خیلی عصبانیم . قابلیت این را دارم که یک چکش بگیرم دستم و هر چه چیز مهم سر راهم می بینم خورد کنم . وقتی می گویم چیز مهم حتی شاید منظورم کله ی غین باشد . یا مثلا دسته ی صندلی مورد علاقه ام . یا مثلا صفحه ی تلویزیون آقای مهندس .
دندانم بدطوری درد می کند و این وسط عفونت ادرار هم گرفته ام که از خیلی دردها صد برابر بدتر است . مثلا اینکه هر چقدر هم جیش می کنم باز هم جیش دارم و مگر می شود این خانه ی لعنتی را به این راحتی ها ترک کرد ؟خدای من باورم نمی شود که صبح یک ساعت تمام را پشت در توالت می چرخیدم . بعد هم توی خیابان هی یک آدمهایی اعصاب آدم را غلیظ می کنند با بی دلیل بودنشان . مخصوصا وقتی به این موضوع فکر می کنم که هیچ کدامشان عفونت ادرار ندارند و حداقلش این است که اگر جیش هم دارند خیالشان راحت است که یک توالت رفتن مشکلشان را حل می کند . بعد یک بیماری عجیبی در من ریشه می گیرد . یک جور خیال پردازی های نا به جا . مثلا خیال می کنم راننده ی تاکسی ای که الان سبیلش این همه طویل است یک دفعه تصادف می کند و بعد وقتی پیاده شد که سر طرف داد و بیداد راه بیاندازد من هم ماشینش را کش می روم و بعد نمی دانم چکار می کنم چون حوصله ام نمی آید بهش فکر کنم .
هیچ حالم خوب نیست. می فهمی آقای مهندس ؟ و این همه سعی ات برای چهار چوب درست کردن دیوانه ام می کند . کاش یک بار بیایی و فقط چون حالم خوب نیست کنارم روی زمین دراز بکشی ...
رقص سایه ات ...
تاب بر می دارد چشمم که نگاه می کنم .
من هم عنوان ندارم ! می شود آنطور مسخره دماغت را بالا نکشی ؟؟؟؟ می دانی من مانده ام و غین و تنهایی هایمان وقتی که نون نیست ... و این اعصابم را به هم ریخته است . تمام دیشب را لحاف قورت می دادم که اشکم در نیاید و هی فکر نکنم به نون که می دانم حالا موهایش را به قول خودش به پریشان حالی باد سپرده است و من زیر این پتو هم حتی گرمم نمی شود ... دیشب یادم رفت جورابهایم را در بیاورم !
نمی دانم با غین چه مرگمان شده بود که یک مشت کلیپ مسخره ایرانی را با جدیت تمام بیست دقیقه تماشا کردیم و هیچ صدایمان در نیامد تا آن دختره بدترکیب با آن تی شرت مسخره اش و سایه ی چشمش که حالم را بدطوری به هم میزد ، شروع کرد به شلنگ تخته انداختن ! که گفتم : " زالزالک جان بزن بعدی ..." بعد سرش را برگرداند طرفم و تا خواست بگوید که " یعنی می خواهی بگویی بقیه شان خوب بود ؟؟؟؟؟؟ " از توی چشمهایش حرفش را خواندم و پقی زدیم زیر خنده .
خوابش را هم برایم تعریف کرد . خواب یک نفر آدم مرده را دیده بود که نمی دانم چطورش شده بود ، همراهش مرده بود و حسابی سیمهای مغزش گره خورده بودند به هم که نمی فهمم .
درباره ی سرعت نور و چرخش زمین و سرعت بدن و زمان و حال و آینده یک چیزهایی گفتیم که زیاد جالب بودنش اصلا مهم نیست . مغزمان بی جهت نیم پز شد .
کاش نون اینجا بود گیسهایش را می کشیدم ... خدایا ... این همه یعنی دلم برایش تنگ است ؟؟؟؟؟
باران می بارد ، یک طور خاصی که کم خیس می شوم ، همانطور که حسابی می زند به سرم و کارهای احمقانه ای می کنم . غین هم همینطور پوزه ی اسب دوست داشتنی من را نوازش می کند و من لمیده ام روی خاک اره ها کف اصطبل و زل زده ام به آب دهان طرلان که راه افتاده است روی میله های اصطبل اش ... دستم را که می برم جلو ، سرش را خم می کند ... چقدر شرافت از همه جایش می بارد و غین همینطور حرف می زند : " یه بار که داشت چهارنعل می رفت یه دفعه وایساد ...اینطوری : غیییییییییییژ !! بعد ۳ دقیقه همینطور درجا جیش می کرد ! من از خنده روده بر شده بودم . " نگاه می کنم توی چشمهایش که پر از ذوق شده است ... لبخند می زنم ... دستم را می کشم روی یالهایش: " ببین چقدر فوق العاده خوشگله ... باورم نمی شه هربار نگاش می کنم ... " بعد غین آستین من را می کشد : " اینو ببین ... داره بازی می کنه !! " و صدایش اکو می شود توی دستهایم ...
