سطل آشغالم آی.... کله ام ... وای.... چه بلبشویی گرفته است ذهن خالی از همه چیزم را ... از پرده ی اتاقم بیزارم بوی خوابهایم را دفن کرده است توی رنگ سبزش . هر روز صدای ساعت 5 بیدارم می کند از خواب و کف دستم رد ناخنهایم که فشار داده ام توی دستم می سوزد.
بگذارید بگویم هر چه را که فکر نمی خواهم کنم چطور است ؟ فعل هایم را خرده نگیرید . دست از سرم بردارید . اشکهایم در نمی آیند . کاش تمام می شدم . می گویم . این را می گویم :
غین گرسنه اش است . ۴ روز است که برنج خالی خورده است بهش می گویم احمق ببین این را هم ندارند بخورند . شکمهایشان چسبیده است به هم . یک جو عقل داشته باش و چشمهایت را باز کن و به جای برنج خوردن گریه نکن . یادش می رود. من هم همه چیز یادم می رود . یادم می رود که این را نمی خواستم بگویم . این سایه های افتاده روی سقف را یکی یکی می شمارم و باز هم یادم می رود کدام یکی اولین سایه بود . کتاب هایم را می جوم و یادم می رود که کدام کتاب را خوانده ام . رنگ سبزش خوابهایم را دفن کرده است توی قهقه های مرد زن نما توی آسانسور. که عینکش را می گیرد دسته اش را توی دهنش می چرخاند و موهایش ... وای موهایش بوی عطرم را می دهد که شیشه ی عطرم را خالی می کنم توی چاه توالت که نه توی حلق تو . ای لعنتی .... از این عشق های اسطوره ای رهایم کن .
خوب می دانی من آدم انتظار نیستم . من اگر منتظر بنشینم قتل می کنم . نگاه کن زیر تختم پر شده است از مورچه های مرده . نگاه کن لای دندانهایم گوشت می بینی ؟؟؟ نگاه کن که نگاه نکردی مرد زن نما آمد توی خانه ام . برایش چایی آوردم نشست روی صندلی . حرامزاده شلوارش را کشیده بود پایین همان جا وعکس توی لعنتی را که لخت بودی توی ساحل ، گذاشته بود روبه رویش .... و من زیر میز آشپزخانه نشسته بودم گوشهایم را گرفته بودم که صدای له له زدنش را نشنوم . چای لعنتی را همانطور داغ داغ ریختم توی حلقم و لیوانش را یک چیزی خرد کرد زیر پاهایم که نمی دانم ... بوی عطرم از موهای بلندش توی هوا پخش شده بود و من سرم را که کوبیدم به پایه ی صندلی دماغم شکست ، خلاص شدم از بوی گندش که بوی من را می داد . سطل آشغالم آی .... دستمال های کثافتش را انداخته بود تویش و دنبال من هم حتی نمی گشت . کله ام ... وای.... کله ام را با کارد آشپزخانه ، موهایم را ریختم همان جا زیر میز . صدای فریاد لذتش قطع شد با صدای آخرین دسته ی موی من که افتاد کف آشپزخانه .
نمی توانی ام... آی...
و من هم لخت می شوم همان جا زیر میز آشپزخانه که صدای توی لعنتی را از پیغام گیر خفه کنم توی صدای فریادم که بدنم غلط می زند روی شیشه های لیوان چای داغ که خون می بارد ازش توی حلقم که نه می مکد توی رحمم ...
پرده ی سبزم را پیچیده باشم دور بدنم که بوی خوابهایم را خوابم کند همانجا تا ابد چطور است ؟
و مرد زن نما اگر عکس تو را ببرد همخوابه ی شبهای تنهای اش چطور است ؟
این روزها ساعتهایم همین طور رژه می روند بی سر و صدا از کنار گوشم و گاهی آنقدر ساده از روزمرگی در می آیند که باورم نمی شود . رمز زندگی ام همین شده است بی آنکه خودم خواسته باشم . اما خیال می کنم دوستش دارم . شیرین است .
روز تولد امسالم را آنقدر به یادم می ماند تا وقتی که دیگر هیچ چیز به یادم نیاید ! خیلی مشکل است یک نفر را هر سال غافلگیر کردن . آن هم یکی مثل من ! با گوشهایم هم می توانم ببینم و مطمئنم که پشت کله ام هم یک جفت چشم دیگر هست !
