوی من چیزی نمانده است . سر و شکلم شبیه هر چیزی هست غیر از یک دختر شهری ! روسری ام 6 دور دور سرم پیچیده و محترمانه فین فین می کنم . یک گالن جیش هم دارم که امیدوارم هر چه سریعتر یک جایی تخلیه کنم. یک تاکسی می گیریم و آدرس خانه ی " یولا " را می دهیم . خیابان " باغ دریاچه " ! کلی توی راه به اسم خیابان می خندم !
می گویم :- " یولا چند سالشه ؟ "
:- " سی و چهار . "
:- " پسرش چند سالشه ؟ "
:- " سه . "
:- " حالا این بچه به چه زبونی حرف می زنه ؟ "
:- " من ندیمش دو ساله . نمی دونم . فکر کنم شاید روسی . احتمالا یکمی هم فارسی . البته باباش باهاش ترکی حرف می زد . نمی دونم حالا . "
:- " جل الخالق ! "
یولا در را برایمان باز می کند . درست مثل همه ی روس های دیگر کمرنگ و گنده است ! من هم یک جوری غریبی می کنم که از دور فقط دست می دهم . می گوید : " خلی خش اومدی . بفرما . " احساس خوبی ندارم ! نمی فهمم چه مر گم است . پسرش هم یک دفعه می پرد جلوی در ، هر هر می خندد : " مامان کو ؟ مامان یولا . " درست همان طور که آدم بزرگها به بچه هاشان می گویند . همان لحن . من هم خنده ام می گیرد ! : " سلام ریقو !! سلامت کو ؟ " باز می خندد ! : " مامان یولا . " زیاد توجه نمی کنم . لپش را می کشم و می پرم توی توالت . همین طور که روی توالت فرنگی نشسته ام دور و برم را نگاه می کنم . خیلی خنده دار است . یک عالم لوازم آرایش کمرنگ با یک سری چیز بی خود کنار آیینه است . جلوی توالت فرنگی هم چند تا کتاب به زبان روسی پخش است که ازین جا می فهمم یولا یبوست دارد .
یکمی می نشینیم و یولا هم هیچ مهمان بازی نمی کند . اخمهایش حسابی توی هم است . یک دفعه شروع می کند تند و تند حرف زدن و من تقریبا هیچ نمی فهمم چه می گوید ! یکمی که گوشم به لحجه ی خنده دارش عادت می کند هاج و واج نگاهش می کنم . می گوید : " باختیم امروز . خلی اعصاب ندارم . خرص خوردم خمش تو زمین . بازی نمی کردن . شنبه من پانته آ بیرون کنم . شوخی نمی کنم خیچ وقت . من پانته آ بیرون کنم بقیه خم دیگه می فهمن . این چند تا گلم که زدیم خلی خنر کردیم ." همین می شود دیگر ! آدم روس باشد بعد شوهرش ترک باشد یعنی اول زبان ترکی یاد بگیرد و بعد فارسی ، خوب همین می شود . فارسی را به لحجه ی ترکی - روسی حرف می زند . به زحمت جلوی خنده ام را می گیرم .
ساعت پنج عصر ، من و "ز" توی میدان نقش جهان راه می رویم . دلم بدجوری هوای آقای مهندس را می کند . خدا خدا می کنم سرکار نباشد . مبایلم را از منتها الیه جیبم در می آورم و شماره اش را می گیرم .
-: " سلام مهندس ! چیطوری ؟ کوجایی ؟ "
می خندد ! -: "سلااام ! خونه !! "
-: " سرده مهندس "
:- " داری چی می خوری ؟ "
: -" هیچی ... "
: - " یه چیزی خوردی ... نه ؟ می دونم ... این دله . می فهمه ! خوش می گذره ؟ "
آش خورده ام ! می گویم : " آش خوردم ... آره بد نیست . جات خالی . یوخده فقط سرده . "
می خندد . : "دیگه شبها با جوراب می خوابی ...! "
حسابی می زند توی خال . یادم به یکی از نوشته های وبلاگم می افتد که به این موضوع اشاره کرده ام .