می دانی چطور ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ همانطور که دستت را داده بودی ماساژ بدهم و خوابت گرفته بود ! آدم که چیزی را کنترل می کند خیلی لذت دارد ! می دانی ؟؟؟؟؟؟ یعنی ببین می خواهم بگویم من که این همه خوشحالی ندارم بدهم به کسی .
بعد با غین همه ی اسبها را یکی یکی نگاه می کنیم و یکیشان را می گیرم انگشتم را می کنم توی دماغش و خیال می کنم الان حالم را می گیرد ... ولی خوب حالم را می فهمد ... یک ریخت خنده داری از خودش در می آورد که دوست دارم . آن یکی که سرش را می کوبد به میله ها و اشک توی چشمهایش دارد را ، بیست دقیقه تماشا می کنیم ... کنارش می نشینم ... صدایش می کنم ... نشد ... غین می گوید : " درد داره ... " بعد می رویم توی همان باران کم خیس توی ماشین می نشینیم . من هیچ چیزی از شیشه های بخار گرفته نمی بینم . غین می خندد : " گاز بده !! هورااااااااااا !! " و من دلم شکلات مرسی می خواهد ...نداریم...
هوای حالم برفکی است ! حالت را نمی فهمی ، حال من را چکار داری ؟؟؟؟؟؟
خب من الان همان دیروز صبح را که این همه به هم ریختگی و پریشانی داشتم یادم رفته است !!
چقدر آدم های دور و برم مهربان شده بودند و من هی حالم بهتر می شد و به روی خودم نمی آوردم که غین مدام دستش را به سرم بکشد و "ز" اشکهایم را با دستمال کاغذی پاک کند و بعد من همینطور فحش بدهم و لگد بزنم زیر کاغذهایی که انداخته بودم روی زمین و هیچ کس جرات نکند با من دعوا راه بیاندازد ...
بعد سر و کله ی آقای محترمی پیدا می شود و من از دور هر چه فحش رکیک بلدم زیر زبانی نثارش می کنم و هر چه نزدیکتر می شود صدایم را می برم توی حلقم و لبخند زنان می گویم : " سلام آقای دکتر..." سینه اش را صاف می کند و می گوید " یک وقت دیگه بگیر ...امروز نمی شه ... آخر آذر بگیر " بغضم را هق هق نمی دهم بیرون . هر هر می کوبم توی صورتش . نگاهم می کند : " گریه کردی ؟ " چقدر بدم می آید از دلسوزی آدمهایی که دلم می خواهد سر به تنشان نباشد . می گویم " چیزیم نیست خسته ام . دو شبه نخوابیدم . فشار عصبیه ... " چیزی نمی گوید و می رود ... مثل غاز !! من هم پشت کله اش شکلکی در می آورم و نمی فهمم چه مرگم است که دوباره عر می زنم ... خسته ام ... می دانم که خسته ام . آنقدر که اعصابم دست خودم نیست و هر چه هر که می گوید چرا این همه حالت بد است هیچ نمی دانم .
عادت کرده ایم . که یک نفر از راه برسد و چیزی را تعطیل کند که ما هم دممان را بگذاریم روی شانه ی چپمان و برویم خانه مان لم بدهیم توی مبل راحتی و هی شاید تخمه بخوریم و هی نفهمیم که چقدر آدم را الاف کرده ایم و هی خوابمان بیاید و هی چرت بزنیم ... دلم می خواهد یک پر داشتم می کردم توی سوراخ دماغش وقتی که خواب است ...
می روم دوباره توی اتاقش و نگاهش می کنم ...
: " کی وقت می دین ؟؟؟؟ "
- : " کشتی منو .... الان خوبه ؟؟؟؟؟؟ همین الان بیا ... برو یه جای خالی پیدا کن بیا . من آماده ام . "
من هم گنجشکهایی که دور کله ام پرواز می کنند را یکی یکی از گردن خفه می کنم و می روم توی راهرو و داد می زنم سر یک خانومی که تنه اش می خورد به من و به غین می گویم : " حالا ؟ حالا که اینهمه اعصابم خورد شده ؟؟؟؟؟؟ حالا دیگه نمی تونم ... دیگه خسته ام ... خوابم می یاد ... بریم بخوابیم ... " زیر بغلم را می گیرد و می نشینم روی پله ها ...
برای امروز خیلی زیادی حالم بد شده است می دانم ... اما همه اش این نیست . همه اش این نیست که آقای دکتر سر کارم گذاشته است یا هر کس دیگری... همه اش چیزهای دیگر هم هست .. همه ی این یک ماه ناراحتی هایم هم هست . همه ی این یک ماه دربدری هایم هم هست که آرزوی تختم را می کنم ....
