تبليغاتX
پیازولوژی

گفتم : " این انگشتر ستاره ی درخشانت را از چوبین دزدیدی ؟؟؟ "  یک بادام را گذاشت لای دندانش ترقی شکست و گفت : " چوبین کیه ؟؟ " و بعد من یادم آمد که وقتی این آقا فوق لیسانسش را هم توی جیبش داشته ، آنوقت من با فرم مدرسه که همیشه تنبلی ام می آمد از تنم در بیاورم و جوراب های قرمز- صورتی ای که به خاطرشان به دفتر مدرسه کشیده می شدم ، با کفشهای سفید کتانی که هر کدام یک جا پرتاب بودند ، نشسته بودم جلوی تلویزیون و با دستهای خودکاری و کثیفم که مزه ی ترش می دادند بستنی یخی می خوردم و چوبین و خیلی کارتون های دیگر را تماشا می کردم ... ! و این آقای مهندس فکرش را هم نمی کرد که یک روزی با دختری معاشرت کند که حالا دارد چوبین تماشا می کند ... آخ پروانه ... پروانه !! 

من هم لبخند آرامی زدم . دستم را کشیدم به دکمه های پیراهنش و گفتم : " هیچی ... سنت قد نمی ده "

وقتی دم در کفش هایم را می پوشیدم ، آمد چانه ام را گرفت . نگاهش کردم هنوز داشت بادام می جوید . در را نیمه باز کردم گفتم : "خدافظ ! " دستم را کشید تو و همینطور که می خورد گفت : "  بیا یه بوس بادومی بهت بدم . دیگه تو عمرت گیرت نمی یاد بوس بادومی ! " خندیدم و سرم را بردم جلو : " دیوونه ... "

و من چقدر وحشی می شوم وقتی می خواهم فرار کنم . مثل وقتی آویزان می شوم  یک جایی و خودم را فراموش می کنم که سنم چقدر است ... و مثل وقتی همه ی هر چه کثافت توی ذهنم هست را با یک تهوع شدید بالا می آورم و اطرافیانم را فراری می دهم . مثل این همه تضاد توی من . مثل من وقتی " بارباپاپا عوض می شود " می شوم و شکل هر چیزی می توانم باشم . مثل من که کودکی کردنم با رنج های درونی ام همزمان می شود و گه گیجه می گیرم ! مثل وقتی چند روز می گذرد و می فهمم که به همه ی زندگی ام فکر کرده ام جز به همه ی آن چه همین الان وجود دارد .... مثل همه ی آرامشم . همه فیلم هایی که دوست داشته ام . مثل این همه فیلمهای تو توی آن همه خانه ات .مثل من که سشوار را برای این دوست دارم که شبها توی زمستان که هوا سرد است از توی یقه ی لباسم خودم را داغ کنم . اینقدر داغ کنم که وقتی دستم را می گذارم روی شکمم ، داغی اش آرامم کند و بخوابم ...

+ نوشته شده در سه شنبه 28 شهریور1385ساعت 17:37 توسط گوزن |

 

من همین الان نهار خوردم و حالا به دلیلی که بعدا توضیح می دهم ، یک حال پیچیده ای گرفته ام که مخلوطی از چند احساس خیلی ساده است  . مثلا حسابی ترس ورم داشته است ولی یک طنزی چیزی توی وجودم هی پقی من را می خنداند که می گویم : " نه بابا شیشه قورت ندادم که ! "  بعد مثلا یک دفعه واقعیت تلخ جلوی دماغم می شاشد و پشیمانی و ندامت و مهربان شدنم گل می کند که دلم می خواهد به چندنفر تلفن کنم و یک چیزهایی بگویم . یا مثلا یک دفعه خیلی اعصابم خورد می شود و از دست آدمهایی که من را به این وضع کشانده اند عصبانی می شوم  ، مثلا پدرم . احساس می کنم شاید یک دفعه بمیرم . البته اصلا بی دلیل نیست ! فقط می خواهم اگر واقعا مردم علتش مجهول نماند .

