تبليغاتX
پیازولوژی

بعضی وقتها شیرین می شود مثل پاستیل طعم هلو . بعضی وقتها مثل زهر مار... مثلا دیشب وقت خواب آنقدر تلخ شده بود که نمی دانم چه مرگم شد که گوشی مبایلم را گذاشتم توی دهانم ، داغ هم بود چون تازه از شارژ کشیده بودمش . بعد یاد آمد که یک مقاله ای خوانده ام درباره ی تلپاتی . گفتم تمرکز کن پیاز تو توانش را داری ! نگاهش کن که همین الان یک وری ولو شده جلوی تلویزیون و آن زیرانداز ایکیای سفید لعنتی هم مدام از زیرش لیز می خورد ! نگاه کن ببین این کنترل را گرفته دستش هی از این کانال می پرد به اون کانال و  همان دختره با لباس قرمز برای ابی می رقصد مثل همیشه . عجیب نبود ؟؟ 

بعد نگاهش کن که بلند می شود می رود یک مشت بادام از روی میز بر می دارد . نگاه کن که نمی خورد ... نگاه کن که مبایلش زنگ می زند و جواب نمی دهد ... خب بر می گردم به تختم . اگر همه خواب نبودند بهتر نبود ؟ کاش کسی برایم قهوه درست کند ... نه اینکه بخواهم بخورم ... چون بویش خوابم می کند . و هی حالا خوابم نمی برد...

بعد بلند می شوم یک قرص کوفتازپام می خورم که مثل اسب از پا می اندازتم و خواب مشت می کوبد توی دماغم .  خواب می بینم که نباید هیچ تصمیمی را معلق کرد روی تصمیم هیچ کسی . هنوز نمی دانم که درست است یا نه . و بعد خواب سارا را می بینم . با لباس سیاه ... با موهای سیاه و چشمهای سیاه ... چقدر عصبی شده ام . اگر توی خواب می دانستم که خواب هستم ، می رفتم می نشستم روی زانوهایش و می گفتم : راستش را بگو .... فقط راستش را بگو ... حتی اگر فکر می کنی شعورم نمی رسد . بعد احتمالا یک قطره اشک می ریخت یا شاید هم می زد توی گوشم . ولی نفهمیدم که خوابم و تمام بدنم شروع کرد به لرزیدن . حالا بلند می شوم می روم توی کمدم می نشینم و لباسهایم را در می آورم . دستم می خورد به یک چیزی...یک تکه گوشت ... لباسهایم را می زنم کنار و بدن برهنه ی خودم را می بینم توی کمد ... سرش را می گیرم می کشم و می گذارم روی تخت ... دستم را روی بدنش آنقدر می کشم که وحشت برم می دارد و بیدار می شوم . توی لباسها و پتوهایم که این همه دورم پیچیده شده قنداق شده ام و این چیز عجیبی است چون در واقع باید خواب می دیدم که کلی لباس تنم است ...

حالا که صبح است و حالم خوب است توی تاکسی همان چیز تلخ دیشب یک دفعه شیرین می شود ... فکر می کنم قهرمان یک داستان شده ام و یک روزی نتیجه ی همه ی این درد های لعنتی و این انتظارهای کشنده ، از توی آسمان لای ابرها.... یا نه ....  لای یک دستمال کاغذی از لای پاهای یک لک لک سفید و شاید هم از توی یک بالن رنگارنگ ، می افتد روی سرم . همان موقع که توی خیابان راه می روم و مبایلم را از توی جیبم سفت چسبیده ام و بند کفشم باز شده است ... همان موقع خم می شوم که بند کفشم را ببندم و این نتیجه ای که هیچ تصوری ازش ندارم و اصلا نمی دانم چطور چیزی می تواند باشد ، می افتد جلوی کفشم . نمی دانم شاید هم این طوری که گفتم یکمی بی مزه باشد . چه می دانم من که املی پولان نیستم . مخصوصا وقتی این همه حوصله ندارم و این همه دهنم مزه ی سیر گرفته است .

