تبليغاتX
پیازولوژی

شبهایی که رنگش طلایی باشد دیگر تکلیفش معلوم است. بارها گوشت را به دهانم چسباندی و من لال شدم . همه ی این بارها با خودم عهد کردم دفعه ی دیگر صبح که می شود اینجا بیدار نشوم ... ولی اتاقت دور است. اتاقت از همه ی فاصله ها چند کیلومتر دورتر است . موشک های کاغذیم توی راه پاره می شوند . نگفتم ، اینجا هوا بارانی است ...

ازحرفهای سودایی که بگذریم ، شمارش معکوس ات تصاویر روزمرگی هایی است که با تو نمی گذرد. تابلوهای لب جاده ای که ما را به کلبه ای در 61 کیلومتری شهر می رساند و با هم در قهوه خانه اش 60 تا گیلاس می خوریم . هسته هایش را تو جیبت قایم می کنم و گوشت را که به دهانم چسباندی می خندم . تو روزها را که  می شماری،  من دقیقه هایش را خط می زنم.    

+ نوشته شده در یکشنبه 17 خرداد1388ساعت 20:56 توسط گوزن |

صدای آکاردئون ، تو قطارهای مترو، عصرهای پاریسی را طعم دلتنگی و شوق کشف می دهد. من با هر قدم ،خیابانی پر از ناشناخته های تازه ی ابری می شوم . انگار یک نفر دستش را تو جیبم جا گذاشته باشد ، امنیت را باید حدس بزنم و با این حال که می خواهم رود سن را سزاوار باشم ،دوری ات را تو روزمرگی های هر روزم صبر کنم ...

زندگی شاعرم می خواهد که بکند طبیب ...

+ نوشته شده در دوشنبه 28 اردیبهشت1388ساعت 0:57 توسط گوزن |

فردا روز کذایی است که من از شر دو تا پروژه همزمان خلاص می شوم . دیشب سه ساعتی خوابیدم و صبح از دل درد بیدار شدم . درد پریود فکر می کنم مشابه درد چاقو در شکم باشد. سه ساعتی به خودم پیچیدم، با نا امیدی تلفن داروخانه ی سر خیابان را گرفتم و خواهش کردم یک قرص مسکن برای من بیاورند چون خودم توان حرکت کردن نداشتم ، گفت که نمی تواند اینکار را بکند و من به چرخش در تخت ادامه دادم تا درد خوابید و من هم همراهش ... ساعت سه بعد از ظهر بود .

خواب دیدم خانه ام یک اتاق 2  3 متری است در یک آپارتمان است . در ورودی اش که به راهرو باز می شود یک پنجره ی قدی است که با تکه های پرده ای توری پوشانده ام . احساس نا امنی شدیدی رو دلم سنگینی می کند. همه ی اطرافم غریبه اند. کسی را ندارم . تنها دوستم یک کبوتر است که رو زمین خانه که اندازه ی تختم فقط جا دارد به اندازه ی کافی ریده است . روی ماده ی سبز و سفید خشک شده راه می روم و برایش دانه می ریزم . با وجودی که خانه ام کوچک است اما راهروی آپارتمان پهنایش 7 -8 متری می شود و من یک همسایه ی ایرانی را آن ته شناسایی می کنم که به دلیل نامشخصی با پسر هندی مهندس سازه که در پروژه ی امسال با من کار می کند، ایمیل رد و بدل می کند و به دلیل نامشخص تری من توانایی خواندن ایمیلهایشان را روی دیوار های گچی اتاقم دارم ... حس نا امنی و ترس از تنهایی مثل دست آهنی دور گردنم فشار می آورد. کبوترم گاهی برای خوشگذارنی به راهرو می رود و من از پشت شیشه ی قدی تماشایش می کنم.