من اینجا هفته ای دو سه بار بیشتر برای خودم غذا درست نمی کنم و این دلیلش این است که وقت هیچ کاری را غیر از " بیست و چهار ساعت در میان بیس ساعت کار کردن " ندارم و گرنه من جزو معدود دخترهای سرکش و آشفته ای هستم که آشپزی برایم یک تمدد اعصاب است و حسابی بهم خوش می گذرد ! این تخته ی چوبی را که می گذارم روی میز و قارچ ها را رویش خورد می کنم ، جدا یادم می رود که چقدر درگیری دارم . وقتی غذای جدیدی را تخیل می کنم ، می روم روی بالکن و با این خیال که برای شروع  یک پیاز خوب است دستم را می کنم آن ته ...زیر میز و یک پیاز درشت می کشم بیرون و همه جایم را خاکی می کنم .  این یکی را که واقعا خیلی دوست دارم وقتی از چشمم آب می آید موقع پیاز خورد کردن ! بعضی وقتها از فرصت استفاده می کنم و یک دل سیر گریه می کنم . فلفل دلمه !! وای خدای من ! چیزی خوشگلتر و خوشبوتر از فلفل دلمه هم توی یخچال وجود دارد ؟؟؟  من توی آشپزخانه حسابی به خودم خوش می گذرانم ... حالا همه ی اینها را گفتم که بگویم یک ظرف غذا مال دوروز پیش را که توی کاسه ی بلوری گذاشته بودم یخچال ، برداشتم و گذاشتم توی مایکروفر . حوصله ی گرم کردنش را روی گاز نداشتم . بعد رفتم نشستم پشت میز و با یک تکه نان لواش هی به ماست ناخنک زدم . یک دقیقه هم نشد که با صدای تق از توی مایکروفر از جا پریدم و متوجه شدم که ظرف بلوری از وسط دو نیم شده است ! لعنتی حسابی حرصم را در آورد . غذای توی ظرف هم همینطور صاف مانده بود روی هوا !! نگاه کردم  دیدم که حسابی تمیز شکسته است درست مثل کرم کاراملی که با کارد نصفش کنی . خب هیچ ذره ای ازش توی بشقاب که نمی ریزد ، می ریزد ؟؟؟؟  من هم ظرف نصفه را برداشتم غذای تویش را خالی کردم توی بشقابم و دو تکه ی شکسته شده را گذاشتم کنار هم و چشمهایم را به دنبال یک قطعه گم شده روی جای شکستگی حسابی تیز کردم ! اما خب چیزی پیدا نکردم و این را به حساب این گذاشتم که توی غذای من هم هیچ خرده شیشه ای وجود ندارد و همه ی غذا را ظرف 5 دقیقه نوش جان کردم !!

اما حالا راستش غذایم که تمام شده است ،  اما یک دفعه یک چیز هولناکی افتاد به جانم که از ترسم اگر به خاطر شیشه نمیرم ، حتما سکته ی مغزی می کنم و می میرم . هر چه صحنه از فیلمهای ترسناک دیده ام که تویش خرده شیشه دخیل بوده ، جلوی چشمم اسلاید می زند ! هر چه اخبار هردنبیلی درباره ی آدمهایی که از خوردن شیشه مرده اند شنیده بودم ، حالا یادم آمده و با تصور مرگ خودم که معلوم نیست چند روز بعد جسدم را پیدا کنند و کدام بی نوایی قرار است در خانه را بشکند بیاید تو و این آقای مهندس را چه کسی خبر می کند و خاک بر سرم کنند که حالا خیال می کند خودم را کشته ام از دستش! و حالا بیا و بهش ثابت کن که من اگر خیلی از دستش حرصم بگیرد کار خودم را خوب بلدم و همه ی همین کارها  که با نیش باز درقبال من انجام داده را سرش می دهم که دلم خنک شود و خودکشی و این کارها کار من یکی نیست . زهی خیال باطل . زهی تخم کدو . ولی حیف که نیستم این ها را بهش بگویم . و نمی توانم برایش تعریف کنم که دیشب بر حسب اتفاق چند دقیقه ای نشستم پای تلویزیون و توی یک فیلم نه چندان خاص یک نفر دکتر به یک نفر آدم گفت : " هروقت خواستی روابط عشقی شروع کنی اول یک گلدان گل بخر و یک سال بعد یک حیوان خانگی بگیر ، و سال بعدش اگر گل و حیوانت زنده بودند معنی اش این است که می توانی روابطت را شروع کنی . " و بعد می خواستم بهش بگویم نمی فهمم این بامبوهایش چطور تابه حال نمرده اند . حالا اعصابم داغون است و هی نمی فهمم چه مرگم است ! و هی این ته گلویم می سوزد و هی می سوزد و خبر مرگم  نمی دانم که آیا واقع شیشه قورت داده ام یا این توهمی بیش نیست ...

+ نوشته شده در دوشنبه 27 شهریور1385ساعت 14:38 توسط گوزن |

 

مامان نیست ... بابا نیست . هیچ کس نیست . من دوازده ساعته دارم با کامپیوترم عشق بازی می کنم . یعنی اینکه مهندس جان شبکاری شما یعنی همین .. من عقلمو از دست می دم  . یعنی سیخ های کبابو یادته تو شیکمم کردی ؟؟ یادته دختر همسایه عدس می خواست ؟ ای تف ... حالا من هیپنوتیزم شدم . چشمام تاب ورداشتن . ترسناک شدم .

 

همین روزها ماوس کامپیوترمو وصل می کنم به نافم ....  اینطوری ----->      )~--------Q

و دیگه فکر نمی کنم به این که روی بالکن بودم ، نزدیک صبح بود و حتی یک ساعت هم نخوابیده بودم ، که ساکت بود ، هیچ صدایی نمی اومد غیر از صدای جاروی فراش روی آسفالت ، که تو اس ام اس زدی  : " باز قورباغه تو دلت داره آواز می خونه ؟ "

+ نوشته شده در یکشنبه 26 شهریور1385ساعت 22:18 توسط گوزن |

یک چیزی گیر کرده است زیر طفلک زبانم که نمی دانم چکارش کنم . چیز است . بگذارید الان می گویم . من دیشب یک دفعه فهمیدم که یک برادر شیری دارم و خب نزدیک بود لقمه را توی دهانم درسته قورت بدهم !   : " چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟   اوهو اوهو ( سرفه ! ) "  بعد مادرم همین طور لبخند می زد . گفت : " مگه نمی دونستی ؟ "  من هم نمی فهمیدم که " آخه از کجا باید بدونم " . و یک بند تعجب می کردم . آخر خیلی مسخره است که آدم همچو چیزی را نداند .