آقای مهندس از هفته ی پیشش اعلام کرده بود که روز تولد من خارج از شهر است : یک قرار کاری ! و خدا می داند که چقدر دلم می خواست باشد اما فقط گفتم : " اشکالی نداره مهندس ! شما دلتو نبر مسافرت جسمتو حالا یکی طلبت ... " آنقدر حرف رمانتیکی زده بودم که فکر می کردم حتما دلش را حسابی نرم می کند. اما لامصب از سنگ خاراست ! هیچ جوری نرم نمی شود . این یکی را توی وجودش خیلی دوست دارم که این همه کودکانه است ! خیال می کند خیلی بلد است !! اما با این احساس لعنتی اش هیچ وقت نمی داند چکار کند . بلد نیست چه بگوید ! و این حالتش به خنده ام می اندازد ! خندید : " اوه اوه !! بابا ... چقدر خوب شدی گیاه ! " از وقتی گوشت نخوردم و به قول او علفخوار شدم هروقت احساساتی شده " گیاه " صدایم کرده و من هم گفته ام : " ها ؟ ها ؟ " می گویم : " دنیا دو روزه تازه یه روزشم گذشته ! مهم نیست که حالا ! درگیر تاریخ که نیستیم ! حالا بعدش می بینمت رئیس ! " می گوید : " آره ه ه ه ه ه ؟؟؟؟ " و می خندد آنطور که دلم غنج می رود !
وقتی می خواهی بخوابی و می دانی که فردا چقدر قرار است خیلی آدمها بهت توجه کنند خیلی راحتتر می خوابی ! حس " دیگر توجهی مزمن " آدم ارضاء می شود و یک جوری آدم را قلقلک می دهد که با لبخند احمقانه ای روی لبهایت به خواب می روی و احتمالا یا خوابی می بینی که یادت می رود و یا هم که خواب ملایمی می بینی . پر از رویاهای خجالت آور !
من هم خوابیدم با لبخند احمقانه ای بر لب . داشتم خواب می دیدم من و آقای مهندس توی خیابان کلیفتون هیل راه می رویم . او هم طبق معمول سر به سر من می گذارد و مدام می خندد . من هم مثل خیلی وقتها می پرم روی پشتش و طبق معمول با آخرین توانم تلاش می کنم نیافتم ! او هم سیگاری روشن کرده است و با دست دیگرش هم که آزاد است هیچ تلاشی برای نگه داشتن من نمی کند . من هم مدام لیز می خورم و باز خودم را می کشم بالا و توی گوشش شعر می خوانم . می گوید -: " آی !! خر سواری بسه ! بپر پایین ! " می خندم -: " اهه ! تو که منو نگرفتی ! یکم دیگه بریم ... بریم سر اون کازینو فضاییه بعدش می یام پایین ." می گوید -: " نمی شه ! " می گویم -: " می شه !! " می خندد -: " گیااااه !! " سرم را نزدیک می کنم و زیر گوشش را می بوسم . -: " ها ؟ ها ؟ " و سفت گردنش را می چسبم . نرسیده به " استارباکز" مبایلش زنگ می زند و او هم با یک حرکت پرتم می کند از پشتش پایین و من درست موقعی که با ماتحتم با زمین برخورد می کنم چشمهایم باز می شود و صدای مبایل خودم را توی تختم می شنوم . - :" اه لعنتی ... کدوم گوساله ایه ... "
از فرط خواب نمی توانم روی گوشی را بخوانم . برش می دارم و با صدایی که از ته ، بگذار بگویم فاضلاب ! در می آید می گویم -: "بله؟"
-: " الو.. سلام ... ببخشید بیدارت کردم . "
-: " هان...تو کی هستی ؟ "
-: " نسیمم دیگه....... خوابی ؟ "
-: آره ... ساعت چنده ؟ چیه ؟ بگو ...چرا داری گریه می کنی ؟ چته ؟صدات چرا اینطوریه ؟ "
-: می شه بیای درو وا کنی... ساعت شیشه . "
آنقدر صدایش زار می زند که از هولم بیدار می شوم . به یاد نصفه شبهایی که می آمد پیش من تا گریه کند و من تماشایش کنم . به یاد همه ی دلتنگی هایش فکر می کنم که حتما باز هم اتفاقی افتاده است .
