تبليغاتX
پیازولوژی
شبیه این که تیغ ماهی تو گلویت گیر کرده باشد . شبیه دم دم های خداحافظی کردن ولی نه بعد آن . شبیه پله های خانه ی معشوق را بالا رفتن . شبیه تو مطب دندانپزشکی منتظر ماندن. مثل همه ی حال های من وقتی ایران رفتنم دو ماه عقب می افتد . چمدان های بسته ام را باز نمی کنم . انگار خیال می کنم معجزه ای اتفاق می افتد یا من از این اتفاق بیدار می شوم . خواب می بینم رانندگی یادم رفته است. مامان از ایران زنگ می زند تا از من به خاطر گذشتی که کرده ام تشکر کند . گذشت ؟؟ شاید خودم خیال می کردم گذشت می کنم بدون اینکه بدانم این چیزهایی که حالا اتفاق می افتد قرار است چیزی را به من ثابت کند. اینکه می توانم تیغ ماهی را با یک سرفه بالا بیاورم ، موقع خداحافظی لبخند بزنم ،  تو مطب دکتر یا راه پله ی خانه ی معشوق برای خودم آواز بخوانم و به این فکر کنم که از یک زمان نا مشخصی ، با یک اتفاق نا معلوم شیمیایی درون من ، دیگر کسی نیست که بتواند با نبودنش دیوانه ام کند و من رها هستم ...
 
+ نوشته شده در دوشنبه 16 اردیبهشت1387ساعت 20:34 توسط گوزن |

سر تیرکمانم را کج می کنم تو سنگی های کوه کلوخی . این صخره ی لعنتی لیاقت نشانه گرفتن ندارد . هر چقدر نگاهش می کنم مثل گاوهای راه جاده ی شمال از وسط خیابان تکان نمی خورد.. سرم به خدا از این همه تیر بازی درد گرفت . حالا هم یک مهبل عفونی دارم سوغاتی می برم. چقدر خنده دار هستم !

نون چند روزی تو ایران می ماند و حسابی هم را بغل می کنیم. از حالا لیست همه اتفاقاتی که می خواهم برایش تعریف کنم را دارم . دلم هول می زند. خواب دیدم یک راکن اهلی کرده ایم و نگهبان گذاشته ایم جلوی در خانه مان. یک روزی یک دفعه از کوره در رفت و گرفت گربه ی همسایه را خورد. بعد از آن هر کسی را که می آمد دیدن من دم در با چنگالهایش لت و پار می کرد. من پشت پنجره نشسته بودم و داشتم از ترس بیهوش می شدم . همه ی آدمهای دوست داشتنی ام به همین راحتی می مردند . تلفن را برداشتم و 911 را گرفتم . اما حتی بوق هم نمی زد .
آدم وقتی از اینجور خوابها بیدار می شود الکی روزش به هم می ریزد . دو تا داد سر این یکی زدم . یکی غر به جان آن یکی . یکمی اخم و تخم کردم ، قیافه گرفتم ، کتابم را برداشتم و مچاله شدم تو مبل و هی هویج گاز زدم.
کتابم را خیلی دوست دارم : " بادبادک باز" . با احساسات و شعورم ور می رود . من و درکم از معرفت را مدام به خودم یادآوری می کند . اینطوری:






:-"Would I ever lie to you Amir agha?" Hassan asked.
Suddenly I decided to toy with him a little.
-:" I don't know. would you?"
-:" I'd sooner eat dirt."
-:"Really ? You'd do that?"
He threw me a puzzled look.-: " Do what ? "
-:"Eat dirt if I told you to?"
-:"If you asked , I would " ....." But I wonder" He added " Would you ever ask me to do such a thing , Amir Agha ? "
And just like that , he had thrown at me his own little test. If I was going to toy with him and challenge his loyalty , then he'd toy with me. test my integrity.
-:"Don't be stupid,Hassan. You know I wouldn't"
-:" I know " He said.
And thats the thing about people who mean everything they say. They think everyone else does too. 
 