بیرون توی راهرو یک اتفاق سریع می افتد و من قبل از اینکه بفهمم دقیقا چه بلایی سر کبوتر آمده پسر همسایه ی ایرانی را می بینم که به طرف تلفن عمومی ته راهرو می دود که از دید من خارج است . توی دستش یک تشت آب جوش است. صدای نگران و نفس بریده اش را از دور می شنوم که داد می کشد : " ناین ، وان ؟؟؟ ناین ، وان ؟؟ "

نمی توانم ارتباطی بین تشت آب و گم شدن کبوترم پیدا کنم. حس تنهایی حتی از قبل هم بیشتر می شود. دماغم را به شیشه ی خانه ام می چسبانم و سعی می کنم ته راهرو را ببینم. اشک توی چشمم موج می زند . روی دیوار گچی یک ایمیل از پسر ایرانی به مهندس سازه می رسد . با نا امیدی از رو لکه های خشک شده ی گه کبوترم عبور می کنم و خودم را به دیوار گچی می رسانم . مکالمه ی اینترنتی شان را می خوانم :

پسر ایرانی : " اومیر ! من کمک می خوام . نمی تونم کبوتر را نجات بدم ! "

پسر هندی : " کبوتر دختر لال همسایه ؟ "

پسر ایرانی : " خواستم بشورمش . گفتم برو توی تشت آب بشین. نمی دونستم تشت آب جوشه... "

پسر هندی : " خودت را ناراحت نکن . اون کبوتر فقط بلد بود تو اتاق دختر بیچاره بشاشه ... "

حس گند تنهایی مشت می زند تو دهانم. فکم را جمع می کند و گالنی اشک به چشمانم می رساند ...


+ نوشته شده در سه شنبه 8 اردیبهشت1388ساعت 2:37 توسط گوزن |

رعد و برقی شده است و من برای اولین بار به این نتیجه می رسم که رعد و برق را دوست دارم. بوی هوایش  را که نم دارد و صدای عصبانیتش را که شبیه حال من است . من پشت میزم توی استودیو نشسته ام و کار می کنم. بوی چسب چوب می آید و بوی چایی ... از صبح دو تا مدل گچی سر هم کرده ام و یک عالم چیز کشیده ام. دستم را بریده ام و از بابت نبودن او تو روزمرگی ام ناله کرده ام . ظرفیت من برای دور بودنش کمی بیشتر از صفر است.

برای ترانه چایی می ریزم. از خاطراتش تعریف می کند. -: " تو خونه تنها بودم پام پیچ خورد، بعد با دوچرخه رفتم بیمارستان چون تاکسی گیر نمی اومد. " ابروهایم گره می خورند -:" دوستات چی ؟ " یک شکلات می چپاند تو دهانش . -" دوست؟ دوستی که صبح یکشنبه از خوابش بزنه و بیاد منو تیمار کنه نه ... نداشتم " . حس گند تنهایی 60 ماهه اش را در لوس آنجلس با یک شکلات قورت می دهم. نه وضع من بهتر از این است ... -:" بعد یه روز راننده ی خط اتوبوسی که هر روز باهاش سر کار می رفتم جلو پام زانو زد و ازم خواستگاری کرد ". تصورش می کنم که از شدت تنهایی به سرش زده باشد و با مرد سیاه پوست راننده ی اتوبوس ازدواج کرده باشد و حالا یک قلوی دو رگه تو شکمش حمل کند و ویار شکلات گرفته باشد. سخت خنده ام می گیرد. یک شکلات دیگر می چپاند تو دهانش و دور می شود .

جای خالی اش تو تنم تب می کند. جای خالی اش ... اه . مرده شور واقعیت فیزیکی ای به نام "جا" را ببرند که به راحتی یک سفر خالی می شود ! به لی لا می گویم ... می گوید چشم بهم بزنم 4 ماه می گذرد ، قبل از اینکه پاریس را حسابی مزه کنم 4 ماه می گذرد. مسئله ی من گذشت زمان نیست اصلا . من مچاله شدن های صبح بخیرم را تو شکمش می خواهم !

+ نوشته شده در یکشنبه 6 اردیبهشت1388ساعت 6:58 توسط گوزن |

خالی بودن جا یعنی اینکه صبح از خواب بیدار شوی و دلت بخواهد در و دیوار را به هم بدوزی . 