حالا شیرین یا تلخش چه فرقی دارد ... من دوستش ندارم . کاش شمارش معکوس بود که ته داشت ... یا مثلا یک آدامس رولی بود که بستگی به خودت داشت که چقدر هر تکه اش را می جوی و تف می کنی تا تمام شود ...

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 26 آذر1385ساعت 18:34 توسط گوزن |

منظورم این است که اگر دق مرگ می شوم فقط به خاطر این انتظار لعنتی است ... منظورم همین یک جمله است . چند روز ؟ چند هفته ؟ چند ماه ؟

خیلی حرصم می گیرد ... کاش یک جفت بال بادی داشتم که تا می شد توی کول پشتی ام و جلب توجه نمی کرد و هروقت لازم می شد بادش می کردم و می رفتم می دیدم چکار می کند این لعنتی تنهایی توی خودش ...

چقدر دلم برای سین جان تنگ شده است ... حالا حتما توی یک دیسکو مشغول قر دادن است . بعضی وقتها فکر می کنم عجب فرشته ای را از دست دادم ...

+ نوشته شده در شنبه 25 آذر1385ساعت 15:57 توسط گوزن |

می دانم چرا آدم مرگ عزیزش را می تواند تحمل کند ... چون هیچ انتظاری تویش نیست ...

 

+ نوشته شده در جمعه 24 آذر1385ساعت 20:27 توسط گوزن |

دلم می خواهد تخم چشمم را دو انگشتی در بیاورم .

 دلم می خواهد دلم نخواهد خط مبایلم وصل شود .

دلم می خواهد حال "ز" را بدجوری بگیرم . یک جوری که حالیش شود در حضور من حق ندارد درباره ی غین چرند بگوید و بعد هم خیال کند که این پیاز که چیزی نمی فهمد ، کاری ندارد . فقط به خاطر این که همیشه نیشم را برایش باز کرده ام .

دلم می خواهد دستگاهی داشتم که یک روزه به این دختره سین زبان انگلیسی یاد می داد که دست از سر مودار من بر دارد و هی مدام وقتی حالم خوش نیست نخواهد که چیزهای خوشحالی را برایش ترجمه کنم .

دلم می خواهد یک دفعه دو هفته ی دیگر بشود و من مدارکم را کامل کرده باشم و این همه حرصش را نخورم و بروم دفتر مهندس " ب " بنشینم پشت کامپیوترم و خانم مهندس هم بیاید بگوید چون خیلی دختر خاصی هستم حقوقم را ساعتی ۵۰۰۰ تومان افزایش می دهد و ازم خواهش کند که طرح آخرم را که این همه خوشم ازش می آید بهش بفروشم و خودم همه کارهایش را بکنم و باز هم خواهش کند که اگر ماریا حرف زیادی زد با مشت بکوبم توی دماغش و هی چایی ببرم بریزم روی موهای کمرنگش شاید یکمی خوشرنگ شد و هی هرچه گفت " دانشگاه ما فلان بوده و بهمان بوده " و به آقای رئیس که یک قرن پیش همان دانشگاه بی مزه درس خوانده بوده ، گفت که " آقای کوفت را می شناسید ؟ آقای درد را می شناسید ؟ " به هیچ جایم نباشد ! و بعد همه ی طرحهایش را که شخصا فکر می کنم به درد تخم مرغ دانی می خورد بردارم بگذارم زیر صندلی ام که این همه ناراحت و کوتاه است که قدم بلند بشود . بعد زنگ بزنم به آقای شین بگویم آقای شین عزیز لطفا تشریف محترم و بااستعداد و بدرد بخورتان را بیاورید دفتر ما . ما هوای ماتحتتان را داریم . و هی هر چه گفت " چطور مگه ؟" ، نگویم که می خواهم ازش چقدر چیز یاد بگیرم و هی بگویم : " حالا ... ! "  بعد یک بار هم گوش این خشایار را بگیرم آنقدر بپیچانم تا دیگر جرات نکند نصفه شب برای من اس ام اس نامربوط بزند ! و بگویم : " خیال کردی من همسنتم جوجه بز ؟؟؟؟؟؟ "  بعد دو ماهی را حکم فرمایی کنم و هی خوشم باشد ...