حالا برادر شیری ام جمعه داماد می شود و از قضا چون ما از بچگی همبازی بوده ایم و من هم به حساب یک نسبت دیگر گذاشته بودمش ، نمی فهمم که حالا مثلا چه فرقی می کند ، عروسی برادرم باشد یا عروسی پسرخاله ی مادرم ! یعنی می خواهم بگویم من یک برادر شیری دارم و این موضوع یک جایی ام را حسابی قلقلک می دهد .  و حالا بی دلیل احساس می کنم که دلم می خواهد یک فصل محکم بغلش کنم و چلپی ماچش کنم و بگویم :  برادر !! عروسی ات مبارک !!   می دانم قیافه اش چه شکل می شود . یک شکل مسخره !

بگذریم ...  دیشب ساعت یک داشتم از گرما هلاک می شدم که آقای مهندس از سر کار با  SMS برایم یک فوت فرستاد که خنک شوم و من از این همه سخاوت هنوز هم در عجبم . تا 5 صبح روی تخت غلت خوردم و از فرط گرما و کثرت پشه ها یک ساعت هم خوابم نبرد . می دانم این مرضی که افتاده است به جانم درمانش یک سگ هار است که بیافتد دنبالم و من از ترس قالب تهی کنم ... این را دیشب خواب دیدم . ربطش را نمی توانم توضیح بدهم . چون خب می دانید ، هرچیزی را که توضیح نمی دهند . ساعت 6 صبح تا 12 ظهر را آقای مهندس کنار گوشم خرخر کرد و من فقط یک خواب دیدم . معنی اش این است که خیلی باید به این خواب توجه کنم .

یادم به مادر شیری پدرم افتاد که یک سال پیش توی ده شان مرد و فقط پدرم به مراسم ختمش رفت. خواهرش را یادم نمی آید دیده باشم . و فکر می کنم جمعا 2 یا 3 بار مادرش را دیدم . همه ی اینها معنی اش این است که هیچ اهمیتی ندارد که من یک برادر شیری دارم چون اتفاقا آن برادر شیری پسرخاله ی مادرم است و این یکی نسبت انگار حسابی به شیر مادرم می چربد ...

من عجب پخمه ای بودم ... تا 2 سالگی شیر می خوردم .   

+ نوشته شده در پنجشنبه 23 شهریور1385ساعت 15:58 توسط گوزن |

من گرسنه ام نیست تو را به خدا دست از سرم بردارید . خودم هر وقت گرسنه ام شد یک چیزی کوفت می کنم . لباسم را نمی خواهم عوض کنم  .همین خوب است ، راحتم . نور اتاقم کم نیست . پرده ی اتاقم را نمی خواهم کنار بزنم . سردم نیست ، کولرم همین درجه که هست ، خوب است ...

جهت اطلاعت دیشب را با یک کدو سر کردم . حالا به ازای هربار دیوانه کردنم یک اردنگی طلبت .

شاخ در آورده ام چون به چیزی اطمینان ندارم و همه ی مشکلم همین است . همه ی اعصاب خوردی و همه ی ناراحتیم همین است . نمی دانم که با چه موجودی طرف هستم و این واقعا دیوانه ام می کند ...

این یکی خیلی جالب است ! من شده ام آیینه ی عبرت همه ی آدمهای اطرافم . غین چند شب پیش ار خواب پرید و گفت : اهه ! کی بود با من خوابید ؟ و بکارتش را از دست داد . حالا می نشیند و دود سیگارش را می دهد توی چشم من و من فقط هیچ حرفی نمی زنم . 

آن یکی می گوید سادگی اش را دوست داشتم چون یک هفته با من بود اما فلانش را کنترل کرد . آهای دخترهای کوچک ! بگذارید یک چیزی را برایتان روشن کنم . کمتر مردی پیدا می شود که جرات خوابیدن با شما را برای بار اول داشته باشد ! تو را به خدا این همه احمق نباشید و این را به حساب پاک بودنشان نگذارید .

من حالم خوش نیست ... دیشب مسواکم را لیز دادم توی چاه توالت حالا دندانم درد می کند ...