-: " مشکوک می زنی مهندس ! لو رفتی ... "
-: " اه ؟ کی بهت گفت ؟ عجب نامردیه . "
دلم می خواهد قورتش بدهم : " کسی نگفت بی خود گمراهم نکن دیگه لو رفتی ... "
یکمی کل کل می کنیم . نه فکر نکنم اینجا را بخواند . آخر مگر کشک است ! چه می دانم . خیلی دلم برایش تنگ می شود و آرزو می کنم می آمد . می گوید -: " بریونی نخوردی ؟ "
می دانم که حواسش به گیاه خواری من هست اما مثل همیشه شیطنت می کند !
-: " نه مهندس من گیاه خوارم ! "
سی و سه پل را زیاد دوست ندارم پر از آدم است که هی از کنار هم رد می شوند و هی حرف می زنند . می گذریم ... روی پل خواجو یک دفعه مست می شوم . نمی فهمم چه مرگم می شود . دوباره زنگ می زنم به آقای مهندس .
-: " مهندس....وااااای ... نمی دونی چقدر خوشگله ... کاش می اومدی ... "
- : " آره تو شب خیلی خوشگله . "
- : " کار داری فردا ؟ بابا تعطیله که ... پاشو بیا ... بیا با هم می چرخیم . "
-: " آره ؟؟ نمیشه ..."
-: " ببین ! می خوای عکس دونفره بگیریم ؟ "
- : " آره ... "
همین طور که حرف می زنم ، "ز" دوربین را زوم می کند روی من و از من و آقای مهندس عکس می گیرد . روی پل ، زیر طاق ها ...می نشینم روی زمین و سرم را فرو می برم توی گوشی مبایل . یک دفعه نمی دانم چطور می شود . یک اتفاق شیمیایی یا نمی دانم . دلم می خواهد همان جا همان لحظه فرو بروم توی هوا ، پخش بشوم روی زاینده رود . و اگر کنارم بود یک چیزی را بدطوری می فهمید . یک دانه دیگر عاشقش شدم .
شب توی خانه ی یولا دور میز شام حال عجیبی پیدا کردم . دلم برای اتاقم تنگ شد و برای یک لحظه سکوت . پسر یولا تمام مدت چند تا جمله را تکرار می کرد : " مامان کو ؟ مامان یولا ؟ ... سی دی کو ؟ بابل کو ؟ " و همان موقع فهمیدم بچه ی بیچاره هیچ حرف دیگری بلد نیست ! یولا حسابی خلقش تنگ بود . نمی فهمیدمش . هیچ وقت با یک سری آدم ورزشکار حرفه ای سر و کار نداشتم .دنیای عجیب غریبی دارند . مسئله ی ذهنشان یک چیزی است مخصوص خودشان . حرفهایشان . راه رفتنشان . خوردنشان هم حتی فرق دارد . از یک باخت توی یک بازی همانقدر ناراحت می شوند که من از دعوایم با سین . همانطور که باورم نمی شد . همانقدر که غصه ی نفهمی ام را می خوردم . همان همه که عصبانی بودم و می توانستم هر چیزی را دم دستم خورد کنم .
کم کم همه چیز آن خانه برایم سخت می شود . یولا که این همه غریبم می کند . پسرش که فقط یک جمله بلد است و شوهرش که آن همه ترک است.
می گوید -: " پاریسال ما یه ترشی خوشمزه از یه خانوم گرفتم با کشمیر و سیر و بادجون و خرما . خلی شور بود و خلی خوب . خوس کردم الان باشه خمین جا می خوردم . مادر شوخر من ترشی خلی بلد بوده ولی این ترشی یاد نمی آره بسازه . " می پرسم : " کشمیر چیه ؟ " آقای روستایی می گوید : " کشمش منظورشه ! " بعد یک چیزی به ترکی بلغور می کنند با هم که فقط یک کلمه " نمنه ؟ " آن وسط را می فهمم . بچه دست می کند توی بشقاب سوپ و یولا سرش داد می زند یک چیزی به روسی . بعد شوهرش یک چیزی به ترکی که بچه زرد می کند ! بعد من سرم را می گیرم و می روم توی دستشویی .