این یکی را داد می زنم :

دلم می خواهد کسی با نبودنش دیوانه ام نکند

+ نوشته شده در یکشنبه 19 آذر1385ساعت 16:1 توسط گوزن |

" بعضی وقتها یک کارهایی را در مقابل کسی نمی کنیم چون نمی خواهیم بداند که می خواهیم آن کارها را انجام دهیم  "

مثلا محکم بغلش نمی کنی چون نمی خوای بدونه که می خوای محکم بغلش کنی.... !!

حالا من وامانده ام !!

+ نوشته شده در یکشنبه 19 آذر1385ساعت 15:36 توسط گوزن |

می خواهی خوابم واقعیت باشد توی کف دستم وقتی ریز شده بودی با یک کله ی گچی که کنده شده بود ؟ و آن همه آدم توی آن همه سالن به چه بزرگی . من زیر سقف پرواز می کردم و هیکل تو توی مشتم درست مثل یک عروسک باران ، فرار می کردم ... می خواستند چکارت کنند ؟ بعد عروسک را قایم کردم یک جایی. همان عروسک که تو بودی . اما کله ی گچی اش گم شده بود و من فهمیدم که دیگر هیچ وقت به هیبت واقعی ات بر نخواهی گشت !

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه 17 آذر1385ساعت 15:36 توسط گوزن |

حرفم نمی آید . حرفم مثل حرفش که یادش می رود هم نیست که گم شده باشد سر گلویم .

یادش بخیر نون را که می بردم خانه مان از همین راه فرعی  که اسمش را گذاشته بود  "جاده ی لیان شانپو " و حالا برای خودش خیابانی شده است ، سر ماشین را کج می کردم می رفتیم کنار رودخانه یک دور می زدیم و دوباره می افتادیم توی خاکی پشت خانه مان که از کنار فاضلاب هم رد می شد .  شیشه را می کشیدم پایین ، می خندید : " هوای مطبوعیست نازنین !! "

 من حرفم با نیما یوشیج است که هر جا می روم توی ترافیک باشد یا نه ، باز هم می گوید : " با نظم هوش ربایی من آوازهای آدمیان را شنیده ام "

حالا جاده ی لیان شانپو را آسفالت کرده اند و لعنتی ترافیک هم دارد . همین چند روز پیش رد می شدم از آنجا ، سرد سردم بود و شیشه ها را کشیده بودم بالا . نیما یوشیج هم کنارم بود و می خواند : " هوای آن دارد تا که ببارد در این شب سیاه " .... چند تا پسر بچه کنار خیابان ایستاده بودند . سرم را برگرداندم دیدم یکیشان می خندد . همین که دستم را از روی فرمان برداشتم تا برایش تکان دهم ، یک گلوله ی برفی با چنان قدرتی پرتاب کرد توی شیشه که درست مثل گاوی که وسط جاده های فرعی شمال ترمز می کند و هر چه بوق می زنی دم اش را هم تکان نمی دهد ، دقیقا همان طور ترمز کردم . بعد پشت سرش پنج تا گلوله ی دیگر بچه های دیگر با همه ی توانشان کوباندند و خدا می داند چه صدای دهشتناکی داشت ! آنقدر حالم بد بود از همه چیز که همان جا خیال کردم الان ترمز دستی را می کشم و قفل فرمان را بر می دارم و وقتی پیاده شدم می کوبم روی استخوان های حرامزاده اش . برگشتم یک نگاهی بهش کردم که دلش را گرفته بود و می خندید . من اگر بودم توی این سرما اینطور می خندیدم حتما شاشم می گرفت ! نمی دانم چه ام شد . سردم شد . گرمم شد . بخار دهانم جلوی چشمهایم را گرفت و تار دیدم که هنوز می خندد . دلم نیامد شادی اش را خراب کنم ، رفتم .