-: " نسیم چی شده ؟ کجایی ؟ "
-: " پشت درم...بیا توروخدا . "
می جهم از توی تختم . قلبم به تپش می افتد . نمی فهمم از فرط نگرانی است یا جهیدن صبح اول وقت . با موهای درهم و لباس شلخته می روم دم در . با او که تعارف ندارم . هزار بار بدتر از این را هم دیده است . حتی صورتم را نمی شورم . در را که باز می کنم خشکم می زند ! چند ثانیه ای صدای خنده ها و "تولدت مبارک" را روی هوا می شنوم و دیگر هیچ . حتی تکان نمی خورم . این همه آدم ... پشت در . با گل و کادو و کیک ! دست یکیشان یک کلاه مسخره ی مخروطی شکل هم هست ! همه منتظرند که عقب بروم و بگذارم که بیایند تو . دستم را می کنم توی موهایم و کله ام را می خارانم ! بالاخره می خندم !! -: " دیوونه ها !! الاغ ها !! همتون چل شدین ! " یکی می گوید -: " چشاشو !! " داد می زنم -: " خفه !! نگفتین شاید یهو لخت بیام دم در ؟ " همه می خندند . بالاخره بهشان راه می دهم . آنقدر شلخته ام که دیگر حتی فکرش را هم نمی کنم ! به درک ! بگذار یک بار هم اینطور من را ببینند که البته بیشترشان دیده اند ! همین طور که می خندم و کله ام را می خارانم و یکی یکی نگاهشان می کنم یکهو چشمم می افتد به یک ناشناس ! -: " ببخشید خانوم . خیلی خوش اومدید . ولی ... شما ؟! " همه اشان روده بر می شوند از خنده ! قیافه ام دیدنی است . با چشمهای پف کرده و لباس های وحشتناک افتضاح اشاره کرده ام به یکی و خیلی مودبانه سعی کرده ام که ارتباطی برقرار کنم !! بعد از اینکه مدتی حالت مودبانه خودم را حفظ می کنم بالاخره می فهمم که دخترعمه ی یکی از همین ارازل است و اینها دیشب را تا صبح نخوابیده بودند و توی خانه غین بیچاره تا صبح کادو پیچیده اند و برنامه ریخته اند و همگی با هم آمده اند پیش من. یکیشان می گوید -: " بپر لباس بپوش می خوایم ببریمت یه جایی ! " و می روند توی پذیرایی می نشینند همگی دور هم و من هم که عقلم از سرم پریده است با همان لباس و قیافه چند دقیقه ای برایشان ادا اصول در می آورم و حرف می زنم و وقتی که حسابی خنده هایشان را کردند لباسم را می پوشم و می رویم یک قهوه خانه اصیل صبحانه می خوریم . آقای مهندس هم ساعتی بعد زنگ می زند . به خیال خودش اولین کسی است که تولدم را تبریک می گوید ! گوشی را بر می دارم و با صدای بلند و مسخره ای می گویم -: " الوووو!! می خوای تولدمو بهم تبریک بگی ؟ " خنده ی آرامی می کند که انگار می خواهد بگوید آدم نمی شوم ! -: " آره ! " می گویم -: " خب بگو ! " می گوید -: " دیگه گفتم دیگه ! " داد می زنم -: " یالا بگو و گرنه هیچ وقت دیگه منو نمی بینی !! " می خندد -: " تولدت مبارک ! " -: " قربون شما ! مرسی مهندس ! زحمت شد !" باز هم می خندد.
می رویم خانه ی غین و من همه ی کادوهایم را می چینم دورم . کیک را می گذارم روبرویم و آنقدر می مانیم پیش هم که تولدم مبارک می شود ....
چقدر وقت لازم است که آدم فکر کند خیلی چیزها را می فهمد ؟ همان که فکر کرد می فهمد ، چیزهایی پیدا می شوند که نمی فهمد ! یعنی ببین می خواهم بگویم چرا ما همیشه آنقدر احمق هستیم که بخواهیم هر چیزی را بفهمیم ، اما هیچ وقت آنقدر نمی فهمیم که بهمان ثابت بشود چقدر احمقیم ؟ .... نمی دانم .
صبح زود است ، همان موقع که صدای وزوز مگس راحت شنیده می شود ، از روی تختم که بلند می شوم ، از پنجره ی اتاقم یک لنگه دمپایی آویزان می بینم . چیز قشنگی برای دیدن نیست ، اما من خوشحال می شوم . کاش بتوانم دنبال چیزی را بگیرم و بروم . بلند شوم ، نگاهش کنم و بروم ... و فکر نکنم به کجا رفتن . همین می شود که آدم توی گل گیر می کند ، چون جلوی پایش را از حفظ است .