+ نوشته شده در یکشنبه 19 شهریور1385ساعت 13:29 توسط گوزن |

 

هان مي دانم ! همه ي اين چيزها كه مي بينم يك شوخي زيركانه است!  مثلا خواب مي بينم كه با خواهرم مي خواهم بروم دريا و فكر مي كنم كه اگر صبر كنيم وقتي شاه و فرح ساحل را اختصاصي كردند  برويم خيلي بهتر است كه خلوت هم مي شود و بعد در واقع همين كار را مي كنيم و من مي نشينيم روي شن هاي خيس و آب از زير پاهاي لختم  جلو و عقب مي رود و خواهرم را تماشا مي كنم كه شنا مي كند و شاه و فرح كه دست در دست هم راه مي روند با پاي برهنه و باد مي زند توي موهايم . بعد بيدار مي شوم و لحافم را مي پيچم به خودم و از بوي كولر خوشم مي آيد . يا مي بينم كه مادرم نشسته است پشت ميز نهارخوري و بچه ي سه ساله ي داييم را با خلاقيت خاصي مجبور مي كند كه ماكاروني بخورد و يادم مي افتد به كودكي خواهرم و جواني مادرم و اينكه چقدر دوستش دارم اينطور كه مي تواند مهربان باشد و اينطور كه هست و مي نشيند و صدايش خواستني مي شود ... يا عصر كه مي شود و آقاي مهندس ازم مي خواهد كه بروم و دكور خانه اش را بچينيم و آن همه اصرار دارد كه فقط هم همين كار را بكنيم ! و وقتي وارد مي شوم زود در را باز مي كند و كنار مي رود كه فرصت نكنم دستهايم را دور كمرش حلقه كنم . ولي باز هم سنگيني نگاهش را روي خودم حس مي كنم كه چكش گرفته است مي كوبد روي بستهاي دكورش و دستهايش را كه با ملايمت مي كشد توي موهايم . وقتي خشونتش را خواب مي كند مبادا نيازهايمان از كنترل خارج شوند و آن همه زل مي زند به من كه خوابيده ام روي زمين كنارش و دستش را توي دستم فشار مي دهم . بعد من ديرم مي شود و مي روم و توي راه به خودم فكر مي كنم و اينكه چقدر معصوم شده ام  !  مي دانم . شوخي ام گرفته است . من قابليت اين همه شوخي را دارم . هميشه داشته ام . هان !! مي داني ؟ اين زنگ تفريحم است . قرار است آماده ي اتفاق بزرگي باشم . قرار است چند سالي بزرگتر شوم كه كسي زورش نرسد با من كشتي بگيرد و حتي اين علي كوچولوي سه ساله را خيال كنم كه خواب ديده ام . اين بار مي دانم كه قرار است يك روز كه هوا خيلي خوب است و من هم توي پياده رو راه مي روم يك صاعقه درست فرود بيايد توي فرق سرم و همه ي اطرافيانم را داغدار كند . اما من از اين شوخي خوشم مي آيد وخنده ام مي گيرد و آقاي مهندسم را بيشتر از هميشه دوست دارم . كاش يك دفعه بيدار نشوم و آرامشم را از دست ندهم ...

+ نوشته شده در جمعه 17 شهریور1385ساعت 18:30 توسط گوزن |

من مرض چند گانگی گرفته ام و از این بیماری در حال مرگم ... حالم خوش نیس بذارین تو دفتر مجازیم چرند بنویسم ....

اگه یه روز به یکی می گم  " دیگه نمی خوام ببینمت "  یعنی  " می خوام باهات زندگی کنم " و اگه یه روز به یکی می گم " دلم برات تنگ شده بود می خواستم ببینمت " یعنی " چون امروز ماشین ندارم ، پیش خودم فکر کردم حالا که داری از عشقم پرپر میشی خب چرا نیای منو برسونی هفت تیر ؟ " چون حوصله تاکسی سوار شدن  ندارم و همچنین خسیسی ام می یاد پول آژانس بدم و بعدش به پارک وی که می رسیم پیاده میشم . چون اینقدر حالم از خودم به هم می خوره که وقتی دستمو می گیره و می گه بزار نگات کنم من هم برام هیچ کار سختی نیست که دستمو نکشم بیرون و می ذارم نگام کنه . از همه بدتر اینکه معمولا آدمها تو این شرایط می فهمن که دختره چترشو پهن کرده ولی اون نمی فهمه و هی دستمو فشار می ده و من هی تو دلم مهندس مهندس می کنم که کجایی دستمو فشار بدی  یه بار تو عمرت امتحان کن شاید خوشت اومد . اه ... گند.... 

+ نوشته شده در چهارشنبه 15 شهریور1385ساعت 23:13 توسط گوزن |

 

آنقدر دوست دارم کوچه ی پشتی خانه ی مهندس را توی شب . نمی دانم چطورش می شود که اینطور می شود ! خنک می شود . باد می زند توی شاخه های درختهایی که از دو طرف کوچه ،آن بالا به هم رسیده اند . خلوت می شود ، هیچ مثل روزها نیست که پر می شود از ماشین های پارک شده توی دل و جگر هم . بعد من که با ماشین می رسم توی کوچه ، شب که باشد ، سرعت را کم می کنم شیشه ی ماشین را می کشم پایین ، بو می کشم و دلم می خواهد پیاده شوم همان جا ، بنشینم وسط کوچه خیال کنم که زمستان است و سردم نیست . و کاش وقتی اینها را می نوشتم این علی کوچولوی 3 ساله اینهمه به پر و پایم نمی پیچید و این همه نمی پرسید که مشق چی می نویسم !