حرفم به خدا نمی آید . نگاه نکن که این همه چیز می گویم شب که می شود وخوابم نمی برد . نگاه نکن که روزی چند بار شماره ات را می گیرم و هیچ حرفی نمی زنم . هر چه انرژی دارم را گاهی سخت می گیری توی مشتت ، مشتت را که باز می کنی تردستی چشمهایم چیزی نمی بیند ! و همینطور سردم می شود ... سردم می شود ...

از اصفهان برگشته ام . یک شب یک لحظه یک چیزی را فهمیدم که هیچ وقت برایت توضیح نخواهم داد . این همه که می خواستم باشی .نمی دانی یعنی چه ! می گویم -: " یه چیزی شده ... "
می گویی -: " چی شده ؟؟؟؟؟؟ "
-: " خودت می دونی . نمی گم ! "
-: " چی شده ؟؟؟؟؟؟ "
-:" اگه گفتی ... "
-: " دو نفر رو دیدی از روی پل خواجو داشتند می افتادند ؟ "

کاش خدا خفه ات کند . این حرفت یعنی خیلی خوب فهمیدی که چه مرگم است ! یادم می آید گفته بودم یک روانشناس معتبر اینطور گفته است که آدم ها وقتی در موقعیت خطر با هم قرار می گیرند هورمون های عشق شان ترشح می شود و اگر قصد دارید نظر دختری را جلب کنید با او به شهربازی بروید ! یا یک نفر را اجیر کنید که با چاقو جلویتان را بگیرد . آنوقت آن دختر اگر عاشقتان نشود حداقل هورمون هایش ترشح می شود !

بعد من خوشحال می شوم که فهمیده ای ، اما " صدای آدمی این نیست . با نظم هوش ربایی من آوازهای آدمیان را شنیده ام . "  تواصلا صدایت در نمی آید !

و صدایت دیروز هم در نیامد که خواستی یادت نیاید که حرف بزنیم ، حتی با این همه که گفتم " اگر مهم باشد یادت می آید " .  یادت نیامد و من حالا باید سعی کنم خیلی چیزها را یادم برود . این شکلش نیست . این شکلش خیلی غلط است .اما لعنتی ! من هم نمی توانم مثل تو باشم و خیلی چیزها را یادم نیاورم ! مثلا یادم نیاورم که توی گاهی لحظاتم چقدر می توانم دوستت داشته باشم .

می دانی چیست ؟ شکل دوست داشتنم هیچ شکل دیگری نمی شود اینطور که می شود . اما تمام می شود . و بعد یکروز یک لایه پوست بدبوی پیاز می اندازم روی قالیچه ات کنار شومینه و کفش هایم را می پوشم و می روم . حرف هیچ نفهمی را هم قبول نمی کنم که می گوید دوست داشتن عمیق تمام نمی شود . باور کن می شود ... به سرعت یک فکر کردن ....

+ نوشته شده در سه شنبه 14 آذر1385ساعت 15:14 توسط گوزن |

ساعت 9 صبح پنجشنبه ، من و "ز" با اتوبوس از تهران به سمت اصفهان حرکت می کنیم . خیلی دلم می خواهد هیچ حرفی نزنیم تا وقتی برسیم و من جورابهای قرمز پشمی را از پایم در بیاورم ، شاید حرفم گرفت . دو تا خانم مسن ، صندلی جلوی ما ، آهنگ ماچ ماچ این پسره ی ریزنقش " افشین" را گذاشته اند . خدا خفه شان کند ! مثلا اینجا یک مکان عمومی است . ما هم یک فیلم بی خود را توی راه تماشا می کنیم که درباره ی یک آدم آهنی بی مزه است . گرسنه ام است و بعضی وقتها دلم می خواهد "ز" را از پنجره پرت کنم بیرون .

ساعت سه بعد از ظهر می رسیم اصفهان . از ماتحت و زانوی من چیزی نمانده است . سر و شکلم شبیه هر چیزی هست غیر از یک دختر شهری  ! روسری ام 6 دور دور سرم پیچیده و محترمانه فین فین می کنم . یک گالن جیش هم دارم که امیدوارم هر چه سریعتر یک جایی تخلیه کنم. یک تاکسی می گیریم و آدرس خانه ی " یولا " را می دهیم . خیابان " باغ دریاچه " ! کلی توی راه به اسم خیابان می خندم !