از روی تختم که بلند می شوم حرکت بالهای مگس مسیرم را مشخص می کند . اگر مگس خوبی باشد ، دور خودش نمی چرخد و چشم های من هم چپ نمی شوند . اما اگر مگس بدی باشد آنقدر دور اتاق می چرخد که چشمهایم چپ می شوند و من لوچ متولد می شوم .
مگس هایی هم هستند که دور خودشان نمی چرخند . بالهایشان رنگی است . من دوستشان ندارم . هر جا که باشند به طرز ناشیانه ای با شیشه ها برخورد می کنند . اگر آنجا شیشه نداشته باشد آنقدر می گردند که .... من فکر می کنم شیشه را توی خیالشان می سازند و مثل احمق ها کله اشان را بهش می کوبند .اگر آنطور مگسی باشد خب من هم متولد نمی شوم و اینجا همه به من می خندند . همین جا که هستم.
روی تختم برمی گردم و از پنجره ی اتاقم دمپایی آویزان را تماشا می کنم که حالا رنگش عوض شده است . خنده ام می گیرد . آدم این جا هیچ چیز را نمی فهمد ! مضحک نیست ؟ وقتی چیزی را نمی فهمی و سرت را تکان می دهی که می خواهی بگویی موافقی !! من هم سرم را بر می گردانم و به مگسم می گویم : قرمز بود . زرد شده . و یک تکه بیسکویت می گذارم برایش که بخورد .
هنوز متولد نشده ام . فکر می کنم که وزوز صدای خوبی باید باشد . و همه ی اینها دروغ است که می گویند اینطور نیست .... اصلا می خواهم بدانم کجای دنیا صداها قطع شده اند ؟ و این صداها آخر مگر چند سالشان است و کدام احمقی از کدام کجای این کره ی سرگردان پیدا شد و گفت که صدای وزوز گوشخراش است ؟ اگر راست گفته باشند می خواهم که هیچ وقت متولد نشوم چون مگس من هنوز در اتاقم بال بال می زند و من دوستش دارم . فکر می کنم راهی نیست برای کسی که نخواهد لوچ شود .
مگس من مگس خوبی نیست و دور اتاقم آنقدر می چرخد که من لوچ می شوم . توی اتاق من یک لیوان هم هست که هم من و هم مگسم از آن آب می خوریم . و لب های هیچ کداممان خشکی نمی زند . ولی من لب های مگسم را نمی بینم فقط حدس می زنم . چشمهایش را اما دیده ام . از توری پنجره است . رنگش اما از توری پنجره بهتر است ....
من مگسم را دوست دارم چون راهم را نشانم می دهد . چشمهای خیلی آدمها لوچ است . این ربطی به زندگی کردن ندارد . می خواهم بدانم کدام نفهمی گفت که صدای وزوز گوشخراش است ؟
نشسته ام روی تختم ، یک سینی پر از تناقضات چیده ام کنارم و زل زده ام به سوسک روی دیوار . گردنم را کج کرده ام ، پلک زدنم به تاخیر افتاده است ، دهان نیمه باز و چشمهای بهت زده ام می تواند یک نفر را حسابی بترساند ، فقط یک جفت چشم قرمز ، موهایی سفید و پوستی چروکیده کم دارم ...
راه رفتن سوسک روی دیوار حالم را به هم می زند . عق جمع می کند توی حلقم که می خواهم به فجیعترین وضع ممکن بکشمش . کثافت از پاهایش نمی بارد ، پرت می شود توی ذهنم . و ذهنم .... آی ذهنم .... مریض شده است ...
مریضم به یاد فیلم پاپیون و سوسک خوردنش توی زندان . به یاد مسخ و تصاویر لزجش روی دیوار ، روی تخت ، روی تابلو ... به یادشان مسخ می شوم و چشمهایم تاب بر می دارند . ترس های ۱۰ سالگی ام به شکل ارادی قابل کنترلی ، احمقانه بروز پیدا می کند و هر چه تصویر لهیده از بچگی ام به یاد می آورم موج می زند توی نگاهم .