فکر می کردم آخرین بار است که خانه ی مهندس را می بینم ، دراز کشیده بودم همانطور که لباس هایم پخش بودند روی زمین ، من هم روی قالیچه ی خوشگل خاطره هایمان . زیر سیگاری فلزی روی شکمم بالا و پایین میشد با هر نفسم که آنقدر هم عمیق نبود . سقف را می دیدم که سفید بود . او را هم که حتی نگاه نمی کردم کنارم . خیال می کردم بار آخر است . دو ساعتی حرف زده بودم و خدا می داند که هیچ وقت آنطور بی پروا افکارم را برایش نریخته بودم بیرون که آنهمه بترسانمش . ساکت شده بود و فقط گوش می کرد . اخم هایش را که کمتر دیده بودم ، آنقدر عمیق بودند که وحشت کردم . چند بار حرفم را قطع کردم ، زل زدم توی چشمهایش که گیج شده بودند و نقطه ی نامعلومی را نگاه می کردند . یک بار پرسیدم -: " به چی فکر می کنی ؟ "    گفت -: " به اینکه حالا با تو چکار کنم . "   اینها اما می دانی اصلا مهم نیست. چون در آخر هم اوست که هر کاری برایش راحت است غیر از خواستن چیزی که می خواهد !  و هر وقت هم که بار و بندیلم را جمع کنم و بروم حتی یک قدم هم دنبالم نمی آید . همینش است که عذابم می دهد و دلم می خواهد فرار کنم .

بعد از چند روز که تمرین تنهاییم را می کردم شب شده بود و این وسوسه ی لعنتی را مگر می توانستم چکارش کنم ! چندین بار طول خانه ی مریم را طی کردم و جلوی آیینه ایستادم و به خودم لعنت فرستادم . ولی نشد . پیغام زدم که :

: -"  تنهایی تو خونه چیکار داری می کنی . مهمون نمی شه بیاد ؟ "
نیم ساعتی بعد جواب داد :-" حیف که نمی شه "  آنقدر عصبی شدم توی خودم که می خواستم آیینه را بشکنم توی صورتم تکه تکه هایش را قورت بدهم که باز پیغام داد .
:- " من فکر تو رو می کنم . "
:- " نه من می دونم برای چی می خوام بیام . نگرانم نباش . با هم پاستیل می خوریم . پازل می چینیم . از پنجره پایینو تماشا می کنیم . فیلم می بینیم . بازی می کنیم . خوش می گذره. قول میدم شیطونی نکنم . "

چقدر اضطراب داشتم توی آسانسور که می رفتم بالا . ده بار تکرار کردم که سلام می کنم و فقط دست می دهم ! وقتی در را باز کرد و دستم را بردم جلو ، چشمهایش را گرد کرد یک طور عجیبی انگار که همان جا جلوی در شلوارم را کشیده باشم پایین ! بعد نوک انگشت اشاره اش را با یک حرکت آرتیستیک زد به کف دستم و رفت عقب که بروم تو و خدا خفه اش کند ! حتی یک کلمه هم چیزی نگفت که دلم خوش باشد . ولی من به جواب سلام ندادن هایش عادت دارم . یک دستم را حلقه کردم دور کمرش و سرم را تکیه دادم بهش . فقط یک لحظه ! که مهلت نکند عکس العملی نشان ندهد و من از اینکه آن همه جلوی احساسش را می گیرد عصبی بشوم ! رفتم لباس هایم را عوض کردم . شلوار لیمویی مریم را با خودم آورده بودم . 2 سایز برایم گشاد بود و پاچه های شلوارش بلند ، آنقدر که مدتی بعد از انگشتهای پایم ادامه داشتند ! آن شلوار را آورده بودم انگار یک جور لج کرده بودم که هیچ جایم پیدا نباشد . می خواستم شلخته باشم که حرص نخورم اگر نگاهم نکرد . تلویزیون را گذاشته بود روی زمین و قالیچه مان روبرویش ، آن هم روی زمین و یک ظرف تخمه و سیگار و چایی ، آماده . سریال نرگس را می دید ! باورم نمی شد آن همه با جدیت ! من هم دراز کشیدم سرم را گذاشتم روی بالش کنارش . چه نیم ساعت عجیبی را گذراندیم  . به غیر از " چایی ات سرد می شود " و "سردت نیست ؟" و "چی شام برایت درست کنم " هیچ حرف دیگری نبود و دست هایمان که فرار می کردند از کنار هم . یک بار هم که دستش مانده بود روی هوا و خسته شده بود ، آرام گذاشت روی سرم . کاش می فهمیدی موری عزیزم که عاشقت نبودنم دلیل بر دوست نداشتنت نیست . و این دست های لعنتی ات را دوست دارم . و خود لعنتی ترت را و صدایت را که اگر نبود شاید هیچ وقت کارمان به اینجا نمی کشید !  یادت به سه شنبه هایمان و موری هست ؟ دوست دارم که باز هم موری صدایت کنم.