شش عصر روز جمعه .من و "ز " توی خیابان جلفا راه می رویم . هوا حسابی سرد است و من هرچقدر سعی می کنم با اطرافم ارتباط برقرار کنم نمی توانم . از صبح یک حس گندی توی دلم وول می زند . گذاشته بودم به حساب غریبی کردنم . به حساب همسفرم که آن همه گاهی وقتها اعصابش را ندارم . مبایلم زنگ می زند : " سلام دخترم . من پدر غین هستم .ازش خبر نداری ؟ هر چقدر زنگ می زنم مبایلشو جواب نمی ده . " تپش قلبم آنقدر بالا می رود که می نشینم گوشه ی خیابان . -: " من ظهر باهاش حرف زدم . خوب بود ... پیداش می کنم بهتون خبر می دم . " دستم می لرزد . یادم به چشمهای پف کرده اش می افتد وقتی قرص خوردنش را برایم تعریف می کرد . تا ساعت 8 شب هر چقدر خانه و مبایلش را می گیرم جواب نمی دهد . به هر کسی که فکرم می رسد زنگ می زنم کسی خبر ندارد . توی تاکسی نشسته ایم و من رنگ از رویم پریده است . یک بار دیگر شماره اش را می گیرم .
-: " بله ؟ "
- : " اوف ... زنده ای ؟ "
- : " سلام ... "
-: " سلام و زهر مار "
حالش خیلی بهتر از من است . کاش همیشه یادم می ماند که غین می تواند یک نصفه روز را کامل در حمام بگذراند . با "ز" می رویم یک رستوران سنتی شام می خوریم و بعد یک راست برمی گردیم خانه . یولا در را باز می کند و پسرش می دود دم در -: " مامان کو ؟؟؟ "
ساعت یک و نیم بعد از ظهر روز شنبه من و " ز " از اصفهان به سمت تهران حرکت می کنیم . توی راه تقریبا هیچ حرفی با هم نمی زنیم و من از پنجره جاده را تماشا می کنم . یادم به جاده ی نایاگارا فالز می افتد که آن همه توی راه گریه کردم . این " ام پی تری پلیر" لعنتی را چپانده بودم توی گوشم و هرچقدر سعی می کردم به آقای مهندسم فکر نکنم ، نمی شد . فردا صبحش از باجه ی تلفن توی مترو شماره اش را گرفتم و بهش گفتم که دلم برایش تنگ شده است .
بعد خوابم برد و هیچ خوابی ندیدم ...
یک ماهیتابه پر از روغن می گذارد روی تکه روزنامه ای که روی زمین برایم پهن کرده است و من تویش خورشت قیمه می بینم بدون گوشت ... شناور مثل ذهنش توی دود سیگار...
بشقابش را پر از برنج می کند و من سرم را می کنم رو به سقف ... دلنگ دلنگ . من آواز می خوانم یا تو ؟؟ چه فرقی می کند . چشمهای لعنتی ات پر از اشک است .
خوردن ، عمل احمقانه ای می شود وقتی در و دیوار را نگاه کنی و وقتی موذب باشی . وقتی یک چیزی آن وسط باشد . می دانی ؟؟؟؟ یک چیزی که وول بزند توی ذهنت و ذهنش . و هی این چشمهای آدم گه گیجه بگیرند توی سفره و قاشق و چنگال هم چیش چیش صدا کنند ... طور بی خودی است همه چیز .
مبایلم که زنگ می زند ، خوشحال می شوم که مجبور نیستم وانمود کنم به خوردن .
:- " بله .. ؟ "
:-" سلام خوبی ؟ من المیرام . ببین اگه خونه ی غین هستی صدات در نیاد که منم . "
:- " خوبی تو ؟ خب اتفاقا هستم ! چرا مگه چی شده ؟ "
:- " نمی دونم چطوری بهت بگم . تو نزدیکشی ... کنارشی ... یکم بیشتر هواشو داشته باش . مطمئنم یه چیزهایی هست که بهت نگفته . "
چشم می دوزم به غین که هنوز همان طور سرش پایین است و قاشقش را می کشد روی برنج توی بشقابش و له می کند ... له می کند ... انگار مغزش است . هیچ عکس العملی نشان نمی دهم .