کرم های فسفری درخت زرد آلوی حیاطمان که سرکه می ریختیم رویشان و آنقدر توی خودشان می لولیدند تا می مردند ، تماشای زجر کشیدنشان ، تفریح بعداز ظهرمان بود . جوجه ی زردم که یک روز روی حیاط ، روده هایش آویزان شده بود کف باغچه و تکان نمی خورد . ۱۰ سالم بود . درست یادم است . برادرم یک تفنگ بادی آورد و جوجه ام را کشت همانطور با روده های آویزان روی زمین . بچه موش توی تله که یک روز زیر میز پیدایش کردم و نمرده بود . دستهایش را دراز کرده بود ، با چشمهای بسته ، صدای التماسش جیغ میزد توی گوشهای ۹ سالگی ام که قساوط را از میان شرارت های کودکی می شنیدند . پسر همسایه مان که گربه ها را دار می زد و کیسلوفسکی !! که تصویر دار زدن گربه را در فیلم " قتل مکن" کوبید توی وجود قاتلم .
مریضی ام اوج می گیرد به یاد نوعی عنکبوت ماده که وقت جفت گیری از بدن نر تغذیه می کند . نر می میرد ، تمام می شود و عنکبوتی خلق می شود ! به یاد من ، وقتی که خواب دیدم مرد و زنی را در حال جفت گیری ! که زن ، بدن مرد را می جوید ... به یاد من و نصفه شب بیدار شدن هایم ... به یاد کرمهای توی خوابم که از زیر پوست پیشانی مرده ی دراز کشیده ، توی اتاق مادربزرگم زدند بیرون . و کرمهای باغچه مان که بعد از باران از زیر خاک در می آمدند و چه زشت حالم را به هم می زدند . اه . صدای لولیدنشان ترسهای ۱۰ سالگی ام را ترش مزه می کند توی حلقم ....
همه ی لولیدن ها ، وول زدن ها ، همه ی حشرات ترسم را جمع می کنم توی کله ام و انگشتم را فشار می دهم روی سوسک دیوار . له می شود زیر انگشتم .... لهیده شدنش حالم را حسابی جا می آورد و فکر می کنم به سلامتی ام که از خوش شانسی تک تک سلول های گم نامم است ...
وقتی مُردی مومیایی ات می کنم.
می خورمت و دیگه هیچ وقت به دستشویی نمی رم .
کرم خاکی می شم و توی بدنت می لولم .
به اصل خویش برمیگردم و تو رو توی خودم دفن می کنم .
عاشقت می شم و از باب مُردنت خودمو می کشم .
خاک بر سرم می کنم.
اینجا اتاق من است . حوصله ام سر رفته است . خیلی زیاد . می خواهم توی روزمره ترین بخش زندگی ام که چرخ زدن توی اتاقم است ، تحول ایجاد کنم .
می روم می ایستم زیر چراغ و دستهایم را آنقدر می کشم بالا که نوک انگشتانم می خورد به لامپ و می سوزد : آی ! دمپایی های سفیدم را یکی یکی با پایم پرت می کنم یکیشان می خورد به آیینه روبه رو و نه ، نمی شکندش ، تالاپی می خورد زمین . آن یکی دیگر هم بر می گردد می خورد توی سر خودم ! کاش روبه روی آیینه نایستاده بودم که قیافه مضحکم را نمی دیدم توی آن حالت . حالم به هم می خورد از مچ خودم را گرفتن . خودم را دوربین مخفی کردن . حس گند تنهایی آدم را چند برابر می کند . کاش کسی بود هرهر به من می خندید ، شاید از خندیدن او خنده ام می گرفت .
یاد آقای مهندسم می افتم که درست در اوج احساسات من قیافه اش را یک طور بی خودی کج می کند و می گوید : " اه خیلی خوشم می یاد ازش ...! " لعنتی ! این را می گوید و آدم را مثل لیمو ترش فشار می دهد توی خودش ! آدمها با غرورشان بعضی وقتها نمی دانند چکار کنند ! سرش را می گیرند تهش قل می خورد و می رود . تهش را با دندان می گیرند حرف زدن یادشان می رود . آنقدر مسخره می شوند که می توانم یک ربع بهشان بخندم !
کف اتاق پر از آشغال و خورد ریز است . دوستشان ندارم . چشمهایم از دیدن این همه چیز خسته می شوند . می روم رو تختی ام را پهن می کنم کف زمین روی همه ی چیزها و پهن می شوم رویش ، دست و پاهایم را باز می کنم درست مثل نقاشی داوینچی . یکی از دکمه های روتختی ام کنار صورتم است . دهنم را باز می کنم و مثل یک گراز خشمگین گاز می گیرمش تا کنده می شود ! هیچ به سه سال مراقبتم از این روتختی عتیقه فکر نمی کنم . تففففففففففف ! می رود می چسبد به پایه ی میزم و وقتی تفش خشک می شود غییییژ می افتد پایین .