توی آن همه نیم ساعت سکوت ، بالاخره یک طور مسخره ای سرم را برگرداندم دستهایم را گذاشتم زیر چانه ام و پاهایم را از عقب خم کردم روی هوا که تاب می خوردند و با آن شلوار لیمویی گشاد چه احساس کودکانه ی شیرینی توی من جمع شد که گفتم :
:" شبها چکار می کنی تنهایی ... "  
انگار که خیلی سوال مسخره ای کرده باشم . حتی نگاهش را از صفحه ی تلویزیون نگرفت و یک طور عجیبی صورتش را کج کرد که یعنی بفهمم بیشتر از یک دهه تنهایی زندگی کردن خوب یادش داده است که شبهایش را چطور سر کند ! ... خیره شدم توی صورتش و فهمیدم که می توانم سالهای زیادی دوستش داشته باشم . همینطور که آرام و بی دغدغه می نشیند و تخمه می خورد . همین طور که شکلات توی یخچالش دارد و انبه دوست دارد . همین طور که پازل درست می کنیم . و همین طور که هیچ توجهی به آدم نمی کند ! و من هم کنارش زندگی کنم .  دستش همانطور روی هوا مانده بود که نمی خواست به من بخورد . یک دفعه چانه ام را گرفت خیره شد توی چشمهایم و بعد بالافاصله از کارش پشیمان شد . من هم بلند شدم رفتم نشستم کنار پنجره روی زمین . چقدر دوست دارم که پنجره اش روی زمین شروع می شود که این همه شهر پیداست ... سایه اش را می دیدم از توی شیشه . خودش  نمی دانست  ! پشت سرم ایستاده بود و می دانم که توی کله ی خرابش چه می گذشت . اگر هفته ی پیش بود همین جا کنار پنجره  پخشم می کرد روی زمین و هیچ فکر نمی کرد که من از سرمای سرامیک روی پوست بدنم خوشم نمی آید.

اما نشست پشت سرم و بازوهایم را گرفت توی دستهایش و چانه اش را گذاشت روی شانه ام .  آنقدر آرامش گرفتم که باورم نمی شد . دلم می خواست داد بزنم توی گوشش آنقدر که کر شود و از دست دلخوری هایش راحت شوم !   " احمق فکر می کنی زنت نمی شم ؟ " ولی ... هیچ حرفی نزدم . همانطور چند دقیقه بغلم کرد و بعد بلند شد و رفت .

چطور می شود که نگویم چطور نتوانستم عهدم را نگه دارم ؟ گاهی که ثبت کردن چیزی را این همه تنبلی ام می آید دست می برم توی واقعیت . اما این بار می خواهم یادم باشد که نتوانستم شیطنت نکنم ! این را بگویم و ثبتش نکنم !

آقای مهندس موری عزیز بگذار بهت بگویم : می دانم چه خیالی توی کله ات است . این بازی ات را تا ته خوانده ام . شاید هم نه . نخوانده ام! بله فکر می کنم همین طور باشد !  هیچ چیزی نخوانده ام . گیج و مبهوت مانده ام توی همه ی انحناهای وجودت که این همه سردرگمم می کند . غلت می زنم توی دوست داشتنت و خیال نکن که عاشقت می شوم . نه من این ظلم را به خودم نمی کنم ! تمام مدت دیشب را که تو خوابیده بودی و خرخر می کردی ، من کنارت بیدار بودم و گرمم بود !  نگاهت نمی کردم چون آنقدر کله شقی که پشتت را کرده بودی به من ، مبادا توی خواب دست از پا خطا کنی . چرا اینهمه خیال می کنی از تو می گذرم ؟

+ نوشته شده در دوشنبه 13 شهریور1385ساعت 0:48 توسط گوزن |

 

نمودار روانم را کشیدم ، مگس اتاقم حیران شد و رفت توی لیوان آب مشترکمان خودش را غرق کرد . گریه ی هیستریکی کردم که روح سوسک مرده ی کنار دیوارم را زنده کردم تا به یادم وول بزند توی خاطراتم ! آوازی خواندم که پرده ی گوش آقای مهندسم را آزار داد و رفت که هیچ وقت دوباره پیدایش نشود ! چنان نعره ای کشیدم که مرد زن نمای همسایه هل شد و از دختر بدکاره ی محل خواستگاری کرد . هر چه بستنی توی فریزر بود به سلامتی هر چه گه توی فاضلاب است ریختم روی سر  Amelie Poulin که از زیر پنجره ی اتاقم رد می شد . شاشیدم به پوستی های زیر دستم و همه شان را با روان نویس گلی ام فرستادم توی چاه توالت . صدای شاشیدنم را همسایه ها شنیدند هر چه شانه داشتند تعارف کردند به من ! خوابهایم را یکی یکی رنگ کردم و آویختم به دیوار پارکینگ و هر راننده ای که آمد هیپنوتیزم شد . پیاز های تو صندوق را لایه لایه کردم به همراه لباس های توی کمدم انعام دادم به سوپورهای سرراهم و یک راست رفتم موزه ی هنرهای معاصر . آنجا نگهبانش من را به جا آورد و به جرم اهانت به انظار عمومی بازداشت شدم . تاریخ دادگاهم امروز بود . توی دادگاه Juliet Binoche  با خانوم بارداری جر و بحث می کرد و من شاهد محاکمه ی مردی بودم که Julie Delpy از او تقاضای طلاق می کرد . محاکمه ی من که آغاز شد آقای مهندس را دیدم که از دور برایم دست تکان می داد . تف جمع شد توی دهانم که آرام آرام ریختم روی کفشم و کفشم را مالیدم به پاچه ی شلوارم . برق افتاد و لبخند زدم . قاضی من را متهم اعلام کرد و تبعید شدم به کلوت .