 
+ نوشته شده در جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 23:24 توسط گوزن |

شعور من همین قدر می رسد . رابین هود اعتقاد دارد من خنگ نیستم و این خاصیت من را جزو دسته دخترهایی که خنگ نیستند وارد می کند . تا تایید شدن یک قدم بیشتر فاصله ندارم و آن این است که رفتارهای پیچیده نکنم . درست نمی فهمم تعریفش از پیچیدگی چیست . دست از نوشتن بردارم ؟
عفونت پایین تنه ام را حسابی گرفته . قیافه اش شده مثل بیماری . اما من انگار هنوز باورم نمی شود . مثل وقتی هندوانه تو گلویم گیر کرده بود . داشتم خفه می شدم اما مطمئن بودم که مرگ من به این مسخرگی اتفاق نمی افتد. یا وقتی قایمان چپ شد و من زیر آب خیالم جمع بود که کسی نجاتم می دهد. بعضی شرایط  را آدم به طرز حیرت آوری باور نمی کند...

 
+ نوشته شده در پنجشنبه 12 اردیبهشت1387ساعت 2:9 توسط گوزن |

من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر .
 
+ نوشته شده در چهارشنبه 11 اردیبهشت1387ساعت 20:26 توسط گوزن |

اوه نه ! نوشته بودم خوشحالم . اما خوشحالی ام بقیه داشت . حوصله ی آدم گاهی به روایت خوشی نمی آید !
هوا گرم شده است حسابی . بهار نشده تابستان شد. خوب اینهم یک جورش است دیگر .در مهمانی پایان ترم فهمیدیم استادهامان شاخ ندارند و مست که باشند از همه ی آدمهایی که می شناسیم معمولی تر می شوند . یکی دوتاشان هم که آنقدر مسخره اند که کسی تا نبیند باور نمی کند . حیف که دیگر کاری به هم نداریم و گرنه ترم بعد توی استودیو برای خودم با خوشحالی تخمه پوست می کندم و شیطانی می کردم چون هیچ کدامشان دیگر آنقدرها هم جدی به نظر نمی آیند . خوب نیست آدم هر جایی دست به مستی ببرد .
 
حالا رابین هود هی شلنگ تخته می اندازد و من به ذوق می آیم .قرار نیست که هر چه می گویم بفهمد . در گوشش وز وز درس که می کنم یک دفعه از جا می پرد : " سور ؟پاسور ؟ آس میلا ن ؟ چی چی آل ؟ " می گویم " سورئال !!" می پرسد یعنی چه . سرم را دوباره می کنم توی کتاب : "یعنی چیزهای سخت . حالا تو برو هواپیمایت را بساز تا بعدا برایت تعریف کنم . " بلند می شود دور خودش می چرخد و یک چیزی زیر لب قم قم می کند . خیلی هم بد نیست ... با دنیای واقعی یک قدم بیشتر فاصله ندارد . حس می کنم گونه ی دیگری متولد می شوم ...
 
+ نوشته شده در پنجشنبه 5 اردیبهشت1387ساعت 2:13 توسط گوزن |

آخر نفهمیدم بعضی از این رویاهای من چرا وقتی می خواهند به واقعیت تبدیل شوند اینقدر سنگینند که جلوی اتفاقشان را می گیرم ؟؟

 
+ نوشته شده در سه شنبه 3 اردیبهشت1387ساعت 8:36 توسط گوزن |


آرتیست ! این کلمه را کلی دوست دارم . پای کامپیوتر نشسته ام و خالد از کنارم رد می شود . نگاه می کند رو صفحه مونیتور و می گوید : آرتیست ! انگار یک چیزی دم این کلمه وصل کرده باشند که آدم را خوشحال می کند . مثل بستنی توت فرنگی . خنک و شیرین و بی دغدغه . این را از خودم در نمی آورم . روان شناس ها هم اعتقاد دارند خلاقیت آدم را خوشحال می کند . هر چیزی که از تو وجودت در بیاید بیرون و تو تویش پیدا باشی. مشغولیتهای ذهنت . دنیا که سخت یا آسان می شود . وقتی تنهایی غم داری یا وقتی ازش لذت می بری . آرتیست نمی تواند لخت نباشد . خالد نگاه می کند : تو یک متوحش واقعی هستی ! خوشحال می شوم که وجود دارم . من تو رنگ هایم پیدا می شوم . تو باریکی خطها و تو ریزه کاری های ناپیدا . این من هستم . این که پوشیده ام . این دستمال قرمز که به سرم بسته ام و همه چیزهایی که از سر و کولم آویزان است ، من است . نمی توانم حسی زیباتر از این داشته باشم . برق چشمهایم حقیقی است . این آدمها که سر میزم تامل می کنند را دوست دارم. دارم خودم را تو بوق و کرنا می کنم و برای روز آخر لحظه شماری می کنم. لذتی در بیان تصویر هست که به کلام نمی آید .