چه فیزیک مسخره ای دور و بر ماست هرروز ... عمل و عکس العمل ... نیرو ... فشار ... سطح مقطع ... آخ که چقدر سطح مقطعم کم است و این همه فشار به زیر تنم وارد می کنم . یاد وسایل اسکی می افتم . کله ام بوی آچار پیچ گوشتی می گیرد و به گلدان بنفشه آفریقایی ام فکر می کنم که شاید بوی خوب بگیرم .
از پلک زدنم هم حوصله ام سر می رود . بلند می شوم و سعی می کنم به این فکر کنم که توی کدام گوشه ی اتاقم تا به حال ننشسته ام . بالاخره می فهمم . یک جای بی خود تنگی است پایین تختم نرسیده به کتابخانه دست چپ . می روم از توی فریزر یک بستنی یخی برمی دارم و یک جوراب قرمز بلند تا زیر زانو از توی کمدم می پوشم و می نشینم همان جا توی تنگنا بستنی ام را می خورم . و فکر می کنم به چارلی و کارخانه ی شکلات سازی اش . وقتی بستنی تمام می شود ، می فهمم که بغض دارم . یکمی مبارزه می کنم اما فایده ندارد . به درک ! با تمام قدرتم بلند بلند گریه می کنم . مثل گاو !! یک سر و صداهای مسخره ای در می آورم که تا به حال نشنیده بودم از خودم . باز مالیخولیا به سراغم می آید .
بعد از چند دقیقه گریه ام ، مثل شیر آبی که ببندند ، یک دفعه بند می آید . بلند می شوم و میروم در کمدم را باز می کنم و خودم را پخش می کنم روی لباسهایم . دماغم رفته است درست توی پاچه ی یک شلوارم . بوی عجیبی می دهد ، شبیه بوی فاضلاب ! دستم را با تنبلی از زیر شکمم در می آورم و شلوار را از زیر دماغم می کشم بیرون . حالا مژه هایم درست زیر بغل یک تی شرتم است ! سرم را می چرخانم . ماتحت شلوار لی ام می چسبد به لبهایم. آخرین باری که شلوار را پوشیده بودم با مهندسم رفته بودیم رستوران گیاه خواری و من توی حیاطش درست موقعی که خیلی آرامش داشتم نشستم روی یک ان گنجشک خیس ! و نیمی از آرامش گرانبهایم را از دست دادم . حوصله ام از این همه صحنه های بی خود سر می رود . بلند می شوم و می روم می نشینم توی کمد . در را هم می بندم ... و چرند می گویم بلند بلند : " یک ... دو ...سه...چهار....بچه نخند . دست تو دماغت نکن ... مامانم گفته که دست توی دماغم نکنم . لب حوض جیش نکنم . ماهی هارو پیش نکنم . مامانم گفته اگه دست تو دماغت نکنی، لب حوض جیش نکنی ، ماهیارو پیش نکنی ، برات یه هدیه می خرم ... "
لباس های آویزان توی کمدم دماغم را غلغلک می دهند . دست می کشم به ته شان . یاد مهمانی ها و عروسی هایی که رفته ام می افتم. یاد خندیدن ها . اه که چقدر دلم از همه چیزها می گیرد . خفه شده ام . می آیم بیرون و همه لباسها را یکی یکی پرت می کنم کف اتاق روی رو تختی . چشمهایم را چپ می کنم توی آیینه شکلکی در می آورم و ماژیک مشکی ام را می کشم روی آیینه، می نویسم : " روزی چند بار باید مسواک بزنی . " نگاهی می کنم به اتاقم . چقدر زشت شده است .
آنجا توی حمام ، دوش آب سرد را باز می کنم و همان طور با لباس می پرم زیر دوش . نفسم یک دفعه می گیرد . مقطع می شوم : هه ...هه ...هه ...!! قبل از اینکه قلبم از جا کنده شود ، خیس خیس که شدم می آیم بیرون . آب می چکد همینطور دنبالم همه جا . توی راهرو ، روی فرش ، روی سرامیک ... سردم است . توی آشپرخانه درست همان جا که دقایقی قبل ، ظرف ماکارونی را چپ کرده بودم ، می نشینم روی زمین . ماکارونی های چرب را از زیر پایم بر می دارم می ریزم روی سرم . کاش کسی بیاید . کاش کسی بیاید محکم بغلم کند ، آرام آرام روی شانه اش گریه کنم ....