+ نوشته شده در شنبه 5 اردیبهشت1388ساعت 19:8 توسط گوزن |

امروز عصر وسط کارهام و دلگرفتگی ، درست وقتی انتظارش رو نداشتم یه نفر در زد. از چشمی نگاه کردم یکی انگار با انگشت جلوی چشمی رو گرفته بود. قفل در رو انداختم . صدام در نمی اومد که بگم " هو ایز دیس ؟ " دیشب خواب دیده بودم یه مرد لخت چاق با آلت جوش جوشی که اندازه یه بادکنک باد کرده بود پشت در خونه می خواست به زور بیاد تو . من 911 رو گرفته بودم و پلیس هی می گفت دلیلی نمی بینن که بیان مرد مزاحم رو ردش کنن بره. منم گریه می کردم می گفتم " توروخدا بیاین ! این آدم میخوره ! ".
حالا این آدم ناشناس پشت در هی تق تق می کرد و من از ترس زبونم بند اومده بود. دوباره که از چشمی نگاه کردم عکس خودم رو دیدم در حال مسواک زدن با او که دست آزادمو گرفته توی دستش و از تو آینه داره با مبایلش ازمون عکس می گیره. فک کردم الان در رو باز می کنم و بهش می گم " عاشقتم دیوونه ! " در رو باز کردم اومد تو. هیچی نگفتم. بغلش کردم .... بوی خوب می داد مثل همیشه. گفت " بوسم نکن سرما می خوری " بوس چیه . بوس نمی خوام . منو بکن زیر پوستت .


+ نوشته شده در دوشنبه 31 فروردین1388ساعت 9:12 توسط گوزن |

راهرویی که تخت خواب آدم توی آن جا گرفته است مارپیچ می شود و می رسد به حیاط بازی صبحگاهی . آنجا دو تا بادکنک به نردبانی آویزان است. نردبان می رسد به یک مشت درخت گیلاس که همیشه پربار است . بستنی گیلاس از بالای نردبان رو آسفالت خیابان می ریزد و مردم روی آن اسکیت می کنند. آدم امروز با صدای هو هوی جغد از خواب می پرد و آسانسوری را که اخبار صبح پخش می کند سوار می شود. تو آسانسور دوش می گیرد. پله های در ورودی را دو تا یکی پایین می آید و رو گل های یاس پیاده رو قدم می زند. برای رفتن به محل کار چند راه دارد. امروز که دیر از خواب بیدار شده مجبور است راه ماشین رو را انتخاب کند. جاده پر از کولی های آوازه خوان و رقاصان خوش اندام است.

دم در ورودی محل کار کفشهایش را در می آورد و یک کفش میکی ماوسی می پوشد. آقای رئیس با کلاه بوقی صبح بخیر می گوید و پاستیل تعارف می کند. جعبه های لگو و تاب و سرسره را رد می کند تا به جعبه ی اتاق کارش می رسد. آنجا تخت خوابش را که از روز قبل مرتب نکرده بود جمع و جور می کند و روی صندلی قرمز می نشیند. لک لک خندان امروز 5 بار به پنجره ی اتاقش نوک می زند. آدم برای نهار سوار لک لک می شود و رو بالکن نامرئی که به زورخانه راه دارد سوسیس می خورد.

در راه بازگشت به خانه سری به فروشگاه مواد غذایی می زند و آنجا با دوچرخه شیر و ماست و میوه و سبزی جات می خرد. مغازه ی سیار اسپیریت توی راه خانه جلویش را می گیرد و یک تی شرت سبز را به زور به او می فروشد. ماشین را که پر از خاک شده وارد یک کارواش-استخر می کند و ده دقیقه ای با لباس شنا می کند. دم در خروجی لباس و ماشینش را سشوار خشک می کند و 8 دقیقه ی بعد به خانه می رسد ...


ادامه در قسمت بعدی .

+ نوشته شده در شنبه 29 فروردین1388ساعت 6:52 توسط گوزن |

برای پادشاهی که تو خوابم کلاه بوقی به سر می گذارد بستنی ژله ای می گذارم تو یخچال . برای خودم آب یخ می اندازم . دو هفته به پایان خوابهای بوق بوقی مانده .



+ نوشته شده در پنجشنبه 27 فروردین1388ساعت 1:45 توسط گوزن |

-:"این ها چیه ؟ "

-: " چمدون ... "

به سقف نگاه می کنم ، به تارهای عنکبوتی که روی دیوار اتاقم نبسته اند. به شکمم که از زیر لباس افتاده بیرون . هنوز فردا نشده، یک ماه بعد می شود . من تو فرودگاه او را سفت بغل می کنم و گریه نمی کنم. دماغم را می مالم رو دماغش و می خندیم ! یک جور حساسی شده ام  مثل گچ نازک . مال دلتنگی است .

-: " چرا دو تا چمدون می بری ؟ "

-:" چند تا ببرم ؟ "

وب کم را از روی مانیتورم بر می دارم و می گذارم روی میز. از تو مانیتورم زن را تماشا می کنم که تو اتاقم دور می زند.

