دلم می خواهد این پروژه ی مادر مرده را بردارم بکوبم همه اش را توی ظرف سیب زمینی سرخ کرده ای که گم شده بود توی آشپزخانه ی خانه ی نون همان شبی که می رفت...و دلم را بکوبم همراهش توی دیوار که آن همه تنگش است !
اینجا دو ساعتی می شود نشسته ام پشت میز و دو نفر آدم هم همان دو ساعت را مدام تکرار می کنند توی جمله هایی که تکرارشان نوک دماغم را قلقلک می دهد .
خدا لعنت کند این ظرف زولبیا بامیه را که صدای جنباندن زبان آدم ها را مثل میخ کرده است توی ملاجم و حوصله ام همینطور سر می رود ...! کاش تمام شود با هم ... همراه جمله هایشان .
تمام امروز را تا همین الان یک تصویر را از دیشب توی چشمهای ذهنم مرور می کنم ... آنقد دوستش دارم که دلم نمی آید شکل کلماتم ریختش را بهم بزنند ... می گذارم چند روزی بگذرد تا بعد بگویم ...
می گویم .... قول می دهم !
صدا کن مرا
صدای تو بدجوری خوب است !
صدای تو سبزینه ی آن گیاه خفنی است که در انتهای خوشبوترین اودکلن های دنیا می روید
در ابعاد این روزهای بی خود ، من از طعم پاستیلهای هایلند در متن ادراک کوچه پشتی خانه ات تنهاترم ...
بیا تا برایت بگویم تنهایی من چه اندازه گند زده شده است بهش با این همه کار که روی ملاجم ریخته است
و تنهایی من شبیخون کمبود هیکل رشیدت را پیش بینی نمی کرد
و خاصیت "مثل سگ پشیمان شدن" این است !
مهندس عزیزم !
تمام دیشب را تا صبح خواب دیدم که غرورم را مثل چی کنار گذاشته ام و دورت می گردم ! تو هم همین کار را کرده ای و دست از کله شقی برداشته ای و اعتراف کرده ای که چقدر دلت برایم تنگ است . بعد من هم یکمی اعتراف کردم . کلی با هم حرف زدیم و هیچ مثل این فیلم هایی که دو تا آدم لجباز مغرور عاشق همند و بهم اعتراف نمی کنند ، رفتار نکردیم . من حتی گفتم که دلم برای صدایت یک ذره شده است و تو گفتی که برنامه ی کوبا رفتنمان اصلا کنسل نشده و حتما زمستان امسال را با هم در آنجا خواهیم گذراند . و من هی خوشحال شدم و دستم را انداختم زیر پیراهنت و از توی یقه ات در آوردم و حلقه کردم که گیر کردی و خندیدی .
بعد صبح که بیدار شدم یادم افتاده بود به همان شبی که دیرت شده بود و باید می رفتی . من پهن شده بودم روبروی تلویزیون روی زمین و هی صدایت می کردم همانطور که لباس های رفتنت را می پوشیدی :
-: " مهندس بیا ..."
-: " نمی شه ! "
-: " حالا بیا ... یه کمی بیا ... بیا یه دقه یه چیزی تو گوشت بگم . "
خیال می کردی می خواهم تلپی ماچت کنم مثل همیشه ؟ آمدی خم شدی رویم که روی زمین ولو شده بودم . دستم را از زیر پیراهنت کردم تو و از توی یقه ات در آوردم و حلقه کردم به هم و کشیدمت جلو و گفتم : " نمی ذارم بری ی ی ی ی ی.... نرو ... دیر نمی شه ... نمی شه بری ... " خودت را مچاله کردی که در بری از زیر دستم اما نشد ... خندیدی همان طور که دل ضعفه می گیرم و بعد گفتی : دیرم شد !! " اگر دیرت نشده بود همان جا تا صبح با تو عشق بازی می کردم .