می گویم  :- " یولا چند سالشه ؟ "  
:- " سی و چهار . "
:- " پسرش چند سالشه ؟ "
:- " سه . "
:- " حالا این بچه به چه زبونی حرف می زنه ؟ "
:- " من ندیمش دو ساله . نمی دونم . فکر کنم شاید روسی . احتمالا یکمی هم فارسی . البته باباش باهاش ترکی حرف می زد . نمی دونم حالا . "
:- " جل الخالق ! "

یولا در را برایمان باز می کند . درست مثل همه ی روس های دیگر کمرنگ و گنده است ! من هم یک جوری غریبی می کنم که از دور فقط دست می دهم . می گوید : " خلی خش اومدی . بفرما . "  احساس خوبی ندارم ! نمی فهمم چه مر گم است . پسرش هم یک دفعه می پرد جلوی در ، هر هر می خندد : " مامان کو ؟ مامان یولا . "  درست همان طور که آدم بزرگها به بچه هاشان می گویند . همان لحن . من هم خنده ام می گیرد ! : " سلام ریقو !! سلامت کو ؟ "  باز می خندد ! : " مامان یولا . " زیاد توجه نمی کنم . لپش را می کشم و می پرم توی توالت . همین طور که روی توالت فرنگی نشسته ام دور و برم را نگاه می کنم . خیلی خنده دار است . یک عالم لوازم آرایش کمرنگ با یک سری چیز بی خود کنار آیینه است . جلوی توالت فرنگی هم چند تا کتاب به زبان روسی پخش است که ازین جا می فهمم یولا یبوست دارد .

یکمی می نشینیم و یولا هم هیچ مهمان بازی نمی کند . اخمهایش حسابی توی هم است . یک دفعه شروع می کند تند و تند حرف زدن و من تقریبا هیچ نمی فهمم چه می گوید ! یکمی که گوشم به لحجه ی خنده دارش عادت می کند هاج و واج نگاهش می کنم  . می گوید : " باختیم امروز . خلی اعصاب ندارم . خرص خوردم خمش تو زمین . بازی نمی کردن . شنبه من پانته آ بیرون کنم . شوخی نمی کنم خیچ وقت . من پانته آ بیرون کنم بقیه خم دیگه می فهمن . این چند تا گلم که زدیم خلی خنر کردیم ."  همین می شود دیگر ! آدم روس باشد بعد شوهرش ترک باشد یعنی اول زبان ترکی یاد بگیرد و بعد فارسی ، خوب همین می شود . فارسی را به لحجه ی ترکی - روسی حرف می زند . به زحمت جلوی خنده ام را می گیرم .

ساعت پنج عصر ، من و "ز" توی میدان نقش جهان راه می رویم . دلم بدجوری هوای آقای مهندس را می کند . خدا خدا می کنم سرکار نباشد . مبایلم را از منتها الیه جیبم در می آورم و شماره اش را می گیرم .

-: " سلام مهندس ! چیطوری ؟ کوجایی ؟ " 
می خندد ! -: "سلااام ! خونه !! " 
-: " سرده مهندس "
:- " داری چی می خوری ؟ "
: -" هیچی ... "
: - " یه چیزی خوردی ... نه ؟ می دونم ... این دله . می فهمه ! خوش می گذره ؟ "
 آش خورده ام ! می گویم : " آش خوردم ... آره بد نیست . جات خالی . یوخده فقط سرده . "
می خندد . : "دیگه شبها با جوراب می خوابی ...! "
حسابی می زند توی خال . یادم به یکی از نوشته های وبلاگم می افتد که به این موضوع اشاره کرده ام .
-: " مشکوک می زنی مهندس ! لو رفتی ... "
-: " اه ؟ کی بهت گفت ؟ عجب نامردیه . "
 دلم می خواهد قورتش بدهم : " کسی نگفت بی خود گمراهم نکن دیگه لو رفتی ... "
یکمی کل کل می کنیم . نه فکر نکنم اینجا را بخواند . آخر مگر کشک است ! چه می دانم . خیلی دلم برایش تنگ می شود و آرزو می کنم می آمد . می گوید -: " بریونی نخوردی ؟ "
می دانم که حواسش به گیاه خواری من هست اما مثل همیشه شیطنت می کند !
-: " نه مهندس من گیاه خوارم ! "