-:" یکی کافی نیست ؟ "

در کمدم را باز می کند  -:" حواست به من نیست ؟ داری درس می خونی ؟ " 

-:" یکی می برم . دو تا ببرم . باشه . باشه ... "

دیشب می خوابم . فردا بیدار می شوم . چرا فنر تختم در رفته؟ او می گوید اگر رو تختم بپر بپر می کردم هم همینطور می شد ، اما من می دانم دلیلش من و او هستیم . حضور زیادی مان روی تخت من .

اگر زن پشت سر همه ی همسایه ها و همه ی سین ها و فین ها و میم ها و همه ی حروف الفبا تا فردا صبح حرف بزند مشکلات ناشی از مهاجرت مان حل نمی شود . غیر از اینکه یک روز صبح تو تختمان سوسک می شویم ،هیچ فایده ای ندارد . روی مبل جلو و عقب می روم . زن ادای مرد را در می آورد که وقتی به جای گوش سپردن ، بازی می کند ! یک قلپ از این چایی بخور می ترسم سر دردت بچسبد به سقف . دست می کشم روی سرش. زن از گوشه ی پنجره ته سیگاری پیدا می کند و از من فندک می خواهد. من تشک جدید را که اندازه ی هردومان می شود می اندازم روی تخت . مرد از صبح 4 بار تلفن کرده : " پول نرسید ... " من گاهی با گلویم چشمک می زنم ...

زن وقتی گوش نمی دهد صدایش بلندتر است . من چایی ام را تمام می کنم و تو مبل جلو عقب می روم . می پرسد - : " نه ؟؟ " نمی دانم سوال چیست . زل می زنم تو چشمهایش و می گویم : " نه ... "  من گاهی تصمیم می گیرم گوش ندهم . اگر اینکار را زیاد بکنی عادت می شود . عادت کردن به این چیزها خوب نیست. زن هیچ راه حلی را ممکن نمی داند. من راه حل هایم ته می کشند. می روم روی سقف می نشینم .دود سیگار زن تو معده اش گیر کرده، شکل خرگوش شده . من با خودم عهد می بندم که اگر افتادم زمین خودم را به مردن بزنم. شاید اگر زن ناراحت مردن من باشد قدر زندگی را بیشتر بداند.

-: " یه فیلم بزارم ببینی ؟ "

-:"چه فیلمی ؟ انگلیسیه ؟ "

-:" The Diving Bell and The Butterfly . .... زبانش فرانسه است . "

-: " نه ... نمی تونم زیر نویس بخونم ... " 

جلو عقب می روم . راه حل هایم ته کشیده اند .

+ نوشته شده در سه شنبه 25 فروردین1388ساعت 3:29 توسط گوزن |

مرده ای . حالیت نیست . خیال می کنی هنوز در تاریکی "تا انتهای عشق می رقصانیم"   ؟


نه .

+ نوشته شده در چهارشنبه 19 فروردین1388ساعت 7:28 توسط گوزن |

ساعت دیر است و من بی هدف بیدارم ... مرکز دردم جایی بین قفسه ی سینه و نوک بینی واقع شده است و نمی گذارد بخوابم . سوز ... سووووز ... این زمستان تمامی ندارد . دیشب خواب دیدم لخت پرواز می کنم  . هوا برفی بود و من عرق می کردم . ناخودآگاهم هم برعکس شده ...می بینی ؟ تو بدنم یک جایی انگار سوراخ شده باشد، گه گاه آشغال از کله ام می ریزد بیرون . فکر می کردم با وجود این همه شراب که تو زندگی بالا آورده ام ، آشغال های دلم کم شده باشد .


کاش دلت هیچ وقت خاک نگیرد نارنین .

+ نوشته شده در پنجشنبه 13 فروردین1388ساعت 11:13 توسط گوزن |

مادرم ...

پشت میز آشپزخانه از کودکی می گوید . دستهایش پیر شده اند و مژه هایش ریخته اند.

پدرم ...

هر وقت آشپزی می کند ذوق می کند ! در قابلمه را باز می کند تا من هم ببینم . همان چیزی را پخته که همیشه می پزد .

سین دانشور ...

کنار من سر کلاس ناخن می جود .

برادرم ...

