تبليغاتX
پیازولوژی

 

نصفه شب است . آنجا جلوی تلویزیون توی پذیرایی خوابیده ام . صدایی از بالکن بیدارم می کند . وقتی چشمهایم را باز می کنم سنگینی همه ی وجودم را می گیرد ، درست مثل اینکه کامیونی به گردنم آویزان باشد ، احساس خفگی می کنم . یک طور عجیبی است همه چیز .  سعی می کنم از جایم بلند شوم ولی انگار یک لوله ی جاروبرقی از عقب من را می مکد . گندش بگیرند چرا اینطور است ؟ نه می بینم و نه می فهمم که چطور از جایم بلند می شوم . ایستاده ام آنجا توی پذیرایی جلوی تلویزیون و همه چیز مثل موقعی است که هنوز نخوابیده بودم . درد لعنتی راحتم نمی گذارد . سرم را نمی توانم راست نگه دارم . گردنم تکان نمی خورد . پاهایم ! پاهایم را چرا حس نمی کنم . چرا وجودم این همه غریب است ؟  باید کسی را بیدار کنم که کمکم کند . حتما عضلاتم گرفته اند . چرا باریکه ی نوری که از لای پرده افتاده روی دیوار آنقدر سریع حرکت می کند ؟ خورشید طلوع می کند حتما ... ساعت چند است ؟؟ خدای من الان است که خفه شوم و بمیرم  . چه پایان بی مزه ای ... باید کسی را بیدار کنم . رویم را برمی گردانم سمت رختخوابم و از تعجب خشکم می زند . آنجا توی رختخوابم کسی خوابیده است . حتما وقتی پشتم را کرده بودم جای من خوابیده . از این همه گیج و منگ بودن من بعید نیست که نفهمیده باشم . لوله ی جاروبرقی دست از سرم بر نمی دارد . به سمتش حرکت می کنم . نگاه می کنم و درست موقعی که می فهمم چه کسی خوابیده است لبخند احمقانه ای می زنم . این هیبت خودم است! من هستم که خوابم . هنوز خوابیده ام آنجا زیر ملافه . چشمهایم هم بسته است . خفگی هر لحظه بیشتر می شود .لعنتی گلویم را ول نمی کند . بعد از چند لحظه ای که خوابیده ی خودم را تماشا می کنم لوله ی جارو برقی پیروز می شود و چشمهایم را باز می کنم .

با چشمهای باز به دور و برم نگاه می کنم . دراز کشیده ام آنجا جلوی تلویزیون توی پذیرایی . نزدیک صبح است . سرم درد نمی کند . از لوله ی جارو برقی خبری نیست . همه چیز سرجایش است . گردنم را می چرخانم . دست و پایم را تکان می دهم می گیرم جلوی چشمم و با نوک انگشتهایم صورتم را لمس می کنم : وجود دارم ! دستهایم را حلقه می کنم دور خودم و سعی می کنم به تنهاییم فکر نکنم و بخوابم .

خواب می بینم :

نزدیک صبح است و من آنجا جلوی تلویزیون توی پذیرایی خوابیده ام . صدایی از بالکن بیدارم می کند . چشمهایم را باز می کنم و به صدا گوش می دهم :  صدای نوزادی است که گریه می کند . از جایم بلند می شوم و به سمت بالکن حرکت می کنم . خانه سیاه و سفید نیست . آبی و سفید است . مه دارد و باد سرد . خوب می دانم که مرده ام و این روحم است که روی بالکن کودک لخت را می بیند که از گرسنگی گریه می کند . جسدم آنجا زیر ملافه مرده است . مادر نبوده ام نمی دانم چه حسی دارد اما انگار می دانم که این بچه ی من است و از اول همین جا توی بالکن بوده است و من نمی دانستم. حالا از صدای گریه پیدایش کرده ام و می خواهم بزرگش کنم . اما من مرده ام چکار می توانم بکنم ؟ دنده های کودک از فرط  لاغری بیرون زده اند . چقدر نحیف است . حتما از گرسنگی می میرد . اشک توی چشمم حلقه می زند . نمی توانم .... مرده ام .... سینه ی روحم را می گذارم توی دهان کودک اما می دانم که شیر ندارد . هیچ چیز ندارد . حتی وجود هم ندارد . همراهش گریه می کنم . نمی توانم چشمهایش را نگاه کنم که آنطور التماس می کنند . حتی من را نمی بیند . فریاد می زنم و آرزو می کنم که یک بار دیگر زنده شوم که فقط نوزاد را از مرگ نجات بدهم . جسدم خواب خواب است . گاهی نگاهش می کنم و زار می زنم . آنقدر زجه می زنم و جانم را التماس می کنم که کودک توی دستهایم می میرد . با صورتی کبود که انگار خفه اش کرده ام ، سردی روحم خفه اش کرده است می دانم ... و چشمهایش که بازند . یخ کرده است توی دستهایم ... غیر قابل تحمل است . بلندش می کنم و از هفده طبقه پرتش می کنم پایین . حالا دیگر من می مانم  و خودم که مرده ام .. زار می زنم توی خودم . خلا تا توی حلقم هم رفته است ... لحظه ای بعد ، از ترس مرگ بیدار می شوم .