سی و سه پل را زیاد دوست ندارم پر از آدم است که هی از کنار هم رد می شوند و هی حرف می زنند . می گذریم ... روی پل خواجو یک دفعه مست می شوم . نمی فهمم چه مرگم می شود . دوباره زنگ می زنم به آقای مهندس .

-: " مهندس....وااااای ... نمی دونی چقدر خوشگله ... کاش می اومدی ... "
- : " آره تو شب خیلی خوشگله . "
- : " کار داری فردا ؟ بابا تعطیله که ... پاشو بیا ... بیا با هم می چرخیم . "
-: " آره ؟؟ نمیشه ..."
-: " ببین ! می خوای عکس دونفره بگیریم ؟ "
- : " آره ... "


همین طور که حرف می زنم ، "ز" دوربین را زوم می کند روی من و از من و آقای مهندس عکس می گیرد . روی پل ، زیر طاق ها ...می نشینم روی زمین و سرم را فرو می برم توی گوشی مبایل . یک دفعه نمی دانم چطور می شود . یک اتفاق شیمیایی یا نمی دانم . دلم می خواهد همان جا همان لحظه فرو بروم توی هوا ، پخش بشوم روی زاینده رود . و اگر کنارم بود یک چیزی را بدطوری می فهمید . یک دانه دیگر عاشقش شدم .

شب توی خانه ی یولا دور میز شام حال عجیبی پیدا کردم . دلم برای اتاقم تنگ شد و برای یک لحظه سکوت . پسر یولا تمام مدت چند تا جمله را تکرار می کرد : " مامان کو ؟ مامان یولا ؟ ... سی دی کو ؟ بابل کو ؟ "  و همان موقع فهمیدم بچه ی بیچاره هیچ حرف دیگری بلد نیست ! یولا حسابی خلقش تنگ بود . نمی فهمیدمش . هیچ وقت با یک سری آدم ورزشکار حرفه ای سر و کار نداشتم .دنیای عجیب غریبی دارند . مسئله ی ذهنشان یک چیزی است مخصوص خودشان . حرفهایشان . راه رفتنشان . خوردنشان هم حتی فرق دارد . از یک باخت توی یک بازی همانقدر ناراحت می شوند که من از دعوایم با سین . همانطور که باورم نمی شد . همانقدر که غصه ی نفهمی ام را می خوردم . همان همه که عصبانی بودم و می توانستم هر چیزی را دم دستم خورد کنم .

کم کم همه چیز آن خانه برایم سخت می شود . یولا که این همه غریبم می کند . پسرش که فقط یک جمله بلد است و شوهرش که آن همه ترک است.
می گوید -: " پاریسال ما یه ترشی خوشمزه از یه خانوم گرفتم با کشمیر و سیر و بادجون و خرما . خلی شور بود و خلی خوب . خوس کردم الان باشه خمین جا می خوردم . مادر شوخر من ترشی خلی بلد بوده ولی این ترشی یاد نمی آره بسازه . "  می پرسم : " کشمیر چیه ؟ " آقای روستایی می گوید : " کشمش منظورشه ! "   بعد یک چیزی به ترکی بلغور می کنند با هم که فقط یک کلمه " نمنه ؟ " آن وسط را می فهمم . بچه  دست می کند توی بشقاب سوپ و یولا سرش داد می زند یک چیزی به روسی . بعد شوهرش یک چیزی به ترکی که بچه زرد می کند !  بعد من سرم را می گیرم و می روم توی دستشویی .