تا هر وقت که چیزی را نفهمم فکر می کنم که کودکی وجود دارد که مغز من را می جود از گرسنگی ... و من رو به دیوار نشسته ام و می گذارم چهره ام را نبیند ، که خیال نکند به همین سادگی می شود آدم کشت . بگذارم بداند که من همان تاریکی که روی دیوار افتاده هستم ....
از مدرسه ی دبیرستانم خیلی خاطره دارم . بیشترش مربوط به ماجراهای من و سحر است . سحر یکی از مضحک ترین دخترهایی که تا به حال دیده ام ، یک جفت ابرو توی یک صورت است ! البته بود . بزرگتر که شدیم ابروهایش را مثلا برداشت . به عبارتی درو کرد ! چشمهایش سیاه ترین سیاهای بودند که می شد باشند ! موهایش هم همینطور . چقدر به موهایش می نازید ، خیال می کرد همه بچه های مدرسه آرزوی موهایش را به خواب می برند ! آدم وقتی بچه است و خیال می کند بچه نیست ، خیلی چیر بی خودی از آب در می آید . فکر می کند همه چیز همان طوری هست که دوست دارد باشد !
سحر دختر خیلی قد بلندی بود که البته با وجود لاغری مفرطش ، قد بلندش تبدیلش کرده بود به یک نی قلیان واقعی . عینکش را هیچ وقت یادم نمی رود که آنقدر کوچک بود که مژه هایش از بالایش می زد بیرون . دندان هایش تا سال آخر سیمی بود و آنچه که از یک قیافه ی تخس بر می آمد چپانده بود توی صورتش .
آشنایی ما خیلی بی مزه بود . کلاس دوم دبیرستان بودیم و سحر دو میز عقب تر از من می نشست . همیشه یک جور بی خودی من را نگاه می کرد و هر چه می گفتم تایید می کرد . خلاصه حسابی کلافه ام کرده بود . انگار که گیر پسری افتاده باشم نمی فهمیدم چکارش کنم ! هر روز سوال های بی ربطی ازم می کرد من هم از همان بچگی از سوال جواب دادن متنفر بودم و همیشه چرند تحویلش می دادم ! مثلا می گفت : چند تا برادر داری ؟ می گفتم ۶ تا . می گفت : بزرگه چند سالشه . اسمش چیه . می گفتم : 40 سالشه . اسمش غلامعلی ! می گفت : دوست پسر داری ؟ می گفتم : آره 2 تا . می گفت : برادرت هم بوره ؟ می گفتم : من که بور نیستم . می گفت : چرا بوری . مشکی نیستی . حرصم می گرفت که این همه اصرار داشت موهای من مشکی نیست . در واقع اصلا بور نیست . چه می دانم ! به قول خودش که بعدا می گفت رنگ " ان تازه " است !
یک روز دعوا کردیم همان دوم دبیرستان . فردای روز دعوا ، سحر که پشت سر من می نشست دستم را از زیر میز گرفت و یک نون باگت خشک شده چپاند توش. روی نون باگت با ماژیک نوشته بود : خره دوستت دارم بیا آشتی . گه خوردم ! و آشتی کردیم.
سال چهارم که بودیم فکر می کنم اواسط پاییز بود ، من زنگ تفریح نشسته بودم یک گوشه ، توی ظرف فلزی ماکارونی می خوردم که سحر با شور و هیجان دوید طرفم که خیال کردم می خواست ابراز محبتی کند ، اما گندش بگیرند لگد زد زیر ظرفم و ماکارونی و ظرف را با هم شوت کرد روی سقف آلاچیق ! می خواستم گردنش را بشکنم بس که گرسنه ام بود ! طفلک رفت یک نردبان از انباری مدرسه دزدید و آورد که ظرفم را از روی سقف بیاورد ، ناظم مدرسه دیدش و چنان فحش آبداری نصیب خودش و جد و آبادش کرد که از خجالت سرخ شدیم !
سر کلاس های شیمی من به انگشت کوچیکه ی او می خندیدم که ناخن نداشت و او به شست من می خندید که می گفت شکل صفحه تلویزیون است ! یک روز هم سر کلاس زبان گرمم بود کفشهایم را در آورده بودم که سحر هم کم نیاورد و یک لنگ کفش بی نوای من را درست موقعی که معلم پشت به کلاس بود از پنجره پرت کرد بیرون که ساعتی بعد خیس و آشغال خورده از ته جوی خیابان مدرسه مان یافت شد . هیچ وقت به عاقبت کاری فکر نمی کرد ! همیشه فی البداعه بود !