صبح زود است . من همان جا جلوی تلویزیون توی پذیرایی بیدار می شوم . زنده ام !  نگاهم گیر کرده است روی کنترل تلویزیون . دستم را دراز می کنم کنترل را می کشم سمت خودم و زبانم را می زنم به سرش  ، مزه ی تلخش کمی حالم را جا می آورد و بلند می شوم ...


+ نوشته شده در شنبه 31 تیر1385ساعت 9:23 توسط گوزن |

سیاهی های اطرافم ارگانیک شده اند . چه خوب ...

+ نوشته شده در پنجشنبه 29 تیر1385ساعت 2:28 توسط گوزن |

حالا بیست و یک روز گذشته است ، از همه ی کودکی کردنم بیزارم . از دیوانگی کردن و خندیدن به چیزهایی که روحم را مچاله کرده اند لای دستمال کاغذی ، خسته ام . کاش می شد انگشتم را بکنم توی دماغت ببینم چطور چشمهایت گرد می شود ، باورت نمی شود که واقعا اینکار را می کنم ، کاش تیپا می زدم به سایه ام روی دیوار و انقدر پا درد نمی شدم .

شب شده و فرار کرده ام از همه ی صداها، توی تخت دو نفره ای که مادر و پدر چند ماه است ملافحه اش را عوض نکرده اند ، پخش شده ام . می خواستم به قول زهرا  "جاری بشوم " توی تخت ، کاش می شد . کاش این کولر لعنتی هندل نمی زد . دو ساعت است به عرق روی سینه ام زل زده ام و به این فکر می کنم که می روم جایی زندگی می کنم که تابستان نداشته باشد . سرما را دوست دارم ؛ مجبورم می کند بروم توی خودم . خودم را حل کنم توی خودم . تابستان اما آدم را از خودش دور می کند .

 تلفن زنگ می زند . شماره را می شناسم اما یک مالیخولیا می گوید که وانمود کنم نمی دانم :

: - " بله ؟ ... "

:- " سلام ... تو رو خدا مواظب خودت باش ..."

:-" هستم ! دارم عاشق خودم می شم ! نترس..."

سین می آید توی اتاق ، غرغر می کند که چرا اینهمه تلفن حرف می زنم و هیچ نمی فهمم که همسن خودم است ، یاد مادربزرگم می افتم ، دلم برایش تنگ می شود . قاتل وجودم دلش می خواهد پرتم کند رویش که به جای گلدان روی سرش خراب شوم .

:-"الان می یام ..."


:-"لازم نیست . فقط ارزش آدمها رو برای خودت تایین کن "


:-"عجب آدم گهی هستی ..."


اعتقاد دارد که من گه ترم چون تلفن حرف زدن را توی یک اتاق گرم ترجیح می دهم به نمی دانم ، نفهمیدم چه چیز !  کاش یک لحظه تنهایی را برنده می شدم از توی یک تخم مرغ شانسی و کسی حق نداشت بگوید چرا . خودم پیدایش کردم !!
دعوا می شود و رازهایی که هنوز نمی داند که دانستنش آدم را آزار می دهد ، برملا می کند .سیم مغزم پاره می شود . بازوهایش را می گیرم که می توانستم بشکنم اگر فقط دستهایم خسته نبودند . هل می دهم می خورد توی دیوار و فرار می کنم توی اتاقم .  شاید هیچ سیمی دیگر توی مغزم سالم نمانده که فریادم از آستانه ی شنوایی خودم حتی بالاتر می زند . نمی فهمم چه می گویم غیر از یک اعتراف ناشیانه به اینکه از همه تان بدم می آید و وقتی لگدهایم را توی شکم غین  " جاری می کنم  " می دانم که دیوانه وار دوستش دارم . وقتی گردن نون را می گیرم پرتش می کنم از اتاق بیرون به چشمهایش نگاه نمی کنم که یادم نیاید چقدرعمیقا دوستش دارم ، وقتی می خواهم ازشان که گورشان را گم کنند ، از ته دل آرزو می کنم هیچ کدامشان نروند و همه شان را دلتنگ می شوم توی اتاق در بسته ام . سین لباس پوشیده دم در فکر می کند نمی فهمم که جایی ندارد برود  . کفشهایش آزار دهنده است . نمی دانم چقدر جیغ می زنم . آنقدر که می فهمم چه صدای مزخرفی دارم . آن یکی نون تلفن را می گذارد کنار گوشم و از ترس جانش فرار می کند . 