 
+ نوشته شده در سه شنبه 27 فروردین1387ساعت 18:33 توسط گوزن |

یک کتابی هست به نام " architectural graphic standards" که منبع استانداردهای انسانی برای طراحان داخلی و معماران است . یکی از اساتید دانشکده ی معماری اینجا به خواسته ی پابلیشر این کتاب یک فصل به آن اضافه کرده که شامل اندازه های انسانی در پوزیشن های سکس و ابعاد اعضای تناسلی مرد است .دلیلش هم این است که این آقا عقیده دارد که حتی آشپزخانه هم باید سکس فرندلی طراحی بشود . باید تمام وسایل خانه را طوری طراحی کرد که مناسب عشق بازی باشد و خلاصه اینکه خانه ی خود را عشق باران کنیم ... دیروز به بازگشایی نمایشگاه "domestic skenes" از همین آقا رفتیم و فهمیدیم که نه شاخ دارد نه دم . به جایش یک زن و یک دختر هفت ساله دارد که عاشقانه دوستش دارند. ما هم آخرش هرکارمان هم که بکنند هیچ وقت نمی توانیم جلوی آن همه ملت با کت و شلوار بایستیم و به دودول طلایی که با خط کش سانت زده ایم افتخار کنیم و درباره اش نطق کنیم. انگار دل نداریم. انگار دلمان را قایم کرده ایم توی کمد که کسی نبیند مبادا آبرومان برود و فکر کنند بی تربیتیم و تو تنبانمان جا نمی گیریم . حرف زشت هم یادمان باشد نزنیم که مبادا وبلگمان فیلتر شود . عیبی ندارد این روزها خیلی ها حوصله ی روزمرگی خواندن ندارند و من حوصله ی غر غر شنیدن هایشان را که " اینقدر شخصی می نویسی که آدم را یاد کوفت و زهرمار می اندازی . آدم از تکنولوژی برای این حرفها استفاده نمی کنه. برو برای عمه و خاله ات تعریف کن. برو برا دوستات بشین بگو "
غافل از اینکه عمه ی من پارسال مرده و خاله ام سرطان دارد و نمی تواند به مزخرفات من گوش کند و دوستانم فرسنگها از من دورند و تو آدم از خود راضی که فکر می کنی از هر چیزی بهترین استفاده را می کنی ، هیچ فکر کرده ای که آدم از وقت طلایی اش برای خواندن مزخرفات این و آن توی چهار دیواری اختیاریشان استفاده نمیکند. مخصوصا وقتی برایش دعوت نامه نفرستانده اند . مثل این که بروی در یک مغازه ی سیگار فروشی و یقه ی سیگارفروش را بگیری بگویی تو خجالت نمی کشی که از تکنولوژی مغازه برای فروختن سیگار استفاده می کنی ؟؟ نمی دانم باید دلم به حالت بسوزد که تکنولوژی ای برتر از وبلاگ برای اطلاع رسانی و هر کوفت و زهرماری که فکر می کنی جایش اینجاست ندیده ای ؟ یا دیده ای اما فقط دوست داری یادم بدهی از تکنولوژی بسیار پیشرفته ی وبلاگ برای چه امر فطیری باید استفاده کنم ؟ حالم به هم می خورد. از اینجا. از این تنهایی لعنتی . از یک سری آدم که این همه راحت به خودشان اجازه می دهند به زندگی آدم طعنه بزنند بدون اینکه اصلا بدانند کی هستی .
 
+ نوشته شده در شنبه 24 فروردین1387ساعت 22:21 توسط گوزن |

هی برای این و آن احساس تاسف می کنم و حالیم نمی شود این بیماری ها که تو بقیه آدمها به این راحتی کشف می کنم و تحلیل می کنم ، همه شان تو خود لعنتی ام پیدا می شود . برای همین است که تا نشانه هایشان را می بینم شاخک هایم به کار می افتند و پیداشان می کنم . آشنا می زنند . درکشان می کنم . حق می دهم و می بخشم . چون آدم خودش را هیچ وقت محکوم نمی کند . همیشه توجیهی برای خرابکاری هایت پیدا می شود .
نمی شود که من این همه بیمار باشم . باید بیشتر آدمها تا حدی نزدیک به هم بیمار باشند پس ... و این خیال جنون آمیز تبدیل به کابوس مسخره ای نشود که نتوانم تعبیرش کنم . دلم می خواهد ناگهان خودم را تو بدنم بالا بیاورم ...


