دختر بدکاره ی محل ، یک روز صبح از خواب بیدار شد و بعد از اینکه صورتش را با آب داغ شست شلوارش را پایین کشید و نشست روی سنگ توالت فرنگی . سیگاری روشن کرد و از پنجره به صدای رادیوی همسایه طبقه بالا ، گوش داد . اخبار :
۱. دختری از درد مثانه آنقدر به تنگ آمد که در حالی که به موسیقی رمانتیکی به زبان فرانسه گوش می داد خودش را از فلاش تانک توالت حلق آویز کرد .
۲. دختری فکر می کرد هر کس هر چیزی را نگفت معنی اش این است که غیرت ندارد . که البته اینطور نیست . بلکه معنی اش این است که به غیرت اطرافیانش اعتماد دارد .
۳. دختری از زور احمق بودن تصمیم گرفت روزی گوشش را جلوی دست کسی قرار بدهد که آن یک نفر هم اتفاقا طی حرکاتی اسلو موشن وار آن ناحیه را مورد ضرب و شتم قرار دهد که البته سرانجام شومی نداشت زیرا گوش دختر را یک گوشواره جادویی محافظت می کرد .
۴. دختری غدایی پخت که در هر لحظه طبخ آن عمیقا عاشق بود . و غذا را در آخر جلوی هیولاهای نیمه شب گذاشت که معنی عشق را بچشند و از کرده ی خود شرمسار باشند . فردای آن روز همه ی هیولاهای آن منطقه را در حال عشق بازی شور انگیزی ، به جرم اهانت به انظار عمومی ، بازداشت کردند .
۵. دختری چشمهایش را بیش از آن دوست داشت که به ویترین مغازه ها و آسمان دود گرفته بدوزد. پس هر دو جفت را با احتیاط بسیار از حدقه در آورد و در شیشه ای گذاشت و پرده ها را کشید .
سیگار دختر بدکاره که تمام شد از جایش بلند شد و به خیال خودش سیفون را هم کشید . از توالت که خارج می شد به طرز عجولانه ای در را پشت سر خود بست . صدای زنگ تلفن از آشپزخانه می آمد ، گوشی را که برداشت از دهانش بوی بد سیگار و مسواک نزدن شب قبل توی هوا پخش شد . آنجا توی توالت فرنگی مدفوع اش با خاکستر سیگار توی آب شناور بودند ...
چند قدمی مانده به ورودی ساختمان ، همه ی جمله هایی که می خواهم بنویسم یک بار مرور می کنم .
یک روز که آدم تصمیم می گیرد به چیزهای ساده دقت کند اتفاقات پیچیده ای می افتد !
توی ترافیک گیر کرده ام اینقدر کلافه ام که اگر سنگ هم بگذارند لای دندانهایم یک جوری بالاخره می جومش ، بعد بر حسب اتفاق به این فکر می کنم که ماشین جلوییم که یک ماتیز طلاییست عجب چیز قناسی است ، فقط به درد مسخره کردن و انیمیشین ساختن می خورد . به هر حال ... سمت راستم را نگاه می کنم و اتفاقا باز هم یک ماتیز طلایی می بینم و البته چون نمی خواهم پیش بینی هایم اشتباه باشد ماشین عقبی را هم از توی آیینه دید می زنم و البته آن هم یک ماتیز طلایی است و سمت چپ میله های اتوبان . نه این خواب نیست . رانندگی کردن هوشیاری می خواهد . چشمهایم را می دوزم به ماشینهای دیگر و ماتیز طلایی را حذف می کنم از تصویرم . کاش تلویزیون بود و می زدم کانال 4 و یک برنامه راز بقا تماشا می کردم .