آخ چقدر احمقید همه تان که نمی دانید آنجا رویای من است ...

و این آخرین باری است که اعتراف می کنم . لعنت به هر کسی که باریکه ی نوری انداخت توی تاریکی مطلق من ، درست همین جا که بی آزار شده ام .

+ نوشته شده در پنجشنبه 9 شهریور1385ساعت 19:44 توسط گوزن |

 

یک کارتن اینجا هست چند ماهی می شود دست بهش نزده ام . دیروز چند تا کاغذ مچاله شده از تویش پیدا کردم . نشستم همه اش را خواندم و به یاد آیینه ی میم افتادم ! عکسی را که من گرفته بودم از نیم رخش ، چسبانده بود روی آیینه و با مداد چشم مشکی زیرش نوشته بود : این نیز بگذرد !!!! من چقدر خندیدم :

+++++ چهارشنبه هم شد بالاخره . این انتظار لعنتی من یکی رو کچل نکرد به جاش چند تا تار موی سفید اضافه کرد ... الان توی فرودگاه هستم منتظرم که Gate شماره c36 رو باز کنند . کنارم یه خانومی با یه آقایی نشستن . خانومه همه اش داره غر می زنه که چرا اینقدر گرمه . الان هم مونده همینطوری که من دارم به چه زبونی می نویسم .لابد فکر می کنه عربم ! آخ جون الان فحش می نویسم و اون هم اصلا نمی فهمه !          توله سگ !!!  

+++++اومدم Smoking Area که درست مثل یک گاوصندوق ایزوله شده. این ها فکر می کنند ریه هاشون با بقیه مردم دنیا فرقی داره ؟ یه مرد ایرانی روبه روی من نشسته فندک می خواد . یه نگاه کرد به من یه نگاه به دختر کناری . اون یکی بیشتر چششو گرفت از اون پرسید . بهتر !! من هم اصلا فکر نمی کنم که همه باید منو دوس داشته باشن !


+++++ حالا لباس روییم رو در آوردم . پووووف !  خفه شدم ! رفتم دستشویی . یه سیاه پوست نره خر بهم گفت : Hey Sexy !   چرا اینهمه خوشم اومد . الان توی فرودگاه اگه ازم بخواد باهاش بخوابم حتما اینکارو می کنم . نه به خاطر اینکه دلم برای آقای مهندس تنگ نشده . چون ممکنه دیگه هیچ وقت تو زندگیم آزادی خوابیدن با یه سیاهپوست لات رو نداشته باشم . حوصله ام سر رفته . حوصله ام واقعا سر رفته . کی قراره حرکت کنیم ؟

+++++ خب الان ساعت 9.15 دقیقه ی شبه . من الان توی هواپیما هستم . یه لیوان آب گوجه فرنگی هم جلوی میزمه و دقیقا یک ساعت و چهل و پنج دقیقه است که از تورنتو به سمت مسکو راه افتادیم . صندلی بغلم خالیه . هم خوشحالم هم حوصله ام سررفته . توی فرودگاه نادرترین اتفاق ممکن افتاد . برگشتم از یه خانومی که فارسی حرف میزد درباره ی فرودگاه یه چیزی بپرسم .
-: ببخشید خانوم ؟
-: بله ؟ سلام !! اه شما ایرانی هستین ؟
:- بله !  ( نیشهای باز ! )
:- اصلا بهتون نمی یاد !    ( شرط می بندم این یک نوع تعارف جدیده . مثل وقتی دخترها بهم الکی می گن : لاغر شدی !! و خیلی جالب می شد اگه بهش می گفتم لطف دارین !!  حیف که عقلم نرسید . )
خلاصه طی نطق طولانی ای که کرد فهمیدم زن دکتر طلایی استادم توی دانشگاه هست که چند سال پیش باهاشون رفته بودیم بام تهران ! واقعا جالب بود نه ؟ با یه پسری همراهش که بیشتر شبیه گوریلی بود که از برنامه ی Extreme Makeover در اومده باشه . نمی فهمم اون استاد طلایی ظریف و این خانوم ریز ! چطور همچین اعجوبه ای خلق کردن .

+++++ الان ساعت یک ربع به پنجه هنوز توی هواپیما هستیم . ماتحتم سوراخ شد . یکیمی خوابیدم ولی اینقدر یه زنیکه هندی بلند بلند حرف می زنه که .... خیلی خوشحالم که هند به دنیا نیومدم و حرفهاشو نمی فهمم . چه بویی . پووووف ! یه بچه ای اونطرف نشسته که دلم می خواد قورتش بدم . می شه آدم اینهمه خوشگل باشه ؟ حدودا یک ساعت دیگه می رسیم .

+++++الان توی فرودگاه مسکو هستم . نشستم روی زمین یه ملافه ی سبز هم زیر پامه . وسایلمو روش ولو کردم . خودم رو هم همینطور ... یک ساعت گذشته .  9 ساعت دیگه هم باید بگذره . اصلا نمی دونم ساعت چند هست . پهن شدم رو زمین و پاهام چسبوندم به دیوار روبه رو . خوشحالم که لازم نیست برم تو گاوصندوق دود هوا کنم .