مهندس جان ... من خوب می دانم که یک عالم کشته مرده داری . همه ی آنهایی که عاشق صدایت شده اند ، از همه ی دوست ها و آشناها گرفته تا منشی ات که دم به دقیقه زنگ می زند و ازت سوال می پرسد . همه ی آن همه دخترهایی که غرور و وقارت پریشانشان کرده . همه ی آنهایی که چشمشان به خانه و ماشینت است و فقط دلشان می خواهد یک بار دعوتشان کنی تا با هم تکیلا بنوشید و سیگار برگ مرغوبت را دود کنید . من نمی دانم خانوم کلاغ جزو کدام دسته است . اما اعتراف می کنم که من جزو همه شان هستم به علاوه ی اینکه بعضی چیزهای دیگر هم هست که دیوانه وار دوست دارم . مثل آنطور خندیدنت . خوابیدنت که صدای خرخرت گوش آدم را کر می کند . سرما خوردنت وقتی صدایت می گیرد . لباس پوشیدنت که دیرت می شود . راه رفتنت . بادام خوردنت . آن همه دلتنگ شدنت . نق نق کردن هایت وقتی به شکم می خوابی یعنی می خواهی که ماساژت بدهم . سریال های بی خود تماشا کردنت . توی این همه کار و گرفتاری و بی خوابی کتاب خواندت ، فیلم دیدنت ، استخر رفتنت ، پازل درست کردنت ، و همه ی هر لحظه از زندگیت که این همه کار کردن تویش هست . کاری نکن که هر چه کشته مرده دارم را بیاورم ردیف کنم جلوی خانه ات که هر کدامشان یکی ازین دخترهای لعنتی را کش بروند !
کاش بیایی لجبازی را کنار بگذاریم و برگردیم سر خانه زندگیمان ...
من از این بیماری بیزارم ....
رفتم دم دفتر ثبت احوال گفتم آقا یا اسم منو عوض می کنی یا انگشتمو رو نافت اینقدر فشار می دم که اشکت در بیاد . گفت ناف ندارم . گفتم خفه ! مرتیکه ی دروغ گو . گفت خب اسمت چی هست . گفتم همین که می بینی ... گفت چی می خواهی باشه . گفتم پیاز بانو . شاخشو خط بزن .
یکمی تامل کرد و همین که انگشتم را نشانش دادم ترسید . دفترش را باز کرد و من را کشت توی سطل آشغالی اش . من هم همان جا یک لایه انداختم و آمدم بیرون ...
و دیگر هیچ وقت دلم برای شاخهایم تنگ نخواهد شد .
زیر باران باید گفت : تف تو ذاتت .
زیر باران باید روی خود را آنطرف کرد .
زیر باران باید مهر خود را جنباند ! و همه کلاغ های شهر را بیلاخ نشان داد ....
و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد . ای لعنت به آن همه پاستیل هایی که با هم خوردیم ....
شیوه ی خفه کردن من اصلا شبیه شیوه های دیگر نیست . من غذای تندی می پزم که آدمها را خفه می کند . من چسبهای کاغذی بلندی دارم که آدمها را می ترساند . امروز تیکه ی کوچکی از مغزم را تحلیل کردم . خیلی خوب است که مغزم را تکه تکه کنم !
سلامتی من از خوش شانسی تک تک سلول های گم نامم است ! یک بار دیگر هم می گویم که یادم باشد . حالا قرار است تمامی اسمهای دنیا را روی سلول های بدنم بگذارم . نمی توانی من را گول بزنی !
بنشین پاهایت را دراز کن تا اتل متل بازی کنیم ... صدای خاطره باز است ...
کور خوانده ای که همین کور خواندنهایت را جانم فدا !!
به قول غزال : و کنون آب دماغم جاریست ... !
و کدامین دروغ به حرامی بود که به من گفت : هر چه هستی باش اما کاش... نه .. هر چه هستی باش اما باش !
این همه چند روز را که این همه نبودم خسته ام شد ... دلم برای تختم تنگ است ...می نشینم پای کامپیوتر و سعی می کنم غزال را نگاه نکنم که آن همه روزه است . خجالت می کشم وقتی روزه می گیرد و من همینطور دورش هستم . عدس می خورم . آب می خورم و دود هوا می کنم .
دم افطار است . غزال یک لیوان چایی گذاشته روبرویش ، سرش را یک طور با شکوهی پایین گرفته که آدم خیال می کند روحش توی بدنش نیست . من هم همینطور که زل زده ام توی لیوان چایی اش یک دفعه با صدای دعای ربنا بغضم می گیرد. هم هر چه ایدئولوژی برای رد کردن خدا دارم را یک تیپا میزنم گوشه ی اتاق و دلم برایش تنگ می شود . نمی دانم چطور است که هر چه بیشتر خیال می کنم که وجود ندارد بیشتر یک پر برمی دارد می کند توی دماغم که عطسه ام دنیا را ور دارد . بعد باید بنشینم و همه را ارشاد کنم . نمی فهمم یک دفعه چه مرگم شده است . دلم قل قل می کند . بیتابم . از هر چه سوراخ توی صورتم است آب می زند بیرون و اشکهایم با سرماخوردگی ام قاطی می شود .... بلند می شوم می روم توی اتاق و دستم را می اندازم دور میله های پنجره و هیچ فکر نمی کنم که حال آدم را می گیرد ... سرم را میگیرم بالا از لا به لای آن همه دیوار یک گوشه ی آسمان را نگاه می کنم و از تصور آن همه هیچ چیز آن بالا ، نفسم می گیرد و می گیرد ...