کنار خیابان جایی پارک می کنم . همان جا دور آشغال های توی کیسه ، 3 تا گربه ی بهت زده می چرخند ! خودشان را یک جور بی خودی به هم می مالند و جوری سر و صدا می کنند که هر کی نداند خیال می کند یک نفر ترتیب چند عدد کودک بی گناه را دارد می دهد ! شنیده بودم آدمها هم چند نفری به جان هم می افتند ولی از گربه ها توقع بیشتری داشتم . گربه ی چهارمی هم وجود دارد توی چند قدمی ، انگار حسابی تحریک شده باشد یک جور سیخی وایساده و چشمهایش را گرد کرده که البته حق هم دارد . حتی آدمها هم شاهد همچین صحنه هایی فقط توی فیلمها می شوند ! و البته نه توی خیابان . فکر می کنم که آزادی یعنی این ... و به راهم ادامه می دهم .
با دو عدد دوست خوب یک جایی نشسته ام . چایی ام را زود تمام کرده ام که خیلی ناراحتم می کند . میز کناریم یک عدد دختر از نوع متداول ، انگشتش را دراز می کند سمت عکس چگوارا که بالای سر من است و از یک عدد پسر از نوع متداول تر کنارش می پرسد : "این عکس کیه ؟؟" و من چون می دانم مقصد کجاست به مبدا توجه می کنم با ناخنهایی لاکیده از رنگ سبزی که نمی توانم حدس بزنم زردش زیادی است یا چه مرگش است که به این شدت رنگ خر است ! و متدوالترین جواب همین است که بگویی : این عکس چگواراست !
و البته غیر متداول می شود وقتی دختر نمی پرسد : خب چگوارا کی هست ؟؟!
حالا سارا یک اتفاق خیلی ساده را تعریف می کند . با آخرین توجه ام حرفش را گوش می کنم و یادم می افتد که امروز روز ساده ای باید باشد . حرفهای ساده ای می زنیم و چایی بقیه هم تمام می شود .
یک مغازه ی پازل فروشی : وارد می شویم . می چرخیم . نظرات ساده ای می دهیم . می خندیم . خارج می شویم .
چند قدمی مانده به ورودی ساختمان ، همه ی جمله هایی که می خواهم بنویسم یک بار مرور می کنم....
یک گربه ی سیاه چشم سبز روی لبه ی باغچه نشسته سرش را با حرکت من خیلی حسابی حرکت می دهد . یادم به جنگیر می افتد ! سر باغچه ی بعدی باز هم یک گربه ی سیاه چشم سبز با گردنش راه رفتنم را دنبال می کند . گربه ی سومی را به همان حالت که می بینم خوشحالیم از این است که سیاه نیست .
حالا پشت میز نشسته ام فکر می کنم که ماتیز طلایی من گربه ی سیاه چشم سبزی را دنبال کرد که دور آشغال ها سکس گروهی کرده بود و می رفت به کافه ای که چگوارا آنجا همیشه چایی می خورد و البته وقتی رسید چگوارا رفته بود چون چایی اش را آن روز زودتر از همیشه تمام کرده بود .
اصل بقای انرژی مي گه که انرژی از بين نمي ره فقط از نوعی به نوع ديگه تبديل می شه. اينم داستانش :
اينجاست که دنيا شروع به چرخش مي کند. همه ی جانورها دور خود مي چرخند و مي چرخند تا سر گيجه مي گيرند و خرس زنش را گم ميکند و ماهي با باز هم آغوشي مي کند . ....زمين دهن باز مي کند و من را صدا مي کند : پياز بانو ؟
و من می ترسم....من را با آسمان اشتباه گرفتي زمين جان.....من قابل بارور شدن نيستم.....!!
ولی زمين زبان پياز حاليش نمی شود . هی می چرخد و می چرخد....گرمم مي شود....همه جا را آتش می گيرد .... سنگين می شوم ....
داغ ِ داغ .
باران مي بارد و برف مي آيد و آفتاب ...تا دوباره باران مي آيد.....نچرخ عزيزم نچرخ .
اوووووووو اَ اوووووووو اَ ..... سزارين می کنم !
بچه ام همانا يکی سيب زميني است.... و او انگشت پدرش را ديد که در ما تحت همه ی نباتات می چرخيد و افسرده شد که فهميد مادرش پياز از خيانت های پدرش زمين رنج می برد .