یادم به پدرم می افتد که صبح وقتی از روی یک چیزی که نوشته بودم برایش خواندم اشک توی چشمهایش جمع شد . من هم خندیدم توی دلم و دستم را انداختم دور گردنش و بوسیدمش . گفت : " چشمهات قرمز شده بابا ... " گفتم : " از بی خوابیه ... امروز دیگه همه چی تموم می شه می یام پیشتون ...." چقدر نگرانم بود . مدام برایم خوردنی می آورد و هی دست می کشید به موهایم . و من حالا همین طور روی پله ها سرم را توی دستهایم فشار می دهم و فکر می کنم که تحمل دیدنش را ندارم .
مبایلم مدام زنگ می زند و آزاده به جایم جواب می دهد همه شان را : " نه چیزی نشد ... نه بابا می گن بیا دوباره وقت بگیر . نه حالش خوبه . یکمی خسته است . قاطی کرده یکمی . می گم بهتون زنگ بزنه حالش بهتر شد " و دوباره : " سلام ! نه من آزاده ام ... خوبه همین جاست . نه نشد ... یه روز دیگه می گن بهش وقت بگیر ... الان ؟؟ می شه بگم بعدا بهتون زنگ بزنه ؟ " کاش مبایلم را قورت می دادم و هر که زنگ می زد گوشهایش خونی می شد ...
توی خیابان که می خواهم از خط کشی عابر پیاده رد شوم چشمهایم روی هم می آید و یک ماشین پشت چراغ قرمز می کوبد به پایم . لگد می زنم به چرخش و باز فحش می دهم . غین زیر بغلم را می گیرد می کشد آنطرف . " خوبی ؟ دردت گرفت ؟ " می گویم : " نه .... آشغال مردنی ... نگاش کن ... " و غین سرم را می گیرد توی بغلش و من یک دانه اشک دیگر می ریزم به زور و بعد راه می رویم و من ایستاده می خوابم
بعد همه چیز را یادم می رود و دو روز می گذرد . باید بگذرد ...
خواب دیدم امیر را یک سگ هار طلایی درست شکل بل سگ سباستین گاز گرفته ... بعد من پریدم توی دستشویی امیر را کشیدم بیرون و بلندش کردم ...می خندید و همه جای بدنش از ترس کبود شده بود . سرش را گذاشت روی شانه ام و از حال رفت . من هم دست و پاهای کوچکش را توی بغلم فشار می دادم و اشک می ریختم . سر کوچکش توی سینه ام مرده بود ... آنقدر گریه کردم که ساعت ۵ صبح شد و بیدار شدم ...
حالا میدانی همه ی اینها را گفتم تا تصویری که برایم درست کردی را نگویم . بزنم زیر قولم ...این خوابم هیچ ربطی به آن همه چیزهایی که می خواستم بگویم ندارد . می خواستم بگویم اینهمه عاشقم نکن . خب ؟ تو پسر خوبی هستی .... توی چشمهایت وقتی اشک جمع شد آن موقع که جلوی در بغلم کردی ، دیدم ... دلت برایم تنگ شده بود لعنتی !
دلت مثل فندق است . کله ات را هم خر گاز نگرفته که اینهمه می گویی . من عقل دارم می فهمم که گذشت یعنی چه . دوست داشتن چه شکلی است . و هیچ فکر نمی کنم که حق دارم هر کاری سرت بدهم ... تو هم فکر نکن که من مغز گوسفند بلعیدم . من حالیم می شود !
جلوی در آن همه که محکم بغلم کرده بودی همه چیز را فهمیدم ... بعد من خندیدم روسری ام را باز کردم و گفتم : " چه خبر مهندس ؟ " تو هم گفتی : " کوفت !! " همان طوری که می دانی بدجوری دوست دارم ... که انگار می خواهی کلی قربان صدقه ام بروی و بعدش یک نیشگون محکمی ازم بگیری.
چقدر فرصت داشتن برای اینکه دلت برای کسی تنگ شود شیرین است .آن همه دلتنگی را که می خواهی توی یک روز جبران کنی آنوقت روز معرکه ای از آب در می آید . که حتی شب که می خواهی بخوابی همه ی صحنه هایش را دوباره مرور می کنی.
باورم نمی شود دوباره برگشته باشی !
و این همه تلاشت برای ناخنک زدن به حس حسادت من تحسین آمیز است !! کاش هربار که اینکار را می کردی کنارم بودی که دستم را می کردم توی چشمت !!
صبر کن همینطور ببین چطور مجبورم می کنی دیوانه ات شوم و من هر چه مغز خورده ام یک جا بالا می آورم توی سطل و می گذارم تماشایشان کنی و هی بفهمی ، بفهمی که چقدر کودکانه نمی فهمم !
راستی امروز "ز " گفت که هر کسی که خواب زیاد می بیند دلیلش این است که با خودش خیلی لجبازی دارد ... درست مثل من ....