داد می زنم  : " می کشمت ... همین امشب می کشمت " 

" کی اونجاست ؟ "  

وقتی اسم می برم می خندد : " سوته دلان جمعند ... چه فکرهایی که زیر اون سقف نمی گذره . "

و صحبت می کنیم تا وقتی که سیم مغزم ترمیم می شود و باز از خودم خجالت می کشم و فکر می کنم که کاش می شد کله ام را بگذارم لای دستگاه اسکنر . توهم مردن است به شیوه ی ماندگار .می آیم بیرون و سین را بغل می کنم .

می خوابم و خواب می بینم که با پدرم حرف می زنم و نمی دانم چرا مدام تهدیدش می کنم به مرگ ،  بالای نرده بانی نشسته ام و در یک لحظه پرت می شوم پایین و نگاه می کنم به پاهایم . نمی دانم چرا کفش پایم نیست . چشمهایم را باز می کنم ، سین بالای سرم است ، صبح شده است و به قول غین " پنجره لبخند می زند " خدای من غین !  متنفرم از این عبارت . سعی می کنم صدای سین را بشنوم.

 - : " یه جفت کفش به من می دی ، می خوام برم بیرون کفشم ناراحته "

چقدر خوب است که موجودیتی مثل خواب وجود دارد که بعضی صبحها که دلم می خواهد بالا بیاورم توی تختم به جایش مدتی بنشینم و بروم توی فکر و فقط تعجب کنم ! . برای اولین نفری که رسیدم تعریف کنم و آن هم تاییدم کند : " چه عجیب " . بعضی روزها این تایید اول صبح را به هیچ جیز ترجیح نمی دهم .

وقتی نگاه می کنم به خودم توی آیینه می فهمم که چرا همه ی آدمها لباس پوشیده اند دم در . قیافه ام به بز کتک خورده می ماند . نون آرام تر از همیشه فقط گاهی نفس عمیقی می کشد ، سین می رود توی اتاق و صدای گریه اش را که می شنوم آرزو می کنم کاش می شد گوشم را خاموش کنم . غین می نشیند کنارم و دستم را مثل دسته صندلی نوازش می کند !  . آن یکی نون با انگشتش عسل می خورد از توی کابینت . جنبه ی اضحاک ناخودآگاهش همیشه به خنده ام می اندازد .

لحظه ای بعد ، من می مانم و نون و زهرا . و ساعتی بعد آن یکی نون تلفن می کند و گزارش یک دعوای دیگر را می دهد . این بار غین با صاحب خانه ش . می گوید کارد آشپزخانه آورده و داد می زند که می کشمت . موهایش را میکشد و سرش را می کوبد به شیشه . زن پیری است دود سیگار را تشخیص نمی دهد .  فریاد می کشد : " حشیش می کشید ! هرزه اید ! " و غین هم فکر می کنم سیم مغزش پاره شده است . همه اش تقصیر من است . سیم اش را شب قبل نازک کرده بودم . کاش می توانستم چند تا رگ از بدنم و سیم گره خورده ام را بفرستم برایش . بلند می شویم تاکسی می گیریم و تا برسیم آنجا چند بار اشکم از حلقم می زند بیرون . تا دم کوچه با تمام قدرتم می دوم و نگاههای مردم  به بند کفش باز و روسری افتاده ام کفرم را حسابی در می آورد . حالا یک فحش می دهم : " تف تو ذاتتون  " . می رسم سر کوچه و صدای فریادهای غین و یک پیرزن را که می شنوم دیگر نمی دوم . دم در آپارتمان چاقوی آشپزخانه را نمی بینم .اما لباس پاره ی زن و دستهای خراش خورده ی غین و صورت سیلی خورده ی مردی که نمی دانم کیست ، همه چیز را تداعی می کند.