شش عصر روز جمعه .من و "ز " توی خیابان جلفا راه می رویم . هوا حسابی سرد است و من هرچقدر سعی می کنم با اطرافم ارتباط برقرار کنم نمی توانم . از صبح یک حس گندی توی دلم وول می زند . گذاشته بودم به حساب غریبی کردنم . به حساب همسفرم که آن همه گاهی وقتها اعصابش را ندارم . مبایلم زنگ می زند  : " سلام دخترم . من پدر غین هستم .ازش خبر نداری ؟ هر چقدر زنگ می زنم مبایلشو جواب نمی ده . " تپش قلبم آنقدر بالا می رود که می نشینم گوشه ی خیابان . -: " من ظهر باهاش حرف زدم . خوب بود ... پیداش می کنم بهتون خبر می دم . "  دستم می لرزد . یادم به چشمهای پف کرده اش می افتد وقتی قرص خوردنش را برایم تعریف می کرد . تا ساعت 8 شب هر چقدر خانه و مبایلش را می گیرم جواب نمی دهد . به هر کسی که فکرم می رسد زنگ می زنم کسی خبر ندارد . توی تاکسی نشسته ایم و من رنگ از رویم پریده است . یک بار دیگر شماره اش را می گیرم .
-: " بله ؟ "
- : " اوف ... زنده ای ؟ "
- : " سلام ... "
-: " سلام و زهر مار "

حالش خیلی بهتر از من است . کاش همیشه یادم می ماند که غین می تواند یک نصفه روز را کامل در حمام بگذراند . با "ز" می رویم یک رستوران سنتی شام می خوریم و بعد یک راست برمی گردیم خانه . یولا در را باز می کند و پسرش می دود دم در -: " مامان کو ؟؟؟ "

ساعت یک و نیم بعد از ظهر روز شنبه من و " ز " از اصفهان به سمت تهران حرکت می کنیم . توی راه تقریبا هیچ حرفی با هم نمی زنیم و من از پنجره جاده را تماشا می کنم . یادم به جاده ی نایاگارا فالز می افتد که آن همه توی راه گریه کردم . این " ام پی تری پلیر" لعنتی را چپانده بودم توی گوشم و هرچقدر سعی می کردم به آقای مهندسم فکر نکنم  ، نمی شد . فردا صبحش از باجه ی تلفن توی مترو شماره اش را گرفتم و بهش گفتم که دلم برایش تنگ شده است .

بعد خوابم برد و هیچ خوابی ندیدم ...

 

+ نوشته شده در سه شنبه 7 آذر1385ساعت 12:12 توسط گوزن |

یک ماهیتابه پر از روغن می گذارد روی تکه روزنامه ای که روی زمین برایم پهن کرده است و من تویش خورشت قیمه می بینم بدون گوشت ... شناور مثل ذهنش توی دود سیگار...

بشقابش را پر از برنج می کند و من سرم را می کنم رو به سقف ... دلنگ دلنگ . من آواز می خوانم یا تو ؟؟ چه فرقی می کند . چشمهای لعنتی ات پر از اشک است .

خوردن ، عمل احمقانه ای می شود وقتی در و دیوار را نگاه کنی و وقتی موذب باشی . وقتی یک چیزی آن وسط باشد . می دانی ؟؟؟؟ یک چیزی که وول بزند توی ذهنت و ذهنش . و هی این چشمهای آدم گه گیجه بگیرند توی سفره و قاشق و چنگال هم چیش چیش صدا کنند ... طور بی خودی است همه چیز .

مبایلم که زنگ می زند ، خوشحال می شوم که مجبور نیستم وانمود کنم به خوردن .

:- " بله .. ؟ "

:-" سلام خوبی ؟ من المیرام . ببین اگه خونه ی غین هستی صدات در نیاد که منم . "

:- " خوبی تو ؟ خب اتفاقا هستم ! چرا مگه چی شده ؟ "

:- " نمی دونم چطوری بهت بگم . تو نزدیکشی ... کنارشی ... یکم بیشتر هواشو داشته باش . مطمئنم یه چیزهایی هست که بهت نگفته . "

چشم می دوزم به غین که هنوز همان طور سرش پایین است و قاشقش را می کشد روی برنج توی بشقابش و له می کند ... له می کند ... انگار مغزش است . هیچ عکس العملی نشان نمی دهم .