و يک روز سرد پاييزی گنديد و مادرش را داغدار خودش کرد ...
و مادرش يک روز لايه ای از خود را بر مزار فرزندش گذاشت ...فرزندش بوی گند گرفت و همه اشک ريختند ولی خودش جوان تر شد . شاداب شد چون پيازی تازه و شيرين . پس قصد ترک زمين را گرفت ...
اما نتوانست چون بر هر کجا که پا نهاد همانا بر آغوش زمين بود ...
شب می شود . صدایت را می شنوم از این طرف دیوار :
- پاشو بیا این ور ننه ... بیا بهت پاستیل بدم .
- نمی شه مهندس . اتاقم خالی می شه . نگرانم می شن .
خواب هستم خودم خبر ندارم و گرنه حتما می آمدم و پاستیل نمی خواستم . می خواستم لخت شوم کنارت روی تخت که لخت شوی کنارم روی تخت.
همین طور حرف می زنی با من خیال می کنی خواب نیستم ؟ تو هم نمی دانستی که کجایی ! توی خواب من .
می روم جلوی آینه اتاقم ، کنار در می ایستم . دستم را می گیرم به موهایم . می خندم ...
لبه ی دیوار را می گیری خودت را می کشی بالا . سرت را می گذاری من ببینم . گردنت را کج می کنی این طرف . دستت را کج می کنی آن طرف ، تاب می دهی. لبهاتو ور می چینی . خودت را حسابی لوس می کنی :
- بیا ... بیا بخوابیم ...
دستم را از لای موهایم در می آورم ، می برم بالا . نگاهت نمی کنم . می خندم ...
تلفنت زنگ می زند . می پری پایین از لبه ی دیوار . صدایت جدی می شود . همان طور که همیشه می شود . مثل همه ی آدمهای محترم دنیا که به غیر از مهر جنباندن کارهای مهم دیگری هم می کنند . می گویی :
- بله ؟... خواهش می کنم قربان . در خدمتم .
سرم را می گیرم بالا عکست را از توی آینه سقفی تماشا می کنم که تلفن به دست راه می روی دستت را می کشی توی موهایت اخم می کنی و مدام " بله " ، " صحیح " می گویی . خودت که پشت دیواری ، نمی بینم .
خوابم نمی دانم چطور می شود که یک دفعه تمام می شود . یک چیز چرندی است خواب آدم که همینطور روی هوا می ماند . نصفه ... مثل این چیزهای جدید که نمی فهممشان بهضی وقتها و وقتی می فهمم ، کسی نیست که مثل من فهمیده باشد! مثل پیپ و دود و کافه پاییز و رنگهای عجیب و این چیزها که هر چقدر نصفه تر باشد و بی سر و ته تر ، می گویند خوب تر است ، حرفش عمیق تر است . اگر فیلمش را بسازند همه فکر می کنند خوب چیزی است .
فکر نمی کنم این طور باشد . فکر می کنم لابد یک جایی یک کسی را از خواب پرانده اند ، خوابش نصفه مانده است .
نوشتن مثل خوره به جون آدم می افتد همچون کک ... و اندام را به خارش می اندازد . اندام داخلی را نیز .
جمله ها و کلمه ها لاور های جدید آدمیزاد می گردد و یاد را به داستان های مجید می اندازد که صادقانه ادبی فکر کردن و به سادگی ادبی نوشتن را دلتنگ می شوم ! چه طنزی ...
خیال ام را می قاپد . حواسم را جا می گذارم همراهش توی خمیر بازی که زیر دستم قرار است گوشه ای از شهر خیالی کلوت باشد تا چند ساعتی دیگر . خمیرش آبی است . زمینش اما در واقعیت خاک ...
و صفحه مونیتورم را حسادت می گیرد! نمی دانم کلمه ها را تایپ کنم یا عکسهای کلوت را نگاه کنم که خمیرم شکل کلمه ها را نگیرد به جای آن ...
ولی یادم به کلوت که می رود عشق زده می شوم ! خوابم می گیرد .
امتحان می کنیم .