 
+ نوشته شده در چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت 6:15 توسط گوزن |

"The great source of both the misery and disorders of human life, seems to arise from over-rating the difference between one permanent situation and another. Some of those situations may, no doubt, deserve to be preferred to others: but none of them can deserve to be pursued with that passionate ardour which drives us to violate the rules either of prudence or of justice; or to corrupt the future tranquillity of our minds, either by shame from the remembrance of our own folly, or by remorse from the horror of our own injustice."

-Adam Smith, The Theory of Moral Sentiments
+ نوشته شده در یکشنبه 18 فروردین1387ساعت 3:15 توسط گوزن |

یک لحن ، فقط یک لحن چقدر می تواند حال آدم را به هم بریزد ، روز آدم را خراب کند ، فکر آدم را مشغول کند به پیدا کردن دلیل و بغض بیاورد تو گلو ، اشک جمع کند توی چشم و هر چه می خوری کوفت کند . ساده است راز خراب نکردن یک روز از عمر دو روزه ی زندگی ! رازی که می دانم اما نمی توانم بازیش کنم : آنقدری که من به واکنش کسی در برابر حرفها و کارهایم فکر می کنم ، آنها وقت نشان دادن این واکنش به آن فکر نمی کنند .
 
+ نوشته شده در چهارشنبه 14 فروردین1387ساعت 6:50 توسط گوزن |


دودم سوارم می کند ای ماهی بدنام سر

بازم عروجم می دهد از لای این بوهای خر

تا آن ور شبهای تر ، من دودی و تو در به در

هر دم خیالت می کند توی اتاقت لخت و تر .

حالا چرا بق می کنی ؟ اینقدر گلایه می کنی ؟

بیراه گفتم من به تو که می روی تو جلد کر ؟؟

Phonetics

doodam savaaram mikonad ey maahie badnaam sar
baazam oroojam midahad az laaye in boohaye khar
taa aan vare shabhaaye tar , man doodio to be dar be dar
har dam khiaalat mikonad tooye otaaghat lokhto tar
hala chera bogh mikoni ? inghadr gelaaye mikoni ?
biraah goftam man be to ke miravi too jelde kar?


 
+ نوشته شده در سه شنبه 13 فروردین1387ساعت 6:22 توسط گوزن |

حس ششمم اتفاقی را تعریف می کند . نمی دانم باورش کنم یا نه . دستم تو دانه دانه رگه های خیالم حرکت می کند . همه چیز را لمس می کند. بلند می شوم دور خودم می چرخم . اشک توی چشمم را پرت می کنم روی در . اینجا آدم حالش که بد می شود خیلی بدجوری بد می شود . هر دقیقه که می گذرد تشدید می شود . فرقی ندارد هوا آفتابی باشد یا ابری . فرقی هم نمی کند چند شنبه باشد . جمعه ها که تعطیل نیست و یک شنبه ها هم هر کار می کنم به خرجم نمی رود که تعطیل باشد و مرده ها دور خانه راه بیفتند و اعمال زشت هفتگی ام را با انگشت به هم نشان بدهند . دلم از این چیزها نمی گیرد . فرقی برایم ندارد . یک عکس اخمو از خودم را که میم ازم گرفته بود چسبانده ام به میز. پشت میز کافه ی موزه هنرهای معاصر نشسته بودم و دلیل می آوردم که چرا نمی خواهم ببینمش دیگر . بغض کرده بود خوب یادم هست . دوربینش را از زیر میز در آورد و ازم عکس گرفت. موهایم توی عکس سیاه سیاه است . انگار یک بمب توی سرم خورده حالا . از موهای سفیدم بیزارم . با اینکه خوب می دانم به ارث برده ام اما هر بار جلوی آینه که به خودم نگاه می کنم، یادم می اندازد که زندگی سختم شده است . دلم عجیب شور می زند . انگار کسی مرده باشد و من بی خبرم .
 
+ نوشته شده در یکشنبه 11 فروردین1387ساعت 2:58 توسط گوزن |

موری دم طلایی . دلم برایت تنگ شده است ! مرده شور اخلاق مزخرفت را ببرند وگرنه امروز 30 بار بهت تلفن می کردم و می گفتم که دلم برایت تنگ است . تو جنبه ی شنیدن این حرفها را نداری. به هر حال این موضوع قدیمی شده است و من هم حوصله ی تکرارش را ندارم .