بقیه اش را نمی خواهم ثبت کنم .... خسته ام است ...

 

+ نوشته شده در شنبه 24 تیر1385ساعت 22:55 توسط گوزن |

 

لباسهایم را در آورده ام از فرط گرما یک حوله ی خیس پیچیده ام به خودم  و از درد مثانه به تنگ آمده ام ... چند بار می روم توی آشپزخانه که غزال ظرف می شوید حوله را از دورم باز می کنم خنده ی احمقانه ای می کنم ، فحشی می دهم ، مزخرفاتی سر هم می کنم و وقتی با چشمهای از حدقه در آمده سرتا پایم را وارسی می کند و حالم را می پرسد ، قیافه ام را کج می کنم ، حوله را دوباره به خودم می گیرم و می زنم بیرون .

 هر کسی نزدیکم می شود دستی می کشد روی سرم و می گوید : " به خودت فشار نیار . بشاش "  بلند می شوم چرخی می زنم توی اتاق . روبه روی آینه قدی می ایستم و نگاه می کنم به خودم . چند وقت است که نشاشیده ام ؟ انگشتم را می کنم ته حلقم که همراه عق زدنم  چند قطره ای بشاشم ،  اما فایده ای ندارد . هنوز درد دارم . ندا فعل جدیدی اختراع کرده صرفش می کند .  : " ریشیدم ، ریشیدی ، ریشید ..... "

تلفن مدام زنگ می زند . توی توالت ،  در را از پشت قفل می کنم و حوله را از دورم باز می کنم . سرم را توی دستم فشار می دهم و یک دفعه شر شر می شاشم . صدای شاشیدنم را بقیه می شنوند می آیند پشت در .

"  اشکالی نداره عزیزم . بشاش . فدات بشم . بشاش . کاش مرده بودم شاش تو رو نمی دیدم "

" حیف اون شاش های بلوریت نیست که توی چاه توالت حروم بشه ؟ "

می آیم بیرون . سرم را می گذارم روی شانه اش . آرام آرام پشتم را نوازش می دهد و من می شاشم . 

 "شششش....عزیزم....قشنگم....فدای شاشات.... خرتم ! می فهمی ؟ "

می گویم : "  خر نمی خوام . "

یک قطره دیگر می ریزم روی شانه اش و بعد خودم را با دستمال کاغذی خشک می کنم . بلند می شوم می ایستم رو به رویش ، قیافه ی بیش از حد مضحکی به خودش می گیرد و دوباره یادش می رود که من بچه اش نیستم  : " می خوای خودتو لوس کنی برام  ؟ " 

اخمی می کنم  و زبانم را تا ته دراز می کنم برایش . پشتم را می کنم  : " نع ! "  و می روم روی تخت می خوابم .

+ نوشته شده در پنجشنبه 22 تیر1385ساعت 9:17 توسط گوزن |

آسانسور که ایستاد طبقه ی هفتم ، فکر می کنم قلبم بود که ناشیانه می تپید و نه صدای پایم . گیج شده بودم وقتی تو در را باز کردی . بعد از ده روز که تنهاییت را اجازه خواسته بودی و رفته بودی که گم شوی توی خودت ، انتظار داشتی که بتوانم مثل همیشه لبخند بزنم و دستهایم را باز کنم از هم که توی آغوشم به سختی جا بگیری ؟ خیال می کنی چطور می شود ؟ یک زنجیر آهنی از روی کله ام سر خورد پایین و زودتر از آنکه بفهمم آدامست را می جوی یا نه نگاهم را برگرداندم . تو خیال می کنی احساست را نمی فهمم ؟ احمق ! چشمهای گه مرغی ات همه چیز را فاش می کنند ، وقتی می نشینم کنارت روی مبل و فندک را روشن می کنی می گیری زیر دستم ، می بینم چطور می شود . قل می خورد توی کره ی چشمت ، دورغ می گوید و فرار می کند .