صدای افطار غزال می آید و صدای نفس کشیدنش .صدای صبر کردنش برای همه چیز و این همه درد که روی هم تلنبار کرده است و آدم را غرق می کند توی چشمهایش . این همه که آدم را شرمنده اش می کند حتی آقای مهندس را توی نصفه شب آمدنش و نیم ساعت نشستنش که هیچ چیز نمی گوید. من هم دستش را می گیرم و سعی می کنم آرامش کنم : " بیا بشین این طرف . اینطوری راحت نیستی ... " نچ می کند و ابرویش را می اندازد بالا یعنی راحتم . و هر چه غزال می نشیند کنارش یادش می رود و هی دوباره می پرسد : " خب چه خبر ؟ " بعد هم خجالت کشیدن های غزال ، که می خواهم بغل کنم ، آرام کنم توی موهایش که این همه عاشق دستهای آدم است ...
حالا غزال افطارش را کرده است .می آید کنار من و هیچ چیزی نمی پرسد . اما خوب می داند مرگم چیست . یک دستمال کاغذی می گذارد توی دستم و می گوید : " خب فردا روزه بگیر ... " می خندم : " بزار اول ایمان بیارم ! "
دراز می کشم روی تخت . فکر می کنم . غلت می زنم . شعر می خوانم . چرند می گویم و بعضی وقتها که غزال می نشیند کنارم از ریخت و قیافه اش که آن همه قربان صدقه ام می رود خنده ام می گیرد ... با انگشتش خودکاری های روی دستم را نشانم می دهد : " مگس نشسته روی دستت . چه گهی هستی ! " می خندم و دستم را می گذارم روی صورتش و هل می دهم که می افتد از روی تخت ...
حالا من یادم نمی رود که چقدر آزار دیدنم از آن همه نبودن های تو توی آن همه بودنهای من برایم مهم بود . و چقدر بیزارم از دروغ ... ببین می خواهم یک چیزی را بگویم . همه ی زندگی ام را از تو فرار می دهم یک بار دیگر درست مثل روزهای اول ...
این من ، آن غزال صبور نیست ... این من ، گوزن لگد پران است که بعضی آدمها را خیلی دوست دارد و دلخوری اش از آنها کم کم شکل نمی گیرد . دلخوری اش توی یک لحظه همه چیز را خورد می کند و دیگر هیچ جوری نمی شود درستش کرد... سختی اش توی حذف کردن چیزهایی که دوست دارم نیست ... سختی اش توی سخت بودن دلیلش است .سختی اش توی فکر کردن به آدم هایی است که ساعتهای زیادی را به دنبال شکار می دوند ، کمین می کنند ... بازی راه می اندازند ... تغییر چهره می دهند ... همه کاری می کنند حتی جونشان را به خطر می اندازند و درست وقتی یک تیر در کردند توی پای شکار ، چند قدمی دورش راه می روند و بعد می روند پی کارشان ...
و من چقدر حرصم می گیرد از مردهایی که خیال می کنند از ماتحت فیل بر روی زمین فرود آمده اند و چقدر دلم می خواهد پوزشان را بزنم حسابی ! مثلا وقتی زنگ می زنند به مبایل آدم و این همه بی خود مطمئن هستند که این یک نفر آدمی که حالا بهش زنگ زده اند حتما ذوق مرگ خواهد شد ، آن وقت من گوشی را بردارم و یک الوی از همه جا بی خبر بگویم خیال نکنند زحمت سیو کردن شماره شان را به خودم داده ام . و هی هر چه می گویند : به جا نیاوردی ؟ هی بگویم : نه خیر !! و وقتی گفتند من علی هستم من هم بگویم : کدوم علی ؟؟؟؟؟؟
یک مهری خانومی هست که فال قهوه می گیرد و من گاهی اوقات خیلی دوستش دارم آنطور که می نشیند روی صندلی یک پایش را جمع می کند توی خودش و حرف زدنش که به یک شیوه ی لات دلنشینی است و یادم را به فیلمهای قدیمی ایرانی می اندازد .