دیروز کریستوس و استیون دوتایی آمدند بالای سر پروژه مان و نیم ساعتی درباره اش حرف زدند . بعد من در یک لحظه که رویم به سمت پانل روی دیوار بود، برخورد دست کریستوس را از پشت روی باسنم احساس کردم ! برگشتم دیدم دستش را یک جوری مثل آدم های معلول گذاشته رو لبه ی صندلی ! فکر کردم خب مرتیکه لندهور این دستت را بکش عقب ! و ناخودآگاه خیره شدم به دستش که بلند کرد موهایش را زد عقب و یک چیزی گفت که نشنیدم و بعد رو کرد به من : " right? "  گفتم " رایت ."  موقع رفتن دستش را گذاشت روی شانه ام و گفت که از پروژه مان خوشش می آید . خواستم بگم :  "وات ابات مای اس ؟ یو لایک دت تو ؟ "اما خب همیشه  هر حرفی را که آدم دلش می خواهد نمی گوید .

توی اتفاقات روزمره ی تکرار شونده یکی شان هست که خیلی ناراحتم می کند . آن تکه راهی که از اتوبوس پیاده می شوم و تا مترو راه می روم . یک چیزی توی راهش هست که ناراحتم می کند . عکسم می افتد تو شیشه ی مغازه ها و خودم را تو بک گراند همیشگی می بینم . بعد نمی دانم یک جور خاکستری دلگیری می شود همه چیز . همه ی اینها کمتر از سی ثانیه اتفاق می افتد و من توی این فاصله آنقدر دلم موری را می خواهد که حد ندارد . هی فکر می کنم الان کجاست و چکار می کند و فکر می کنم شب بر می گردم خانه و برایش ایمیل می زنم و می گویم که دوستت دارم مثل خر و برایم مهم نیست که چقدر احمقانه است توی خودخواه را دوست داشتن . نبودنت چیزی را عوض نمی کند فقط من را از همه ی آدمها دور و دور و دورتر می کند . مثل نقطه می شوم و دوستهای جدید پیدا می کنم که با حضور تو توی رفتارهای ناشیانه ام مشکلی نداشته باشند و مدام سوال پیچم نکنند که تکلیفت را با زندگی ام معلوم کردم یا نه .  بعد که سوار مترو می شوم و یادم می آید چقدر با خیلی چیزها عذابم داده از همه ی اینها پشیمان می شوم . دو تا فحشش می دهم و فکر می کنم که حالش را می گیرم یک روزی . اینطوری است که من این همه خل می شوم گیاه گوشتخوار من !

برادرم امروز رفت. احساس تنهایی می کنم و این همه سکوت توی خانه را نمی توانم به راحتی تحمل کنم . تلویزیون که تو خانه نباشد ، حضور تنهای آدم مثل پتک می خورد تو صورتش . حالا می فهمم چه ارتباطی با کنترل تلویزیونت داشتی و چرا این همه برایت مهم بود تلویزیونت چقدری باشد و کجا بگذاری اش . تلویزیون تماشا کردنت یک جوری مبهوتم می کرد که نمی توانم راحت توضیح بدهم ...

این روزها نوشتن را دوست ندارم .


 
+ نوشته شده در شنبه 10 فروردین1387ساعت 7:35 توسط گوزن |


شنبه :
نیمه ی سردرگم و دستپاچه ای از خودم را می رسانم به کارگاه مدرسه . هیچ مغازه ای آن دور و بر باز نیست که چوب بفروشد . "لی لا اتیتود" به قول خودش آن همه راه از آن سر شهر توی طوفان برف تا این پایین رانندگی کرده به خاطر هیچ و پوچ و من حسابی شرمنده می شوم که زودتر فکرش را نکرده ام. می گوییم باشد برای دوشنبه و می رویم پی کارمان. او با ماشنیش و من با پا .

دوشنبه : من با " لی لا اتیتود " می رویم از دنیای پلاستیک برای خودمان چند تا پلاستیک خوشگل می خریم که دستگاه لیزر برایمان ببرد .از دیدن آن همه رنگ هیجان زده می شوم و دور دستگاه لیزر به ورجه وورجه می افتم. " لی لا اتیتود " خشمگین است و هی به مارتین فحش می دهد .مارتین ادعا دارد که من از روز اولی که فکر می کرده است دختر سنگین و با وقاری هستم خیلی تغییر کرده ام . نمی فهمم که این تعریف است یه که چی . می گویم : " من می رم جیش کنم . " لی لا با لهجه ی فارسی خنده دارش می گوید : "جیش چی هست ؟" می خندم . " جیش بابا ! شاش !! " می گوید : "شاش ؟" . باورم می شود که این کلمه را به عمرش نشنیده است . ترجمه می کنم برایش : "!! Pee " می خندد !! : " هان !! فکر کردم pee به فارسی می شود پی پی ! " می گویم" نخیر پی پی را به بچه نی نی ها می گویند معنی اش هم یعنی " ان " . یکمی فکر می کند و میپرسد:" پس poo به فارسی یعنی چی ؟ " می گویم : ان ! گه ! پی پی ! " باز یکمی فکر می کند و بعد اخمهایش را می کشد توی هم :