من سادگی ام را به تو نمی فروشم ، خوب می دانی . آن زمان که تو چهارده ساله بودی و به بلوغ می رسیدی ، نطفه ی من از یک عشق بازی وحشیانه شکل می گرفت . حالا همه ی تلاشت را بکن که من همسن تو نشوم . خیال می کنی چه ام می شود ؟؟؟؟  ده روز به زندگی من فکر می کردی یا خودت ؟ زندگی من واقعیت محض وجود همه ی آدمهای دروغگوی دور و برت است که برایت نقش بازی می کنند . . می دانم دلتنگم می شوی  ، خوابهایت را از حفظم . می دانی که پازل اندامت را چشم بسته می توانم بسازم اما تو هر بار توی هر خم من گم می شوی . لذت کشف کردن را تا ابد به تو خواهم داد تنها اگر به اندازه ی یک چشم از من فاصله بگیری .

 آنجا ایستاده بودم توی بغلت می خواستی گریه ام بگیرد ؟  اشکهای من عاقلتر از آنند که روی پادری چرک خودشان را رها کنند . دستم را گرفتی کشیدی که بنشینم کنارت ، روی مبل . خانه ات مثل همیشه کثیف نبود . مرتب کرده بودی . زیر سیگاری را خالی کرده بودی . روی میز ، شکلات و فیلم و کتاب پخش نبود ، میز پازلت غرق خاک نبود با جای آرنجت رویش . عکسهای روی در یخچال را مرتب چیده بودی و آن یکی که از نیم رخ من است مثل همیشه کج نگذاشته بودی .حتی روی بامبوهایت را دستمال کشیده بودی !  حواس من را دست کم گرفته ای !  برای همین است که یک جور دیوانه مسلکی دوستت دارم  ، که می خواهم سر به تنت نباشد .

 توی آن چند دقیقه ای که به اندازه ی یک سیگار کشیدن من و بعد هم یک سیگار کشیدن تو سکوت محض بود ، سنگینی نگاهت را که قفل می شد روی دستم حس می کردم . آن لحظه که غرور و همه چیز را گذاشتی کنار و من را کشیدی سمت خودت کاش می فهمیدی آرامش یعنی چه . تو ظاهرا آرامی و من وحشی ، اما درونت وحشی تر از آرامش درونی من است .  احساس من شکل احساس نیست ، گاز می گیرد ! نباید تحریکش کنی.

یک دستت کافی بود که تمام صورتم را بپوشاند . از لای انگشتهایت تماشا می کردم تو را که زل زده بودی به من . به پاهایم . خط نگاهت را که دنبال کردم فهمیدم چه می خواهی . اشکالی ندارد اینها طبیعت جنس تو است . خیال نکن توی این ده روز من را محتاج چیزی کرده بودی .  شیوه ی عشق بازی ام را خوب می دانی ، من اگر روزی چیز جدیدی کشف کنم آن روز کودکی خواهم زایید . دستت بوی مرغوبترین اودوکلن ها را می دهد ، مثل همیشه . لباست ، تنت ... چقدر احمقم که گیجم می کند ! 

حالا فکر می کنم به همه ی اینها ، که صدایم می کنی و " ها " گفتنم را  ، که می دانم دیوانه ات می کند ، تقدیمت می کنم ، هدیه ی امروزت !  درست موقعی که برقی توی نگاهت می بینم می چرخم مثل مار دراز می شوم رویت ،  صورتم را مماس می کنم با تو . دستت را از دور کمرم باز می کنم می گذارم دور گردنم . چشمهایم روی بدنت تانگو می رقصند . لمست نمی کنم آنطور که آرزویش را داری  . بلند می شوم می ایستم رو به رویت . مثل یکی از موضوعات نقاشی ات .

 بلند شو من را بکش . رنگ کن . غرق کن . دیوانه کن .  می دانم چقدر می خواهییم ! غرورت را می خواهم بشکنی ! صدایم کنی بخواهی که بر گردم . سرت را خم می کنی به عقب چشمهایت را می بندی . چه غرور ناشیانه ای ! وقتی پایت را می زنی پشت زانوهایم آنطور وحشیانه که تعادلم را از دست می دهم خیال می کنی این التماس نیست ؟  انکار نکن . پخش می شوم روی زمین ، مثل رنگهای خیس آبرنگ . این چطور نقاشی کردن است ؟ حتی به پازلت اینطور خیانت نمی کنی که تکه هایش را بپاشی  .برهنگی ام را می دزدی . مهم نیست . دیوانه ام کن ......
بوسه هایت داغ تر از همیشه است .کاش همیشه ده روز فاصله بود بین همه چیز . سکوتت نوع عجیبی است . حالت چهره ات سکانس معرکه ایست . کاش کسی عکسی می گرفت از ما پیچیده توی هم و تو که اینطور سردرگمی ....