18 ساله است . من 10 ساله ام. یک دوست زشت دارم که به خانه مان می آید تا با هم بازی کنیم. دوستم مذهبی است و بعد از چند بار دیگر اجازه ندارد خانه مان بیاید چون پدرش می فهمد که من یک برادر 18 ساله دارم. می گوید برادر بزرگتر داری . من درک نمی کنم .عصبی می شوم و از برادرم بدم می آید. حالا درک می کنم و بغضم می گیرد.

برادرم ...

عروسی می کند . من برایش آرزوی خوشبختی می کنم . پدر اعتقاد دارد این ازدواج به جدایی می رسد . پدر نابغه است و من کودن .

خواهرم ...

یک سالش است . از یک جایی می افتد پایین و قش می کند. صورتش سیاه می شود و من گریه می کنم.

من ...

دفتر خاطرات مادرم را پیدا می کنم . روزهای شهرک غرب است. من 9 سالم است .خواهرم قش کرده و او احساس تنهایی می کند. سختش است که 4 تا بچه دارد. پدرم صبح تا شب کار می کند و او همیشه تنهاست. ناراحت است اما خوب می نویسد .

مادرم ...

سال تحویل 1388 پشت میز آشپزخانه حرف می زند. حرفهایش را نمی فهمم. معنی خاصی ندارند. خوب حرف نمی زند . زمان ذهنش را خراب کرده است. قهرنامه هایش را به من اما هنوز خوب می نویسد . دو سالی می شود قهر نکرده ایم ...

خانواده ام ...

تو ماشین پاترول سیاه می چپیم و می زنیم به جاده ی شمال . من توی راه هری پاتر می خوانم. بابا خوشحال است و مامان خیار پوست می کند. تعریف می کنم که برادر دوستم از کوه پرت شده پایین و مرده . بابا خیلی ناراحت می شود و مامان خاطراه تعریف می کند. خیلی وقت است که بابا از حرفهایم ناراحت یا خوشحال نمی شود. من دیگر داستان تعریف نمی کنم . برادرم را دوست دارم. خواهرم خل و چل است. مادرم را دلم می خواهد یک سال بغل کنم تا خالی شود و پدرم را بدهم یک جا تعمیر کنند مثل روز اولش بشود .



+ نوشته شده در سه شنبه 4 فروردین1388ساعت 8:15 توسط گوزن |

ذهن بیمار من و یک شب نه خیلی سرد تخمی. یک عالم کاغذ روی میز ، روی زمین ، روی تخت ... نمی فهمم چرا گاهی به آرامشم جفتک می اندازم . "ف" می گوید خیلی حساسم ! می گویم نبوده ام لعنتی ! ترسو شده ام. دلم یک عالم مشت می زند به دیوار. کاش اصلا هیچ اتفاق خوبی برای من نمی افتاد. من جنبه اش را ندارم. از همه چیز می ترسم. از خاطرات او می ترسم. دارم به انسانی تبدیل می شوم که نمی خواهد داشته باشد چون می ترسد که از دست بدهد. گاهی وقتها می زند به سرم که بزنم زیر همه چیز و خودم را از این همه وحشت نجات بدهم. فکر می کنم خیلی سخت می گذرد .اما در عوض سخت تر از ترک شدن نیست. مسخره است که به ترک شدن فکر می کنم . حالا یک وقتهایی فکر می کنم نکند حق با او بود و آدمی که روحش خیلی حساس باشد بهتر است تنها بماند ...



+ نوشته شده در سه شنبه 4 فروردین1388ساعت 8:3 توسط گوزن |

بیماری جدید ! این یکی از قبلی بامزه تر است. برای دلداری دادنم خیلی زحمت می کشد. من از 10 تا حرف که می زند دو تایش را می شنوم و بیشتر غصه می خورم. تف به این روزگار تخمی که تویش آدم حسابی کارش به آدمی مثل من می افتد که یک روزی کارش به آدم ناحسابی افتاده بود. تف به کبوترهای شاشوی بالکنم. می دانستم بعد خیلی خوشحالی کردن باید خیلی ناراحتی کنم. درست همان موقع که با ذوق و شوق با او درباره ی تابستان حرف می زدم کبوتره شاشید رو بالکنم . هر هر خندیدم ! خنده ندارد خب ! ان دارد دیگر ! مثل هر موجود زنده ی دیگری که در طول روز چیز می لمباند...