" oh my god ! so my whole life I've been telling people that I have "pee pee " everytime I had "jish" !!

that's totally embarrasing"



و من یک موضوع پیدا می کنم که تا آخر روز در حالی که براده های چوب در معده ام تبدیل به خمیر می شوند به لی لا بخندم .

پنجشنبه : سبزی پلو گوشتی که برای نهار برای خودم درست کرده ام را به مارتین تعارف می کنم با تعجب می پرسد : " می خواهی مسمومم کنی ؟؟ " توی دلم می گویم مرده شور فرهنگ مزخرف بی تعارفی تان را ببرند . ولی به جایش لبخند می زنم : " نه دارم سعی می کنم هویتم را حفظ کنم . " فکر می کنم حرفم معنی خاصی برایش ندارد ، لای لای کنان می رود سر کارش .

یک جای کار گیر می کند . من و لی لا می رویم ببینیم شاید بخت با ما یار باشد و هنوز در اتاق لیزر را نبسته باشند که اینطور نیست . می روم از یک نفر آدم بی تفاوت که آن دور و بر می پلکد می پرسم که چطور می شود بتوانیم از این اتاق استفاده کنیم . یک نگاهی می اندازد به یقه ی من و بعد یکمی پایینتر . یکمی فکر می کند و می گوید:" من کلید دارم . در را برایت باز می کنم اما اگر کسی بفهمد حسابی توی دردسر می افتم." لی لا هیجان زده می شود و به فارسی به من می گوید : "اَخ جُن ! " مثل گاو سرمان را می اندازیم پایین و می رویم توی اتاق ممنوعه . ده دقیقه ی بعد سر و کله ی مسئول اتاق پیدا می شود . خیلی عصبانی است و تند تند می پرسد که چه کسی راهمان داده و چرا برای وقت او ارزش قایل نیستیم . لی لا می گوید که در باز بوده است و اینکه ما 5 ساله نیستیم و بهتر است لحن حرف زدنش را عوض کند . من که حالیم نمی شود لحنش چه طوری است . به نظرم همه ی کسانی که انگلیسی حرف می زنند یک لحن دارند و لحنشان شبیه آدمهای توی فیلم است . چیز خاصی به نظرم توهین آمیز نمی آید اما از آنجا که لی لا خیلی برافروخته است و یارو هم دستش می لرزد فکر می کنم لابد چیزی این وسط اتفاق می افتد و به نوبه ی خودم یکمی اخم می کنم. یکی دو بار هم سعی می کنم آرامشان کنم اما یارو به من تذکر می دهد که وسط حرفش می پرم و لی لا اصرار دارد که من و او در یک مقام و شرایط مساوی هستیم . حوصله ام از این دعوای ماشینی بی مزه سر می آید و فکر می کنم باید یک دعوای ایرانی یکباری نشانشان بدهم که دفعه ی دیگر اگر کسی جواب سوالشان را با لبخند نداد بی خودی جوگیر نشوند و برای هم شاخ و شانه نکشند وگرنه همه ی شهر را باید یکی یکی دعوا کنند ! لی لا و پسر نیم ساعتی بحث می کنند و من پای کامپیوتر برای خودم لی لای لای می کنم .

جمعه : ماکت در حال آماده شدن است . تمام محاسبات را من با شعور نصفه نیمه ی ریاضی ام انجام داده ام که طبیعتا خیلی خطا دارد . لی لا هر جا که این خطاها را پیروزمندانه کشف می کند به جان من غر می زند و من هی هیچ چیزی نمی گویم چون حوصله ندارم نصف حرفهایم را نفهمد . می خواهم ببینم اگر خودش این کار را کرده بود حالا یعنی هیچ خطایی در کار نبود ؟ مارتین مبایلش را خاموش کرده و هیچ پیدایش نیست . همین کافی است که لی لا بیشتر با من کج خلقی کند . شاش بند می شوم.