+ نوشته شده در شنبه 17 تیر1385ساعت 12:8 توسط گوزن |

همه اعضای خانواده سر جایشان بودند که من رفتم دستشویی . یک فنجان قهوه و یک روان نویس گلی نوک کلفت و یک پوستی هم با خودم بردم .
همه سرجایشان بودند . مادرم توی آشپزخانه بود ، پیاز سرخ می کرد و من رنگ آبی کابینتها را نگاه می کردم  . پدرم جای خالیش توی مبل راحتی جلوی تلویزیون گرم نشده بود هنوز .  می شد ... تا چند ساعت دیگر . شیش عصر ...
خواهرم توی اتاقش نواری گذاشته بود ، سایه اش روی در اتاقش که باز می شد رو به در توالت ، می رقصید و من که داشتم می رفتم دستشویی.
فنجان قهوه یک بار که خالی شد از قهوه ، پر شد از ته سیگار و بوی خاکستر خیس و گند ... اه...
روان نویس گلی روی کاشی ها خانه می کشید و خیابان ،   روی دستم شماره پلاک خانه ها ، تاریخ تولدها و روی پاهایم که شلوارش پایین بود ، نخ می کشید و طناب ...
صبح روز بعد بیدار شدم . هیچ صدایی نمی آمد از توی خانه و من آواز می خواندم توی دستشویی و خیال می کردم کسی می شنود . صدایم را دوست داشتم که آنطور عجیب می شد توی فضا . شیر آب را باز کردم ، پاشیدم به نقاشی هایم روی کاشی ... فنجان قهوه را خالی کردم توی چاه و روان نویسم هم با آن لیز خورد از دستم که صابونی شده بود .  بلند شدم . زانوهایم درد می کرد . حوله نداشتیم . پوستی را کشیدم به دست و صورتم و مچاله کردم ، انداختم گوشه ی دیوار . چکه های آب از کاشی های خیس شده می ریخت رویش . هوا نم گرفته بود . بوی  همه چیز می آمد .
در را که باز کردم هوای تازه هجوم آورد توی صورتم . آنجا توی خانه هیچ کس سر جایش نبود . بوی پیاز سوخته می آمد از توی آشپزخانه  . تلویزیون خاموش بود . پدرم عرق می کرد و در اتاق خواهرم را گل می گرفت ...

+ نوشته شده در چهارشنبه 14 تیر1385ساعت 11:57 توسط گوزن |

تارای من ! یک چهار پای عاقل را ملاقات کرده ام . تمام روز را به تماشای نشخوارهایش گذراندم و نزدیک شب که شد افسارش را به دور گردنم انداختم .تا نزدیکی صبح آواز می خواند و مدام تاپاله روی پاهایم می انداخت . بی حرکت شده بودم .

خروس که خواند چهار پای نازنین من به جفتک انداختن افتاد و جمجمه ی من را خورد . تکه های پراکنده ی مغزم را از جلوی سم هایش جمع کردم . نزدیک ظهر است ... تشنه ام است ... هنوز افسارش را باز نکرده ام .

+ نوشته شده در دوشنبه 12 تیر1385ساعت 9:4 توسط گوزن |

خیال نکن ، احمق می شوی !

عاشق ترک زبانی توی خوابهایم شده ام . خیالم تاریکتر از نشانی هایش روی دیوار است . پیدایش نمی کنم . نمایشنامه خوانی را می خواهم یادم بدهی که صدایت با تن های متنوعی گوش های من را که نمی شنود آرام کند . چه تاریک...

امشب سایه ی سوسکی را که روی دیوار افتاده نقاشی می کنم .

احمق جانم ! دیوانه ات هستم . مغزت بوی گند سطل آشغالی کودکی هایم را تداعی می کند و از هوش می روم . عاشقت شده ام با صورتی پر از کک و مک . تولدت نزدیک است ، توی پاکتی برایت یک ملخ خواهم فرستاد . رنگهای متنوعش از آبرنگ من است . خوشحال می شوی ، می دانم .

بوی گاز پیچیده است توی دماغم . عزیز دلم ... خیال خواب ندارم .