یک بار چند سال پیش فنجان قهوه ی من را گرفت و خیره شد بهش و یک جور مسخره ای چشم و چارش را چپ کرد و گفت : " هوووی !! حاج خانوم !! جمع کن این بساطو !! کی بت گفت موقع عصبانیت رانندگی کنی ننه هان ؟؟؟! " و آن موقع من یک نفر آدم را زیر کرده بودم . پارک دوبل می کردم و حاضرم قسم بخورم که اگر یک مورچه را می گذاشتی کار چرخ ماشینم حتما تندتر از من رد می شد و می رفت . آن وقت اقبال من یک عدد خانوم با مقداری چادر انداخت پشت چرخ ماشین ، همان جا که چشم کور آدم نمی بیند . که گومبی خوردم بهش و هولوکی از رویش رد شدم . بعد که مصدوم جیغ زد " یا ابوالفضل "من آنقدر بهت زده بودم که خیال می کردم زنیکه را کشته ام ! و هر چه داد و بیداد می کرد و چادرش را اینطرف آنطرف سوق می داد هیچ نمی فهمیدم که زنده است ...! بعد پیاده شدم دستم را انداختم دور کمرش که بلندش کنم . او هم پنجول هایش را درست مثل یک گربه ی وحش در آورد و صورت من بیچاره را چند تا خراش جانانه انداخت و یک فحش هایی داد که بیشترشان را از هولم نشنیدم . ولی یک چیز خنده داری آن وسط گفت که از بدبختی خنده ام گرفت ! همینطور که آه و ناله میکرد و چنگ و دندان می انداخت به سر و روی من و خودش ، گفت " از چادرم بدت اومده زدی بهم . هان ؟؟؟؟؟ دختره قرتی ... " منم هرهر خندیدم آن وسط دعوا ، گفتم : " خانم این حرفها کدومه ! ندیدمتون . ولی شما ماشین به این گندگی رو ندیدید ؟؟؟ فکر می کنم مال این باشه که چادرتونو نوک بینی تون گرفته بودید و تا زاویه خاصی رو بیشتر نمی تونستین ببینین . " و یکی نبود آن وسط راهنمایی ام کند که نیشم را ببندم و حتی اگر شده همراهش گریه کنم و هی هر بار که می گوید : " لت و پار شدم " من هم هی نگویم " نه بابا چیزیتون نشده " و تا می شود تاییدش کنم که دوستم داشته باشد . آن موقع این نکته ی روانشناسی را درباره ی خانوم ها نمی دانستم که وقتی غرغر می کنند باید همیشه تاییدشان کنی . هر چه گفتند همدردی کنی تا خفه خان بگیرند ! خلاصه چند تا فحش دیگر نوش جان کردم ، او هم هر چه توانش بود بارم کرد که " حالا تو به من یاد می خوای بدی چادر چطوری بگیرم ؟ " بعد هم شوهرش آمد و من مظلوم بیچاره را بردند کلانتری و باقی ماجرا ...