ساعت 12 شب ترانه با ماشین می آید دنبالم برویم مهمانی عید نوروز. نمی فهمم این چه جور عید نوروزی است که هنوز یک هفته بهش مانده است . به هرحال . خودم را خوشگل می کنم و می رویم مهمانی. نوک انگشتهایم رنگ چسبیده است و این برای دختر ایرانی ساکن خارج توی همچو مهمانی ای خیلی افت دارد ! دلم می خواهد انگشتم را بکنم توی چشم هر کسی که چپ چپ نگاهم می کند و بگویم خب که چی ؟ کار و زندگی آدم را رنگی می کند . اما به جایش تا دو شب با ترانه به فاصله ی یک دماغ از هم می رقصیم و هی به هیچ کسی توجه نمی کنیم . مهمانی تمام می شود و پلیس می آید همه را مثل یک گله گوسفند از سالن می اندازد بیرون ! من توی ماشین خوابم می برد .


شنبه : ساعت 12 از خواب بیدار می شوم . بالشم تفی است .

یک شنبه : خواب می بینم از توی حلق "الهاندرو" پسر اسپانیایی جذاب مدرسه مان یک آدم گونی پیچ لزج قهوه ای رنگ با سرفه می افتد بیرون . الهاندرو چشمهایش سفید می شود و از حال می رود . آدمک گونی پیچ تو خالی را بقل می کنم و سعی می کنم برش گردانم توی حلق الهاندرو که نمیرد . حالم از لزاجت بهم می خورد و حس می کنم مرتکب قتل شده ام . می گویم لعنتی تقصیر خودت است که به من نگفتی چه جانوری هستی و توی شکمت چی داری. بدون اینکه بدانم چطور اما سعی می کنم از مرگ نجاتش بدهم . گونی توی فشار دستم هی خورد می شود و الهاندرو روی پاهایم جان می کند . گوشه ی چشمش اشک جمع شده و من را هم به گریه می اندازد .
+ نوشته شده در دوشنبه 27 اسفند1386ساعت 0:8 توسط گوزن |

بعد از چند رفتار غیر منتظره که اخیرا از خودم دیدم به این نتیجه رسیدم که محدوده ی شخصی آدم ها با سنشان  رابطه ی مستقیم و با تعداد کسانی که با آنها زندگی می کنند رابطه ی عکس دارد . به گمانم یک زمانی یک نفر خیلی تلاش کرد این را حالی من کند . اما من نفهمیدم . حالا هم که شعورم می رسد غرورم نمی رسد . ...
 
+ نوشته شده در یکشنبه 19 اسفند1386ساعت 4:21 توسط گوزن |

امروز تمام راه پیاده توی طوفان برف با آن همه سختی هایش خیلی حالم را خوب کرد . احساس آزادی کردم . از آن نوعیش که دوست دارم . که هیچ کسی جلویم را نگیرد و من همینطور بال بال بزنم تا سوراخ آسمان تمام شود ...
 
+ نوشته شده در یکشنبه 19 اسفند1386ساعت 4:12 توسط گوزن |

خواب دیدم رفتم ایران .  خیابونهای تهران سوراخ شده بودن و خاک بالا می آوردن . خونمون دیگه پارکینگ نداشت و من باید تو کوچه پارک می کردم . ماشینمو نفروخته بودیم اما اتاقمو وقتی نبودم رنگ کرده بودن . درشو که باز کردم خالی بود و رنگ سبز تیره ی مورد علاقه ام از زیر رنگ جدید یکمی پیدا بود . نشستم کف زمین و هق هق زدم زیر گریه . بعد از پنجره ی اتاقم بیرونو نگاه کردم که همینطوری خاک می زد از توی سوراخهای آسفالت بیرون و ترافیک شده بود و مردم رو سر و کول هم می پریدن . مامانم اومد در اتاقم گفت هان چیه ؟ می خواستی بیای ایران این چیزها رو ببینی ؟؟ گفتم مامان چرا اتاقمو رنگ کردین آخه ... وسایلم کو ....
 