+ نوشته شده در یکشنبه 11 تیر1385ساعت 15:8 توسط گوزن |

می نشینم روی صورتت یک روز تمام ...! فکر می کنی چطور می شود ؟

من ساده تر از آنم که پیچیدگی تو گمراهم کند و نا مفهوم تر از آنکه بمیرم .

پس سیخ های کبابت را از شکم من در بیاور و جدول سودوکویت را توی اتاق بغلی حل کن ! 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 8 تیر1385ساعت 9:11 توسط گوزن |

امروز عصر است که سرم را گم می کنم . و نمی دانم که ماشینها از کنارم رد می شوند یا من ؟ کف پای من لخت است یا کف خیابان ؟  من آدمها را می بینم که رد می شوند یا آدمها را ؟ آسمان از چند متری زمین شروع می شود ؟ من قدم می رسد یا هیچ کس ؟  من می شنوم فریادها را یا تو ؟؟

سرم را گم کرده ام توی چشمهای باز یک نفر آدم  که کشته شده توی همین خیابان همین امروز عصر . و بدنش خونی بود و هست . هنوز هم حتی وقتی دیگر آنجا نیستم . دستم را میگیرم بالا که آسمان را عمیق تر جا شوم که نمی شود . دود دارد و گرما .

من دیوانه شده ام یا تو ؟ خدایم ای کاش که وجود می داشتی ! بی ایمانیم را نمی خواهم .

می نشینم کف خیابان که سرم برگردد .  کسی می آید .

مرد اول و من :    - سلام آقا

                       - سلام

                       - فاک مای سول

                       - بیلمیرم .

ترک است . پس من ترکی بلد نیستم یا او فارسی ؟   پاهایم را جمع می کنم توی بغلم و نیستی ببینی ام که مجبورت می کنم نبینی ام....

مرد دوم :    -سلام

                - سلام آقا

                - ژو پانس کو ژو  ووزم بوکو

                - بله ؟

فارس هستم . پس او فارسی بلد نیست یا من فرانسوی ؟  بغلش را جمع می کند توی پاهایم و نیستی ببینی اش که مجبورت می کند نبینی اش.

و مرد سومی وجود ندارد عزیزم !

تا خانه که نمی رسم هیچ وقت ،  از کف پاهایم خاک می ریزد روی زمین و اشک . مرده ندیده بودم تا به حال ، خونی باشد . نمی دانی ام . هنوز نمی دانی ام .

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 6 تیر1385ساعت 22:49 توسط گوزن |

دو تا مقوای رنگی یکی سبز چمنی یکی زرشکی تیره آویزان کرده بالای تختش هر روز صبح که بیدار می شود اول دست راستش را می برد بالا می کشد روی یکی و بعد هم غلتی می زند و کف پای راستش را می کشد به آن یکی دیگر .

من بیدار می شوم و گرمم است . دوربینم کنارم روی زمین افتاده است . دید زدن های دیشبم را پخش کرده روی زمین که حتی خوابش را هم نبینم. از پنجره ی اتاقم 2 تا خیابان می بینم که ماشینهایش را دوست دارم وقتی گه گیجه می گیرند سر تقاطع که می رسند به هم  ، و می خندم . با دوربین نگاه می کنم یک لک سبز چمنی افتاده است روی تکه ای از نیمکت فلزی گوشه ی پارک .

ظهر می شود. کره زمین می رسد به کره ماه و نگاهش را می دزدد از خطوط تراش خورده ی بدنش که به راستی برازنده اند .  ماه یک دامن بلند به رنگ زرشکی تیره را به دنبال خودش می کشد  که هوش از سر زمین می برد . حالا ماه چشمش را دوخته است به چمنهای روی زمین و خیال می کند که جای نرمی برای لمیدن باید باشد .  و من نهارم را شروع می کنم .

کف پای راستش را می گذارد توی بشقاب غذایم ، لبخندش شیطنتی دارد که حرصم را قورت می دهم . بشقاب غذایم را بو می کنم بوی پای چمنی می دهد . پرتش می کنم می خورد به دیوار روبرو می شکند . دلم باران می خواهد . بلند می شوم و می روم توی حمام که دوش بگیرم خیال کنم باران می بارد ، یادم می افتد به تو که روی تنم را که شسته بودم با انبه کثیف کردی .  آنقدر حالم به هم خورده بود که تکان نمی خوردم . فقط می خندیدم و تو انبه را به دماغم ، به سینه هایم و کف پاهایم می مالیدی ! و بعد یک دستمال کاغذی فکر کردی چه قدر فایده داشت ؟  تمام شب مورچه های توی اتاق از تن شیرینم تغذیه کردند . غیرتت کجا بود ؟

بالش زرشکی توی اتاقم را با یک کارد می زنم پاره می کنم ،  پرهایش اتاق را می گیرد ، خوشم می آید !  ای کاش من هم رنگ مقواهای تو را داشتم بالای تختم که آنها را هم می کندم از دیوار پاره می کردم با دندان . بلند می شوم می روم توی پارک روی نیمکت فلزی می نشینم و با پایم هر چه مورچه است له می کنم .