+++++خب الان ساعت 5.20 به وقت مسکو است که یعنی نمی دونم چند به وقت کجا . 4 ساعت گذشته . کتاب خوندم . آب سیب کوفت کردم و چیزهای دیگه . چند بار هم رفتم خلاء . 5 ساعت دیگه هم باید بگذره . شکیرا داره می خونه . Hips dont lie .  البته صحیح می فرمایند . هیپ بنده الان رو به یه پسر دختریه که دارن صورت همو می جون !  اه ... کاش یه تیر کمون داشتم .

+++++قطع شدن . قطع کردن . مقوله ی جالبی است . زندگی به همین گندی که خیال می کردی است . دقیقا به همان گندی .

+++++دوست پیدا کردم ! یه ساعت مونده به پرواز . دوستم داره می ره آلمان ولی . خیلی سیاهه ! اهل قناست . ولی برخلاف رنگ و روش خیلی باحاله . انگلیسی و فرانسه رو با هم قاطی می کنه حرف می زنه منم از خنده روده بر می شم ! از اسمم خوشش اومده . می گه یه همسایه داشته که اسم دخترش همین بوده . تهش اضافه می کنه که شوهر دختره چند ماه رفته بوده مسافرت و اینها باهم رابطه داشتن تو اون چند ماه . شاید انتظار داشت من بگم عجب کار بدی کردی ولی قاه قاه خندیدم اونم فوری پشتش گفت : You have sex avec ton petit amie?  منم این لحظه رو جزء معدود لحظه های عاقلانه ی زندگیم می کنم و رفتار متینی رو پیشه می کنم و به جای لوده بازی بهش می گم که ایشون ایران هستن الان ! می گه تو ایران دختر پسرهایی که با هم سکس دارن رو سنگسار می کنن . ایندفعه دیگه از فرط خنده اشک تو چشمام جمع می شه . بهش می گم من آفریقا رو دوس دارم می گه بیا باهم ازوداج کنیم من می برمت اونجا !! من می خندم . می گه من جای بابابزرگتم منم بهش می خندم می گم آقای مهندس 5 سال ازتو بزرگتره ابله !

+++++ توی هواپیما هستم سه ساعت و نیم دیگه می رسم وطن . از ماتحتم چیزی نمانده است ! چطوری این همه ساعتو تحمل کردم . آقای گوریل ردیف کناریم نشسته داره با مامی جونش شامپاین میل می کنه .  ما هم می رسیم ایران قربان .

+ نوشته شده در شنبه 4 شهریور1385ساعت 11:58 توسط گوزن |

 

دیشب خواب دیدم که با داداش کوچیکم ازدواج کردم و دارم از غصه دق می کنم که باید باهاش بخوابم . بعدش اینقدر غر زدم که بهم یه دختر کوچولو دادن گفتن : یا داداشت یا این !

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 2 شهریور1385ساعت 22:7 توسط گوزن |

 

یک رحم پر از آب را تصور کنید با یک جفت جنین تویش . تقریبا نه ماهی هم گذشته باشد و هر دو جنین  با چشمهای بسته اشان همدیگر را لمس کرده باشند . بیست روزی مانده به دنیا ، یکی از این جنین ها بر اثر نامعلومی می میرد و حالا توی رحم ، یک جنین مرده است شناور توی آب و یک جنین زنده ... کسی هم از این اوضاع خبر ندارد . همه منتظرند .

توی این رحم لعنتی آب مرده است که یک جنین زنده تویش دست و پا می زند . بوی تعفن حتما توی بادگلوهای نوزادی اش برملا می شود ...

بیست روز بعد . یک درد شدید زیر شکم مادر و بعد تخت زایمان و داد و فریاد و فشارهای عضلانی . که چطور بشود ؟؟؟؟؟  یک کریچر درست مثل کریچر هری پاتر متولد بشود !  بعد هم مجبور بشوی بروی دیدنش و سعی کنی ترست را از دیدن این همه زشتی توی یک نوزاد بی تقصیر ، نشان مادر ندهی و هی الکی بگویی که چقدر خوشگل و با نمک است و اصلا خودش را ناراحت نکند که یکی از قل هایش را از دست داده است و این وضع لعنتی را آن خدای لعنتی تر - که شرمم می آید بگویم هست - هست کرده است ! اگر هست نکرده بود این هستی آشغالی را ، که پس چطور می خواستی این مادر یکمی آرامش بگیرد ؟ و بعد دست نوزاد را بگیری آرام ، همانطور که خیال می کنی پوستش چروکتر از پوست جدت است و لبخند زورکی بزنی و بعد بروی توی سوراخ توالت عق بزنی ...

گندش بگیرند این نوزاد را که هیچ وقت نخواهد فهمید که آب مرده ی برادرش را تغذیه کرده است و این همه زشت است .  این که می گویند آدم چیزی از دوران جنینی اش را به یاد ندارد راست است ؟؟؟؟؟؟  من که باورم نمی شود . چشمهای این یکی یک طور عجیبی است .

+ نوشته شده در چهارشنبه 1 شهریور1385ساعت 19:50 توسط گوزن |