+ نوشته شده در جمعه 17 اسفند1386ساعت 21:50 توسط گوزن |

نون شین حالا دیگر هفته ای یکبار هم به خانه نمی آید و من هفته ای یکی دوبار توی طبقه ی یخچالش سرک می کشم و هر چه کپک زده پرت می کنم توی آشغالی و یکمی غر به جانش می زنم که چرا هی نمی آید این چیزها را بخورد . معمولا هویت ماده ی کپک زده را شناسایی می کنم. مثلا پرتقال یا فلفل دلمه یا لوبیا یا رب گوجه یا کمپوت . امروز یک ظرف پر از کپک پیدا کردم که هیچ چیزی دیگری تویش نبود . حالم به هم خورد و فکر کردم که برای نون شین داستان دختر چشم عسلی را باید تعریف کنم :

دختر چشم عسلی ای یک شب وقتی از درد پریود رنج می برد تلفن کرد به خانم همسایه و از او خواست که به خانه اش بیاید و گوشت چرخ کرده های روی میز را توی فریزر بگذارد . بعد با دو گیلاس شراب مست کرد و خودش را انداخت توی گوشت چرخ کن . خانم همسایه هیچ وقت به خانه ی دختر نیامد و مدتی بعد از بوی گندی که از خانه ی دختر می آمد همسایه ها در را شکستند و هر چه گشتند دختر را توی خانه پیدا نکردند . خانم همسایه وقتی وارد آشپزخانه شد و با صحنه ی گوشت کپک زده روی میز مواجه شد چادرش از کمرش افتاد و با دست راستش کوبید روی آن یکی دستش و گفت : " خاک عالم ! دیدی یادم رفت !! " ...و هیچ وقت هیچ کسی دختر چشم عسلی را پیدا نکرد .
 
+ نوشته شده در شنبه 11 اسفند1386ساعت 5:57 توسط گوزن |

این روزها همه چیز به نظر خیلی عادی و معمولی می آید . ساعتها با یک نفر حرف می زنم و سعی می کنم او را مجاب کنم که من زندگی معمولی را دوست ندارم. اما چیزهای غیر معمولی ای هست که دوست دارم صاحبشان بشوم یعنی می خواهم وجودشان را برای خودم معمولی کنم. لذت داشتن آن چیزها را به ننگ معمولی بودن ترجیح می دهم و کاملا به این امر واقفم که حتی با بیان این حرفها  به خودم برچسب تناقض داشتن می زنم . من وجودی پر از تناقضاتم . دوست دارم همه چیز جنجالی باشد اما اگر باشد طاقتم طاق می شود و تن به  روزمرگی می دهم . دلم همه چیز می خواهد . خوبی برایم یک تعریف نسبی است که قرارم را می گیرد . همه ی اینها را با سردرگمی می گویم . بعد سعی می کنم تحلیل کنم این موضوع را که آیا هیچ وقت زندگی من مثل زندگی خیلی از آدمهایی که ناشیانه حسرتشان را می خورم می شود یا نه ، زندگی من می شود مثل خیلی آدمهایی که احمقانه دون شان می دانستم . من حالا روبروی یک نفر آدم به خیال خودم معمولی نشسته ام و او درباره ی تئوری طناب با من حرف می زند . فکر می کنم هیچ چیزی معمولی نیست .  به حیطه ی بیمار ذهنم وارد می شود. از من تعریف اتفاقات معمولی را می پرسد . می خواهد بداند کی به خیال خودم کسی معمولی است. می گویم این یک چیز خیلی نسبی است و بعد یک قورت چایی می خورم و نمی دانم که واقعا چی باید بگویم. توی اتوبوس یک نفر دختر ایتالیایی خیلی زیبا می بینم و فکر می کنم که او به هیچ وجه قیافه ی معمولی ای ندارد و من با این همه ادعایم چقدر معمولی به نظر می آیم و اگر همین چند تار موی سفید اغراق آمیز هم جلوی پیشانی ام نبود حالا حتی از این هم معمولی تر به نظر می آمدم .
امروز کریستوس استاد یونانی مقابل همه ی آدمهای کلاس یک چیزی گفت که ظاهرا به انگلیسی مرسوم نیست و خیلی ها هر هر به او خندیدند و او بدون اینکه چیزی را توی خودش از دست بدهد بلند شد و جمله اش را تکرار کرد و خودکار را برداشت و روی طراحی من یک جعبه کشید و گفت که منظورش این است و باز حرفش را تکرار کرد .

....

به این اصرار دارم که زندگی چیزی غیر از تجربه های عجیب و غریب داشتن نباید باشد و گرنه زنده بودن معنای خودش را از دست می دهد چون تکرار اتفاقات تکراری است! اما جالب است که اعتراف کنم در عمق همین گونه تجربه هاست که آرزو می کنم زندگی معمولی و عادی داشته باشم . آدمهایی هستند که با بودنشان مدام این را به من ثابت می کنند که در زندگی با خودم صادق نیستم .

+ نوشته شده در چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت 7:56 توسط گوزن |