+ نوشته شده در چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت 22:47 توسط گوزن |


دو هفته ی پیش، یک روز بعدازظهر ،من در استودیو در حال کار :

ترانه با یک لبخند گشاد سمتم می آید و تبریک می گوید که برای کار تابستانی در آفیس آقای جک در پاریس از طرف دانشگاه کاندید شده ام ! چشمهای گردم از لبخندش جدا نمی شود . لحظه ای بعد بدون توجه به حضور استاد لیب از روی صندلی خودم را پرت می کنم پایین و وسط استودیو شلنگ تخته می اندازم ! مارتین می گوید " بقاوو مادموازل ! " فکر می کنم حالا تا آقای جک تصمیمش را درباره ی من بگیرد، من با خیالش ذوق می کنم!

دو شب بعد خواب می بینم :

آقای جک برای اولین بار با من روبرو می شوذ. درست عین عکس های اینترنتی اش است . با همان عینک و کله ای که برای ژست دوربین کج شده است . دستش را به سمتم دراز می کند و می گوید : "ببللللل بغ بغب غغغبغغ ب ... ؟ " می گویم : " پغدون ؟ " می گوید : " ببلللغغ غللیغغ ببب ؟ " و من از وحشت از خواب می پرم . فرنچ خواندنم تسریع می شود . شاید این رویا به واقعیت بپیوندد !

امروز صبح :

به زور خودم را از رختخواب می کشم بیرون ، ساعت 12 ظهر است ! در حالی که چشمم باز نمی شود یک نون تست با کره و عسل درست می کنم و می نشینم جلوی کامپیوتر . هزار تا کار عقب مانده دارم و یک عالم حوصله که ندارم . صفحه ی ایمیلم را باز می کنم و ایمیل دفتردار دانشگاه را با عنوان مربوط به کار تابستانی می بینم . برای باز کردنش تامل می کنم .فکر می کنم عیب ندارد اگر گفت که آقای جک تو را نمی خواهد. هنوز دلایل کافی برای یک تابستان خوشحال در آمریکای شمالی را دارم. متن نامه اش را در نگاه اول نمی توانم بخوانم . تنها کلمه ی "congratulations" کافی است که هول برم دارد ! خودم را با یک بستنی قیفی کنار رود سن در حال قدم زدن در یک روز آفتابی تابستان تصور می کنم و خوشحالتر می شوم . 

من حالا خیلی خوشحالم !


+ نوشته شده در دوشنبه 26 اسفند1387ساعت 21:35 توسط گوزن |

جهانگرد در شهر است !



+ نوشته شده در یکشنبه 25 اسفند1387ساعت 21:57 توسط گوزن |


خب ! من و مارتین یک روز جمعه ی آفتابی توی استودیو روی پروژه بسیار پیچیده مان کار می کنیم . من ترانه ی ایرانی می خوانم و او با نفهمی سر تکان می دهد ! روی یکی از میزها یک بسته پاستیل مشکوک پیدا می شود که با کنجکاوی و لذت هر کدام یک دانه می اندازیم تو حلقمان و می جویم. ثانیه ای بعد مارتین به سرفه می افتد و من به اخ تف رو زمین استودیو . به لطف گوگل فهمیدیم که این پاستیل برای بچه ها نیست و فقط در صورتی باید خریداری شود که مزه ی تندش درک شده باشد .

خدایا از بابت این همه مزه که در دنیا آفریدی به تو ایمان می آورم . 


+ نوشته شده در شنبه 24 اسفند1387ساعت 1:20 توسط گوزن |

صدای پیانو به طرز عجیبی دلم را برایت تنگ می کند از این طرف میز کتابخانه ...