: " آخه چیو ... "

:- " حالش خیلی بده . "

:- " می دونم . "

:- " نه خب...تو رو خدا بهش نگی بهت گفتم . از دستم ناراحت نشو . هفته ی پیش من رفتم پیشش . حالش بد بود . کدئین خورده بود . کدئین خیلی بده . می دونی چی می گم ؟ فردا یه چیز بدتر می خوره . منم خوب چون خوردم می دونم . "

نمی فهمم ! نه ؟؟ نه ..! نمی فهمم چه می گوید . چشمم را می دوزم به دستهایش ... چقدر تیره اند . چرا نمی فهمم چه می گوید . غریبه ام . ذهنم هیچ حرفی را نمی پذیرد . بالا می آورد . درست مثل معده ام وقتی پیچ می خورد . مثل وقتی مریض بود و بالا می آورد . معده  و ذهنم را پیچ می کنم به شلوارم ... نمی فهمم !

:- " نمی فهمم ... "

:- " می دونم . ببین فقط مواظبش باش . تنهاش نذار . ببخشید اینطوری یهو بهت گفتم . توروخدا نگی بهت گفتم . "

خداحافظی می کنیم و من همینطور نفهم مانده ام . می گویم : " چی می گه این المیرا ؟ هی می گه بهت نگم ! چیو نگم ؟! " آنقدر عصبی لبخند می زنم که غین می ترسد . من و من کردنش هر چه رگ توی کله ام است را می پیچاند توی هم .

 :- " فقط تونستم ۷۰ تا بخورم !! همه شو بالا آوردم . دو روز بالا می آوردم ... "

ماتم برده است . نه ؟ ماتم برده است توی حلقش . توی چشمش . توی رگ دستهایش که این همه سیاه است . اشک حلقه می زند توی چشمهایم که کور می شوم مثل پشت شیشه ی خیس نگاه کردن و هیچ چیز نمی بینم . صدایش هم که گم شده است توی گوشم . یک لیوان آب با زور می چسباند به دهانم . دلم می خواهد بلند شوم لگد بزنم زیر هیکلش آنقدر که له شود . دلم می خواهد گردنش را بگیرم توی دستهایم آنقدر فشار دهم که از غصه ی دردش بمیرم . نمی فهمد . احمق است . نمی فهمد می توانم برایش بمیرم . می خندد : " حالا که چیزیم نشده . " توانش را ندارم . اگر داشتم ، لهش می کردم ! این همه آدم نفهم باشد ؟

یادم به آقای مهندس و حرفهایش می افتد . حرفهایم ....

اعصابم خوردتر از شیشه ی ماشینم است وقتی ریز ریز شده بود . خوردتر از شیرینی خشک له شده . کاش آقای مهندس یک چیزی را می فهمید و بعد یک کاری می کرد . مثلا من را می گذاشت لبه ی تختش و خودش می نشست روی زمین کنار من و می گذاشت مثل خر عر عر کنم . کاش این همه شوخی نمی کرد . کاش این همه جدی بی تفاوت نبود . معنی خیلی چیزها را نمی فهمم . دوست داشتن مگر این همه حساب و کتاب حالیش می شود . من چرا خل شده ام ؟؟؟؟؟ غین خودش را می کشد آنوقت من دلم برای آقای مهندس تنگ می شود که بهم مهربانی کند و دلم می خواهد سر به تن غین نباشد .

من خوب می دانم که اگر لیاقت زندگی کردن نداشتی حالا نبودی که باشی و اگر هستی معنی اش این نیست که هیچ کسی حق دارد با خودخواهی دوستت داشته باشد و بخواهد که باشی . تو خودت مسئول بودنت هستی ولی من نمی توانم نخواهم که باشی .

ابله ...

کاش جرات داشتم و جفت پا می پریدم روی شکمت ....

+ نوشته شده در چهارشنبه 1 آذر1385ساعت 18:37 توسط گوزن |