: " آخه چیو ... "
:- " حالش خیلی بده . "
:- " می دونم . "
:- " نه خب...تو رو خدا بهش نگی بهت گفتم . از دستم ناراحت نشو . هفته ی پیش من رفتم پیشش . حالش بد بود . کدئین خورده بود . کدئین خیلی بده . می دونی چی می گم ؟ فردا یه چیز بدتر می خوره . منم خوب چون خوردم می دونم . "
نمی فهمم ! نه ؟؟ نه ..! نمی فهمم چه می گوید . چشمم را می دوزم به دستهایش ... چقدر تیره اند . چرا نمی فهمم چه می گوید . غریبه ام . ذهنم هیچ حرفی را نمی پذیرد . بالا می آورد . درست مثل معده ام وقتی پیچ می خورد . مثل وقتی مریض بود و بالا می آورد . معده و ذهنم را پیچ می کنم به شلوارم ... نمی فهمم !
:- " نمی فهمم ... "
:- " می دونم . ببین فقط مواظبش باش . تنهاش نذار . ببخشید اینطوری یهو بهت گفتم . توروخدا نگی بهت گفتم . "
خداحافظی می کنیم و من همینطور نفهم مانده ام . می گویم : " چی می گه این المیرا ؟ هی می گه بهت نگم ! چیو نگم ؟! " آنقدر عصبی لبخند می زنم که غین می ترسد . من و من کردنش هر چه رگ توی کله ام است را می پیچاند توی هم .
:- " فقط تونستم ۷۰ تا بخورم !! همه شو بالا آوردم . دو روز بالا می آوردم ... "
ماتم برده است . نه ؟ ماتم برده است توی حلقش . توی چشمش . توی رگ دستهایش که این همه سیاه است . اشک حلقه می زند توی چشمهایم که کور می شوم مثل پشت شیشه ی خیس نگاه کردن و هیچ چیز نمی بینم . صدایش هم که گم شده است توی گوشم . یک لیوان آب با زور می چسباند به دهانم . دلم می خواهد بلند شوم لگد بزنم زیر هیکلش آنقدر که له شود . دلم می خواهد گردنش را بگیرم توی دستهایم آنقدر فشار دهم که از غصه ی دردش بمیرم . نمی فهمد . احمق است . نمی فهمد می توانم برایش بمیرم . می خندد : " حالا که چیزیم نشده . " توانش را ندارم . اگر داشتم ، لهش می کردم ! این همه آدم نفهم باشد ؟
یادم به آقای مهندس و حرفهایش می افتد . حرفهایم ....
اعصابم خوردتر از شیشه ی ماشینم است وقتی ریز ریز شده بود . خوردتر از شیرینی خشک له شده . کاش آقای مهندس یک چیزی را می فهمید و بعد یک کاری می کرد . مثلا من را می گذاشت لبه ی تختش و خودش می نشست روی زمین کنار من و می گذاشت مثل خر عر عر کنم . کاش این همه شوخی نمی کرد . کاش این همه جدی بی تفاوت نبود . معنی خیلی چیزها را نمی فهمم . دوست داشتن مگر این همه حساب و کتاب حالیش می شود . من چرا خل شده ام ؟؟؟؟؟ غین خودش را می کشد آنوقت من دلم برای آقای مهندس تنگ می شود که بهم مهربانی کند و دلم می خواهد سر به تن غین نباشد .
من خوب می دانم که اگر لیاقت زندگی کردن نداشتی حالا نبودی که باشی و اگر هستی معنی اش این نیست که هیچ کسی حق دارد با خودخواهی دوستت داشته باشد و بخواهد که باشی . تو خودت مسئول بودنت هستی ولی من نمی توانم نخواهم که باشی .
ابله ...
کاش جرات داشتم و جفت پا می پریدم روی شکمت ....