+ نوشته شده در جمعه 23 اسفند1387ساعت 4:47 توسط گوزن |


نزدیک ظهر از خواب بیدار می شویم، کلی کار داریم ، فرم مالیات، فرم ویزا ، مشق های فردا ، یک عالم کار عقب مانده. اما انگار صبح ها کنار او بیدار شدن آدم را بی خیال می کند. دقیقا نمی دانم این کیفیت را چطور می شود که دارد . من وول می زنم رو رختخواب، او صبح بخیر می گوید.حرفهای پراکنده ای می زنیم .من از خاطرات بچگی می گویم ، از برادرم که با ضربات لنگ میمون عروسکی با من می جنگید و از جوجه های کودکی ام. جوجه رنگی ها . همان ها که سبز و صورتی فسفری بودند و هیچ وقت زنده نمی ماندند ! من یکی داشتم که خروس شد ، بعد که خانه مان را خواستیم عوض کنیم و دیگر حیاط نداشتیم بابا سرش را زد و مامان کردش تو خورش. یکی هم داشتم که پرتش کردیم هوا و بعد نتوانستیم بگیریمش . با سر افتاد روی سنگ حیاط . دو روز لنگ می زد و بعد روده هایش افتاد بیرون . پدربزرگ گفت اگر با انگشت فشار بدهیم برمی گردد سر جایش. نتوانستیم. یعنی جراتش را نداشتیم . برادرم با تفنگ بادی به دردش خاتمه داد و زیر درخت زردآلو خاکش کردیم. بقیه را که می مردند خاک نمی کردیم. می دادیم گربه می خورد. این یکی را اما چون کشته بودیم عذاب وجدان گرفتیم و فکر کردیم خوبتر می شود اگر آبرومندانه خاکش کنیم.


او داستان های کودکی ام را دوست دارد و من صبح ها کنار او بیدار شدن را .



* این اسم را برای او می گذارم چون من را یاد خاصیت اسیدی اش می اندازد و به خنده می افتم !

+ نوشته شده در سه شنبه 20 اسفند1387ساعت 7:1 توسط گوزن |

نه من هیچ جای الکترونیکی دیگری نمی نویسم . هر چه هست قلم و کاغذ است و اینجا .

یک اتفاق هست که ثبت نکرده ام و می ترسم یادم برود کلا. بر پایه ی تئوری شخصی خانوم "کیت" در کمبریج ، که اتفاقا من هم با آن موافقم، زندگی سریع باعث می شود آدم خیلی چیزها یادش برود چون وقت نمی کند هضمشان کند. برای من هضم کردن تلاش برای نوشتن شان است. آن هم نه روی کاغذ، آنجا یک جوری متفاوت است. برای خودت است، زیاد اهمیت نمی دهی ..مثل تنها که زندگی می کنی و ظرف ها را نمی شوری.

به هر حال :


یک ماه اخیر یه خیالم آمدم با حلقه ی هورمونی او را خوشحال کنم . فایده نکرد. اخلاقم مثل سگ شد و هی به جای بوس گازش گرفتم. فکر کنم بد دهان هم شده بودم .تنم می خارید و اعصاب نداشتم . او مثل همیشه خونسردی خودش را حفظ می کرد تا بالاخره یک روز از صبح سینه ام تیر کشید و شب با توهم "سکته ی قلبی" به تنگی نفس افتادم و حلقه ی لعنتی را به اعماق توالت فرنگی فرستادم و خودم را راهی اورژانس کردم. اورژانس ها اینجا هم کلاه سرشان نمی رود. تا روح از بدنت چند میلی فاصله نگیرد کاری برایت انجام نمی دهند. 5 ساعت تمام روی صندلی اتاق انتظار مچاله بودم و از دیدن تعدادی فک و دندان شکسته و خون و چاقو و بوی الکل دهان جماعت دوست داشتنی "هوم لس"  خس خس ام تشدید شد. خب آدم است دیگر خون می بیند هول می کند. به هر حال نزدیک صبح با یک ماتحت مسطح شده تصمیم گرفتم که حالم خوب است و خودم را مرخص کردم . او از راه دور تا صبح از نگرانی بیدار مانده بود و من خجالت می کشیدم که نمردم .

به هر حال این اتفاق تاثیر خاصی روی من گذاشت . فهمیدم که هیچ کدام از نیازهای غریزی انسان امروزی به شکل طبیعی خودش ارضاء نمی شود، اگر بشود دنیا خراب می شود چون نان ندارد بکند تو شکم عواقبش. حتی وقتی سعی می کنی به نهایت طبیعی بودن برسانی اش، همین اتفاق می افتد که تعریف کردم و حتی از قبل هم افتضاح تر است و اه من نمی فهمم این مردها چرا هیچ بلایی سرشان نمی آید .  یا اصلا این چه علمی است که هر چه هورمون است تو بدن زن می کند ! نمی شود یک قرصی باشد که اسپرم بکشد ؟ بدهیم آقامان بخورد ؟ 





+ نوشته شده در پنجشنبه 15 اسفند1387ساعت 6:24 توسط گوزن |