تا شب هیچ اتفاقی نمی افتد .

نزدیک شب است هنوز نمی دانم که چه اتفاقی می افتد . شلوارم ، درست روی باسنش ،  رنگ سبز چمنی گرفته است ،  باید تینر پیدا کنم .  کره زمین عاشق شده است . ماه استریپ تیز می کند و من با دوربینم تماشا می کنم.

 

+ نوشته شده در یکشنبه 4 تیر1385ساعت 20:10 توسط گوزن |

یک داستان ساده را شروع می کنم به بافتن . پرده ی اولش یک کلاغ سیاه است روی آسفالت خیابان و یک طناب پلاستیکی گوشه ی پیاده رو که کلاغ آن را ندیده است . طناب قرمز است . حالا من یک تابلوی نقاشی دارم از رنگ طوسی آسفالت ، سیاه کلاغ ، قرمز طناب .

 تابلویم را بر می دارم با خودم می برم موزه ی هنرهای معاصر . دم در ، نگهبان هیچ توجه خاصی به من نمی کند با اینکه یک گونی پیچانده ام به خودم و تمام صورتم عرق کرده است و عینک بدون شیشه ای را به چشمم زده ام . می خواستم بهم بگوید این چه سر و وضعی است تا پشتم را بکنم بهش و بگویم خبر مرگت به تو هیچ ربطی ندارد مردکه ی عنتر ! اما خب نمی شود .

 وارد می شوم و تابلویم را به اولین دیواری که می رسم تکیه می دهم خودم هم می ایستم کنارش . چون گونی ام یک لک قرمز دارد خیلی قشنگ شده ام . خیال می کنم تا چند ساعت دیگر همه عاشقم می شوند . سرم را تکیه می دهم به دیوار،  بدنم غلت می خورد می افتم روی تابلویم . دماغم با نوک کلاغ توی تابلو مماس می شود . چند دقیقه ای خیره می شوم به صورتش که تکان نمی خورد . دستم را بالا می آورم کله اش را لمس می کنم .  لب هایم را باز می کنم و نوک اش را می بوسم درست مثل توی فیلمها . صورتش را غرق بوسه می کنم . همه جای بدنش را نوازش می کنم . شور آتشینی که با لب های من روی بدنش شکل می گیرد را لحظه لحظه بیشتر می خواهم با اندامم غرق کنم واوج بگیرم به دنیای برهنه ها . لباسهایم را یکی یکی از تنم در می آورم . کلاغم  ... معشوقه ام ، حالا از حرارت بدنم آب می شود . تابلو را می خوابانم روی زمین . می نشینم و بدن لختم را پخش می کنم رویش . عرق کرده ام . لحظه ای چیزی در من اوج می گیرد . دستهایم را قفل می کنم دور طناب قرمز توی تابلو .اصطکاک بدنم روی داغی آسفالت خیابان ، مست مستم می کند .  این لذت هیچ پایانی ندارد . فریاد ام آنقدر بلند است که کلاغ توی تابلو حالا دیگر پرواز می کند و می رود .

  غلتی می زنم و به پشت می خوابم روی تابلو .  سعی می کنم نفس های بریده ام را تنظیم کنم . چند دقیقه ای که می گذرد گونی را از کنارم بر می دارم و به خودم می پیچم . عینکم را می زنم و تابلوی نقاشی را همان طور ابر و باد ، ول می کنم کف زمین . موقع خارج شدن از موزه ، نگهبان جلویم را می گیرد و می گوید : این چه سر و وضعی است ؟ و به صورتم اشاره می کند که حالا قرمز و سیاه و طوسی شده است .   من هم پشتم را می کنم بهش و می گویم : خبر مرگت به تو هیچ ربطی ندارد مردکه ی عنتر . و می روم .

+ نوشته شده در جمعه 2 تیر1385ساعت 10:58 توسط گوزن |