بعد من به مهری خانوم گفتم که " من عصبانی نبودم .عصبانی شدم ! شاید دستم خورده به قهوه توی فنجون سرنوشتم عقب جلو نشون می ده " بعد گفت : " زکی ... فک کردی چی ! گوش کن ... ببین ...تو قراره ازدواج کنی با همین میم جانت . احتمالا سال 85 یا 86 . "
بعد من خیلی ذوق مرگ شدم و آن موقع خب هیچ فکرش را نمی کردم روزگارم این باشد که الان هست و پیش خودم گفتم اوووووووو ... کو تا 85 . من که طاقت ندارم . و فکر کردم اگر این را درست گفته باشد بقیه چیزها را هم درست می گوید مثل عصبانی رانندگی نکردن و این ماجراها . خب من هم هی به کله ام فشار آوردم تا بالاخره یادم آمد که یک بار مادرم را جایی می رساندم و او هم مدام غر به جانم می زد و می گفت " تند می ری" من هم می گفتم : " نه خوب می رم ! " که بالاخره طافتش طاق شد و گفت : " وایسا پیاده شم ." من هم آن روی آشغالی ام بالا آمد و با آرامش زدم کنار و مادرم را وسط راه پیاده کردم ! بعد پایم را از روی ترمز برداشتم و غیژی با کلی شتاب گاز دادم و خودم را از محل حادثه دور کردم و همین طور که غیژ غیژ می کردم یادم می آمد به بدبختی هایم و عصبانی می شدم ، هی عصبانی می شدم و هی این پایم را روی گاز بیشتر فشار می دادم . بعد واقعا نفهمیدم که چه اتفاقی افتاد غیر از این که بعد از ضربه وسط اتوبان پیاده شدم و این آب رادیاتور را که سبز راه افتاده بود روی آسفالت نگاه کردم و یادم به ایتی افتاد و همه ی موجودات فضایی که رنگشان سبز است و خیال می کردم خون راه افتاده است از یک جاییم . نشستم کف زمین زار زار گریه کردم و داد زدم که " خوب کردم . دلم می خواست . از همه تون بدم می آد " و شعر لورکا را می خواندم که : " سبز تویی که سبز می خواهمت !! "
گفتم : " هان ! مهری خانوم جان ! من یه زمانی خیلی عصبانی تصادف کردم . بله حق با شماست . پس حتما عروسی می کنم دیگه ؟؟؟ " او هم تا در توانش بود از میم تعریف کرد و هی گفت به به و هی گفت چه چه و من نمی دانم خرافاتم چرا گرفته بود آن وسط که همه را باور می کردم . راستش این است ! یک نکته ی روانشناسی دیگر ! آن هم اینکه اگر آن چیزی را پیشگویی کنید که شخص خودش می خواهد ، قطعا شما پیشگوی مطلوبی خواهید بود و همگان به شما ایمان می آورند ! حتی من !
خلاصه سالی از سالی گذشت و من دوباره این مهری خانوم را جایی دیدم . این بار فنجان قهوه ی من را که دید گفت : " مهندس کیه ؟؟؟ " من هم یکمی برایش تعریف کردم و او هم هر چه خوبی در دنیا بود به آقای مهندس ما چسباند و پیشگویی کرد که سرنوشت خوبی در انتظارم هست و اینها ...بعد یادش به میم افتاد و برای خالی نبودن عریضه این ها را هم اضافه کرد که : " این پسره به درد تو نمی خوره ! حالیته ؟؟؟؟؟ انگ تو نیست ؟ می فهمی ؟ ببین چی بت می گما ! حتی اگه برگشت گفت گه خوردم غلط کردم تو نمی بخشیش ! " گفتم : " ببخشید مهری جون چی رو نباید ببخشم ؟؟؟؟ " گفت : " واااااااا ! پ واسه خاطر عمه ی من گذاشتیش کنار ؟! " گفتم : " آهان بله ... اون مسئله رو می فرمایید " ولی بعد فکر که کردم دیدم خیلی وقت است که بخشیدمش ... و با این فکر هر چه مهری خانوم باز هی گفت و گفت ، من هی گوش دادم و گوش دادم و توی دلم بهش لبخند زدم . گفته هایش را با سر تایید کردم و با سیگار خاموش کردم توی باغچه ی حیاط ...
حال همه ی ما خوب است ...فقط من بعضی وقتها خستگی ام را غر می زنم توی گوش غزال و دلتنگی ام را با دمپایی می کوبم به دیوار . مادرم هنوز خانه راهم نمی دهد و کسی دلش به حال من نمی سوزد ...
تلفن را گذاشته ام زیر میزم که حوصله ی خم شدن نکنم ، برش ندارم ، زنگی نزنم ، حالی نگیرم ...
هر چه سیب زمینی و پیاز بود سرخ کردیم و خوردیم ... روی گونه ام یک جوش عصبی سبز شده است . دیروز با نوک چاقو ترتیبش را دادم غزال زهره اش آب شد !
دیشب خواب دیدم خیانت می کنم و حالا اعصابم خورد است . من اهل این کارها نبودم . چرا خودم این همه خودم را می پیچم دور کله ام که سرگیجه می گیرم ؟ آنوقت کسی به من می گوید : زندگی مثل شطرنج است اگر خوب بازی کنی همه می خواهند شکستت بدهند ...
بعد من سرم را میگیرم توی دستهایم و اشکهایم را فشار می دهم همان تو که به جایش تلپی بیافتم روی مبل راحتی هرهر بخندم و باز نفهمم که کی صبح می شود ...