این یکی را هیچ وقت یادم نمی رود ، با هم رفتیم نشستیم میز اول زنگ زبان ورقه های صحیح نشده ی امتحان هم روی میز معلم بود و ما هم دستمان می رسید . من آن زمان خیلی مثبت تر از این حرفها بودم که شرارتی به ذهنم برسد . اما این سحر خدا لعنتش کند یکی از برگه ها را از رو برداشت با خودکار پشتش نوشت : Hey teacher ! Fuck You !! و درست موقعی که من فلک زده چشمهای گرد شده ام را میخ دوخته بودم به ورقه ، معلم برگشت و جمله را خواند . سحر هم قیافه ی از همه جا بی خبری گرفته بود و آن طور که دستش را می زد زیر چانه اش و به جلو خم می شد همان طور پررو !! خب معلوم است که چی شد ! خدای من حالا که فکرش را می کنم باید این دختره را هر طور هست پیدایش کنم و حسابی کتکش بزنم ! یادم نمی رود هیچ وقت که سال سوم چطور مجبورم کرد گچ پرت کنم توی لیوان آب معلم معارفمان . چقدر فحش خوردم . حداقل نصفش حق سحر بود ! نصف بدترش !
یک روز معلم ادبیاتمان سر کلاس شروع کرد به داد و قال کردن یادم نیست سر چه چیزی و طی یک عملیات محیر الحقول میزش را بغل کرد و برد گذاشت بیرون کلاس خودش هم نشست همان جا . ظرف چند ثانیه کلاس از خنده منفجر شد و سحر با کمال خونسردی گفت : خانوم لطفا در و هم ببندید !!
معلم زبانمان را مجبور می کرد شعر انگلسی بخواند و دوربین فیلم برداریش را از زیر میز تنظیم می کرد روی حلق مرد بیچاره و ازش فیلم می گرفت . من هم همیشه شریک جرم می شدم . چقدر با هم از کلاس اخراج می شدیم و می رفتیم توی زیرزمین سروقت بچه ی فراش مدرسه . طفلک تا سحر را می دید گریه اش می گرفت ! دختر همسایه ی بی آزار و گوشه گیر ما که اتفاقا همکلاسی ما هم بود را یکبار چسبانده بود به دیوار و با یک نخ به زور می خواست سبیل هایش را بند بیاندازد . منم دلم به حالش سوخت و مانتوی سحر را از ماتحتش گرفتم کشیدم که پاره شد و تا چند روز نمی دوختش ! دختره ی شلخته یکبار مثل آدم لباس نپوشید .
مگر کسی باورش می شد سحر که حتی حرف زدن عادی هم بلد نبود و همه معلم ها از دستش عاصی بودند یک سال بعد از مدرسه ازدواج کند و از ایران برود ؟ باورم نمی شود که سحر حالا زن خانه است . نکند بچه هم دارد !! بچه اش دیگر چه اعجوبه ای می شود. عکس های عروسیش را که از آلمان فرستاد و دیدم ، مدتی بدون وقفه بی دلیل اشک ریختم . نگاهش حتی زیر آن همه ملاحت لباس عروس باز هم تخس بود . ابروهایش را حسابی باریک کرده بود و توی عکسی که از دستش روی دست داماد ، حلقه به دست ، گرفته بودند دیدم که ناخن کاشته بود و انگشت کوچکش اصلا آنطور مسخره نبود . یاد ریخت و قیافه ی انگشتش که افتادم خنده و گریه ام حسابی قاطی شد .
حالا چند سال از همه ی آن روزها گذشته و من همه ی شیطنت هایمان را دیوانه وار دلتنگم ! عکس هایمان را که نگاه می کردم ، صحنه هایی برایم زنده شد که طاقت نیاوردم ثبتشان نکنم . شاید یک روز یادم برود ! دلم برای نوجوانی ام تنگ شد . برای ساده فکر کردن . ساده حرف زدن . ساده نوشتن . برای آسوده خاطر بودن . نمی دانم چطورم شده است ! روی صندلی ام بند نمی شوم . دلم می خواهد حرف بزنم . خاطره تعریف کنم . فحش بچه گانه بدهم . به جرز دیوار بخندم . پر از خلوص نوجوانی شده ام !